تعدد زوجات و ازدواج با کنیز
تعدد زوجات و ازدواج با کنیز
نویسنده: سید قطب / مترجم: دکتر مصطفی خرمدل
با این سرآغاز نیرومند اثربخش، و با این حقائق سرشتی ساده، و با این اصل اساسی بزرگ، به پیریزی پایهها و استوار داشتن بنیادهائی میپردازد که نظام و حیات جامعه بر آن استوار میگردد. از قبیل: ضمانت اجتماعی در میان خانواده و در میان مردم، رعایت حقوق ضعیفان جامعه، حفظ حقوق زن و رعایت کرامت وی، مواظبت از اموال جامعه بطوركلی، و تقسیم تركه میان بازماندگان، بگونهای كه متضمّن دادگری برای عموم افراد بوده و دربرگیرنده صلاح حال جامعه باشد. بدین امر میآغازد و به سرپرستان یتیمان دستور میدهد كه اموال آنان را كامل و سالم بدیشان بازپس دهند بدانگاه که پا به سن رشد گذاشتند، و با دختركانی كه تحت سرپرستی آنان هستند برایدستیابی به اموالشان ازدواج نكنند. ولی به ابلهانی اموالشان باز پس داده نشود که بیم تلف شدن اموال در میان باشد اگر آن را دریافت دارند و بدستگیرند. چرا كه آن اموال در حقیقت اموال جامعه بشمار است، و حق نظارت بر آن را دارند و مصلحت ایشان هم در آن است. لذا درست نیست که جامعه اموال را به کسی عطاء کند که آن را تباه میگرداند. هـمچنین دستور میدهد که مردان در زندگی با زنان بطوركلی دادگری و خوبی کنند.
(وَآتُوا الْيَتَامَى أَمْوَالَهُمْ وَلا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ وَلا تَأْكُلُوا أَمْوَالَهُمْ إِلَى أَمْوَالِكُمْ إِنَّهُ كَانَ حُوبًا كَبِيرًا. وَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَى وَثُلاثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلا تَعُولُوا. وَآتُوا النِّسَاءَ صَدُقَاتِهِنَّ نِحْلَةً فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْسًا فَكُلُوهُ هَنِيئًا مَرِيئًا. وَلا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِيَامًا وَارْزُقُوهُمْ فِيهَا وَاكْسُوهُمْ وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلا مَعْرُوفًا. وَابْتَلُوا الْيَتَامَى حَتَّى إِذَا بَلَغُوا النِّكَاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْدًا فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ وَلا تَأْكُلُوهَا إِسْرَافًا وَبِدَارًا أَنْ يَكْبَرُوا وَمَنْ كَانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَمَنْ كَانَ فَقِيرًا فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ فَإِذَا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا).
به یتیمان اموالشان را (بدانگاه كه پا به رشد گذاشتند و به حد بلوغ رسیدند) باز پس بدهید، و اموال ناپاك (و بد خود) را با اموال پاك (و خوب یتیمان) جابجا نكنید، و اموال آنان را با اموال خودتان (به وسیله آمیختن و یـا تعویض كردن) نخورید. بیگمان چنین كاری، گناه بزرگی است. و اگر ترسیدید كه درباره یتیمان نتوانید دادگری كنید (و دچار گناه بزرگ شوید، از این هم بترسید كه نتوانید میان زنان متعدد خود دادگری كنید و از این بابت هم دچار گناه بزرگ شوید. ولی وقتی كه به خود اطمینان داشتید كه میتوانید میان زنان، دادگری كنید و شرائط و ظروف خاص تعدد ازواج مهیا بود) با زنان دیگری كه برای شما حلالند و دوست دارید، با دو یا سه یا چهار تا ازدواج كنید. اگر هم میترسید که نتوانید میان زنان دادگری را مراعات دارید، به یك زن اكتفاء كنید یا با كنیزان خود (که هزینه كمتری و تكلفات سبكتری دارند) ازدواج نمائید. این (کار، یعنی اكتفاء به یك زن، یا ازدواج با كنیزان) سبب میشود كه كمتر دچار كجروی و ستم شـوید و فرزندان كمتری داشته باشید. و مهریههای زنان را به عنوان هدیهای خالصانه و فریضهای خدایانه بپردازید. پس اگر با رضایت خاطر چیزی از مهریه خود را به شما بخشیدند، آن را (دریافت دارید و) حلال و گوارا مصرف كنید. اموال كم خردان را كه در اصل اموال شما است، به خود آنان تحویل ندهید. چرا كه خداوند اموال را برایتان قوام زندگی گردانده است. از (ثمرات) آن خوراك و پوشاك ایشان را تهیه كنید و با سخنان شایسته با آنان گفتگو كنید (و ایشان را نیازارید و با ایشان بدرفتاری نكنید). یتیمان را (پیش از بلوغ با در اختیار قرار دادن مقداری از مال و نـظارت بر نحوه معامله و كارآئی ایشان در میدان زندگی، پیوسته) بیازمائید تا انگاه كه به سـن ازدواج میرسند. اگر از آنان صلاحیت و حسن تصرف دیدید، اموالشان را بدیشان برگردانید، و اموال یتیمان را با اسراف و تبذیر و با عجله و شتاب نخورید (و به خود بگوئید كه) پیش از آن كه بزرگ شوند (و اموال را از دست ما بازپس بگیرند آن را هر گونه كه بخواهیم خرج می کنیم! و از سرپرستان آنان) هر كس كه ثروتمند است (از دریافت اجرت سرپرسـی و دست زدن به مال ایشان) خودداری كند، و هر كس كه نیازمند باشد به طرز شایسته (و به اندازه حق الزحمه خود و نیاز عرفی، از آن) بخورد. و هنگامی كه اموالشان را به خودشان (بعد از بلوغ) بازپس دادید، بر آنان شاهد بگیرید، و (اگر چه علاوه بر گواهان، خدا گواه است و) كافی است خدا حسابرس ومراقب باشد. (نساء/2-6)
این سفارشهای تند – همانگونه کهگفتیم – اشاره به چیزی دارند که در جاهلیت عربی وجود داشت و آن تضییع حقوق افراد ضعیف بطور عام و حقوق یتیمان و زنان بطور خامّن بود … این رسوبات و تهنشستها در جامعه اسلامی – جامعهای که در اصل از جامعه جاهلی منفصل شده بود – باقی و برجای بود تا آنگاه که قرآن بیامد و آنها را ذوب نمود و زدود، ودر میانگروه مسلمانان جهانبینیها و اندیشههای تازه، بینشها و دریافتهای تازه، آداب و رسوم نو، و دیدگاههای نوینی را پدیدار و برقرار كرد.
(وَآتُوا الْيَتَامَى أَمْوَالَهُمْ وَلا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ وَلا تَأْكُلُوا أَمْوَالَهُمْ إِلَى أَمْوَالِكُمْ إِنَّهُ كَانَ حُوبًا كَبِيرًا).
به یتیمان اموالشان را (بدانگاه كه پا به رشد گذاشتند و به حد بلوغ رسیدند) بازپس بدهید، و اموال ناپاك (و بد خود) را با اموال پاك (و خوب یتیمان) جابجا نكنید، و اموال آنان را با اموال خودتان (به وسیله آمیختن و یا تعویض كردن) نخورید. بیگمان چنین كاری، گناه بزرگی است.
