عوامل سقوط جوانان از دعوت اسلامي
عوامل سقوط جوانان از دعوت اسلامي
استاد محمود ويسي
«الحمد لله رب العالمين وصلي الله علي سيدنا محمد و علي آله و صحبه اجمعين»
با فرمودهاي از پيامبر اسلام، حضرت محمد(ص)، آغاز ميكنيم. ايشان ميفرمايند: «إنّما يَأكُلُ الذئبُ مِنَ الْغنمِ القاصِية» يعني: «هميشه گرگ، گوسفندي را كه از گله جدا شده است، ميخورد».
اسباب و عوامل بسياري وجود دارند كه گاهي اوقات انسان را به لبهي پرتگاه ميكشاند و از اين مسير پر خير و بركت منحرف ميسازند. امام ابنالقيم(رح) در فرمايشي ظريف و دقيق در حدود 700-600سال پيش در امروز جامعهي ما را دست نشان كرده است. فرمايشي كه كاربرد اساسي در اين دوران و شرايط اين برهه از زمان كه عصر عرضهي توليدات فكري در سطح بينالمللي و در قالب وسايل ارتباطي و مدرنترين آنها «اينترنت» است، دارد. هر روز اين توليدات در اشكال مختلف در سطح جهان، به سرعت پخش ميشوند. ما هم كه ميخواهيم مبلّغ كتاب و سنّت باشم اگر قرار باشد از اين فرآوردهها و توليدات فكري چه در كشورهاي اسلامي و چه غير اسلامي آگاهي و اطلاعي نداشته باشيم، يقيناً نميتوانيم نه در دعوت و نه در تربيت موفق عمل كنيم.
تربيتي كه اساس كار دعوت است و به تربيت شخصيّت افراد از جهت فكري، ايماني، اخلاقي و ساير ابعاد مربوط ميشود. امام ابن القيم ميفرمايد: «دَخَلَ الناسُ النّارَ من ثلاثة ابواب…» يعني(مردم از سه در وارد جهنم ميشوند…). اگر چه ما در قرآن ميخوانيم كه جهنم داراي 7 باب است. «لَهَا سَبْعَةُ أَبْوَابٍ لِكُلِّ بَابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ»[1] اما فعلاً به اين سه در كه به تعبير امام ابنالقيم مشتريان زيادي دارند توجه داشته باشيد كه چهار باب ديگر بازارشان كساد است و مشتريان كمتري دارند.
آن جهنم، همانا جهنم قيامت است اما در اين طرف جهنمي توسط كساني كه اسير علم جديد و تكنولوژي روز شدهاند، ايجاد شده است. نمونهي اين جهنم را در كشورهاي مختلف ميتوان ديد. از عراق و افغانستان گرفته تا ساير كشورها كه مردم حتي از كمترين حقوق شهروندي نيز محرومند. در اينجا اين سؤال مطرح ميشود كه اين جهنم چگونه به وجود آمده است؟ سؤال خوبي است و جواب آن را ميتوان در فرمايش امام ابنالقيم يافت: امام ابنالقيم فرمودند: مردم از سه طريق وارد جهنم ميشوند. اولين باب آن…
1- باب الشبهة: تبعيت از شبهات، مرضي است كه ابتلاء به آن مساوي است با فساد و تفكر. به تعبير امام ابنالقيم:«ايجاد شك و ترديد ميكند در مقابل دين خدا». اكنون دوراني است كه سكولاريستهاي ضدّ دين ندا سر ميدهند كه دوران دين خدا به سر آمده است و تاريخ صرف آن تمام شده است. آنان اين تفكر شوم را به شكل كالايي در كانالهاي مختلف تبليغ ميكنند اما از همان ابتدا نميگويند كه دين هيچ است بلكه با بردن به حواشي به حذف آن مبادرت ميكنند. اما در اين ميان چه نقشي داريم؟ ما اگر مبتلا به شبهه باشيم همچون ماشين ضعيفي هستيم كه قصد سبقت از يك تريلي بزرگ را در جادهاي باريك و كم عرض دارد. كه اگر تريلي بخواهد با يك فرمان چرخاندن ما را به ته دره ميفرستد. در اينجا با كمترين امكانات و با كمترين آمادگي و از همه مهمتر با شبهاتي در دل قصد سبقت داشتهايم. اما اگر شبههاي به دل راه ندهيم، دل نميترسد،وقتي دل نترسيد، دستها نميلرزد و اگر دستها نلرزيد با اتصال آن به خدا ميتوان كاري را كرد كه ديگران نتوانستهاند آن را انجام دهند و ميتوان با دلي محكم و سرشار از يقين از هر فرصتي براي سبقت استفاده كرد. دومين باب …
2- باب الشهوة: در شهوت دومين دري است كه مردم از آن داخل آتش جهنم ميشوند و در نتيجه آن تقدم و برتري دادن به هوي برتري دادن نسبت به هدي و هدايت و خشنودي خدا است. شهوت، منش را به فساد و نابودي ميكشاند همانطور كه شبهه، بينش را فاسد ميكند. سومين باب …
3- باب غضب: خشم و تندخويي انسان را به دشمن خلق خدا مبدل ميسازد. اين در حالي است كه قرآن پيامبرت را «رحمة لّلعالمين»معرفي ميكند و ميفرمايد: «وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ»[2]
پس چطور امكان دارد كه پيامبر تو، پيامبر رحمت براي جهانيان باشد و تو خودت را – بخاطر خشم و تندخويي- دشمن جهانيان بداني؟! و با كارهايت مردم را از دين دور كني؟ و با ارائهي چهرههاي غير استاندارد از دين و دينداري، چهرهي دين را آنچنان خراب و زشت بنمايي كه كسي حاضربه تماشاي آن نباشد؟ ما بايد به تجسمي تمامعيار از آنچه كه ميخواهيم تبليغ كنيم درآييم. لذا بايد روي خودمان كار كنيم و مواظب باشيم به آفات و امراضي كه هم سبب سقوط خودمان و هم سبب سقوط ديگران ميشوند، مبتلا نگرديم. اما چرا سبب سقوط ديگران؟ زيرا گاهي اوقات فردي علاقهي زيادي به ما دارد و ما را الگوي خود قرار داده است، اما ما مبتلا به دردي هستيم كه همين كه از مسير منحرف گشتيم او هم به دنبال ما منحرف ميشود. اينجاست كه گناه انحراف او نيز به گردن ما ميافتد(معاذالله).
«لِيَحْمِلُوا أَوْزَارَهُمْ كَامِلَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَمِنْ أَوْزَارِ الَّذِينَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ أَلا سَاءَ مَا يَزِرُونَ»[3] پس ما مواظب باشيم. ما ميخواهيم امانت خدا را به دست مردم بسپاريم. ميخواهيم به مردم نشان دهيم كه چگونه دينداري كنند. دينداري كه هم در دنيا آنها را به حيات طيّب برساند و هم در آخرت به اجري كه «أَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»[4] است. پس كار آساني نيست اما همراه با همين سختي كار، سگيني و ثقل اجر و پاداش آن نيز مطرح است.
با اين مقدمه از فرمايش امام ابنالقيم(رح) ميخواهيم به دستنشان كردن اسباب و عوامل بپردازيم كه سبب سقوط جوانان از دعوت اسلامي شده است و مي شود. نداستن معرفت و شناخت كافي و كامل از اين اسباب و امراض سبب مبتلا شدن به آنها ميگردد. اما اگر اين آفت را خوب بشناسيم و با چشم باز به كار دعوت بپردازيم نتيجهي مطلوبتري خواهيم گرفت. در جنگ احد كه مسلمانان شكست خوردند گفتند: چرا شكست خورديم. خداوند به پيامبر(ص) وحي فرمود: «قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ»[5] اشكال از خودتان است.
