معماری
خانه ---> مطالب جدید ---> جایگاه و نقش امام شافعی در علم اصول
امام شافعی
امام شافعی

جایگاه و نقش امام شافعی در علم اصول

جایگاه و نقش امام شافعی در علم اصول

نویسنده :دکتر جلال جلالی زاده /استاد گروه فقه شافعی دانشگاه تهران

لازم است قبل از بیان جایگاه امام شافعی به ذکر ویژگی های علم اصول وتفکر اصولی بپردازم.

اصول فقه دارای متد وویژگی های خاصی است که آن را از دیگر علوم چه نقلی یا عقلی متمایز می سازد،چون به بیان منابع احکام وحجیت ومراتب آن ها در استدلال می پردازد،همین طور روش های استنباط را ترسیم می نماید و در باره اجتهاد و شروط آن به بحث و بر رسی می پردازد،

همانگونه که امام فخر رازی گفته است: اصول فقه یک قانون کلی است که مجتهدان در هنگام استنباط احکام به آن مراجعه می کنند و میزانی است که در تشخیص بین صواب و خطا در فتاوایشان آن را به عنوان حکم قرار می دهند(مناقب الإمام الشافعی،ص۹۸)

۱-ویژگی عقلانی-اصول فقه یکی از علومی است که عقل و نقل را با هم آمیخته و بیانگر گفت وگوی عقل ونص وارتباط آن با علوم عقلی مانند منطق و جدل است،

مقصود از عقل تحلیل عقلی وتقسیم وجست وجو از بنای موضوع بر عقل است که یکی از ضروریات پنجگانه در مقاصد شریعت است و از ابتکارات غربی ها نیست و متد عقلی با خطابه ،إنشاء،وعظ و ارشاد متفاوت است،عقل اساس وپایه وحی است و متکلمان و فلاسفه از گذشته در باره وحدت بین عقل ونقل وفلسفه ودین با حکمت وشریعت متفقند(تکوین النص،حسن الحنفی،ج۱ص۲۵).

۲-عملی بودن: سرشت عقلی اصول فقه آن را یک علم نظری صرف قرار نداده که رابطه ای با جهان عینی نداشته باشد ودلیل ما آن است که علما در سه مرتبه در باره ی احکام شرعی بحث کرده اند.

۱-مرتبه فقه که شناخت حکم شرعی است؛

۲- مرتبه فتوا که شناخت حکم شرعی وصحنه تطبیق آن بدون تاثیر پذیری آن است؛

۳-مرتبه قضا که شناخت حکم شرعی وصحنه عملیاتی کردن آن همراه با قدرت تفسیر آن است (التجدید فی أصول الفقه،جمیله بو خاتم ،ص۴۲)؛

۳- فطری بودن: فطرت بشری صرف نظراز دین ،فرقه ،نژاد وزمان ثابت است که قرآن با الفاظ مختلفی به آن اشاره کرده است وعلم اصول فقه نیز مختص دین ،نژاد وملت خاصی نیست بلکه از همه این مرزها می گذرد وبه سرشت اصلی بشری می رسد،اصول فقه پس از تکمیل نبوت منطق وحی است.

۴-اصالت :یعنی علم اصول یک علم اسلامی است وبا علم کلام در اثر تلاش علمای اسلام به وجود آمده است.

امام شافعی وتدوین علم اصول:

هر چند هر مذهبی دارای قواعد ومبادی خاصی در استنباط احکام می باشد که در استنباط احکام فقهی چه به طور صریح یا ضمنی خودرا نشان می دهند وهر یک از أئمه فقهی دارای قواعد وضوابط خاصی است که فقه خودرا بر آن ها بنا نموده است واز صدر اسلام تا زمان أئمه چه در میان صحابه ویا تابعین کم تا بیش آثار آن مشاهده می شود وپیروان مذاهب مختلف ادعای سبقت در این میدان را دارند اما در حقیقت آنچه که مکتوب ومدون شده واثری از آن بر جای مانده است الرساله امام شافعی می باشد.ایشان در “الرساله” کوشید از هرج ومرج تشریعی برخاسته از شکاف فزاینده میان دو شیوه ی اهل حدیث واهل رأی عبور کند،نشانه های اولیه این شکاف در عصر صحابه نمایان شده بود ،اما تنها در روزگار امامان مجتهد بود که به شکل شکاف میان دو الگوی فقهی در آمد ورساترین دلیل براین شکاف سخن ربیعة الرأی(متوفای ۱۳۶)است که گفته بود :او حلال اهل عراق را حرام اهل مدینه یافته بود و برعکس.بنابر این دور از انتظار نیست که شافعی در چارچوب این شکاف راه میانه ای را در پیش گیرد که در آن اهل رأی و اهل حدیث را به هم نزدیک سازد(محمد ابوزهره،الشافعی،حیاته وعصره،ص۷۵).

گلدزیهر در مقاله خود در باره فقه در دائرة المعارف اسلامی می گوید: محمد بن ادریس شافعی با بنا نهادن نظامی برای استنباط حکم شرعی در اصول فقه از دیگران متمایز است و دائره هر یک از این اصول را مشخص نموده و در رساله اش نظامی برای قیاس عقلی که در قانونگزاری به آن باید مرجعه کرد بدون اینکه خدشه ای به کتاب و سنت وارد کند ابتکار نموده و استنباط را مرتب و قواعدی را برای استعمال آن ها در اصول بعد از اینکه نابسامانی بر آن حاکم بود وضع کرد.(الأصول الإسلامیة،منهجها وأبعادها،دکتر رفیق العجم،ص۳۲۰).

رساله ی شافعی نقطه عطف تأسیسی وقاطعی در عبور از آن بحران فقه اسلامی بود که آن را بر اساس قواعد اصولی باز سازی نمود تا تولیدش را ضابطه مند سازد و”متن” را با معنای اصولی اش مرجع اساسی آن قرار دهد.در این جا شافعی برای نخستین بار فقه را در عرصه فرهنگ اسلامی از قالب “ملکه واستعداد” به قالب “فن “علم یا قانون کلی در آورد.(اجتهاد:متن ،واقعیت،مصلحت ،احمد ریسونی،ترجمه محمد محق ،ص۸۱).

پیدایش علم اصول فقه:

علم اصول از زمانی که فقه پا به عرصه حیات گذاشته همراه و همزاد آن بوده هرچند فقه از لحاظ تدوین سبقت جسته است،چون اصول ستون و پایه فقه و هرجا فقهی باشد روشی برای استنباط بوده و هر گاه روشی بوده به طور قطع اصول فقه بوده است.استنباط فقه پس از رحلت پیامبر (ص) آغاز شد و صحابه بدون ضابطه فتوا نمی دادند و هر یک بر اساس یکی از قواعد اصول حکم را صادر می کردند هر چند در همه حالات به آن تصریح نمی کردند. و زمانی که به عصر تابعین می رسیم، دائره استنباط گسترش می یابد و عالمانی مانند سعید بن مسیب ، علقمه و ابراهیم نخعی متصدی امر فتوا می شوند که برخی روش مصلحت را در صورت عدم وجود نص و برخی روش قیاس را در پیش می گیرند. پس از عصر تابعین و در عصر ائمه مجتهدین روش ها را واضح تر و با تمایز روش ها قوانین استنباط شفاف تر می گردند و در عباراتی صریح و واضح و دقیق بر زبان ائمه جاری می گردند،امام ابو حنیفه روش های استنباطش را کتاب ،سنت،فتاوای صحابه قیاس واستحسان می داند و امام مالک بر عمل اهل مدینه تاکید می کند(ابوزهره،اصول فقه،ص۱۶).

تلاش های امام شافعی در تدوین اصول فقه:

هرچند پیروان مذهب حنفی و شیعه امامان خود را پیشتاز این حرکت می کنند و ابوالوفا افغانی در مقدمه کتاب اصول سرخسی می گوید: امام ابوحنیفه و شاگردانش در تدوین اصول فقه پیشتاز بوده اند و موفق مکی در کتاب مناقب امام اعظم از طلحه بن محمد بن جعفر نقل کرده است: اولین کسی که بر اساس مذهب ابوحنیفه به تالیف کتاب در علم اصول فقه اقدام نموده ابویوسف می باشد(المناقب ج۲ص۲۴۵). و شیعه امامیه نیز ادعا کرده اند: نخستین کسی که اصول فقه را تدوین وابواب آن را بسط داده وبه مسائلش پرداخته داند امام باقر و امام جعفر صادق می باشند.سید حسن صدر گفته است :نخستین کسی که اصول فقه را تاسیس و بنا نمود و ابواب آن را شرح و بسط داد، امام باقر و امام جعفر صادق می باشند که قواعد علم اصول را بر شاگردان و یارانشان دیکته واملا نمودند ،آنان نیز مسائل را با روایت های از آن دو بزرگوار که سند آن روایات نیز متصل است بر اساس ترتیب تالیفات مربوط به آن علم منظم و مرتب نموده اند(پژوهش های در باره تاریخ وتحول اصول فقه ،مصطفی سعید الخن ،ترجمه جلالی زاده ،ص۷۴).

شیخ محمد ابوزهره این ادعا را به مناقشه و چالش کشیده و آن را ساده و کم ارزش دانسته است، او می گوید: سید حسن صدر گفته است که آنان دیکته کرده اند، نه تصنیف پس سخنان سید حسن در انتساب اصول فقه به آن دو مانند نسبت دادن اقوالی به امام ابوحنیفه از سوی حنفیه می باشد،پس وقتی که آن دو بزرگوار تألیف و تصنیف مشخصی نداشته اند، طبیعی است که از امام شافعی پیشی نگرفته اند،در حقیقت امام شافعی ابواب این علم را مرتب نموده ،فصولش را گردآوری و به مباحث مختلفی مانند قرآن ،سنت،طرق اثبات آن ،جایگاه حدیث وارتباط آن با قرآن به کاوش پرداخته است، در ارتباط با دلالت الفاظ ،عام و خاص،مشترک و مجمل ،اجماع و ماهیت آن سخن گفته و آن را به شیوه ای علمی وبی سابقه به چالش کشانده است،قیاس را ضابطه مند نموده ودر مورد استحسان نیز مطالبی را بیان نموده واینگونه به تنظیم وتبویب این علم پرداخته به گونه ای که قبل از او کسی به تألیف در این علم اقدام نکرده است (اصول فقه ،ابوزهره ،ص۱۴).

دکتر مصطفی سعید الخن می گوید : به نظر من انتساب سرآغاز تصنیف وتألیف در این علم به اشخاصی غیر از شافعی مخالفت با اجماع وقریب به آن است چون برای نسبت دادن به دغیر شافعی دلیل وبرهان واقعی وقانع کننده وجود ندارد. زمینه های ابتکار امام شافعی: امام شافعی در زمینه ادبیات عرب ومفاهیم واسالیب آن کاملا آگاه به دقائق وزوایای آن بود وعلاوه بر آن از نوابغ وفضلای دوران بود که از استعدادی بی نظیر برخوردار وبر قرآن وسنت احاطه کامل داشت،همینطور کثرت اساتید واختلاف مذاهب ومکاتب آنان در شهرهای مختلف مکه ،مدینه،یمن وعراق وآشنائی با محیط های مختلف وآداب ورسوم مردم وتصدی قضاوت ومسئولیت در یمن از او یک چهره سیاسی وقضائی ساخته بود(البدایة والنهایة،ابن کثیر فج۱۰ص۲۶۳) آگاهی از اختلافات دو مدرسه اهل رأی واهل حدیث وتشدید اختلافات درباره منابع فقهی ،نشأت مذاهب ،کثرت روایات،تعرض در بین آن ها ونیاز مردم به اجتهاد وقیاس برای استنباط احکام مسائل مستحدثه موجب شد تا امام شافعی یک روش اصولی برای تقریب بین فرقه های مختلف وضع نماید وقواعد استنباط را بر اساس موازین علمی بنا نهد تا فاصله مذاهب را با هم کم کند وروش ها را متحد نماید(تطور علم اصول الفقه وتجدده،دکتر عبدالسلام بلاچی،ص۶۳)