به یتیمان اموالشان راكه در ید اختیار و تحت تصرف شما است، بازپس بدهید، و بد و زشت را بجای خوب و نیك بدیشان ندهید. مثلا زمین خوب ایشان را تصرف نكنید، و زمین بد خود را بدانان بدهید. یا وسیله سواری نیك، و قسمت عالی، یا نقدینههای خوبشان را – در صورتی که یكی ارزشمندتر از دیگری بوده و بهای بالاتری داشتهباشد- با وسیله سواری بد، و بخش ناپسند، و نقدینگیهای کم ارزش خویش، و دیگر انواع اموالی که در آنها خوب و بد باشد، عوض نكنید. همچنین اموال ایشان را ضمیمه اموال خویش نگردانید و بهمراه آن برخی یا همگی را نخورید … همه اینها گناه بزرگ بوده و خداوند شما را از اینگناه بزرگ، برحذر میدارد.
همه اینها در آن زمانی که محیط، بدین آیه، مخاطب قرارگرفته، رخ میداده است. چرا كه خطاب خـود، بیانگر این واقعیت است که مخاطبانی در میان ایشان داشته است که چنین اموری در میانشان بوقوع میپیوسته است. اصلا انجام چنین کارهائی اثری همگام با سایر آثار جاهلیت و از ویژگیهای خاص آن است… در هر جاهلیتی هم، چنین کارهائی بوقوع میپیوندد. ما در جاهلیت کنونی خویش، در شهرها و روستاها، امثال اینگونه اعمال را میبینیم. پیوسته اموال یتیمان به صورتهای مختلف، و با نیرنگهایگوناگون، از سوی سرپرستان حیف و میل میگردد، با وجود این هـمه احتیاطهای قانونی، و مراقبتگـروههای دولتی ویـژه نظارت بر اموال موقوفه و منوره … اصلا در ایـن مساله، مقررات قانونی، و همچنین نـطارت ظـاهری موفق نخواهد بود. بهیچوجه بندها و مادههای قوانین چارهساز نخواهد شد. تنها یك چیز موفق و چارهساز خواهد بود و آن هم پرهیزگاری است. پرهیزگاری است كه ضامن نظارت داخلی بر دلها است، و قانون در پرتو آن ارزش خود را باز مییابد و اثر خویش را میبخشد. همانگونه که بعد از نزول این آیه، بوقوع پیوست. و آن این که بدانگاه که این آیه شرف نزول پـیدا كرد، پرهیزگاری سرپرستان بدانجاكشید که اموال یتیمان را از اموال خویشتن دوركردند، و خوراك آنان را از خوراك خودشان جدا ساختند، از ترس این که نكند که دچارگناه بزرگی شوند که خداونـد ایشان را از آن برحذر فرموده است، در آنجاكه می گوید:
(إِنَّهُ كَانَ حُوبًا كَبِيرًا).
بیگمان چنین كاری، گناه بزرگی است.
قطعا این کره زمین با قوانـین و مـقررات، خوب و شایسته نمیگردد، مادام که نظارت پرهیزگاری، برای اجراء قوانین و مقررات در درون پـدیدار نشود، و پاسبان تقوی بر دلها حـاكـم نگردد … این تقوی و پرهیزگاری هم در برابر قوانین و مقررات، شوری و جنبشی نـخواهد داشت، مگـر وقتی که از جانب خداوندگار آگاه از رازها و مراقب دلها صادر شود … تنها بدین هنگام است کسی که میخواهد، حرمت قانون را بشكند، احساس مینماید که دارد به خدا خیانت می کند، و از فرمانش نافرمانی می کند، و با خـواست خداوندگاری مبارزه میآغازد، در حالی که خـدا هـم، مطلع بر این قصد او و بر این کار او است … در ایـن وقت، گامهایش سست مـیگردد، و بندهای اندامش میلرزد، و تقوای او موج میگیرد و برمیجوشد.
قطعاً خداوند آگاهتر از هركسی نسبت به بندگان خود است، و با سرشت ایشان آشناتر از هركسـی است، و مطلعتر از همگان درباره وجود جان و روان و دم و دستگاه سلسله اعصاب بندگان است – چرا كه او آنان را آفریده است – از اینجا است که قانونگذاری را قانونگذاری الهی، قـانون را قانون خدائی، سـیستم حكومتی را سیستم حکومتی خداوندگاری، و برنامه را برنامه پروردگاری میداند و بس، تا خدا در دلها ارج و اثر و مخافت و مهابت خود را داشته باشد …خداوند والا میدانسته است کـه هرگز از قانونی پیروی نمیگردد که تكیه بر این سو نداشته باشد که دلها از آن امید و بیم دارند، و میدانند که او آگاه از رازهای نهان و رمزهای پنهـان در لابلای اندرونشان است. همچنین خداوند بزرگوار میدانسته است که هر وقت که بندگان – بر امر زور و بیم، و یا مراقبت ظاهری و دیدهوری بیرونیی که از درونها بیخبر است – از قانون بندگان اطاعت کنند، قطعا ایشان خویشتن را از دست چنین قانونی رها میسازند و از آن سرباز میزنند، هر زمان كه مراقبت را بیخبر بدانند و دیـدهوری را بـیدید ببینند، و برایشان فرصتی پیش آید و راه چارهای داشته باشند. گذشته از این، چنین بندگانی همیشه خود را سركوفته و خوار میبینند و پیوسته آماده شورش و بدر آوردن زمام اختیار از كف زمامداران نابهنجار خواهند بود.
(وَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَى وَثُلاثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلا تَعُولُوا).
اگر ترسیدید که درباره یتیمان نتوانید دادگری كنید (و دچار گناه بزرگ شوید، از این هم بترسید كه نتوانید میان زنان متعدد خود دادگری كنید و از این بـابت هم دچار گناه بزرگ شوید. ولی وقتی که به خود اطمینان داشتید كه میتوانید میان زنان دادگری كنید و شرائط و ظروف خاص تعدد ازواج مهیا بود) با زنان دیگری كه برای شما حلالند و دوست دارید، با دو یا سه یا چهار تا ازدواج كنید. اگر هم میترسید كه نتوانید میان زنـان دادگری را مراعات دارید، به یك زن اكتقاء كنید یا با كنیزان خود (که هزینـه كمتری و تكلفات سبكتری دارند) ازدواج نمائید. ایـن (کار، یعنی اكتفاء بـه یك زن، یـا ازدواج با كنیزان) سبب میشود كه كمتر دچار كجروی و ستم شوید و فرزندان كمتری داشته پاشید.
از عروه پسـر زبیر –رضی الله عنه- روایت شده است که او از عائشه –رضی الله عنها- سوال کرد از فرموده خداوند تعالی: (وَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى) عائشه فرمود: ای خواهرزادهام، مـراد دخـتر یتیمی است که تحتسرپرستی سـرپرست خود بزرگ مـیگردد، و سرپرست او میخواهد با وی ازدواج کند، بدون این که در مهریهاش عدالت بكار ببرد، و همان مهریهای را بدو بدهد که دیگران بدو میپردازند. این بـود که چنین سرپرستانی نهی شدند از این که با چنین دخـترانی ازدواج کنند، مگر این که با ایشان دادگری نمایند و بالاترین مهریه مـرسوم را بدیشان بپردازند. و به سرپرستان، دستور داده شد که با زنان دیگری جز ایشان ازدواج کنند. عروه گفته است که عـاثشه فرمود: «به دنبال این آیه، مردمان از فرستاده خـدا (صلی الله علیه و سلم) طلب فتوی می کردند و نظر میخواستند، این بود که خدا این آیه را ازل فرمود:
(وَيَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّسَاءِ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ وَمَا يُتْلَى عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ فِي يَتَامَى النِّسَاءِ اللاتِي لا تُؤْتُونَهُنَّ مَا كُتِبَ لَهُنَّ وَتَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ … ).