اولين سبب از اسباب سقوط هر فردي در هر مقطع سنّي خصوصاً در ايام جواني كه انحراف و سقوط بيشتر دامنگير انسان ميشود:
1- عدم الأخلاص و النية لله: «نداشتن نيت خالص براي خدا»
وجود اخلاص در عمل همانند مايهاي است كه شير را ميبندد و به ماست تبديل ميكند و اگر با شير، مايه مخلوط نشود و انتظار داشت كه بدون مايه شير، ماست شود نه تنها انتظار بيجايي است بلكه بعد از مدّت كوتاهي شير فاسد و غير قابل استفاده ميگردد و بايد آن را دور ريخت. اعمال ما نيز اگر با مايهي اخلاص مخلوط شود، مبارك خواهند بود و مورد قبول همه به ويژه خداوند هستند. و اگر مايهي اخلاص در اعمال و كردار ما وجود نداشته باشد، سرانجامي جز سرانجام شير بدون مايه نخواهد داشت كه همانا فاسد و تباهي است.
2- تخويف إعداء الله للعبد بقطع المعاش أوِ الفصل من الوظيفه: «تهديد و ارعاب دشمنان خدا [به مسايلي چون] قطع حقوق و اخراج از كار.»
دشمنان اين دين با سلاحهاي تخويف و تهديد براي كسي كه قصد بندگي خدا را دارد وارد ميدان ميشوند و او را از اخراج از كار و قطع حقوق ميترسانند.
از دست دادن كار آن عبد را آنچنان ترسانده است كه ميگويد: تا حالا كه دين داشتم و يك كم ريش، اكنون نه تنها ريش بلكه سبيلهايم را نيز ميتراشم، اينجا منطقي به نام منطق ايمان وجود ندارد كه جوابگوي تهديدات باشد. ناپلئون بناپارت يكي از موز موفقيت در جنگهايش اين گونه معرفي ميكند من فرهنگي را روي سربازانم سازماندهي كردم و آن اين بود كه «در دنيا بايد فقط از يك چيز ترسيد و آن ترس است» واقعاً اگر تصميم قطعي گرفتهاي كه در اين مسير حركت كني ديگر چه باك داري و از چه ميترسي.
3- قراءة الواقع قراءة سلبية تؤدي بالداعية للإحباط و اليأس فيترك طريق الدعوة: «داشتن ديدگاه منفي نسبت به واقعيت جامعه كه باعث ايجاد يأس و نوميدي داعي و دوري از دعوت ديني ميشود.»
منفيبافي و نگاه انديشهي منفي و مأيوسانه نسبت به وضعيت و موقعيت موجود و همنشيني و معاشرت با كساني كه كارشان آيهي يأس خواندن است نيز خود ميتواند از اسباب سقوط باشد.
موفق نميشويم و فايدهاي دارد و كلاس به درد نميخورد و… اين حرفها فقط كار انسانهاي ناتوان و عاجز است. انسان توانا و مثبتانديش آيهي يأس نميخواند. انسان توانا نيمهي پر ليوان را ميبيند. اما انسان منفيباف هميشه نيمهي خالي ليوان را ميبيند. مثلاً انسان مثبتانديش ميگويد: «الحمد لله يك كلاس قرآن داريم» اما انسان منفيباف ميگويد: «كلاس قرآن ما اصلاً به درد نميخورد. 6-5 نفرند» اين گونه حرفها بر روان آدمي تأثير ميگذارند و سمّي هستند كه اثرشان بعدها مصيبتبار خواهد بود.
قرائت سلبي يعني يأس و نااميدي و انحراف از مسير الهي.
4- عدم القناعة الكافية بطريق الدعوة. «نداشتن باور و اطمينان قلبي به راه و روش دعوت» اگر انسان به راهي كه در پيش گرفته است، باور نداشته باشد و از انتخاب خود پشيمان باشد و در حين حال از اين كه آن را بر زبان آورد خجالت بكشد و مدام آن را به بعداً موكول كند كم كم سقوط خواهد كرد. اين كار درستي نيست اگر مشكلي وجود دارد بايد صريح و شفاف آن را در ميان جمع مطرح كرد و بايد از آنها خواست راهي را براي حل اين مشكل پيدا كنند.