همچنانکه گفته شد دانشمندان اسلامی اجماع یا شبیه اجماع دارند که امام شافعی واضع علم اصول است اما جهت اثبات آن لازم است دیدگاه های چند تن از دانشمندان را در این باره ذکر کنیم ،ابن خلدون مؤرخ بزرگ در مقدمه مشهور خود می نویسد:نخستین کسی که در این علم به نگارش پرداخت شافعی است،وی رساله مشهورش را نوشت ودر آن راجع به امر ،نهی ،بیان ،خبر،نسخ،حکم ،علت ،وقیاس قلم فرسایی کرده است وپس از او علمای حنفیه به کتابت پرداختندوبه تحقق آن قواعدوتفصیل آن مباحث اقدام کردند(مقدمه ابن خلدون،ص۴۵۵).امام فخر رازی در مناقب امام شافعی نسبت امام شافعی را با علم اصول مانند نسبت ارسطو با علم اصول می داند(مناقب امام شافعی ،ص۵۷)

امام احمد بن حنبل گفته است:تا زمان نگارش اصول فقه توسط شافعی خصوص وعموم را نمی دانستیم (تاریخ اصول فقه،ص۷۷).بدرالدین محمد بن عبدالله زرکشی در کتاب البحر المحیط شافعی را اولین کسی می داند که در اصول فقه به نگارش پرداخته است(البحر المحیط،ج۱ص۱۰).

عبدالرحیم بن حسن اسنوی در کتاب التمهید فی تخریج الفروع علی الاصول گفته است:بدون شک وهیچ نزاعی ،امام شافعی مبتکر این علم ونخستین کسی است که در موضوع اصول فقه به تالیف پرداخته واثر وی موجود است که همان کتاب ارزشمند الرساله می باشد(التمهید،اسنوی ص۴۱).

قبل از امام شافعی مردم در باره اصول فقه سخن می گفتند اما برای شناخت دلایل شریعت وکیفیت تعارض وترجیح ادله قانون ومعیاری کلی نداشتند،بنابراین امام شافعی علم اصول فقه را استنباط و برای مردم به عنوان قانون کلی وضع کرد تا برای شناخت مراتب ادله شرع به آن مراجعه کنند.

سهم امام شافعی در زمینه علم اصول وانگیزه او برای وضع آن:

امام شافعی علاوه بر کتاب الرساله چند کتاب دیگر را نوشته است که عبارتند از :احکام القرآن ،إختلاف الحدیث،إبطال الاستحسان،جماع العلم وکتاب القیاس.اما آنچه که امام شافعی را واداشت تا به نوشتن علم اصول بپردازد آن بود که می دید بعضی از دانش آموختگان فقه به خوبی نمی توانند آن گونه که شایسته است به احادیث استدلال کنند ویا طبق مقتضیات زبان عربی واسلوب صحابه وتابعین آن هارا نمی فهمند ونیز می دید که با اسلوب زبان عربی به خوبی آشنا نیستند وچه بسا کلام را بر مفهوم حقیقی آن حمل نکنند واشکالات زیادی را در این مورد از سوی علما مشاهده می کرد واین موجب شد تا قواعد کلی را که به مثابه میزانی برای سنجش سخنان علما در هنگام اختلاف در باره مسائل فقهی با آن سنجیده شود چون لب ومقصود همان شناخت حکم شرعی است ولی چگونه حکم شرعی شناخته می شود؟این نیاز به شناخت قواعد وروش های معینی دارد وبدین سبب امام شافعی به وضع این قواعد اهتمام نمود.وسبب دیگری که برای تدوین علم اصول ذکر کرده اند در خواست عبد الرحمن بن مهدی محدث مشهور از امام شافعی برای تدوین کتابی بود که فقها در هنگام اختلاف به آن مراجعه کنند،چون امام شافعی اهلیت این کاررا بنا به دلایل عدیده ای داشت.اول-اینکه در زبان عربی حجت بودوسال ها در بادیه به سر برده بود.دوم-در علم حدیث،فقه وتفسیر تسلط کامل داشت وقرآن را حفظ کرده بود .ایشان در خواستش را اجابت وکتاب الرساله را تدوین کرد که به منزله لب وهسته حقیقی علم اصول فقه شمرده می شودوتاثیر زیادی در تاریخ حقوق واجتهاد داشته است چون علمارا واداشته تا همت خودرا صرف تدوین قواعد مذهب وطریقه خود نمایند ونیز به ایجاد راه کارهایی برای حل مشکلات موجود اهتمام ورزندواز این طریق علم وسیعی را مستقل از علم به مسائل بنا نهند وکتاب خانه ای بزرگی تشکیل دهند که مایه افتخاربرای مسلمانان وامتیاز ویژه ای برای علم حقوق اسلامی می باشد. اما این بدین معنا نیست که در ذهن دیگر ائمه قواعد اصولی خطور نکرده باشد بلکه آنان نیز بر اساس قواعد ومبادی استنباط می کردند اما موفق به نگارش آن ها نشده بودند چون قانون نویسی یکی از سخت ترین کارهاتا به امروز است اما امام شافعی موفق به چنین کار سترگی شد که به حق می توان اورا واضع علم اصول دانست.