از تو درباره زنان سوال می کنند و نظر میخواهند، بگو: خداوند درباره آنان به شما پاسخ میگوید و برای شما روشن میسازد، آنچه را كه در قرآن (در زمینه میراث ایشان) تلاوت میگردد، ونیز درباره زنان یتیمی سخن میراند كه (به خاطر مال یا جمال) میخواهید با ایشان ازدواج كنید، ولی چیزی را كه خداوند برای ایشـان واجب نموده است (و مهریه نام دارد) بدیشان نمیپرد١زید. (نساء/127)
(و ترغبون أن تنکحوهنّ).
دوست میدارید كه با ایشان ازدواج كنید.
مراد بیمیـلی و عدم علاقه فردی از شما در حق دختر یتیمی است که از مال و جمال چندانی برخوردار نباشد. لذا از ازدواج به خاطر مال یا جمال زنان نهی شـدند، مگر این که دادگرانه با آنان رفتارگردد. چه اگر آنان از مال اندك و جمال ناچیزی برخوردار میبودند، با ایشان ازدواج نمی کردند.[2]
سخن عائشه -رضی الله عنها – گوشهای از بینشها و روشهایی را به تصویر می کشد که در دوران جاهلیت، حاكم بر محیط بوده و بعدها در جامعه اسلامی بر جای مانده است و بعدها قرآن شرف نزول پیدا می کند واز آنها نهی میفرماید و با رهنمودهای ارزشمند و بلند خود، آنها را محو و نابود مینماید، و كار را به دلها واگذار می کند وقتی که می گوید:
(وَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى).
و اگر ترسیدید كه درباره یتیمان نتوانید دادگری كنید…
بلی مساله، مسالهدوری ازگناه و پرهیز از خطا و هراس از خدا است که سرپرست باید خویشتن را بدانها بیاراید و بپیراید، هرگاه که وسوسه درون او را بر آن داشت که با دختر یتیم تحت سرپرستی خود دادگری را مراعات ننماید. نص آیه هـم مـطلق است و مـوارد دادگری را معین و مقید نمیسازد. بلكهآنچه مورد نظر است، خود دادگری است و بس، با همه معانی و اشكالی كه دارد، چه دادگری مختص به مهریه، یا دادگری متعلق به کار دیگری از كارهای زندگی نیست. مثلا مرد با زنی ازدواج کند به خاطر دارائیی که زن دارد، نـه به خاطر این که مودت و محبت او در دلش جای دارد، و نه بدان سبب که بخواهد محض همزیستی با او چنین كند. یا مثلا با زنی ازدواج کند که فرق زیادی میان عمر آنان باشد، بگونهای که با بودن چنین فاصله زمانی، زندگی در راستای راه نبوده و جور درنیاید، و در عقد ازدواج میل و رغبت زن مراعات نگردد، میل و رغبتی كه چه با خانمی به خاطر حیاء و شرم، نتواند آن را بازگو کند، و یا اگر آن را به چنین مردی بگوید، خوف ضایع شدن اموال او در میان باشد … و سایر ظروف و شرائطی که با بودن آنها، بیم آن باشد که دادگری انجام نپذیرد … در اینجاها است که قرآن دل را پاسبان و تقوی را نگهبان میسازد. در آیه پیشین گذشت کـه فرموده خداوندی هـمه این رهنمودها را به رشـته می کشد و ردیف میدارد، آنجاكه میفرماید:
(إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا).
خداوند مراقب شما است (و اقوال و افعال و نیات شما را میپاید).
وقتی که سرپرستان دختران یـتیم در خود، توانائی دادگری با آنان را نمیبینند، مصلحت آن است که با زنان دیگری ازدواج کنند، وكاملا با شك و شبهه و ظن وگمان فاصله بگیرند:
(وَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَى وَثُلاثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ ذَلِكَ أَدْنَى أَلا تَعُولُوا).
اگر ترسیدید كه درباره یتیمان نتوانید دادگری كنید (و دچار گناه بزرگ شوید، از این هم بترسید كه نتوانید میان زنان متعدد خود، دادگری كنید و از این بابت هم دچار گناه بزرگ شوید. ولی وقتی که به خود اطمینان داشتید كه میتوانید میان زنان، دادگری كنید و شرائط و ظروف خاص تعدد ازواج مهیا بود) با زنان دیگری كه برای شما حلالند و دوست دارید، با دو یا سه یا چهار تا ازدواج كنید. اگر هم میترسید كه نتوانید میان زنان، دادگری را مراعات دارید، به یك زن اكتفاء كنید یـا با كنیزان خود (که هزینه كمتری و تكلفات سبكتری دارند) ازدواج نمائید. این (کار، یعنی اكـتفاء به یك زن، یا ازدواج با كنیزان) سبب میشود که كمتر دچار كجروی و ستم شوید و فرزندان كمتری داشته باشید.
رخصت تعدد ازواج، آن هم با پرهیز از آن به هـنگام نبودن تاب و توان دادگری، از بسنده کردن به زنی یا به كنیزانی در چنین موقعیتی، زیبا و بجا خواهد بود که اندكی درباره فلسفه و خوبی آن سخن رود.
در زمانی که مردمان خویشتن را از پروردگار خود که آفریدگار ایشان است، بالاتر و برتر میانگارند، و ادعاء مینمایند که آنان درباره زندگی و سرشت و صلاح انسان، دید بازتر و بینش فراختری از آفریدگار بزرگوارشان دارند! از روی هوی و هوس از این کار سخن میرانند، و با وجـود نادانی وكوری از آن کار دم میزنند. انگار امروزه شرایط و ظروف و ضروریات و احتیاجات تازهای پدید آمدهاند، و ایشان از آنها آگاهند و حساب آنها را میدارند، و خداوند بزرگوار در آن روز كه برای مردمان این قوانین را وضع میفرموده است آنها را نادیده گرفته است و در قضا و قدر خود بشمارشان نیاورده است !!!
این ادعایی است که از نادانـی وكوری سرچشمه میگیرد، و در آن به همان اندازه که خودپسندی و بیادبی پیدا است، كفر و ضلال هویدا است. امّا چاره چیست، چنین ادعائی میشود و بر زبان مـیرود، و كسی هم نیست که این افراد نادان و كور و خودپسند و پررو و كافر و گمراه را از آن باز دارد! و حال این که آنان بر خدا و قانون و آئین او تفاخر میفروشند، و بر خداوند بزرگوار گردن می افرازند، و در برابر ایزد متعال و برنامه او پرروئی می کنند، در حالی که در امن و امان ببر میبرند و در میان ناز و نعمت میلولند، و از جاهائی پاداش دریافت میدارند که مبارزه با این دین و نیرنگبازی با این آئین برایشان مهم است و آماج و آرزوی ایشان است.
این مساًله – یعنی مساله اجازه تعدد ازواج، البته با آن همه احتیاط و مراقبتی که اسلام مبذول و مقرر داشـته است - زیبا و بقا خواهد بود که آرام و روشن و جدی بررسیگردد، و شرایط و ظروف حقیقی، و واقعیتی که آن را فرا میگرفته است شناخته شود:
بخاری با سندی که در دست داشته است، روایت نموده است که غیلان پسر سلمه ثقفی هنگامی کـه مسلمان گردید، ده زن در حباله نكاح داشت. پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) بدو فرمود:
(إختر منهنّ اربعاً).
از میان آنان، چهار تا را برگزین.