افراطكاران و تفريطكاران هر دو سقوط ميكنند. آن كه حد اعتدال و وسطيت را مبناي كار خود قرار ميدهد موفّق است. به تعبير قرآن: }وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً[6]{
آمريكا در بسياري از تحليلات مهم و استراتژيكي و در حين حال متخصّصانهي خود به صراحت اعلام كرده است كه تنها بايد از حركتهاي اسلامي وحشت داشته باشيم كه ميانهروي و اعتدال در ميان آنها اصل شناخته ميشود. آمريكا از ميان حركتهاي جهادي اسلامي فلسطين بودجهي چند ميليون دلاري را فقط براي نابودي حماس قرار داده است؛ چون معتقد است نابودي حماس به معناي نابودي ساير حركتها و جنبشهاست. اما چرا حماس؟ چون شيخ احمد ياسين(رح) رهبر حماس اين فرهنگ و بينش را در آنها به وجود آورده است كه منطق شما برادران حماس در برابر ساير گروههاي فلسطيني كه اسرائيل آنها را به جان شما مياندازد و خود از دور لم ميدهد و نگاه ميكند بايد منطق هابيل باشد در مقابل قابيل و بگوييد: }لَئِنْ بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَا بِبَاسِطٍ يَدِي إِلَيْكَ لأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ[7]{
اگر آنها به شما شليك كردند شما به آنها شليك نكنيد بگذاريد به دست برادرتان كشته شويد.
بينش ديني اين چنين است پس كسي كه به اين طريقت قناعت و اطمينان ندارد جلو بيايد و اعلام كند. و دلايلش را بگويد. شايد دلايلش آنچنان محكم باشد كه ما در مقابل آنها تسليم شويم و ما هم آنها را بپذيريم. چه اشكالي دارد اگر خير است ما هم كه طالب خير هستيم و اگر شرّ است كمكش ميكنيم تا منحرف نشود. }قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنْ اتَّبَعَنِي[8]{
5- تعلّق قلب الداعية بالدنيا و كراهية الموت. «شيفتگي دعوتگر نسبت به دنيا و بيزاري از مرگ.» اين مطلب واضح و آشكار است. اين كه داعي خود را اسير دنيا كند و از مرگ تنفّر داشته باشد. هرگاه كه انسان بيشتر شيفتهي دنيا ميشود خود به خود ترس از مرگ نيز در او ايجاد ميشود. نه دوست دارد كسي بميرد و نه كسي برايش از مرگ سخن گويد. اما كسي كه دنيا در دستش است نه در قلبش ميگويد:
چون مرگ رسد چرا هراسم كان راه كه به توست ميشناسم
از خوردگـهي به خوابـگاهي وزخـوابـگـاهـي به پيشـگـاهـي
اين تفسير مرگ است تنها انتقال است از اينجا به آنجا و بس. هر كاري بكني و هر جايي در اين دنيا خود را مخفي كني بالاخره خواهي مرد و مرگ سراغت خواهد آمد. و همچنان كه عبدالله بن رواحه –يكي از اصحاب- هنگام رفتن به جنگ با خود زمزمه ميكرد و ميگفت: «يا نفسُ إن لّم تُقتُلي، تموتي» يعني «اي نفس اگر كشته هم نشوي، آخرش كه ميميري».
خالد بن وليد را بنگريد آنگاه در بستر مرگ داشت ميگريست از او پرسيدند چرا گريه ميكني؟ او گفت: ميترسم مثل شتر در بستر بميرم. اين همه در غزوهها و جنگها شركت كردهام، بدنم با شمشيرها و نيزهها سواخ سوراخ و تكّهتكّه شد امّا سبحان الله توفيق شهادت در آن ميادين نصيبم نشد و اينطور به نظر ميرسد كه در بستر ميميرم.
«النّفس الي موت و المال الي فوت» يعني: «عاقبت، نفس به سوي مرگ و مالت به سوي نابودي خواهد رفت.» پس آيا بهتر نيست در اين ميان در بازار الهي سرمايهگذاري كني؟ }َجاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أ[9]{
6- الإنفتاح علي الأعمال التجارية و الدنيوية دون الإلتزام بوسائلها الشّرعية. «روي آوردن به كارهاي تجاري و دنيوي بدون پايبندي به اسباب و وسايل مشروع» ما از دنيا نصيبي داريم و نبايد ان را فراموش كنيم. در قرآن، خداوند ميفرمايد: }وَلا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنْ الدُّنْيَا[10]{ يعني: }نصيبت از دنيا را فراموش مكن{ ما دنيا را ميخواهيم چون خداوند فرموده است و اگر دنيا را كنار بگذاريم و سهم خويشتن را نستانيم در دينداري خود موفّق نخواهيم بود؛ امّا به اندازهي مشروع و با وسايل مشروع. اگر دنيا را طلاق بدهيم و كنار بگذاريم يكي ديگر آن را به نكاح خود در ميآورد و در چنگ ميگيرد، پس آن را كنار نگذاريم و نصيبمان را از دنيا برگيريم. زيرا اگر نگيريم عصيان كردهايم و مرتكب گناه شدهايم. اما بايد مواظب بود و شش دانگ هوش و حواس و وجودمان را در اختيار دنيا نگذاريم كه خيلي خطرناك خواهد بود. دو دانگ براي دنيا كافي است. چهار دانگ ديگر را براي آخرت بايد ذخيره كرد.
7- الأمراض النّفسية كالعجب و الغرور و الحسد و غيرها: «بيماريها روحي و رواني مانند خودبيني، غرور و حسادت و …» كتابي از دكتر حسن شرقاوي به چاپ رسيده است به نام «گامي فراسوي روانشناسي اسلامي» كه در مورد بيماري روحي مفصل صحبت كرده است. توصيه ميكنم حتماً آن را مطالعه فرمائيد.
8- الحيل النفسية و هي كثيرة منها احتقار الدّاعية لنفسه و الخوف الموهوم أوِ الخجل المذموم. «موانع و توهّمات روحي كه زياد هستند؛ از جمله خودكمبيني داعي يا ترس خيالي يا خجالت و شرم غيرطبيعي.» مواظب باشيم كه خود را با اين موارد فريب دهيم.
9- فقدان التربية الذاتية الجادة فمجرد الابتعاد عن وسط من الاوساط قد يكون كفيلاً بأن يرجع الداعية الضعيف عما كان عليه من العمل الدعوة: «دارا نبودن تربيت و پرورش عالي، كه سبب ميشود به محض اين كه داعي از محافل دعوت دور شد، دعوتگر ضعيف را به اول راه بر ميگرداند» لذا تشكيل و انعقاد مجالس ايماني از ضروريات دعوت است ولو افراد، اندك باشند. بنشينيد و فقط ده دقيقه يك خاطرهي ايماني را تعريف كند و يا بخشي از حيات و زندگاني تابعين يا صالحين را ورق بزنيد. مطمئناً شارژ و محكم ميشويد. نبود چنين جلساتي سبب سست شدن ايمان و گوشهگير شدن افراد ميشود. فتور يكي از آفاتي است كه دامنگير انسان ميشود. استاد نوح در كتاب «آفات علي الطريق» از آن بحث ميكند و امام ابنالقيم در اين باره ميفرمايد: فتور امري است طبيعي اما ماندن در فتور طبيعي نيست. اگر چُرت زدي، زود بيدار ميشوي اما اگر راحت پاهايت را دراز كردي و بيخيال سرت را روي بالش نرم گذاشتي كه بخوابي آن وقت است كه دير بيدار ميشوي. سعي كن اگر هم ميخوابي، خوابت سبك باشد و رو به قبله بخواب و دستت را زير سرت بگذار تا خواب عميقي نداشته باشي چون اگر خوابت عميق شد به آن عادت ميكني و اگر به آن عادت كردي درد دين را فراموش ميكني. همچنين اگر مدام خوراك مفصّل و رنگارنگي ميل كردي، ديگر جايي براي دين در درونت باقي نخواهد گذاشت و به قساوت قلب مبتلا ميگردي. اين يك واقعيت است.