شبهه ی گلد زیر:

مستشرقان ومعاندان همیشه کوشیده اند تا با شبهه افکنی موجی ایجاد تردید در اذهان ساده شده ونسبت به حقانیت ودرستی دین مبین اسلام وابتکار ونوآوری دانشمندان اسلامی را زیر سؤال ببرند،همانگونه که گلدزیهر ادعا می کند فقه اسلامی در سده ی دوم متاثر از قانون روم بوده است وامام شافعی در وضع علم اصول متاثر از منابع غیر اسلامی بوده است.اما دکتر علی سامی النشار این ادعارا ردنموده وگفته است:اینکه قبل از شافعی منطق وارد جهان اسلام شده وایشان بازبان یونانی آشنا بوده اندویا با ارسطو در معتبر دانستن قیاس اصولی وتمثیل منطقی مشترک بوده اند دلیلی بر متأثر شدن امام شافعی نیست چون امام شافعی با قواعد علم کلام آشنا بوده اما در عین حال از مسائل کلامی سخن نگفته ویا خود متکلمان با علم منطق آشنائی داشته اما از آن استفاده نکرده اند وامام شافعی مطالبی را که اضافه کرده اند اکثرا مسائل نقلی متعلق به کتاب وسنت بوده وروش هایی عقلی که فقها به آن ها متوسل شده اند مورد استفاده امام شافعی نبوده و روش ایشان بر گرفته از یک فکر خاصی بوده است.واسلوب رساله وروش بحث در آن بر وجود هیچ گونه ارتباطی با اندیشه ای غیر اسلامی دلالت نمی کند هرچند بدون شک رساله از یک نظام منطقی برخوردار است (مناهج التشریع الإسلامی،دکتر محمد بلتاجی،ج۲ص۳۱۶)

نتیجه گیری:

ازمطالب مذکور نتیجه می گیریم که ابتکار امام شافعی برگرفته از آرای دیگران همانگونه که مستشرقان ادعانموده نبوده بلکه یک اقدام خودجوش وبرگرفته از رسالت وتعهد دینی در جهت حفظ کلیت دین وجلوگیری از اختلاف وانحراف در میان مسلمانان بوده است،وهمینطور ایشان اکتفا به گردآوری اقوال یا قواعد اصول در میان کتب قدما ومعاصران نکرده است،بلکه بر اثر صفای ذهن وهوش سر شار واخلاص در دین وتسلط بر لغت و استقرا در روش های پیشینیان بسیاری از قواعد اصولی را استنتاج نموده است ودر همین راستا برخی را تائید وبرخی را رد وبرخی رانیز پیراسته است وآنچه را که در استنباط احکام مفید بوده ابقا وآنچه را که زائد وبلا فائده بوده حذف کرده است،همینطور مبادی وقواعدی را که مدار اختلاف در بین اهل سنت بوده وضع وبقیه را حذف کرده است.ودر حقیقت کتاب الرساله روش استنباط واستدلال برای اهل سنت ویک روش علمی برای استنباط احکام فرعی وربط اصول به فروع بوده است همان روشی که امام شافعی در اکثر کتاب هایش به کار گرفته است،وهمینطور مباحث اصولی را مطابق یک روش منظم وبر اساس تسلسل علمی مرتب کرده است،پس با توجه به این ادله می توان گفت که امام شافعی مبتکر علم اصول بوده است.

 

منبع: پایگاه اطلاع رسانی دکتر جلال جلالی زاده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

قالب وردپرس