ابردارد با سندی که در دست داشته است، روایت نموده است که عمیره اسدی گفته است: بدانگاه کـه مسلمان شدم، هشت زن داشتم. چنین وضعی را به پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) عرض كردم. فرمود:
(إختر منهنّ اربعاً).
از میان آنان، چهار تا را برگزین.
امام شافعی در مسند خودگفته است: كسی برایـم روایت کرده است که خود از ابن ابی زیاد، شنیده که می گفت: عبدالمجید از ابن سهل پسر عبدالرحمن، او نیز از عوف پسرحارث، و او هم از نوفل پسر معاویه دیلمی، روایت کرده است که گفته است: وقتی که مسلمان شدم پنج زن داشتم. پیغصر خدا (صلی الله علیه و سلم) به من فرمود:
(إختر اربعا أیّتهنّ شئت و فارق الأخری).
از میان آنان چهار تا را كه میخواهـی، برگزین و به ترك پنجمی بگوی.
بلی وقتی که اسلام ظهوركرد، مردان، ده زن و بیشتر و كمتر داشتند، بدون هیچگونه حد و مرز و قید و بندی. اسلام به مردان دستور داد كه: مرزی در میان است که مرد مسلمان نباید از آن،گام فراتر نهد، آن هم چهار زن است. و بندی درمیان است که نباید بگسلد، آن هـم امكان عدالت و توان دادگری است، و در غیر این صورت یك زن باید داشت و بس، و یا ایـن که به كنیزان، بسنده كرد.
اسلام آمده است نه برای ایـن که آزادی و بیبند و باری ببارآورد، بلكه آمده است تا حد و مرزی تعیین كند. اسلام نیامده است تا زمام کار را به دست هوی و هوس و اراده و خواست مرد سپارد، بلكه آمده است تا تعدد ازواج را منوط به عدالت و مقید به دادگری سازد، و در صورت عدم رعایت عدل و داد، اجازه و رخصت داده شده بازپس گرفته میشود و قدغن میگرد.
امّا اسلام به خاطر چه، چنین رخصتی را عطاء و چنین اجازهای را داده است؟
اسلام سیستمی است برای زندگی انسان. سیستم واقعـی مثبتی است. سیستمی است که با سرشت و هستی انسان سازگار است، و همآوا با واقعیت وجودی انسان و نیازمندیهای او است، و موافق با ظروف و شـرائط گوناگون وی در سرزمینهای مختلف و زمانهای متفاوت و احوال و اوضاع متغیر است.
اسلام یك سیستم واقعگرای مثبتی است که به انسـان آن چنان که هست و در موقعیتی که دارد، نگاه می کند، و دست او را میگیرد و پا به پا او را میبرد، تا پله پله، وی را از نردبان ترقی اوج بدهد و به بلندای قله تعالی برساند، بدون این که سرشت انسان را نشناسد و یا آن را نادیده بگیرد، و واقعیت انسان را پشتگوش بیندازد و یا آن را ناچیز بینگارد، و در راه بردن و رهنمودش بدو تندی و سختی و ظلم و زوری روا دارد.
اسلام یك سیستمی است که بر ادعای مهارت توخالی، و بر زیباپرستی و جمال دوستی سست و آب، و بر ایدئالیسم و خیالپردازی پوچ، و بر آرزوهای شـیرین خواب و رویا، استوار نمیباشد. چرا كه یكـایك با سرشت و واقعیت وشرائط و ظروف زندگی انسان برخورد پیدا می کند و بخار میگردد و به هوا میرود … اسلام سیستمی است که آفرینش انسان را پیش چشـم میدارد، و پای جامعه را در مد نظر میگیرد، و اجازه نمیدهد که واقعیت و نهاد مادیگرائی پدیدارگردد كه كارش مبارزه با اخلاق حسنه و از میان بردن خصال پسندیده و آلوده کردن جامعه با فرود آوردن پتك واژههای پر طمطراقی چون ضرورف و شرائط محیط است. ضرورت و شرائطی که با نهاد مردمان، در تضاد است و با سرشت ایشـان برخورد دارد. بلكه دائماً درصدد این است کـه نهادی را بوجود آورد که به حفاظت مردمان و نظافت جامعه کمك مـی کند، و با وجود كمترین تلاشی که فرد و جاهعه مبذول میدارند، پاكی انسانها و پاكیزگی جامعه را روبراه مینماید.
هنگامی که ما درصدد بررسی تعدد زوجات هستیم، اگر این ویژگیهای بنیادین سیستم اسلامی را پـیش چشم بداریم، چه چیز خواهیم دید؟
پیش از هر چیز خواهیم دید که اوضاع و احوالی در بسیاری از جوامع تاریخی یاكنونی، پیش آمده است و ییـش میآید که شماره زنان شایان ازدواج، از شماره مردان شایان ازدواج در آن اوضاع واحوال، بیشتر بوده و خواهد بود. چنین تفاوتی هم در جامعههایی که در گذشته دچار این ناهماهنگی شدهاند، از مرز چهار به یك تجاوز ننموده است و پیوسته در این حدود بوده است.
آیا چگونه این واقعیت را چارهسازی کنیم؟ واقعیتی که رخ میدهد و با نسبتهای مختلفی هم تكرار میگردد. واقعیتی که انكار آن بیفایده است. آیا آن را با بالا انداختن دوشها چارهسازی کنیم؟ یا آن را به حـال خویش رهاكنیم تا بر اثر شرائط و ظروفی که پـیش میآید و تصادفهائی که چه بسا رخ مینماید، خودش خویشتن را چارهسازی كند؟ا
قطعا بالا انداختن دوشـها مشكـلی را برطرف نمیگرداند. همچنین هركس که جدی بوده و برای خود و برای نوع بشر احترام قائل باشد، نخواهـدگفت که جامعه را به حال خود رها بایدكرد تا چنین واقعیتی را برحسب اتفاقات و برابر تصادفاتی که رخ میدهند چارهسازی كند.
لذا بایستی سیستمی باشد، و باید اجرائی باشد … در این صورت خود را در برابر احتمالی از سـه احتمال، مییابیم:
١ – مردی که به سن ازدواج رسیده است با خانمی از خانمهائی که به سن ازدواجگام نهادهاند ازدواج کند، سپس خانمی یا بیشتر - با توجه به خللی که پدید آمده است -بدون شوهر بماند ویا بمانند، و زندگی را بسر ببرد و یا بسر ببرند،و برای همیشه با مرد یامردان بیگانه بوده و باشند!
٢ – مردی که به سن ازدواج رسیده است فقط با خانمی كه به سن ازدواجگام نهاده است ازدواج شرعی و تـمییزی انجام دهد، و دركنار آن با خانمی و با خانمهائی كه در جامعه، بیمزد ماندهاند، دوستبازی و زنا كند، و این گونه خانمها تنها مردان را به عنوان دوستان نهانی و یا دوستان آزاد داشته باشند و با ایشان زنا كنند و در ظلمت حرام گمراه بسر برده وگمراه بمیرند!
٣ -مردانی که پای به سن ازدواج نهادهاند -همه آنان و یا چندی از ایشان -هر یك با بیش از خانمی ازدواج نمایند، و خانمها جملگی خود را به عنوان همسران شرافتمند دركنار مـردان خـویش ببینند، و آزاده و سرفراز در پرتو نور بسر برند، نه این که در كار حرام بلولند و در تاریكی گمراهی، بازیچه دست ناپاكان و وسیله سرگرمی آلودگان شوند.
احتمال نخستین ضد فطرت است، و برای خانمهائی که در زندگی از وجود مرد محرومند، توانفرسا و ناسازگار است، و یاوهسرائی یاوهسرایانی كه میگویند كاركردن و تلاش ورزیدن، زن را از مرد بینیاز میسازد، هرگز چنین حقیقتی را از جلو دیدگان حـقجویان بدور نمیدارد. چرا كه این قضیه، بسیار ژرفتر از آن است که چنین کوتاه بینان چرب زبان بذلهگوی بیخبر از فطرت انسان، گمان میبرند. هزاران کار و هزاران تلاش در ـ معاش، زن را از نیاز فطریش به زندگی سرشتی بینیاز نمی کند… خواه این نیاز، خواستهای تن و غریزه بوده، و خواه خواستهای روان و خرد باشد، از قبیل نیاز به خانه وكاشانه، و احتیاج به همدم و همراز و فرزندان وكودكانی کـه در كـانون خانواده مـونس غـمها و شادیهایش گردند. آخر مرد هم کار می کند و به تلاش در پی معاش میایستد، ولی این امر او را بس و بسنده نمیباشد، و لذا به دنبال تشكیل خـانواده میرود و همدم و همراز و فرزندان وكودكان را میجوید، و میخواهد عطر دلانگیز محبت ایشان را ببوید. زن هم در این باره همچون مرد است، چرا كه هر دو از یك جنس و از یك نوعند.
احتمال دوم هم ضد راه پاكی است که اسلام در پیشرو دارد، و ضد بنیاد جامعه اسلامی پاكدامن است، و دشمن عزت وكرامت انسانیت زن است… آنان که باكی ندارند از این که زنا و فحشاء در جامعه، پخش و فراگیر شود، ایشان خویشتن را داناتر از خدا میدانند و بر شریعت او میشورند و در برابر فرمان یزدان گردن میافرازند. زیرا علاوه بر این که کسی ایشان را از این گردن کشی و سركشی بازنمیدارد، کسانی را مییابند كه آنان راكاملا تشویق می کنند وكارشان را بسی ارج مینهند، كسانی که کینه این دیـن را در دل دارند و پـیوسته درباره آن به نیرنگ بازی سرگرم و بـه دغلكاری مشغولند!
احتمال سوم هـمان چیزی است که اسـلام آن را میپسندد و به عنوان رخصت مقیدی -می گزیند تا بدینوسیله با واقعیـتی رویاروی شود که تكان دادن و بالا انداختن دوشها بدان سودی نمیرساند، و در آن چربزبانی کردن و ادعاء نـمودن بیثمر است. آری اسلام شق سوم را برمیگزیند، چرا كه همگام با واقعت مثبت اسلام است در رویاروئی با انسان بدان گونه که فطرت او خواهان و شرایط زندگی او خواستار است. و سازگار با مراقبتی است که اسلام از انسان می کند تـا وی را برای اخلاق پاك و جامعه پاك پرورد. و همآوا با برنامهای است که اسلام برای برگرفتن انسـان از حضیض زمین و ارج دادن و رساندن وی به بلندترین قله بگونه ساده و نرم و واقعی دارد.
گذشته از این، ما درمیان جوامع بشری قدیم و جدید و دیروز و امروز و فردا تا آخر زمان واقـعیتی را در زندگی مردمان دیده و میبینیم که نمـیتوان منكر آن شد یا نسبت بدان خویشتن را به تعامل زد. و آن، این كه، زمان باروری در مرد، تا سن هفتاد سالگی و بالاتر طول میانجامد. در صورتی که در زن در سن پنجاه سالگی یا نزدیك بدان مـتوقف میگردد. لذا بطور متوسط بیستسال سن باروری در زندگی مرد بیشتر از سن باروری در زندگی زن است. شكی هم نیست که از زمـره اهـداف اختلاف ایـن دو جنس و نزدیكی زناشوئی آنان، امتداد حیات با باروری و تولید مثل، و آباد کردن زمین با افزایش جمعیت و پخش و پراكنده شدن انسانها درگستره زمین است. با این قانون فطری همگانی هم ناهماهنگ خواهد بود، که با جلوگیری از این دوره باروری افزون در مرد، چرخه حـیات را از گردش باز داریم. ولیكن آنچه با این قانون فطری هماهنگ است، این است که قانونی مقرر شود که در همه محیطها و همه زمانها و همه احوال از این رخصت استفاده گردد. البته فرد را وادار بدین امر نكند، بلكه مجالی برای همگان پدید آید که این فطرت سرشتی را پاسخگو بوده و اجازه دهد به هنگام مقتضـی، حیات از آن بهرهمند گردد. چنین سازگاری موجود میان فطرت و میان خط سیر قانون، همیشه در قانون الهی ملحوظ و در مد نظر بوده است، ولیكن در قوانین بشری عادتاً چنین سازشی موجود نباشد، چرا كه دید قاصر بشری مـتوجه آن نمیگردد، و هـمه شرائط دور و نزدیك را درك نمینماید، و از همه زوایا، نمینگرد، و جملگی احتمالات را مراعات نمیدارد.
از جمله حالات موجود و در عین حال مربوط به حقیقت گذشته، این واقعیت است که: میبینیم شوهر میل به ادای وظیفه فطری دارد، ولی همسر بر اثر مانع سنی یا بیماری، از آن بیزار وگریزان است، هر چند که هر دوی آنان علاقهمند به ماندگاری زندگی زناشوئی میباشند و از جدا شدن از یكدیگر بدشان میآید. آیا با چنین حالاتی چگونه برخورد نمائیم؟
آیا در برابر آن دوشـها را تكان دهیم و بـالایشان اندازیم، و شوهر و همسر را رها سازیم تا سر خود را به دیوار بكوبند؟! یا اینكه با چربزبانی خالی و بیمایه، و لطیفهگوئی سبك و بیپایه پذیرای آن گردیم؟
تكان دادن دوشها و بالا انداختن آنها -چنانكهگفتیم – مشكلی را حل نمی کند، و چربزبانی و لطیفه گوئی با جدی بودن زندگی انسـانی و مشكلات حقیقی آن، سازگار نمیباشد… بدین هنگام بار دیگر خویشتن را در برابر یكی از سه احتمال مییابیم:
١ -این که مرد را سركوب کنیم و با نیروی قانون و نیروی حکومت او را از تلاش فطریش باز داریم! و بدو گوئیم: عیب است ای مرد! این کار در خور شان تو نیست، و با حق و حقوق وكرامت و عزت زنی که داری ناهمگون و ناسازگار است!
٢ -این که چنین مردی را آزاد بگذاریم تا دوست بازی كند و با هر زن و زنانی که میخواهد، زنا نماید!
٣ -این که برای چنین مردی، تعدد زوجات را با توجه به ضرورتهای موجود، آزاد كنیم و از طلاق همسر نخستین هم جلوگیری نمائیم.
احتمال نخستین ضد فـطرت، و فراتر از قدرت، و ناسازگار با تحمّل اعصاب و روان مرد است. وقتی که او را به فرمان قانون و با نیروی حکومت، بدین کار مجبور سازیم، نتیجه نزدیك آن بیزاری وی از زندگی زناشوئیی است که این رنج و مشقت را بدو تحمیل می کند و شدائد دوزخ چنین حیاتی را بهرهاش میسازد … اسلام هرگز مرد را به چنین کاری وادار نمی کند، چرا كه اسلام خانه را كانون آرامش مینماید، و همسر را مونس و همراز مرد میسازد.
احتمال دوم هم ضد رویه اخلاقی اسلام بوده و مخالف با برنامهای است که اسلام برای ترقی زندگی بشری، و بالا بردن و پاك داشتن و رشد بخشیدن آن دارد و میخواهد زندگی را بهگونهای درآورد که شایسته انسانی باشد که خدا او را بر حیوان، برتری بخشیده است وگرامیش داشته است.
احتمال سوم تنها چیزی است که پاسخگوی ضرورتهای واقعی فطری است، و با برنامه اصلی اسلام همساز است، و زندگی زناشوئی همسر نخستین را محفوظ میدارد، و آرزوی قلبی شوهر و همسر را برآورده میسازد که میخواهند با یكدیگر بمانند و خـاطرات خویشتن را از یاد نبرند، و نیز برای انسان، بگونه آرام و آسان و درست، برداشتن گامهای بلندی را به سوی ترقی و تعالی میسر مینماید.
چنین کاری هم وقتی رخ میدهد که همسر نازا باشد و شوهر هم رغبت فطری به داشتن فرزند داشته باشد. در اینجا است که شوهر دو راه بیشتر در پیش نخواهـد داشت:
١ -این که همسرش را طلاق داده و زن دیگری را بجای او به همسری گیرد و رغبت فطری خود را به داشتن فرزند، پاسخ گوید.
٢ – و یا اینكه با خانم دیگری ازدواج کند، و با همسر پیشین خود هم، زندگی را بسر برد.
چه بسا گروهی از آقایان چرب زبان و خانمهای بلبل زبان، راه اول را ترحیح دهند، ولیكن دست کم نود و نه درصد همسران این چنین کسانی را نفرین می کنند که چنین راهی را به شوهرانشان نشان میدهند، راهی که خانههایشان را بر سرشان ویران میسازد، بدون این که بجای آن راه بهتری را بنمایاند … زیرا كمتر اتفاق میافتد خانم نازائی که نازائی او روشن و محقق باشد، میل به ازدواج داشته باشد. بلكه همسران نازا اغلب با كودكان کوچكی که هـمسران جـدید شوهرانشان بـه خانواده تقدیم میدارند الفت میگیرند و آسوده خاطر میشوند، وچنین کودكان معصومی خانه را پر از جنب و جوش و خوشی و شادی میسازند و مایه شادمانی شوهران می گردند و همسران نازا را – هر اندازه هم به سبب بی بهرگی از داشتن فرزند ناراحت و دل مـرده و پژمرده شده باشند- خرم و خندان میدارند.
آری این چنین است، هرگاه با دیده خرد بنگریم و به زندگی آن گونه که هست نظر بیفكنیم و شرائط عملی آن را پیش چشم داریم، زندگی واقعـی کـه به چرب زبانی چرب زبانان گوش نمی کند، و به یاوهسرائیهای یاوه سرایان پاسخ نمیگوید، و ازسخنان پوچ و پوك و بیسر و ته و بیچفت و بست – در جاهائی که باید سخن جدی و قاطع باشد – خـوشش نمیآید و پسندش نمینماید. آری هرگاه خردمندانه و واقع بینانه به واقعیت زندگی بنگریم، فلسفه والای حكم آسمانی را در تدوین این چنین قانونی که مقید به قیدی است درمییابیم:
(فَانْكِحُوا مَا طَابَ لَكُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنَى وَثُلاثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً).
با زنانی ازدواج كنید كه بـرای شما حلال بوده و دوستشان میدارید، با دو یا سه و یا چهار تا. اگر هم میترسید كه نتوانید میان زنان، دادگری را مراعـات دارید، به یك زن اكتفاء كنید.
رخصتی که هست، پاسخگوی واقعیت فطرت و واقعیت حیات است و جامعه را از گرایش به بیبند و باری یا تن دادن به غمناکی و اندوهگساری نگاه میدارد، گرایش و تن در دادنی که فشار نیازمندیهای فطری و واقعیت زندگی انگـیزه آن است … قـید موجود هم زندگی زناشوئی را از نابسامانی و از هم پاشیدگی محفوظ، و همسر را از جور و ستم مصون مینماید، و كرامت زن را بدور میدارد از اینكه بدون ضرورت لازم و احتیاط کامل در مـعرض تحقیر قـرار بگیرد. همچنین عدالت را در بر دارد که ضرورت ومقتضیات تلخ ضرورت در پرتو آن قابل تحمّل است.
قطعاً کسی که روح اسلام و مسـیر آن را میشناسد، هرگز نمیگوید: تـعدد زوحات ذاتاً مطلوب است، و بدون ضرورت فطری یا اجتماعی هم مقبول است، و تنها لذت حیوانی آن را بس است و کافی، و گردش در میان همسران همانگونه که دوست پسر در میان دوستان دختر خود میگردد، آن را بس است و وافی! ولیكن این چنین است. بلكه تعدد زوجات ضرورتی است که با ضرورت دیگری رویاروی شده و چاره ناچاری است، و راه حلی است که مشكل پیش آمده را با آن باید حل و چارهسازی کرد. و الا تعدد زوجات کاری نیست که دل بخواه بوده و به هوی و هوس واگذار شود، و در سیستم اسلامی که با یكایك واقعیات زندگی روبرو میگردد، حد و مرز و قید و بندی نداشته باشد.
هر گاه نسلی از نسلها در استفاده از این رخصت راه خطا پوید، و هرگاه مردانی این رخصت را فرصتی برای تبدیل زندگی زناشونی به نمایشگاه لذت حیوانـی شمارند، و هرگاه مردانی در میان همسرانی، بسان دوستان پسر در میان دوستان دختر بلولند، و هرگاه «حریم خانواده» را این گونه بیمناك درست کنند و این طور وحشتناك برآورند و بسازند، چنین چـیزی کار اسلام نیست، و چنین کسانی هـم نمایانگر اسـلام نمیباشند. چرا كه اینان به خاطر فاصلهگرفتن از اسلام بدین پرتگاه افتادهاند، و اصلا روح پـاك اسلام را نشناختهاند. سبب اصلی این انحراف هم این است که چنین کسانی در جامعهای زندگی می کنند که اسلام بر آن فرمان نمیراند، و شریعت اسلام در آن سیطره و تسلطی ندارد. جامعهای است که حكومت اسلامی در آن پا برجا نیست، حکومتی که پایبند اسلام و شریعت آن باشد، و مردمان را با رهنمودها و قانونهای اسلامی و در پرتو آداب و رسوم آن رهبری کـند و ایشـان را بدان بخواند.
جامعه دشمن اسلام، آن جامعهای که از شریعت و قانون اسلامی سرباز زده است، چنین جامعهای مسئول نخستین این نابسامانی است، و او اولین مسؤولی است كه «حریم خانواده» را اینگونه متزلزل کرده است، و آشفته حال و پریشان روزگار نموده است. وی نخستین مسؤولی است که زندگی زناشوی را به نمایشگاه لذت حیوانی تبدیل ساخته است … كسی كه میخواهد ایـن حال نابسامان را سر و سامان دهد، مردمان را به اسلام و شریعت اسلام و برنامه اسلام برگرداند. ایشان را به نظافت و طهارت و استقامت و عـدالت برگرداند… كسی که خواهان اصلاح است، مردمان را به اسـلام برگرداند، آن هم نه فقط در این بخش ناچیز، بلكه در كل برنامه زندگی. زیرا اسلام سیستم کاملی است که جز به صورت کامل و شامل بكار نمیپردازد …
عدالت مطلوب عدالتی است که در رفتار وكردار و هزینه و همزیستی و همبستری رعایت شود. اما رعایت عـدالت در احساسات دل و درون را از كسی نمیخواهند، زیرا خارج از اراده انسان است… این هم همان عدالتی است که خداوند در آیه دیگری از این سوره از آن سخن به میان آورده است:
(وَلَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّسَاءِ وَلَوْ حَرَصْتُمْ فَلا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوهَا كَالْمُعَلَّقَةِ وَإِنْ تُصْلِحُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ غَفُورًا رَحِيمًا).
شما نمیتوانید (از نظر مـحبت قلبی) میان زنان دادگری (کامل) برقرار كنید، هر چند هم (در ایـن راه به خود زحمت دهید و) همه كوشش و توان خود را بكار برید. ولی (از زنی كه میانه چندانی با او ندارید) بطور كلی دوری نكنید، بدانگونه كه او را به صورت زن مـعلقهای درآوریـد (که بـلاتكلیف بـوده و نه شوهردار و نـه بیشوهر بشمار آید). (نساء / ١٢٩)
این آیهای است که برخی از مردم میخواهند آن را دلیلی بر تحریم تعدد زوجات کنند. ولیكن چنین نیست. شریعت خدا شوخی نیست تا در آیهای قانونی را وضع نماید و در آیه دیگری آن را لغو فرماید. بگونهای که با دست راست ببخشد و با دست چپ بازبس بگیرد! در آیه اول سخن از دادگری مطلوب است ، و در آیه بعدی سخن از عدم تعدد زوجات است اگر ترس از این باشد كه چنین عدالتی را نتوان پیاده و اجراء کرد، عدالت در رفتار وكردار و هزینه و همزیستی و همبستری، و در سایر اوضاع ظاهری، بگونهای که هیچیك از همسران چیزی از آن اشیاء کم نداشته باشند، و در چیزی از آنها یكی بر دیگری برتری داده نشود. همانگونه که پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) یعنی والاترین انسانی که بشریت او را شناخته است چنین می کرد و مینمود، بدانگاه که مردمان جملگی و زنان او هم میدانسـتند که وی عایشه -رضی الله عنها – را دوست میدارد و نسبت بدو مهری به دل دارد که به زنی جز او ندارد. آخر دلها در اختیار صاحبان دلها نیست، بلكه در اخـتیار خدا و میان دو انگشت از انگشتان ایزد مهربان است و هرگونه كه خود بخواهد آن را میگرداند و میچرخـاند. پیغمبر (صلی الله علیه و سلم) دین را میشناخت و دل خود را نـیز میشناخت. این بود که میفرمود:
(أللّهمّ هذا قسمی فیما أملک فلا تلمنی فیما تملک و لا أملک).[3]
پروردگارا! این چیزی است كه در توان من است و جز این از من ساخته نیست. پس در برابر آنچه تو بـر آن توانا هستی ومن برآن توانا نیستم مرا سرزنش مفرما.
بار دیگر برمی گردیم و پیش از این که از این مبحث بگذریم تكرار می کنیم: اسلام تعدد زوجات را بوجود نیاورده است وبلكه آن را محدود نموده است، و به تعدد زوجات دستور نداده است و بلكه بدان اجازه داده است و مقیدش کرده است. اسلام اجازه فرموده است که به هنگام رویاروئی با واقعیات زندگی بشری و پیش آمد نیازمندیهای فطری انسـانی از تعدد زوجات استفادهگردد، واقعیات و نیازمندیهایی كه برخی از آنها را بیان داشتیم، البته آنهائی که تاكنون برایمان روشن شدهاند و چه بسا جز آنها چیزهای دیگری باشد و دگرگونیهای زندگی در میان نسلهای آینده و هـمچنین پیدایش شرائطی جز این، پرده از آنها بردارد. همانگونه كه هر قانون و رهنمود دیگری که این برنامه خدائی برای انسانها به ارمغان آورده است وضع چنین است، مردمان در زمانی از ازمنه تاریخ، حكمت و مصلحت كلی آن را چنانكه باید نمیفهمند. قطعاً هم حكمت و مصلحت در هر قانونی از قوانین الهی مندرج و نهفته است چه انسانها بدین حکمت و مصلحت پی ببرند یا پی نبرند، و در تاریخ زندگانی کوتاه انسانها، مردمان با ادراك محدودشان آنها را فهم کنند یا نكنند.
حال از اجراء بخش نخستگام فرا نهیم و به اجراء بخش دوم بپردازیم که آیه مباركه قرآنی درباره عدم تحقق دادگری، آشكارا سخن میراند:
(فَإِنْ خِفْتُمْ أَلا تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ).
اگر هم میترسید كه نتوانید میان زنان دادگری را مراعات دارید، به یك زن اكتفاء كنید یا با كنیزان خود (که هزینه كمتری و تكلیفات سبكتری دارنـد) ازدواج نمائید.
مراد این است که اگر در ازدواج، ترس عدم رعایت دادگری درمیان باشد باید به زنی بسنده کرد که بیشتر از آن جائز نمیباشد، ولیكن نـص قرآنـی کنیزان را محدود نساخته است چه به صورت ازدواج و چه به صورت كنیزی.
قبلا در جزء دوم فیظلال القـرآن، نگـاه کوتاهی به مساله بردگی انداختیم، در اینجا خوب است به مساله خاص كام بردن ازكنیزان بپردازیم.
قطعاً ازدواج با كنیز اعتبار بخشیدن مجدد بدو و برگرداندن کرامت و حشمت دوباره او است. زیرا این كار مایه آزاد شدن او و فرزندانی میگردد که از آقایش به دنیا می آورد، هر چند هم به هنگام ازدواج وی را آزاد نكرده باشد. آخر او از همان لحظه که مـیزاید «مادر فرزند» نامیده میشود و آقایش نمیتواند او را به فروش برساند و پس از وفات آقایش آزاد خواهد بود، و فرزندش از همان روز تولد آزاد بشمار است. اگر هم بگونه کنیزی با وی همبستری شود، باز هم او «مادر فرزند» خوانده مـیشود و فروش او قدغن میگردد و پس از وفات آقایش آزاد خواهد بود، و فرزندش هم -در صورت اعتراف آقا به نسبت او كه عادتاً هم انجام پذیر است – آزاد بشمار است.
پس، ازدواج، یاكنیزی، هر دو راهی از راههای بیشماری است که اسـلام برای آزادی بردگان مقرر فرموده است … چه بسا درباره مساله کنیزی دغدغهای دل را بیازارد. لذا زیبا خواهد بود که بگوئبم مساله بردگی بطور كلی برخاسته از ضرورت وناچاری است – همانگونه که در جزء دوم بیان داشتیم – و همان ضرورت و ناچاری مقتضی جواز بردگی در جنگ شرعی اعلان شده از سوی پیـشوای مسلمان مجری شریعت خدا، موجب جواز كنیزی بردگان است. مگر نه این است که سرنوشت زنان مسلمان آزاده پاكـدامن، هنگامی که اسیر دیگران میگردند از چنین سرنوشتی بسی بدتر و ناگوارتر است؟!
خوب است فراموش نكنیم که چنین زنان اسیر برده ای، دارای خواستهای سرشتی هستند و بناچار باید در زندگی ایشان حساب چنین خواستهائی را كرد. چرا كه در سیستم واقعگرائی که سرشت واقعی انسان را مراعات میدارد، نمیتوان از آنها چشمپوشی و غفلت نمود. حال باید که یا پاسخ بدین خواستها از راه ازدواج انجام پذیرد، و یا – مادام که سیستم بردگی پابرجا است- از راه کنیزی صاحب کنیز انجام گیرد، تا این که چنین خانمهائی وضع نابهنجار بی بند و باری اخلاقی و هرج و مرج جنسی را در جامعه پراكنده نسازند، وضعی كه ضابطه و قانونی نداشته باشد، بدان گاه که از راه زنا كردن و دوست بازی نمودن به نیاز سرشتی خود پاسخ میگویند، همانگونه که در زمان جاهلیت حال چنین بود. اما افزایش کنیزكان و گردآوری ایشان در برخی از ادوار از راه خرید و فروش و آدمربائی و بردهداری، نگهداری آنان در كاخها، ایشان را مایه عیش و نوش و كامجوئی حیوانی قرار دادن، باگروههای فراوان کنیزان شبهای سرخ بر آمدن، عربدههای مستانه سر دادن و رقصیدن و آواز خواندن، و دیگر چیزهائی که خبرهای درست یا مبالغهامیز آنها را شنیدهایم، اصلا جزو اسلام نبوده و از زمره کارهای اسلام و الهامات آن نمیباشد، و درست نیست که آنها را به حساب سیستم اسلامی گرفت و بر واقعیت تاریخی اسلام افزود.
واقعیت تاریخی اسلامی آن است که برابر اصول اسلام و جهانبینیها و مقررات و قوانین آن پدید آمده است. تنها این، بلی تنها این، واقعیت تاریخی اسلامی است. امّا كاری که در جامعهای رخ میدهد که خـود را به اسلام نسبت میدهد، در حالی که ایـن کار خارج از اركان و اصول اسلام و مقررات و قوانین آن است، جائز نیست که یك عمل اسلامی بشمار آید، چرا كه بدور از راستای اسلام و بركنار از شاهراه سعادت بخش آن است.
قطعاً اسلام دارای وجودی مستقل خارج از واقعیت مسلمانان در هر عصر و زمانی است. چرا كه مسلمانان اسلام را پدید نیاوردهاند، بلكه این اسلام است که آنان را پـدید آورده است. اسلام تنه است و مسلمانان شاخهاند و ثمرهای از ثمرات این درخت برومند. لذا آنچه راكه مردمان میسازند، یا آنچه راكه میفهمند، همان چیزی نیست که اصل سیستم اسلامی یا مفهوم اساسی اسلام را معین سازد، مگر این که موافق باشد با اصل اسلامی ثابت مستقلی که اسلام درباره واقـعیت مردمان و برداشت ایشان دارد، و واقعیت مردمان. در هر عصر و زمانی و برداشت آنان بدان سنجیده میشود و بر آن قیاس میگردد تا دانسته شود که تا چه انـدازه واقعیت حالشان و برداشت ذهنشان با آن منطبق و یا از آن منحرف است.
امّا در سیستمهای زمینی کار بدین منوال و بر این قرار نیست. سیستمهائی که در اصل برخـاسته از جهانبینیهای انسانی و پرداخته مكتبهائی هستند كه مردمان خودشان آنها را برای خودشان وضع می کنند بدان گاه که به جاهلیت بر می گردند و به خدا بیباور میشوند هر چند که ایشان ادعاء مینمایند که به خدا اعتقاد دارند. چرا كه نخستین نشانه ایـمان به خدا برگرفتن مقررات و قوانین از برنامه خدا و شریعت الله است، و بدون چنین قاعده عظیمی ایمانی در میان نمیباشد. توضیح این كه در چنین احوال و اوضـاعی، این برداشتهای متغیر مردمان، و اوضـاع متبدل در سیستمهای ایشان است که مفاهیم مكتبهائی را مقرر میدارد که خودشان آنها را برای خود وضع کردهاند و درباره خود پیاده و بر خویشتن حاكم نمودهاند.
لیكن در سیستم اسلامی که مردمان آن را برای خود ساخته و پرداخته نكردهاند، و بلكه خداوندگار مردمان و آفریدگارشان و روزیرسانشان و مـالكشان آن را برای ایشان تهیه دیده است و آماده نموده است، در چنین سیستمی مردمان یا از آن پیروی می کنندو اوضاع و احوالشان را برای آن پابرجا میدارند و روبراه میسازند، و در این صورت است که واقعیت ایشان واقعیت تاریخی اسلامی بشمار میآید، و یا این كه از سیستم اسلامی بكنار میروند، یا آن را بطور كلی بدرود می گویند، دیگر آنچه در پیش میگیرند واقعیت تاریخی اسلامی محسوب نمیگردد، و بلكه كنارهگیری از اسلام و انحراف از آن قلمداد میشود.
باید به هنگام بررسی تاریخ اسلامی مطالب مذكور را در مد نظر داشت. چرا كه دیدگاه تاریخی اسلامی بر آن استوار و پابرجا است و با سایر دیدگاههای تـاریخی دیگر كاملا جدا و متفاوت است، دیدگاههائی که واقعیت فعلی جامعه را تفسیر عملی دیدگاه یا مكتب بشمار میآورند، و تحول دیدگاه یا مكتب را در همین واقعیت عملی جامعهای میجویند که بدان گردن نهاده است، ، در میان مفاهیم و برداشتهای متغیری پیجوئی مینمایند كه از خود این دیدگاه بر صفحه اندیشه همین جامعه نقش بسته است!… از زاویه چنین دیدگاهی به اسـلام نگریستن و اینگونه نگرشی درباره اسلام داشتن، با سرشت منحصر به فرد اسلام منافات دارد، و در تشخیص مفهوم حقیـقی اسلامی به خطرات فراوانـی منتهی میگردد.
در پایان، آیه فلسفه همه این مقررات را بیان میدارد، و آن عبارت است از: دوری از ستمگری و پیاده کردن دادگری:
(ذَلِكَ أَدْنَى أَلا تَعُولُوا).
این (کار، یعنی اكتفاء به یك زن، یا ازدواج با كنیزان) سبب میشود كه كمتر دچار كجروی و ستم شوید و فرزندان كمتری داشته باشید.
(ذلك): یعنی دوری کردن از ازدواج دختران یتیم،
(ان خفتم ألا تقسطوا فی الیتامی) اگر ترسیدید كـه درباره یتیمان نتوانید دادگری كنید.
حتی اگر در ازدواج با زنان دیگری هم دیدید که نمیتوانید دادگری کنید
بدانگاه کـه دو یا سه یا چهار تا را به ازدواج درمیآورید، تنها یكی را به همسری بپذیرید، و یا به كنیزان خود بسنده کنید. «این کار سبب میشود که کمتر دچار كجروی و ستم شوید و فرزندان کمتری داشته باشید». یعنی این عمل باعث میشود که چه بسا ستم نكنید و کژ راهه نروید.
بدین منوال روشن مـیگردد که عدالت خواهی و دادگریجوئی پیشقراول این برنامه بوده و هدف هر جزئی از جزئیات آن است. عدل و داد هم شایستهتر است پیش از هر جای دیگری در پرورشگاهی مراعات گردد که خانواده را در بر میگیرد. چرا كه خانواده نخستین آجر جملگی ساختمان اجتماعی، و نقطه حركت به سوی زندگی اجتماعی همگانی است. نسلها در آنجا پا میگیرند و راهی جامعه می گردند، بدانگاه که هنوز نرم و نازك بوده و قابلیت دگرگونی و شكلپذیری را دارند و اگر بر دادگری و مـهرورزی و صلح طلبی و سازگاری بار نیایند و پرورده نشوند، دیگـر عدالت و محبت و صلح و سازی در میان نخواهد بود.
——————————-
منبع : فی ظلال القرآن جلد 2 / نویسنده: سید قطب / مترجم: دکتر مصطفی خرمدل / نشر احسان



