معماری
خانه ---> شعر و داستان ---> داستان/ شکارچی دختران زیبا در دام مکافات
زنا

داستان/ شکارچی دختران زیبا در دام مکافات

داستان/ شکارچی دختران زیبا در دام مکافات

نویسنده: سید عبدالله رفاعی /مترجم: اسکندری فر- جهان پور

 در شرایط عادی رشد کرد، بیشتر وقتش را در لهو و لعب و در خیابان ها به همراه هم سن و سال هایش می گذراند.او در میان دوستانش از همه خشن تر و عصبانی تر بود،کسی جرئت نداشت او را بزند یا از او ایرادی بگیرد، او به هیچ وجه تحمل اهانت یا بی احترامی را نداشت همیشه دوست داشت که رئیس باشد، دوستان بدش از او بسیار تحویل می گرفتند و او را به عنوان عنصری فعال در گروه شکست خوردگان و فاسدان اخلاقی می دانستند، اما از نظر درسی همیشه ناموفق بود و همیشه مردود می شد.

آیا می دانید که نقش خانواده در قبال چنین عضو بیمار متکبر و سرگردانی چه بود؟

وضعیت خانواده اش بسیار فلاکت بار بود و به طور کلی خانواده اش سر در گم بودند. مسئول خانواده که پدر است نمی داند چه کار کند و همه ی کارها را به مادری که شخصیت ضعیفی داشت سپرده بود، او نیز نمی داند که در اطرافش چه می گذرد، خلاصه این که خانواده ی این جوان هم چون کشتی در وسط دریای متلاطم بود که هیچ امیدی به نجات یا رسیدن به ساحل امن نبود.

او وقتی دریافت که از نظر درسی به جایی نمی رسد مدرسه را ترک کرد و به دنبال کاری گشت ولی از انجا که فردی نا متعادل بود در این عرصه دوام نیاورد و آن ها را رها کرد و تصمیم گرفت که شغل آزاد داشته باشد؛ اما انسان ناموفق پیروزی و موفقیتش بسیار سخت و مشکل است، دوستان ناباب به او پیشنهاد کردند که راحت ترین راه برای کسب پول و ثروت تجارت مواد مخدر است و از انجایی که هیچ گرایش دینی، اخلاقی و اجتماعی نداشت تا او را از چنین دام های فاسدی نجات دهد، لحظه ای درنگ نکرد بلکه از این پیشنهاد خیلی هم خوشش آمد.

نتیجه برای او بسیار ثمر بحش و پیروز مندانه بود، سرمایه ای جمع کرد و کم کم دست و بالش باز شد و بیش از پیش در فساد و تباهی فرو رفت و بدیهی است که مال حرام جز در راه حرام خرج نمی شود و صاحبش را نیز جز به هلاکت به راه دیگری نمی برد، حتی وقتی که در خانه بود وقتش را در فساد و مشاهده ی فیلم های فاسد و مبتذل می گذراند تا این که به پست ترین مرتبه رسید. او تبدیل به انسانی بی دین،بی آبرو و بی همه چیز شده بود. حتی حیوان از او بدش می آمد و او را جزو دسته ی خودش قبول نمی کرد. او به فاحشه خانه ها و محل های عیش و نوش و فساد می رفت تا جایی که میمون و خوک از نظر اخلاقی از او بهتر بودند.

در یکی از شب های فساد به یکی از این خانه های گند و متعفن دعوت شد وقتی وارد آنجا شد یکی از نوازندگان مشغول نواختن بود و بندگان شیطان می رقصیدند و کف می زدند و خنده سر می دادند گویی که تا ابد زنده خواهند بود! !

دود همه جا را فرا گرفته بود و شراب داخل جام ها در نور چراغ می درخشید، جام های شراب در میان زنان و مردان رد و بدل می شد، بهتر است بگویی میان مونث ها و مذکر ها، چون مردان به چنین مرداب های گندیده ای پا نمی گذارند. او به این جو پر فسق و فجور عادت کرده بود و هر شب در این خانه چهره های جدید از زنان زیبا و فتنه انگیز یافت می شد که می رقصند و می نوشند و حرکاتی از خود انجام می دهند.

او این گونه هر شب را با دوستان ناباب و رفقای شیطان سپری می کرد و تا نزدیک فجر دست بر نمی داشت و با صدای اذان که ندا می داد (حی علی الصلاة . حی علی الفلاح) آرام می گرفت.

ولی کجاست گوش شنوا! ! آن ها جسد هایی هستند که از شعور و فهم و زندگی به دور است، همانطور که شاعر می گوید:

لقد اسمعت لو نادیت حیا”                           ولکن لا حیاة لمن تنادی

(اگر زنده ای را صدا می زدی می شنید، ولی کسی را که صدا می زنی زنده نیست.)

