شعر و داستان

جای پا

        جای پا

 

 خوابی دیدم ……

 

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم .بر پهنه ی آسمان صفحه هایی از زندگی ام    برق زد. 

 

درهرصحنه ، دوجفت جای پا روی شن دیدم .یکی متعلق به من ودیگری متعلق به خدا. وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد. به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگا ه کردم. متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام. فقط یک جفت جای پا روی شن بوده   است.

 

هم چنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگیم بوده است .

 

این واقعا برایم ناراحت کننده بود و در باره اش از خدا سئوال کردم .

 

خدایا اگر به دنبال تو بیایم  ، تو در تمام راه با من خواهی بود . ولی دیدم که در سخت ترین  دوران زندگیم ، فقط یک جفت جای پا وجود داشت .

 

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم ، مرا تهنا گذاشتی .

 

خدا پاسخ داد : بنده ی بسیار عزیزم ، من همیشه در کنارت هستم و تنهایت نخواهم گذاشت .

 

اگر در آزمون ها و رنج ها ، فقط یک جفت جای پا دیدی ، بدان خاطر بود که

 

در آن هنگام تو را در آغوشم حمل می کردم .

 

جای پا : پرستو ابراهیمی

 

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

دکمه بازگشت به بالا