10- تسرب فكرة طلب العلم اولا و الفترة معينة مثل الانتقال الي الدعوة الي الله و لم يبين لنا اصحاب هذه الفكرة: الي متي يطلبون العلم؟ اصحاب هذه الفكرة لم يستوعبوا طبيعة هذا الدين؛ «بلّغوا عنّي ولو آية» رواه البخاري «خطور كردن اين فكر به ذهن داعي كه براي مدتي معين به كسب دانش بپردازد و سپس به دعوت الي الله روي آورد. صاحبان اين نوع تفكر براي ما روشن نكردهاند كه چه زماني به دنبال علم و دانش ميروند؟ اينان، طبيعت اين دين را به خوبي نشاختهاند. پيامبرr ميفرمايد: «اگر توان تبليغ فقط يك آيه را هم داشته باشيد، بايد آن را تبليغ كنيد.»
نفوذ تفكر كسب تحصيلات عاليه و رفتن به دانشگاه مانع از عملكرد مطلوب داعي ميشود. ميگويد بعداً با معلومات كامل به صف داعيان إلي الله خواهم پيوست. اما آن بعد كه فرا رسيد در گوشهاي مينشينند و ميگويند: خدا هر چه روزي داد، بخورد و ديگر هيچ و نيز ميگويند: }لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا[11]{ اين شعار انسانهاي ناتوان و عاجز است. ميگويند وسع و توان ما فقط گرفتن ليسانس و فوق ليسانس و دكترا بود. اما اينها جزء بسيار كوچكي از وسع شماست.
ما اصلاً مخالف تحصيلات عاليه نيستيم. اما اگر اين تحصيلات بتي شوند كه جاي خدا را برايت بگيرند و به آن فخر بورزي، بسيار خطرناك است.
پيامبرr ميفرمايد: « لئن يهدي الله بكَ رجلاً واحداً خير لك من الدنيا و مافيها»
ما مخالف تحصيلات عاليه نيستيم اما اگر قرار باشد يكي را فداي ديگري كنيم خوب معلوم است.
با دو قبله در ده توحيد نتوان رفت راست
يا رضاي دوست بايد يا آواي خويشتن
ابراهيم خليل هم باشيد نميتوانيد؛ آنجا كه عقابي پر ميريزد از پشهاي لاغري چه خيزد.» وقتي خداوند بعد از مدتها اسماعيل را به او بخشيد محبت ابراهيم به سوي اسماعيل نيز جلب شد. هر روز به محبتش نسبت به اسماعيل افزايش مييافت. تا اين كه خداي رحمان اين لطف را در حق ابراهيم كرد كه اگر نميكرد ابراهيم حال و روز ديگري داشت. سه بار در خواب قرباني كردن اسماعيل را از او خواست. ابراهيم به خيال اين كه اسماعيل نخواهيد پذيرفت موضوع را با او در ميان گذاشت. }يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ[12]{ چكار كنم اما خداي متعال از دل هر دوي آنها آگاه است. در جواب اسماعيل ميگويد: }يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنْ الصَّابِرِينَ[13]{
مترس از جان فشاني چون طرق عشق ميپويي*** چو اسماعيل بايد سر نهادن روز قرباني.
}فَلَمَّا أَسْلَمَا[14]{ وقتي با تمام وجود خود را تسليم خداوند كردند }وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ[15]{ اينجا امتحان تمام ميشود و به ابراهيم ميفرمايد: فقط ميخواستيم محبّت اسماعيل را از دلت بيرون كنيم چون دل تو فقط جاي محبّت من است و بس. اجازه نميدهم هيچ كس شريك محبّت من بشود ولو اگر اسماعيل هم باشد.