یک شب این جوان بی حیا تصمیم گرفت که به آنجا نرود ولی کسی که چنین دوستانی داشته باشد که مکر و فریبشان شیطان را هم روسفید کرده است امکان ندارد که حتی یک لحظه آرام و قرار بگیرد. از دوستانش اسرار برای رفتن بود و از او امتناع، آن ها شروع کردند به تعریف که نوازنده ای مشهور برای زنده نگه داشتن – یا بهتر بگوییم – از بین بردن ، این شب خواهد آمد و دختری زیبا و خوش اندام و خوش قد و قواره نیز به همراهش خواهد بود، بعد از همه ی تعریف های پر آب و تاب طاقت او نیز طاق شد و پیش از همه به آنجا رفت و نشست و با ذوق و شوق منتظر ماند که در این هنگام دختر در حالی که با صدای موسیقی می رقصید وارد شد و حال و هوای خاصی به مجلس شان داد ، چشم ها به او دوخته شده بود، جوان نیز شروع کرد به وارنداز کردن او از پایین تا بالا، تا اینکه چشمانش به صورت او دوخته شد که ناگهان رنگ از چشمانش پرید و دهانش از وحشت باز ماند. می خواست با صدای بلند فریاد بزند ولی نتوانست. در این هنگام زندگی فاسد و پر فسق و فجورش مثل یک فیلم جلوی چشمانش به تصویر آمد. او با خودش گفت: من که هر شب با دختری از دختران هوس ران وقتم را سپری می کنم و با آنها هر طوری که بخواهم بازی می کنم و آبروی آنها و خانواده هایشان را پایمال می کنم این چنین موقفی برایم پیش آید؟!

من….من.. کدام حیوان پست برایش چنین چیزی رخ می دهد؟؟

آیا می دانید که چه شده بود؟ این رقاص زیبا که بدنش را در میان مرد های فاسد حرکت می داد و می رقصید و آن کسی که دل این فاسق برایش یک ذره شده بود خواهرش بود. خواهرش که از خون و گوشت او بود، این دختر نمی دانست که برادرش نیز برای تماشای او دعوت شده است، برادر و دوستان برادرش از این موضوع اطلاعی نداشتند، اما هر چیز بلاخره به پایان می رسد چه خوشحال کننده و چه نافرجام.

 بر حسب عمل و نوعش، منظره ی خواهرش که در چنین جایی می رقصید ضربه ای سخت برای او بود ولی او بر خودش مسلط شد و همچنان ساکت نشست. در حالی که از درون می سوخت. خواهرش در یک لحظه او را دید و او را شناخت و ترسید، او خودش را به خستگی و درماندگی زد و به سرعت به خانه بر گشت. و برادرش شب نشینی اش را با دوستان نابابش به پایان رساند و با خود فکر کرد که با خواهرش چه کار کند، فکر پلید و شیطانی اش راه چاره ای را به او نشان داد.

صبح که شد به خانه رفت گویی که اصلا” خواهرش را در چنین مکان پست و کثیفی ندیده است، در این هنگام خواهرش اطمینان حاصل کرد و یقین کرد که برادرش او را نشناخته است. مدتی نزدیک به یک ماه گذشت، او به همراه خواهرش برای خرید به بازار رفتند و در برگشت وارد راه فرعی شد و به صحرا رسید و به بهانه ی دست به آب در وسط صحرای سوزان خواهرش را از ماشین پیاده کرد و چند گلوله در مغزش خالی نمود و او را همچنان در حالی که از سرش خون می ریخت رها ساخت سپس به اداره ی پلیس رفت و خودش را تسلیم نمود. افراد پلیس به سرعت به محل حادثه رفتند و خواهرش را پیدا کردند که مسافتی به اندازه ی بیست متر سینه خیز به طرف جاده اصلی رفته بود ولی در آخر مرده بود.وقتی او را معاینه کردند معلوم شد که کسی با او زنا نکرده است.

دادگاه او را فقط به ده سال زندان محکوم کرد!

مجرم فاسد که توزیع کننده مواد مخدر و قاتل نیز بود فقط به ده سال زندان محکوم شد ولی چه فایده؟ آیا چنین خلاف کارانی با چنین حکمی پند می گیرند؟ نه ، بلکه در فساد و تباهی بیشتر و بیشتر فرو می روند. او حتی در زندان نیز به فسق و فجور خودش ادامه داد، او در مدت محکومیتش با جوانی فحشا کرده و آبرویش را زیر پا گذاشت، این است نتیجه ساده شمردن قوانین الهی و عمل نکردن به دستوراتی که خداوند عزوجل آن را وضع نموده است.

این داستان بیانگر این است که هر چیزی پایانی دارد و هر چه انسان سرکشی و عصیان کند و به مال و منال و قدرتش مغرور شود، خداوند در کمین است و سزای اعمال از نوع عمل است . این فرد فاسق آبرو و حیثیت دختران مردم را پایمال کرد پس دیگران نیز شرف و حرمتش را جلوی چشمانش پاره پاره کردند، پس پند و عبرت بگیر که هر چه را بکارید همان را درو خواهید کرد.

 ______________________________

منبع: هر چه کنی به خود کنی /مولف: سید عبدالله رفاعی /مترجم: سمیه اسکندری فر- حسین جهان پور

انتشارات: واسع 1391

تنظیم برای نوگرا: باران.

یک نظر:

  1. سپیده

    سلام
    واقعا داستان قشنگ و آموزنده ای بود
    استفاده بردم
    تشکر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس