هشدار به نسل پیشتاز: یاد ایام گذشته
هشدار
به نسل پیشتاز: یاد ایام گذشته
محمد
درخشان_ ارومیه
یادت
هست آن روزها که به لطف خدا من و تو، ندای آن کس را که ما را به سوی خدا فراخواند
شنیدیم و گفتیم: «رَبَّنا إِنَّنا سَمِعنا مُنادِیاً ینادِی لِلإیمان أن آمِنُوا
بِرَبِّکُم فَآمَنَّا». یادت هست که با چه حال و هوایی تخم ایمان را در دلهایمان
کاشتیم؟! در حالیکه اقوام و خویشان و دوستان و آشنایان به دیدهی تعجب و استهزاء
به ما مینگریستند و حتی عدهای هم با ما قطع رابطه نموده، پیوندها را بریدند، من
و تو نه با پا، که با سر در این راه دویدیم و در یک معاملهی بزرگ و سنگین، رضای
دوست را به قیمت بیتوجهی به جلوههای فریبندهی دنیا، خریدیم؟! نمیدانم به یاد
میآوری آنگاه که در این راه گام نهادیم، نه تنها آداب و سلوک، بلکه عواطف و
احساساتمان نیز سر تا پا تغییر کرد؟ دیگر نمیتوانستیم مثل دیگران، زمان را تلف
کنیم، روزها و شبها در ساعات مختلف، با دیگران در مجالس جورواجور، وقتکشی کنیم؛
بخندیم، فیلم نگاه کنیم، فیلم بازی کنیم، حرف بزنیم و غیبت کنیم و در هر چیزی که
نه به ما مربوط است و نه برایمان مفید، دخالت کنیم؟! یادت هست آن روزها، از گرما و
سرما، از برف و باران، از گرانی و ارزانی، از اثاثیه و کالا و از نیازهای حیوانی
سخن نمیگفتیم؟! و آنچه ورد زبان و خوراک روحمان بود، ایمان بود! ایمانی که مایهی
آرامش جان، روشنی بخش دیدگان و بیدار کنندهی خفتگان است؟!
حتماً
یادت میآید که ما مثل دیگران با شِکوه و شکایت و با قصه و حکایت، به هم نمیرسیدیم
و از هم جدا نمیشدیم، بلکه با تبسم و خنده و گفتن «السلام علیکم و رحمة الله و
برکاته» و پرس و جو از حال و هوای دعوت و رهروان راه الله، گرمی و سردی و کندی و
تندی حرکت، و یا بازگویی و بازخوانی سرگذشت یکی از انبیاء و اولیاء، و یا با پرسش
و پاسخ پیرامون آیات، و یا سورهای از قرآن «هدی»، نهالِ ایمان را در اندرونمان
مرتب آبیاری میکردیم و در خلوت و تنهایی نیز، با گریه و زاری و گذاشتن سر به
درگاه حضرت باری، اظهار بندگی و طلب یاری میکردیم!!
یادت
هست که به محض شنیدن مصایب و سختیهای مؤمنان در قصهی «اصحاب اخدود» و یا رنجها
و زحمات «یاران غار»، آن خفتگان بیدار، قلبها میجوشیدند و چشمها میگریستند چون
ابر بهار؟!
آیا
به یاد میآوری آن لحظاتی را که سرگذشت «یاسر» و «سمیه» و «صهیب» و «بلال» را برای
اولین بار در کتابها خواندی؟ واقعاً چه احساسی داشتی؟
یادت
هست آن روزهایی که با حرص و ولع هر چه تمامتر از کتابهای تازه چاپ شده پیرامون
دعوت و حرکت سخن میگفتیم و در اولین فرصت ممکن آنها را میخریدیم و پس از
خواندن، دربارهشان بحث و گفتوگو میکردیم؟! اصلاً مگر موضوعاتی چون کالاهای
خانگی و پساندازهای بانکی و یا زمین و ماشین میتوانستند به ذهن ما نفوذ کنند و
اندکی هم که شده صفای درون و جلای قلب ما را تیره و کدر کنند؟
راستی
خواهرم! اولین روزها و لحظات را که حجاب کامل پوشیدی، به یاد میآوری؟ چه شنیدی؟
چه چشیدی و چه رنجها و ناسزاها و نامردیها و بیمهریها کشیدی؟ چه شبها که به
هنگام خلوت و تاریکی به دیدار حضرت دوست نرفتی و چه دردها و غمها را که به پیشگاه
او نگفتی؟ و قطرات اشکهایت چون مرواریدی پاک در دامن پاکت فروغلتیدند که شاهد
پاکدامنیات باشند!
برادرم!
یادت هست ما به هر آنچه نامش سیاست و سیاسی کاری و سیاسی بازی است کاری نداشتیم؟
یادت هست برای ما مهم نبود دربارهی ما چه فکر میکنند؟ یادت هست ما اصلاً محاسبات
و معادلات سیاسی را در نظر نداشتیم و در قید و بند این نبودیم که سیاستمداران
دربارهی ما چه میگویند و اصلاً با زبان آنها هم آشنا نبودیم؟!
یادت
هست ما در فکر دستیابی به قدرت و کسبِ کرسیهای ریاست نبودیم و مشکل را در جایی
دیگر میدیدیم و این نوع روابط و معاملات و معادلات را بازیهای کودکانه میپنداشتیم.
ذهن و مغزمان را با سخن پراکنی دستگاههای تبلیغاتی غرب و رادیوهای بیگانه و غرق
شدن در مجادلات و خبرهای روزانه و روزنامه، پر نمیکردیم. چقدر شیرین و لذتبخش
بودند آن روزهایی که عینک سیاست را به چشم نزده بودیم و از ورای آن به قضایا نگاه
نمیکردیم. به جای آنکه دیگران را رقیب خود بدانیم، آنان را همنوع خود، یا برادران
و خواهران ایمانی و مهمتر از همه، دشنامها، آزارها و رفتارهای حتی زشت و خشنشان
را از سر جهل و نادانی میدانستیم. با صدها راه سازش و نهانکاری و ریا و تزویر در
فکر راضی کردن مخالفان –و چه میدانم شاید نجات و راحتی خود- نبودیم، بلکه میگفتیم
این است پیام خدا و عقیدهی ما و در این راه حاضر به پرداخت هزینههای مورد نیار
هم بودیم. همه را محتاج این دعوت میدیدیم و در هر جا و هر کوی و برزن، به هر کس
که میرسیدیم، پیر و جوان، با سواد و بیسواد، کارمند و غیر کارمند، مرد بود یا
زن، پیش همه و بدون هیچ ترس و واهمه، لب به سخن میگشودیم و کلام پاک پروردگار را
به گوش آنان آشنا میکردیم. قبول میکردند و یا روی برمیگرداندند، خوشحال میشدند
و یا ما را تهدید میکردند و میترساندند، برای ما هیچ اهمیتی نداشت. ترسی نداشتیم
از این که فردا و یا همین امروز، کار ما را به جایی و یا کسی گزارش کنند؛ زیرا،
اولاً امتحان و ابتلا را یک امر بسیار عادی و طبیعی و از سنتهای الهی میدانستیم.
ثانیاً، مشکل جامعه را بسیار عمیقتر و وسیعتر از این میدیدیم که با برداشتن و
جابجایی یک شخص و یا یک نهاد و یا یک حکومت و دولت، ریشه کن و یا حل شود. این زخم
چرکین و این درد زهرآگین سالها بود که بر پیکرهی امت دیده میشد و تنها راه
نجات را در تغییر درون به وسیلهی تجدید ایمان و اصلاح تدریجی و گام به گام در
آداب و سلوک و اخلاق و روابط اجتماعی میدانستیم. به یاد داری که چقدر سخت بود
تصّور این که بر اثر فشار و حملهی بیامان شیطان و دارودستهاش، کسی را به کفر و
یا بیدینی متهم کنیم و یا آرزوی حذف او را در سر داشته باشیم.
یادت
هست که با مرور مجدد قرآن و تأمّلی دوباره پیرامون زندگی پیامآوران عظیم و بلند
مرتبهی خدای رحمان و رنج و اذیت و آزار تمامی رهروان و همرارهان آنان در طول
تاریخ، چگونه قلبمان مالامال و لبریز از محبت و دوستی بندگان خدا میشد و کیمیایی
صدق و صفا و مهر و وفا که از ایمان و باورمان به عقیدهای که انتخاب کرده بودیم و
اطمینان قلبی به امدادهای خداوندی و آیندهای بس درخشان سرچشمه میگرفت، با توشه و
توانی دیگر به راه خود ادامه میدادیم و به قول آن امام همام «عمل میکردیم که ما
دعوتگریم نه قاضی».
خیلی
خوب یادم هست که به ما میگفتند «ما برای وصل کردن آمدیم نی برای فصل کردن» میگفتند
و میشنیدیم که کار ما برچسبزدن به این و آن و دسته دسته کردن و پراکنده نمودن
این بندگان نیست. خارج کردن و پیاده نمودن مسافران به هر بهانهای آسان است و لکن
وتارد کردن و سوار نمودن و جذب و جلب و نگهداری آنان مشکل است. چقدر شیرین