اسماعيل فقط به خاطر اين كه بندهي خداست بايد دوست داشته باشي نه به خاطر ذات اسماعيل.
مال را كز بهر دين باشي حمول *** نِعمَ مالٌ صالحٌ خواندش رسول
اگر قرار باشد تحصيل علوم شرعي و غير شرعي سدّي بر سر راه دعوت باشند؛ آن را كنار بگذاريد چون عزّت و كرامتت در دنيا و آخرت ضايع خواهد شد.
11- تأثير التّفرق و الاختلاف بين الدعاة و الجماعات الاسلامية علي الداعية فيؤدي به ذلك الي اجتناب طريق الدعوة. «تأثير تفرقه و اختلاف ميان دعوتگران و جماعتهاي اسلامي بر شخصيت داعي؛ كه باعث دوري وي از مسير دعوت ميشود.» اختلاف ميان داعيان و ميان جماعتهاي اسلامي كه هر يك حقّ را بسوي خود ميكشند و باطل را بسوي ديگري هُل ميدهند، آثار سوء روحي و ايماني بر جاي ميگذارد. ما بايد هوشيارانه در اين ميان با برادران مسلمانمان برخورد كنيم و حدّ مقدور از اختلافات مزمن حذر كنيم. زيرا مدعو شاهد مشاجرهي ماست. اما گاهي اوقات اختلافات اجتناب ناپذيرند و بايد با مناظرهاي شرعي سعي در حل آن كنيم.
به هنگام اختلاف يا حل اختلاف نبايد منّتي بر جماعت نمود؛ زيرا اين جماعت بود كه اسلام را به تو شناساند و منّتي هم بر تو نميگذارد. امّا اگر قرار باشد يكي بر ديگري منّت نهد؛ مطمئناً جماعت بايستي بر تو منت بگذارد. به تعبير ديگر اگر ميان آب و ماهي تعيين كنيم كه كدام يك به ديگري نياز دارد، اين ماهي است كه به آب محتاج است و آب هيچ نيازي به ماهي ندارد. آب بدون ماهي هم همان آب است و با ماهي هم همان آب است. اما ماهي بدون آب هرگز نميتواند زندگي كند.
منتها آبي كه مطابق فقه به قلّتين رسيده باشد «لم يحمل الخبث» اما آبي كه از قلّتين كمتر باشد هر گونه نجاستي به آن روي ميآورد. پس سعي كنيم به آبي متصل شويم كه به تعبير مولوي:
آب كوزه چون در آب جو شود *** محو شود در وي و جو او شود
اين پاسخ قاطع مولوي در 700 سال پيش است به آنان كه اين شبهه را ميپراكنند كه اگر آدم با جماعتي باشد محدود ميشود و آزادياش را از دست ميدهد. نميتواند خود تصميم بگيرد. مجبور است تسليم شود و مجبور است هر چه را ميگويند به آن عمل كند. اما اصلاً اينطور نيست مگر در ابتدا نگفتيم هر كس مشكلي داشت بفرما جلو بيايد و مطرح كند. هر كس كه ميخواهد شخصيتش تقويت شود بايد از حالت كوزه بودن خود را رها كند و كوزهاش را به دريا خالي كند. و نتيجهاش چيست؟ استعارهي شخصيت است؟ تضعيف شخصيت است؟ از بين رفتن شخصيت است؟ يا تعزيز و تفهيم شخصيت است؟ با جو شو تا همه از تو استفاده كنند نه اين كه در كوزه بگندي و غير قابل مصرف شوي. پس چرا جدل و اختلاف دو نفر بايد روي ما اثر بگذارد و مانع از پيوستن ما به آب جاري شود.
12- عدم فقه المصالح و المفاسد و ادراك ظروف المرحلة التي تعيشها الدعوة: «نداشتن درك درستي از مصالح، مفاسد، اوضاع و شرايط زماني كه دعوت در آن به سر ميبرد».
13- عدم الصبر وقوع الابتلاء و الأذي في سبيل الله. «نداشتن صبر و پايداري، هنگام فرا رسيدن امتحان و اذيت در راه خدا». همين كه مشكل و ناراحتياي براي جماعت پيش آيد خود را كنار ميزند و ميگويد من حال و حوصلهي اين مشكلات را ندارم.
14- عدم التدرُّج في الدعوة فيبدأ بأعمال غير مؤهل لها. «نداشتن حركت گام بهگام و تدريجي در مسير دعوت، امري كه باعث ميشود تا دعوتگر دست به انجام كارهايي بزند كه آمادگي لازم براي آنها ندارد». مسؤوليت بزرگي را ميپذيرد و همين كه فهميد از عهدهي آن بر نميآيد كم كم كنار ميرود و سرد ميشود.
15- عدم الإنضباط مع الصحبة الصالحة التي هي الزاد للداعية في طريقه. «نداشتن نظم در همنشيني با افراد شايسته و نيكوكار، كه توشهي راه دعوتگر در مسيرش هستند». همنشيني و معاشرت با صالحان يكي از زادهاي طريق براي دعوتگران است.
16- استعجال الثمرة اعتقاد قربها. «شتاب زدگي در به نتيجه رسيدن و نزديكي پنداشتن نتايج». اين كه چرا ما اين همه كار ميكنيم و هيچ نتيجهاي نديدهايم؛ كمكم حوصلهاش به سر ميآيد و كنار ميرود و سقوط ميكند. در حالي كه تو موظفي كار كني و البته كه بايد نتيجهي اعمالت را بگيري اما بعضي ثمرات دير به بار ميآيند. اين دعوت مانند درخت گردو است. در ابتدا يك دانه گردو را در زير خاك پنهان ميكنيم. بايد16-15 سال بگذرد تا جان بگيرد و 16-15سال ديگر نيز منتظر بنشنيم تا ثمر بگيرد. شايد در ابتدا ثمرش چند دانه گردو باشد اما بعد هزارها سال، هزارها هزار گردو و تقديمت ميكند.
17- ضعف اليقين بنصر الله لعباده المؤمنين. «يقين و باوري ضعيف به اين امر كه خدا بندگان مؤمنش را ياري ميرساند». خداوند در قرآن با تأكيد ميفرمايد: }وَكَانَ حَقّاً عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ[16]{
18- عدم الإعتراف بالخطاء و عدم تقبل النّصيحة. «اعتراف نكردن به اشتباهات و نپذيرفتن نصيحت». آدمي سعي كند نصيحتپذير باشد بخصوص نصيحت ناصحين امين را قبول كند.
19- ارتكاب المعاصي و الاستهانة بالصغائر من الذنوب. «ارتكاب گناهان بزرگ (معاصي) و كوچك شمردن گناهان صغيره.
20- قلة الإهتمام بالجانب العبادي لدي الداعية كقيام اللّيل و الأذكار اليومية. «كمتوجهي به جنبهي (شعاير) عبادي مانند نماز شب و خواندن اوراد و اذكار شبانهروزي». نيز سبب سقوط ميشود.
21- ترك الدعاء الّذي هو سلاح المؤمن. «ترك دعا كه سلاح مؤمن به شمار ميآيد». داعي در واقع يعني اهل دعا. هميشه دعا بخوانيد براي همه دعا كنيد. بخصوص براي خودتان كه خدايا مرا در اين راه توفيق ده.
22- ضعف الشخصية الداعية و عدم التنظيم. «ضعف شخصيتي دعوتگر و نظمپذير نبودن وي».
«و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين»
————————————————————-
منبع : نيشتمان
[1] – الحجر/44 [2] – الانبياء/107[3] – النحل/25 [4] – النحل/96[5] – آل عمران/165
[6] – البقره/143[7] – المائدة/28[8] – يوسف/108 [9] – التوبة/20 [10] – القصص/77
[11] – البقرة/286 [12]- الصافات/ 102 [13] – الصافات/102 [14] – الصافات/103
[15] – الصافات/103 [16] – الروم/4



