تن فروشی مادرم تنها راه نجات ما بود.
تن فروشی مادرم تنها
راه نجات ما بود
یکی از مشکلات اجتماعی
در ایران،آسیب های ناشی از گسترش اعتیاد به مواد مخدر است.گزارش زیر روند فروپاشی
خانواده ای را در این زمینه نشان می دهد.البته روی دیگر این قضیه سیستم قضایی بسته
ای است که در زمینه نادیده گرفتن حقوق
مسلم زنان آسیب دیده کشور بدون اغماض حرکت می کند. گزارش را بخوانید ،تامل برانگیز
است و بیانگر ضرورت تغییرات اساسی در قوانین جزایی کشور است. گفتگو را آسیه امینی
انجام داده ودر روزنامه اینترنتی روزآنلاین پخش شده است. عبدالعزیز مولودی
گفت و گو با دختری كه
مادرش در دو قدمی سنگسار است: – چهارشنبه 16 خرداد 1386
آسیه امینی
“سنگسار، در ایران
اجرا نمی شود.” این سخنی است كه از مدیران اجرایی كشور بسیار شنیده ایم. جدا
از اینكه نقض این ادعا دستكم در دو مورد در اردیبهشت ماه سال گذشته در شهر مشهد رخ
داده است، اینك نیز هستند افرادی كه در زندانهای ما با حكم رجم در دست، هر شب زیر
آسمانی “سنگ”ین می خوابند. “كبرا نجار”، یكی از ایشان است.
“فکر می کنی سخت
نیست برای یه دختر که بشینه روبروی یه غریبه و بگه وقتی پدرم مرد، دلم خنک شد، خیالم
راحت شد. گفتم حالا دیگه می تونیم زندگی کنیم. مثل همه. حالا دیگه نه کتکی در کاره
نه غم بزرگ مادرمون. گفتم تموم شد دیگه… چه می دونستم که این تازه اولشه….”
اشک، گونه اش را خیس کرده. کم نگاهم می کند. آرام
است و سعی می کند با منطق به من ثابت کند که همه حرفهای غیر قابل باوری که می
شنوم، تنها بخشی از زندگی زخم خورده اوست. هیرو امینی دختر 26 ساله ای است که
مادرش این روزها در دو قدمی حکم سنگسار قرار دارد.
پرونده شماره 83/4/11170در
کمیسیون عفو و بخشودگی قوه قضائیه برای سومین بار توبه نامه کبرا نجار محکوم به حد
رجم را نپذیرفت تا این زن و چهار فرزندش هرشب خواب را زیر آسمان پر سنگ به صبح
برند.
آنچه می خوانید گفت و
گویی است با هیرو فرزند بزرگتر کبرا از آنچه بر او و خانواده اش گذشته است. این
گفت وگو برای دختری که غرورش را از لابلای سنگ و سنگلاخ بیرون کشیده، گفت وگوی سختی
بود. بنابراین هرجا که دیدم مکث او طولانی است، ساکت ماندم تا خود بگوید.
تعریف می کنی؟ یا من
بپرسم؟
تعریفی در کار نیست! از
وقتی که کودکی ام را به یاد می آورم پدری را به یاد می آورم که مصرف کننده بود. چهار
خواهر و برادریم. دو دختر و دو پسر. اول منم. سیروان یک سال از من کوچکتر است (25ساله).
سمکو 24 ساله است و مریم 19 ساله.
پدر چه مصرف می کرد؟
هروئین، تریاک.
مادرت؟
اوایل از روابط او و
پدرم سر در نمی آوردیم. بچه بودیم دیگر. حالیمان نبود که چه اتفاقی دارد می افتد. تنها
چیزی که می فهمیدیم این بود که وقتی پدرم عصبانی می شود، مادرم را و همه ما را کتک
می زند. می دیدیم که پدرم دائم مردانی را به خانه می آورد، ولی به ما می گفتند که
اینها رفقای اویند. رفقای هر شبه! از مناسباتشان سر در نمی آوردیم. بعد كه من
بزرگتر شدم مادرم خودش به من گفت.
حبیب هم یکی از آنها بود؟
بله. او را هم پدرم
آورده بود. اول مثل همه مردان دیگر بود. بعد وقتی داستان مادرم را دید و از خودش
شنید که پدرم او را مجبور به تن فروشی می کند، فکر می کنم بیشتر از روی دلسوزی بود
تا هرچیز دیگر که به مادرم قول داد که او را از این وضعیت نجات بدهد. اما… چه می
دانم ! حتما حسی هم داشت دیگر. وگرنه چه كسی حاضر است به چنین زنی با چهار بچه كمك
كند؟!
مادرت آن زمان چند سال
داشت؟
33 سال.
و حبیب؟
24 سال.
با شما مهربان بود؟
بله، خیلی. با همه مان
و با مادرم. ما طعم مهربانی را از او چشیدیم. من خجالت می کشم که دارم از پدر مرده
ام این طور حرف می زنم ولی واقعیت دارد. آن زمان پدرم به خاطر درگیری با صاحبخانه
محکوم به 6 ماه زندان شد. وقتی او رفت زندان. حبیب نگذاشت دیگر مردان به خانه ما بیایند.
واقعا با اینکه سن زیادی نداشت ولی برای ما پدری می کرد. درست است که او قاتل پدرم
است ولی آدم باید راست بگوید. او هم می توانست مثل دیگران بیاید و برود و به روی
خودش نیاورد که در این خانه چه می گذرد. مثل همه مردان دیگری که پدرم خرج زندگی و
اعتیادش را از آنها در می آورد. البته مطمئنم که پدرم یک بیمار روانی بود وگرنه
مگر ممکن است؟ کدام مردی با زنش چنین می کند؟
وقتی پدرت از زندان
برگشت چه شد؟
بسیار بدتر از قبل شد.
من دیگر بزرگتر شده بودم و مادرم به من گفته بود که چه اتفاقی در خانه ما می افتد.
درمانده بود و من تنها پناهش بودم.
پدرت می دانست؟
نه! ( با تاکید می گوید)
او اصلا نمی خواست ما بدانیم. با همه بی اخلاقی و بیماری که داشت برایش مهم بود که
ما نفهمیم. خیلی مهم بود. بداخلاقی می کرد با ما. کتکمان می زد و کتک زدن ابزاری
بود برای رام کردن مادرم.
چرا مادرت از پدر جدا
نشد؟
شد. ما بچه ها هم
بارها به او گفته بودیم که از پدرمان جدا شود. بعد از تولد سمکو، از پدرم جدا شد. ولی
ما بچه ها تقسیم شده بودیم. مادرم تازه متوجه شد که چه اشتباهی کرده. من پیش پدرم
مانده بودم و مادرم دائم نگران بود که نکند زندگی او برای من تکرار شود. بازگشتش
به خانه برای همین بود. برای من می ترسید در خانه ما همیشه بروی غریبه ها باز بود.
آیا این خطر وجود
داشت؟
پدرم هرگز با ما (فرزندانش)
چنین نکرد. ولی خب شاید یک دلیلش این بود که مادرم همیشه سپر بلا بود. به هر حال
او معتاد بود و همیشه وقتی نیازش زیاد می شد. هم اخلاقش بد می شد و هم نمی فهمید
که چه می کند.
ازدواج پدر و مادرت
اجباری بود؟
آنها هفت سال هم را می
خواستند. خانواده هایشان موافق نبودند. ولی ازدواج کردند. پدرم خان زاده بود و
خانواده اش مادرم را رعیت می دانستند. برای همین هم مادرم هرگز از پشتیبانی
خانواده همسرش برخوردار نبود.
مگر آنها می دانستند؟
بله مادرم به عمه هام
گفته بود که پدرم با او چه می کند، ولی آنها باور نکرده بودند و او را رانده بودند.
راستش پدرم همیشه جلوی دیگران نقش بازی می کرد. هرکس از بیرون آنها را می دید. فکر
می کرد پدرم عاشق مادرم است! چه رسد به اینکه باور کند که او، مادرم را و ما را
دائم تحت فشارهای شدید روانی و جسمی قرار می دهد. خانه ما همیشه جهنم بود. جهنم. خیلی
بد است؟ خیلی بد که بگویم آرزوی مرگش را داشتیم؟…
نم نم اشک هیرو، هق هقی
می شود و ما (من و وکیلش) در سکوت نگاهش می کنیم. چه می توانیم گفتن؟
و ادامه می دهد:
یک بار به حدی ما رازد
که سیروان رفت و مامور آورد. خواستند او را ببرند که آمد به اتاق ما و شروع کرد به
خواهش کردن از ما. مادرم ترسید که اگر رضایت ندهیم، بعدش ما را بکشد. او هم گفت که
رضایت بدهیم و دادیم.
از روز حادثه می گویی؟
من آن روزها کلا سعی می
کردم فکرم را از خانه بیرون ببرم. با عده ای از دوستانم برنامه حافظ خوانی داشتیم.
همیشه عاشق ادبیات بودم. من هرگز به دوستانم نگفته بودم که پدرم بیکارو معتاد است
و مادرم….
گفته بودم هر دوشان در
شرکتی کار می کنند. آن روز هم با دوستانم حافظ خوانی داشتم. وقتی �