معماری
خانه ---> مقالات ---> آب را گِل نكنيم!

آب را گِل نكنيم!

(نقدي بر مقاله‌ي«‌ له‌بيره‌وه بۆ كرده‌وه ») دكتر عبيد رحماني

نويسنده: عثمان عباسي

رسانه‌هاي آزاد را يكي از اركان جوامع دمكراتيك مي‌دانند ؛ چون به حقيقت، نقش بسيار مهمي در نظارت بر قدرت و توزيعِ اطلاعات درميان همه‌ي اقشار جامعه ايفا مي‌كنند. با وجود اين، امّا اگر تمهيداتي انديشيده نشود، ممكن است همانند ساير سازوكارهاي استقرار و تعميق  دموكراسي مورد سوءاستفاده  قرار گيرند. همه‌ي ما مي‌دانيم كه بدون انتخابات، دموكراسي هيچ معنا و مفهومي نخواهد داشت ، ولي همين انتخابات را يكي از آفت‌هاي بسيار مهم در راه استقرار دموكراسي قلمداد مي‌كنند؛ چون مي‌توان ذهنيت توده‌هاي مردم را با تبليغات بسيار سنگين و فريبنده مشوّش نمود، از تعصّبات قومي و نژادي براي حذف رقيب از صحنه سود جست، آراء اقشار فقير و كم درآمد را خريد و… ؛ آن گاه با اتكا به چنين قدرتي كه اين گونه به دست آمده است ، دهان مخالفان را بست و استبداد حزبي را به نام دموكراسي به خورد مردم داد.

رسانه‌ها(مخصوصاً تلويزيون ) نيز براي دموكراسي چون شمشيري دولبه هستند كه اگر به درستي مورداستفاده قرار نگيرند و از سوي روشنفكران مورد نقد و نظارت دقيق و مستمر قرار نگيرند، مُخِلِّ روند اسقرار و تعميق و گسترش دموكراسي خواهند بود و به قول "نيل پُستمَن" فرهنگ عوام پسند و روزمرّه را به جاي فرهنگ اصيل و واقعي يك جامعه مي‌نشانند و همين امر به تدريج موجبات سقوط و اضمحلال يك تمدن را فراهم مي‌آورند.به نظر او يكي از خطرات بسيار جدي و كُشنده‌ي رسانه‌هايي (چون تلويزيون و ماهواره) اين است كه براي آن چه مي‌گويند و منتشر مي‌كنند، خود را ملزم به ارجاعِ بيننده‌هايشان به منابع و رفرنس‌ها نمي‌دانند و صِرف پخش و انتشار يك موضوع و مطلب از كانال تلويزيوني، مي‌تواند به عنوان يك سند تلقي شود و مورد استناد ديگران قرارگيرد( زندگي در عيش، مردن درخوشي؛ ترجمه‌ي صادق طباطبايي، چاپ چهارم؛ انتشارات اطلاعات 1384) ولي يكي از تفاوت‌هاي بسيار مهم و اساسي تلويزيون با مطبوعات اين است كه مي‌توان مطالب منتشر شده در مطبوعات را بارها و بارها خواند و به نقد و بررسي آن‌ها نشست و از نويسندگان و ارباب جرايد در خواست ارائه‌ي  سند و مدرك نمود.

سال‌هاست كه كانال‌هاي تلويزيوني و ماهواره‌اي دركردستان، به گونه‌اي يك طرفه و كاملاً جانبدارانه به تبليغ و ترويج اين ايده مشغولند كه اولاً هيچ پيوندي بين دين(مخصوصاً اسلام) و فعاليت‌هاي سياسي و اجتماعي وجود ندارد و ثانياً گروههاي اسلامي، صرف‌نظر از تنوع و اختلاف در سلايق، گرايش‌ها و رويكردهايي كه دارند، عاملِ ترويجِ خشونت و خونريزي و سرانجام تيره و تار نمودن  فضاي سياسي و اجتماعي در خاورميانه شده‌اند.

اگر تاكنون كانال‌هاي تلويزيوني، رسالتِ حمله به گروهها و جريانات اسلامي را(البته به بهانه‌ي نقد اسلامِ سياسي و گروه‌هاي افراطي) برعهده گرفته بودند، اخيراً افرادي در مطبوعات و جرايد نيز به اين قافله پيوسته و به" اسلام ميانه‌رو" مي‌تازند و بدون استناد به منابع اصيلِ اين جريان، آن را نه تنها از ساير گروه‌هاي افراطي و تندرو تفكيك نمي‌كنند، بلكه با استناد به خطبه‌هاي تلويزيوني افرادي كه براي مواقعي استثنايي(مانند اشغال يك سرزمين از سوي بيگانگان) و به صورت يك اظهارنظر شخصي، به ايراد سخنراني و يا موضع گيري پرداخته اند، عاملِ اصليِ ترويج و تداوم خشونت معرفي مي‌كنند!! با اين مقدمه،ابتدا به مرور مطالب بيان شده در مقاله‌اي كوتاه به زبان كُردي تحت عنوان" له بيره‌وه بۆ كردوه"به قلم آقاي دكتر عبيد رحماني در هفته‌نامه‌ي پيام كردستان شماره30 مورخ 27/3/1385 مي‌پردازيم كه درصدد تثبيت(و نه تبيين!) اين موضوع است سپس آن‌ها را نقد مي‌نماييم به شرح ذيل:

الف) بند1 مقاله، پاراگراف‌هاي اول و دوم ، خبري گزارش‌گونه از مرگ زرقاوي( براي كساني كه اين فيلم را نديده بودند!) است و پس از آن نتيجه‌گيري از نحوه لباس پوشيدن و تيراندازي و… اوست و آنگاه تعميم اين رفتارها به ساير گروه‌ها و جريانات همسو و يا غير همسو(با مواد چسبنده خاصي كه براي چسپاندن و همسوكردن آنها با زرقاوي به كار مي‌رود) مبني بر اين‌كه مي‌خواهند تمام جهان اين گونه سياه بپوشد! استنباطاتي كه از انديشه علمي كساني كه سال ها درمطبوعات قلم زده و يا گرداننده‌ي ‌ آن‌ها بوده‌اند، بسيار بعيد و غير قابل تصور است!

ب)دربند2مقاله،جناب آقاي رحماني، زمان پيدايش و گسترش جريانات اسلامي تندرو را بسيار پيش‌تر ازحادثه 11سپتامبر مي‌داند وآن را به اوايل قرن بيستم برمي‌گرداند؛يعني زماني‌كه خلافت عثماني از هم پاشيد و بيشتر سرزمين‌هاي اسلامي تحت سلطه استعمار و يادست‌نشانـدگان آن درآمـد، و متفكـران و دردمنـدان مسلمان نيز، تنها راه نجات را، بازگشت به اسلام ديدند. نويسنـده‌ي محتـرم درهمين بند به فضاي استبدادي جوامع اسلامي و برخورد بسيار خشنِ حاكمان دست نشانده درقبال فعّالان اسلام‌گرا را در دهه‌هاي50 و60 از ديگر عوامل به وجود آمدن تندروي و افراط مي‌داند و درنهايت، به زماني اشاره مي‌كند كه افغانستان به محل تلاقي و نقطه‌ي اميد همه‌ي كساني تبديل شد كه مي‌خواستند مكاني براي ارضاي آرزوها و اميال تندروانه‌ي خويش بيابند و آگاهانه و يا ناآگاهانه! با دلارهاي سبز آمريكا به جهاد با پرچم سرخ(و نه ارتش سرخ!) شوروي رفتند.

ج) در بند3 آقاي رحماني با طرح يك سؤال، موضوع را اين گونه ادامه مي‌دهد:«آيا تنها جريانات افراطي و تندرو در ايجاد چنين اوضاع و شرايطي نقش داشته‌اند؟بدون شك، جواب منفي است و آنهايي كه خود را پيشقراول و پيشاهنگ جريان اسلامِ ميانه‌رو مي‌دانند از عصر افغانستان (اصطلاحي‌ كه آقاي رحماني به جاي اشغال افغانستان اختراع كرده‌اند!)تا به امروز، نقش كاتاليزور(ياتسهيل‌كننده) و نظريه‌پردازي را براي تندروي و افراطي‌گري بازي كرده‌اند»! به زعم نويسنده محترم، جريان ميانه‌رو، هرگز نخواسته مرز ميان تندروي و ميانه‌روي را مشخص و صفِ خود را جدا كند و فراتر از اين در پاره‌اي از مواقع چون افغانستان و فلسطين با آن‌ها (تندروها) به سنگر رفته است! آقاي رحماني در ادامه‌ي توضيحات خود در بند3 به اقداماتي اشاره مي‌كند كه جريان ميانه‌رو اسلامي، ازطريق آن‌ها، نه تنها مانع تندروي افراط‌گرايان نشدند، بلكه موجب تشويق و تحريك آنان و تئوري‌پردازي براي ادامه فعاليت‌هايشان گرديدند؛ ازجمله: تشبيه كوه‌هاي هندوكش به اُحُد، اختلافات دروني گروه‌هاي مجاهدين افغان را ناشي از توطئه‌ي رسانه‌هاي غربي دانستن، توجيه و تئوريزه كردن عمليات انتحاري براي كشتن غير نظاميان در اسرائيل، اظهار تأسّف و حتّي مرثيه‌سُرايي براي نابودي سپاه مقتدر و اسلامي عراق(همان ارتش فاشيستي بعث ) و سلاح‌هاي كشتارجمعي آن و سرانجام مشروع دانستن مقاومت مسلحانه در برابر آمريكا. به زعم آقاي رحماني، اين اظهارات و يا اقدامات جريان ميانه‌رو بود كه بنيان‌هاي فكري امثال" بن لادن"،"زرقاوي" و"كريكار را پي‌ريزي نمود.

د)دربند4 مقاله، نويسنده، اظهار خوشحالي درقبال مرگ زرقاوي راتقبيح مي‌كند و مرگ او را پايان اين تراژدي نمي‌داند و مي‌گويد:" تا زماني كه غرب از نگاهي برتري‌طلبانه به شرق و مسلمانان بنگرد و معيارهايي دوگانه بر روابط غرب با شرق و يا شمال و جنوب حاكم باشد و استبداد داخلي از هرگونه جريان اصلاح‌طلبانه جلوگيري كند و تا زماني كه تغييري در فرهنگ غالب و مسلط جامعه ايجاد نشود و عدالت اجتماعي ساري و جاري نگردد و فاصله‌ي طبقاتي از ميان نرود و…،حكايت(تندروي و افراط‌گرايي) همچنان باقي است! و هم اكنون در همه‌ي ممالك اسلامي چندين زرقاوي پاي همان منبرهايي نشسته‌اند كه در دهه‌ي 80 زرقاوي‌ها را روانه‌ي افغانستان نمود. جواناني‌كه به خطبه‌هاي جهادي گوش مي‌دهند و پس از بازگشت از نماز جمعه كتاب‌هايي از اين دست مي‌خرند و در منزل هم به پاي كانال‌هايي چون الجزيره و سايت‌هاي اينترنتي مي‌نشينند؛ خود به خود، سنگر جهاد را مي‌يابند"! حال پس از مروري بر اصل مقاله،‌به نقد و بررسي آن مي‌پردازيم:

1- عدم انسجام و تناقض‌گویی در این مقاله کاملاً مشهود است؛ زیرا رسالت اصلی مقاله و هدف نویسنده‌ی محترم از نوشتن آن معلوم نیست؛آیا هدف جناب آقای رحمانی تحلیل و بررسی علل و عواملِ تندروی و افراط‌گرایی در خاورمیانه است؟ آیا پدیده‌ی زرقاوی را به بحث گذاشته و یا به نقد و بررسی جریان میانه‌رو  اسلامی پرداخته است؟! آیا ممکن است در یک مقاله‌ی کوتاه و آن هم بدون اشاره به منابع دست اول و ارجاع به رفرنس ها، پدیده‌هایی با این پیچیدگی را به این راحتی تحلیل نمود و نتیجه‌گیری هم کرد؟ در اين مقاله دكتر رحماني با مختلط نمودن قرائت تندرو و خشونت طلب از اسلام با قرائت ميانه‌رو، و ربط دادن منبع فكري و زمينه توليد و روش كار آن دو، همچنين مقصر دانستن جنبش‌هاي ميانه‌رو در پايه‌گذاري و توسعه‌ي طيف‌هاي تندرو و خشونت‌طلب، به جاي درك معرفتي از فلسفه‌ي وجودي  قضيه وارد دايره برخوردي با روكش سياسي و روشنفكري سطحي‌نگرانه و روزمره شده است. دكتر، عامدانه يا سهواً با اين گفته‌هاي خود، با موجي همنوا و همگام شده كه با ترفند تفكيك نكردن قرائت‌هاي مختلف از دين همه آن‌ها را در يك قالب تندروانه و خشونت طلب قرار مي‌دهند و سعي مي‌نمايند با تبليغات گسترده و پر طمطراق خود، اصطلاح مبهم و غير شفاف اسلام سياسي را رواج دهند و به قول خودشان به مردم بقبولانند. سرانجام حكم واحدي هم در مورد همه آن‌ها صادر مي‌كنند آن هم عدم صلاحيت و كارايي مشاركت جماعت و گروه‌هاي ديني در عرصه‌ي سياست و حتّي كم‌رنگ نشان دادن نفوذ و گسترش دين در جامعه و منحصر نمودن وظايف مسلمانان به يك سري شعاير عبادي صِرف است. در واقع چنين ديدگاه تنگ‌نظرانه‌اي كه در نهايت هدفش حذف بخشي مؤثر از جامعه از صحنه‌ي فعاليتهاي سياسي و اجتماعي ،‌ به شيوه‌اي مدرن و نرم‌افزارانه است كه به هرحال اين هم، ترويج نوعي از خشونت (يا همان خشونت پنهاني) است و هيچ تأثيري بر روند خشونت زدايي و مبارزه با تندرويي در جامعه ندارد.كساني كه مي‌خواهند وجود تندروي و خشونت را در فرهنگ سياسي معاصر تنها با استناد به تاريخ منطقه تحليل نمايند، نه تنها نمي‌توانند تفسيري درست و واقعي از آن ارائه نمايند؛ بلكه از اين هم بدتر، تحليل آن‌ها ، نوعي توجيه ايدئولوژيك براي اين شيوه از خشونت و تندروي است كه همانند خوره، پيوندهاي انساني را مي‌گسلد و مانع داشتن يك ديدگاه معرفتي در برخورد با اين پديده مي‌شود.همچنين در حالی‌که دربند3مقاله ،جریانِ میانه‌رو اسلامی به عنوان مشوّق و نظریه پرداز افراط گرایی معرفی گردیده، در بند چهارم از فاکتورهایی چون:نگاه برتری‌طلبانه‌ی غرب، استبداد داخلی کشورهای اسلامی و خاورمیانه، فاصله‌های طبقاتی، عدم اجرای عدالت اجتماعی و… به عنوان علل اصلی تداوم تندروی در منطقه نام برده شده است و آیا این چيزي غیر از تناقض‌گویی است؟

2- آقای رحمانی پدیده‌ي شومی چون اشغال سرزمین‌های مسلمانان را آگاهانه یا ناآگاهانه نادیده گرفته و بدون توجه به این مسأله، کمک و یاری مسلمانان جهان، به مردمِ مظلوم و بی دفاعِ افغانستان و فلسطین را تئوریزه کردن خشونت و معاونت تندروها تلقی می‌کند و به گونه‌ای کاملاً غیرمنصفانه و غیر علمی، به کشف نیّات درونی مسلمانان پرداخته که برای ارضای تمایلات و انگیزه‌های خشونت‌طلبانه‌ی خویش به افغانستان می‌رفتند و یا برای کسب دلارهای سبز آمریکایی به جنگ پرچم سرخ روسیه شتافتند!با کمال احترام از آقای رحمانی می‌پرسم: چرا زمان اشغال افغانستان را به عصر یا دوره‌ی افغانستان( سه‌رده‌می ئه‌فغانستان!) قلب نموده‌اید؟آیا زمانی که ارتش فاشیستی و تمامیت‌خواه اتحاد جماهیر شوروی سابق به افغانستان حمله نمود،آن زمان هم رژیمی چون طالبان و یا دیکتاتوری همچون صدام در افغانستان بر سرکار بود؟ چرا جنابعالی ارتش سرخ را به پرچم سرخ تغییر داده اید؟آیا مردم شجاع افغانستان و مسلمانانِ حامی آن‌ها، واقعاً به مبارزه با ارتش سرخ و خون‌آشام شوروی رفتند یا به مبارزه با پرچم سرخ که نماد مردم و ملّت شوروی بود؟ چرا در بند2 فروپاشی خلافت عثمانی و تکه‌تکه‌شدن و اشغال سرزمین‌های اسلامی را یکی از فاکتورهای بسیار مهم در شروع افراط‌گرایی می‌دانید ولی در مورد افغانستان و فلسطین، آن را نادیده می‌گیرید؟ 

جریان میانه‌رو اسلامی تا زمانی که سرزمین افغانستان تحت اشغال بود به یاری مردم مسلمان افغان شتافت؛ ولی بعد از پایان اشغال تا جایی که توانست به نصیحت و ایجاد صلح و سازش بین گروه‌های حاضر در صحنه مشغول شد؛ بارها و بارها نمایندگانی به میان آنان فرستاد تا از جنگ و نزاع داخلی برحذرشان دارد ولی متأسّفانه کارگر نیفتاد و دیدیم آن چه را بر سر خودشان و مردم زجرکشیده‌ی افغانستان آمد و حتی بعد از روی کار آمدن رژیم طالبان هم، زمانی که قصد تخریب مجسّمه‌های بودا را کردند، شخصی چون شیخ قرضاوی فوراً به افغانستان رفت و آنان را از این کار بر حذر داشت.

جناب آقای رحمانی، مشروع دانستن عملیات انتحاری و کشته شدن غیرنظامیان اسرائیلی در فلسطین را از سوی اشخاصی از جریان میانه‌رو اسلامی، تأیید خشونت و تئوریزه‌کردن آن و در نهایت در جهت تداوم آن می‌داند. احتمال این که آقای رحمانی از چگونگی اشغال فلسطین و تشکیل حکومت صهیونیستی مطلع نباشد بسیار بسیار اندک و حتی نزدیک به صفر است و این که از چه زمانی و چرا عملیات انتحاری نیز شروع شد، باید آگاه باشد. آیا از زمانی که کشتارهای صبرا و شتیلا و یا فاجعه‌ی دیریاسین روی داد؟ این عملیات شروع شد، یا این که بعد از نیم قرن زجر و شکنجه و یأس و ناامیدی از تمام تلاشهای دیپلماتیک و بی‌پناهی و آوارگی میليون‌ها فلسطینی در سراسر جهان که ممكن است تا ابد حق بازگشت به سرزمین خویش را نداشته باشند، این اتفاق افتاد؟!

 در مورد غیرنظامیان اسرائیلی این نکته را از زبان یکی از منتقدان یهودی‌الاصلِ دولت غاصب و اشغالگر اسرائیل " باروخ‌کیمرلینگ" برای آقای رحمانی نقل می‌کنم و ایشان را به انصاف فرا می‌خوانم.او مي‌گويد:" شهرک‌های مهاجرنشینِ یهودی، همواره بخشی از تلاش برای ایجاد دولت و جزئی از نظام دفاعی کشور بوده و در وهله‌ی نخست به عنوان ابزاری جهت تعیین مرزهای جغرافیایی- اجتماعی و سیاسی دولت اسرائیل مورد تأکید قرارگرفته‌اند.(انهدام سیاسی؛ترجمه‌ی حسن گلریز،ص36)

واقعاً جسارت زیادی لازم است تا انسان در شرایطی که یک خانواده‌ی بی‌دفاع فلسطینی در کنار دریا، ازهوا و با موشک مورد اصابت قرار مي‌گیرد و به غیر از یک دختر نوجوان کسی هم زنده نمي‌ماند و صحنه‌های دلخراش آن دنیا را تکان مي‌دهد، آن گاه نویسنده‌ای مسلمان تنها راه دفاع مردم فلسطین را خشونت و ترور و تندروی قلمداد نموده،آن‌ها را به دلیل کشته‌شدن غیر‌نظامیان اسرائیلی سرزنش نماید.( لابد كشته‌شدن هزاران نفر كودك، زن، جوان و پير از مردم فلسطين درحوزه‌ي دايره مدنيت مورد نظر ايشان قرار نمي‌گيرند!) مگر دولت كنوني حماس به شيوه دموكراتيك و از طريق انتخابات تحت نظارت سازمان‌هاي بين‌المللي بر سر كار نيامد و اين كار ايشان به معني قبول روش‌هاي دموكراتيك و گفتمان و ديالوگ و كنار نهادن شيوه‌هاي تند و خشونت‌طلب نيست، كه سرانجام پذيريش اين شيوه، و ديالوگ طرف مقابل را نيزهمگي مشاهد نموديم! من ازشما می‌پرسم اگر هم اکنون دولت فدرال کردستان عراق که مشروعیت مردمی و تأیید سازمانهای بین‌المللی را نیز دارد از طرف یک دولت غاصب و دست‌نشانده در عراق مورد هجوم قرارگیرد و رئيس مجلس، نمایندگان و وزرای دولت بازداشت شوند و مردم کرد نیز هیچ سلاحی برای دفاع از خود نداشته باشند و از سوی قدرت‌های حاکم و حامی دولت غاصب نيز به طور همه‌جانبه محاصره و تحریم گردیده باشند، و تنها راه  نجات این آرزوی تاریخی تحقق یافته را در عملیات انتحاری بداند، قضاوت و تحلیل شما چه خواهد بود؟

3- آقای رحمانی اظهار داشته‌اند که جریان میانه‌رو اسلامی، هیچ گاه مرزهای خود را با جریان تندرو و افراطی متمایز نکرد! و علی‌رغم این که مطمئنّم ایشان از موارد اختلاف این دو جریان آگاهند ولی مواردی را به طور بسیار گذرا  برايشان ياد‌آوري مي‌نمايم، تا بلکه در قضاوت‌هایش در آینده مورد استفاده‌اش قرارگیرند:

  • مگر برای اولین بار و هنگامی که عده‌ای می‌خواستند از کتاب "معالم فی الطریق" شهید سید قطب سوءبرداشت نمایند و مُهر جاهلیت و تکفیر را برهر چیزی و هر كسي غیر از خودشان بزنند، مرحوم" شیخ حسن الهضیبی" دومین مرشد عام اخوان نبود که در برابر این عده کتاب"نحن دعاة لا قضاة" را نوشت و" مرزها" را جدا نساخت؟

  • مگر "شیخ یوسف قرضاوی" نبود که کتابچه‌ی" ظاهرة الغلوّ فی التکفیر" را نوشت و افرادی که دیگران را تکفیر و آنگاه خونشان را مباح می‌دانستند در اشتباه خواند و آنها را بر حذر داشت؟ و باز هم او نبود که طالبان را از تخریب مجسمه‌های بودا منع نمود؟ مگر او نبود که برای مرگِ پاپ ژان پل دوم پیام تسلیت فرستاد و برای او طلب مغفرت کرد؟ و به دلیل چنین افکار و ایده‌هایی در جزوات و بولتن‌های داخلی تندروها تکفیر می‌گردد و آیا این جداکردن مرزها نیست؟ و اخيراً نيز به همراه دكتر علي محي‌الدين قره‌داغي فتوايي براي بازگرداندن زمين و اموال غصب شده كُردهاي كركوك توسط رژيم بعث صادر كردند.

  • مگر مرحوم" شیخ محفوظ نحناح " رهبر جریان میانه‌رو در الجزایر با تندروها در نیفتاد و با شرکت در کابینه‌ی دولت در آن لحظات بسیار حساس و حتی سردرگم‌کننده مرز‌های خود را با دیگران مشخص نکرد؟

  • مگر شركت حزب اسلامی عراق و يه‌كگرتووي ئيسلامي در كردستان در انتخابات و حضور آن‌ها در پارلمان و دولت عراق دراین لحظات نفس‌گیر،نشان دهنده‌ی جدا کردن مرزها نیست؟آیا آن هنگام که معاون مالی حزب اتحاد اسلامی کردستان عراق در سال 1993توسط یکی از گروه‌های افراطی ترور و کشته شد و حزب مذکور شکایت خود را نزد دولت نه چندان مشخص و پایدار محلی برد و خودش مستقیماً وارد جنگ‌های داخلی( که بین احزاب رقیب و حاکم بسیار عادی و تکراری بود) نگرديد،به منزله جدا کردن مرزها نبود؟

  • آیا زمانی که دولت قانونی حزب رفاه در ترکیه توسط ارتش ساقط می‌شود و پرفسور اربکان به گونه‌ای مسالمت‌آمیز و با تحمل درد و صبر فراوان هیچ حرکت خشونت‌آمیزی را مرتکب نمی‌شود و دولت را تحويل مي‌دهد و بار دیگر از راه‌های قانونی به فعالیت سیاسی روی می‌آورد، اين جداکردن مرزها نیست؟

  • اگر نمونه‌هاي فوق را نتوان مصاديقي براي جدا كردن مرزها بين دو جريان ميانه‌رو و افراطي ناميد، لابد بايد از جريان ميانه‌رو انتظار داشت كه طرفداران خود را به عنوان سربازان صف مقدم ارتش‌هاي اسرائيل و آمريكا فراخواند تا افرادي چون: بن‌لادن، زرقاوي و كريكار را تعقيب و سرانجام دستگير نموده، تحويل فرماندهان نظامي دهند تا در دادگاه‌هاي قرن 21خليج «گوانتانامو» و يا زندان «ابوغريب» به دست سربازان آمريكايي كه ظاهراً در«لاهه» آموزش ديده‌اند به شيوه‌اي كاملاً عادلانه محاكمه شوند!!

  • جا دارد از جناب آقاي رحماني بپرسم به نظر شما مرزهاي ميانه‌روي و تندروي چيست؟ چرا به پاره‌اي از ويژگي‌هاي هر دو جريان اشاره‌اي نكرده‌ايد تا مردم و روشنفكران خود به قضاوت بنشينند؟ البته با آسمان و ريسماني كه جنابعالي به هم بافته‌ايد، هيچ تفاوتي بين اين دو جريان وجود ندارد و به غير از اسلامِ سنتي كه در نماز و روزه و گرداندن تسبيح در دست پيرمردان و پيرزنانِ درآستانه‌ي مرگ و تلقين و نماز ميت و خواندن قرآن بر روي مردگان خلاصه مي‌شود، و يا اسلام سكولاري كه نه تنها هيچ مزاحمتي براي ظالمان و چپاولگران و ترويج دهندگان فحشا و فساد ندارد، بلكه مسلمانان را بي‌تأثير و بي‌خاصيت نيز مي‌گرداند، هر نوع جنبش و حركتي را بايد افراطي و تندروانه ناميد. البتّه درمطبوعات هم مي‌توان قلم زد!

4-  در پايان اي كاش آقاي رحماني تنها يك جمله را با ارائه سند از شخصيت‌هاي مطرح در جريان ميانه‌رو نقل مي‌كردندكه ارتش كثيف بعث عراق را سپاه مقتدر مسلمان لقب داده و براي نابودي سلاح‌هاي كشتار جمعي صدامِ جنايتكار اظهار تأسف نموده باشد.

منبع : نیشتمان

یک نظر:

  1. ناشناس

    salam
    khaste nabashid lotfan linke nishtman ra dar payane in maghale Faal konid.
    mamnoon Mowffaq bashid.
    Nishtman.Admin

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس