معماری
خانه ---> مقالات ---> « قبادي در اوج آتش و آب»

« قبادي در اوج آتش و آب»

« قبادي در اوج آتش و آب»

حامد بهرامي – مريوان  hamedbahramy@yahoo.com

لاك پشت‌ها هم پراوز
مي‌كنند» ساخته‌ي بهمن قبادي مدت‌هاست مورد نظر و دقت و نقد و ذم و تحسين بسياري
قرار گرفته است.

اين اثر را مي‌توان
آميزه‌اي مناسب از هنر، ادبيات، اسطوره، نماد، طنز، بينش ملي‌گرايي و
انترناسيوناليستي بهمن دانست و از اين جوانب و از زواياي دگر نيز مي‌توان مورد
مداقه قرار گيرد.

اسطوره‌گرايي:

آب، آتش و كوهستان
(اوج) در تعاليم زرتشت و قبل از آن نيز در آيين «ميترايسم» جايگاهي خاص داشته‌اند
و هر سه نماد پاكيند و هر كدام اله‌هايي چون ارداويراسور (آناهيتا)، آتر (آذر ـ
آتش) و ميثره (ميترا) دارند. به همين جهت عبادت‌گاههاي آب و آتش و خورشيد در اوج
قله‌ها و بر بلنداي كوهها بنياد مي‌يافت.

(ئاگرين) دخترك داستان
فيلم، هر سه (آب، آتش و خورشيد) را در خود جمع‌ آورده و به همين دليل بارها او را
همراه با آب وآتش و اوج مي‌بينيم. اولين ورودش با انعكاس تصويرش در آب چشمه (بركه)
همراه است و پايانش نيز با ناپيداشدنش «گويا سقوط» در اوج به پايان مي‌رسد، در
حالي كه جز كفش‌هايش اثري از او ديده نمي‌شود كه آن هم مرتب كنار هم قرار گرفته
اند و اين يادآور اسطوره‌ي حركت سيمرغ‌وار كيخسرو آخرين پادشاه كياني و ناپيداشدنش
در كوه و در ميان برف و مه و راه‌يافتنش به آسمان بدون جا گذاشتن هيچ گونه اثري
است.  

كيخسرو قبل از رفتن،
تمام دارائي‌هايش را (حتي‌ لباسهايش را) ميان پهلوانان ايراني تقسيم مي‌كند تا
آنها را وارث خود معرفي نمايد و (آگرين) نيز كفش‌هايش را كه بر تداوم راه دلالت
دارد براي پهلوان  بي‌ دست فيلم «هه‌نگاو ـ
قدم» جا مي‌گذارد و بهمن مي‌خواهد با نشان ندادن عامدانه‌ي جسد و يا تكه‌هاي لباس
دخترك و حتي عمق دره و با نشان دادن كفش‌هاي كنار هم جا مانده به مفهوم پرواز پاك
او دست يابيم كه او سقوط نكرده است بلكه اوج يافته است. و اين همان پرواز لاك‌پشتي
است كه غمگين و شرمگين بر پشت افتاده و سر در لاك خود دارد و توان برخاستن ندارد و
فقط پرواز است كه مي‌تواند او را نجات دهد.

آگرين قبلاً آب و آتش
را براي مرگ خود انتخاب مي‌نمايد( در حالي كه ماهي سرخ بركه را براي شفاي چشمان
كودك معصوم حرام‌زاده‌اش «ريگا» مي‌طلبد كه خود ماهي نيز جزئي از اسطوره‌ي كهن
ايران است) و اين تضاد را چه زيبا با هم جمع مي‌نمايد. مخاطب غير دقيق كار دخترك
را ترس مي‌داند كه در ميانه‌ي آب، آتش را براي مرگ خود برمي‌گزيند اما دخترك مي‌خواهد
لطافت و پاكي آناهيتا (ناهيد) را كه نماينده‌ي پاكي و زايندگي و الهه‌ي باروري و
زايايي دختران افزايش دهنده‌ي شير مادران و خداي آب مي‌باشد با پاكي و پاك‌كنندگي
آتش (آذر ـ آتر) در هم آميزد كه مظلومانه و معصومانه به نطفه‌هاي پليد بعث لكه‌دار
گشته و اينك ميان آب و آتش مي‌خواهد بسوزد و غرق شود اما او كه خود ماهي و ققنوس
است با نداي همان كودك معصوم حرام‌زاده نجات مي‌يابد و برمي‌گردد و در نهايت، اوج
پرواز را در عبادت‌گاههاي اسطوره‌اي برمي‌گزيند تا از شرم تجاوز بعث و از غم كشنده‌ي
قتل فرزند نجات يابد و از آنجا به آسمان، كه تداعي‌گر اهورا مزدا است راه يابد. در
اسطوره‌‌ها آمده است كه براي رسيدن به خدا بايد بركوههاي بلند ايستاد و دست بر
آسمان ساييد و آگرين چنين مي‌كند و مي‌رسد.

 

بهمن قبادي در اوج آتش
و آب – طلوع دوباره – حامد بهرامي –
http://hamedbahramy.blogfa.com/آن كودك (ريگا) نيز يادآور سهراب فرزند رستم است كه با نقشه‌‌ي
فريب رستم كشته‌ مي‌شود. اما چرا؟

 

سهراب پهلواني است دو
سويه. از يك طرف، از نژاد ميترا و رستم ميترايي است و از طرف مادر، هم نژاد با
تاريكي و اهريمن توراني است. پس در كمال بزرگي بايد به دست خود رستم از بين رود و
هر چند كه رستم بعد از فهميدن اين كه او فرزندش مي‌باشد ناراحت و گريان مي‌شود اما
اين سرنوشتي است كه خورشيد براي سهراب رقم زده است تا آلودگي سهراب را از رستم
بزدايد.

اين كودك نيز از طرف
مادر از نژاد پاك كردهاست و از طرف ديگر از لجن تجاوز بعث تجسم يافته است، پس بايد
با دست‌هاي خود مادر كه نماد لطافت و مهرباني و نواده‌ي آناهيتا است از بين رود.

بهمن قبادي در اوج آتش
و آب – طلوع دوباره – حامد بهرامي –
http://hamedbahramy.blogfa.com/اما چرا مرگ كودك را اين چنين بسته به سنگي و آويختنش در آب محقق
مي‌سازد؟ و چرا تلاش‌هاي او براي جاگذاشتن كودك در ميان سيم خاردار و يا در ميان
مه و بستنش به درختي (كه اين خود نيز اسططوره‌اي دارد) نافرجام مي‌ماند؟ و چرا
آگرين با غرق ساختن ريگا، خود از آن‌جا دور مي‌شود تا از كوهستان پرواز نمايد؟

 

مادر و كودك نبايد با
هم بميرند چون كه مادر در عين عشق به كودك همزاد او نيست و به ياد مي‌آورد زماني
را كه بعثي‌ها چگونه در يك شب، به او حمله آوردند و در ميان آب بركه‌اي بر سرش
ريختند و همراه با دست و پا زدن‌هاي بي‌فايده‌اش در چنگال آنها، دامنش را لكه‌دار
ساختند. پس بايد ساخته‌‌ي يك شب چركين و بعث‌آلود در ميان آب را، به خود بركه
برگرداند و او نيز چون مادر، پاهايش بسته و ناگريز از مردن است، تا بنماياند كه هر
كس به گونه‌اي با بعث و تجاوزكاران همزاد و هم نگاه باشد هر چند جگر گوشه‌ي
كردستان باشد پس رانده و نابود خواهد شد.

چشمه‌هاي چپ (لوچ)
كودك نيز خود يادآور اسطوره‌‌اي زرتشتي است كه كودك حرام‌زاده، چشمانش چپ (لوچ) مي‌شود
و از زاويه‌اي ديگر قبادي مي‌خواهد دشمنان را چپ چشم‌هايي نشان دهد كه نمي‌توانند
به اين سرزمين پاك، دوستانه و درست نگاه كنند و هركسي به آن چپ چپ نگاه كند اين
چنين از بين مي‌رود.

 

نماد پردازي

يكي ديگر از جوانب قوي
فيلم استفاده‌ي زيبا از اغراق، مجاز، كنايه، استعاره و … مي‌باشد، كه با رگه‌هايي
از طنز چون سيلي زدن‌هاي شيركو به خود، پرسيدن رياضي از بچه‌ها و جواب اشتباه آنها
توسط ستلاليت، در حضور معلم، عادي شدن تماشاي ماهواره كه مردها دراز كشيده و آسوده‌خاطر
نگاه مي‌كنند در حالي كه در مرحله‌‌ي اول با پخش صخنه‌اي مردها سر فرو مي‌افكنند و
از تلويزيون نگاه مي‌دزدند و … آميخته است.

 

يا مي‌توان رگه‌هايي
روانشناختي چون تعارض آگرين در خودكشي، روانشناسي رنگ‌ها در صحنه‌هاي نيمه‌تاريك
در زمان ئاگرين و هه‌نگاو، جنگ بر سر كسب اعتبارهاي پنهان و پرستيژهاي اجتماعي در
آن ديد و از اين زاويه نيز آن را كاويد اما اين را به متخصصان وامي‌گذاريم و خود
به نمادپردازي در فيلم مي‌پردازيم.

 

آنتن به عنوان نماد
آغازين عصر ارتباطات و و ديش ماهواره به عنوان نماد گسترش ارتباطات و حضور موج
سوم، عرصه‌ي بزرگي از فيلم را به خود اختصاص مي‌دهد.

صحنه‌ي آغاز فيلم با
اغراق كارگردان در تنظيم آنتن‌ها از سوي بسياري از مردم اردوگاه بيانگر ابراز
علاقه‌ي مردم جهت سهيم شدن در اين عصر است كه ناكام مي‌ماند و آنتن بر دوش و خسته
از شكستني سنگين برمي‌‌گردند.

راه چاره را نوجواني
نشان مي‌دهد كه گويا نماد تعارض و تفاوت دو نسل پير و جوان كُرد مي‌باشد. كاك
ستلايت (ماهواره) كه نامش عصر ارتباطات را با خود يدك مي‌كشد تحول‌گر آن ديار مي‌باشد
و اوست كه با يك معامله‌ي عجيب (تركيبي از پاياپاي: (معامله‌ي كالا با كالا) و
پولي )نقدي) با دادن 15 راديو و 500 دينار يك ماهواره مي‌خرد و اين معامله نماد
ميان سنت و مدرنيته گير كردن است (از سنت بريده و به مدرنيته نرسيده). چنين معامله‌اي
يك بار ديگر در خريد يا كرايه‌ي اسلحه‌ها، جلوه‌ي اين نماد را پر رنگ‌تر نشان مي‌دهد.
بنابراين فيلم مي‌خواهد با معاوضه‌ي راديوها با ماهواره‌ عرصه را بر سنت تنگ‌تر
نمايد و مردم را يك قدم به مدرنيته نزديك‌تر سازد، ستلايت آورنده‌ي ماهواره و
پيران پرداخت ‌كننده‌ي راديو‌هايند (آورنده‌ي مدرنيته و ترك‌كننده‌ي سنت‌ها).

در آوردن و نصب كردن
ديش‌ ماهواره نيز تصاوير زيبايي مي‌توان يافت. آنگاه كه بچه‌ها همگي با هم ديش را
بر روي دستان خود و رو به آسمان حمل مي‌كنند يادآور تصاوير پيشرفت‌هاي ارتباطي غرب
است كه در دشتي وسيع دهها ديش ماهواره‌اي، مخابراتي و يا نجومي بر روي پايه‌هاي
خود نصب شده‌اند، اما در اين جا بر روي دست بچه‌ها نگه‌داشته  شده است تا صنعت‌گرايي غرب و در عوض دور
گرداندن يا دور ماندن ما را از اين صنعت نشان دهد و توجه بيشتر ما را به نيروي
انساني نسبت به نيروي علمي و ذهني افراد نشان دهد.

ستلايت كه توانسته
پيران‌شهر را با آوردن دلايلي منطقي در حرام ‌بودن بعضي از كانال‌ها و مجاز بودن
بقيه‌ي شبكه‌ها متقاعد سازد (نماد رهبري‌گري جوانان) گويي مي‌خواهد بگويد كه هر
چيزي مي‌تواند جوانب مثبت و منفي داشته باشد و شيوه‌ي بهرگيري مناسب از آن است كه
مي‌تواند آن را مثبت سازد، و حتي ورود امريكائيان نيز از اين قاعده‌ي مثبت يا
منفي  مستثني‌ نمي‌باشد.

 

جهت آگاه نمودنديگر
افراد اردوگاه از خبرهاي منطقه، راه چاره را در استفاده از بلندگوهاي مسجد مي‌دانند
و بهمن  بدين روش آشتي ميان مسجد و
تكنولوژي و خدمات‌رساني را اعلام مي‌نمايد.

 

فيلم به گونه‌اي
طنزآميز افرادي را نشان مي‌دهد كه با گفتن كلمات بيگانه و … سعي در اثبات برتري
خود دارند و اين جا نيز ستلايت با تكرار چند كلمه‌‌ي انگليسي بي‌ربط در كسب پرستيژ
اجتماعي مي‌كوشد و صراحتاً به يكي از افراد مجري در امر مين‌روبي مي‌گويد امروز
نان و مقام در «هلو هلو مستر» گفتن است، يا هنگام ترجمه‌ي اخبار در زير فشار ريش‌سفيدان
چيزهاي بي‌ربطي خواهد گفت كه آنها اعتراض مي‌نمايند اما ستلايت با طنزي تلخ، كانال
را روي يكي از شبكه‌هاي عربي رها مي‌كند و مي‌گويد: «اين هم از كانال مناسب،
خودتان هم كه عربي بلديد» و آنگاه خود آن‌ها را ترك مي‌كند. و با اين عمل تسلط
عربي را بر ذهن و زبان پيران و تسلط ديگران (غربيان) را بر ذهن و زبان و لباس خود
و هم عصرانش نشان مي‌دهد. تا بگويد كه هر دو نسل در زير استيلاي فرهنگ ديگران
سوخته‌اند.

 

در اين جا از كانال‌هاي
كُردي خبري نيست تا از طرفي شبكه‌هاي ماهواره‌اي كُردي را نقد كرده باشد و هم چنين
نرسيدن و نپيوستن به اين زنجيره‌ي ارتباطي و اطلاعاتي را بيشتر از پيش نشان دهد.

 

اين جا ستلايت نماد گم
كردن هويت كُردي ماست. ستلايت با همين پرستيژ پوشالي از لباس وزبان بيگانگان در
آرزوي روز رسيدن نيروهاي آمريكايي است. اما در زمان حضور آنها، ستلايت كه از
تسليحات آمريكائيان (غربيان) زخمي و نالان است، پشت به آنها كرده و در انديشه‌اي
مبهم، لنگ لنگان صحنه را ترك خواهد كرد تا شايد هويت گم‌ شده‌ي خود را باز يابد و
بهمن نيز با پايان رساندن فيلم، رسيدن يا نرسيدن ستلايت را به مقصود، به بيننده مي‌سپارد.

آن‌جا كه كودكان مين‌ها
را جمع‌آوري مي‌كنند و يا براي فروش به بازار مي‌آورند بهمن عملكرد جوامع غربي را
به نقد مي‌كشد كه همان‌هايي كه امروز اطلاعيه‌ي حمايت و دوستي و برادري براي ما از
آسمان فرو مي‌‌ريزند، روزي به حمايت صدام مي‌پرداختند و برايش چنگ و دندان مهيا
ساختند تا از زمين‌هاي آنها كودكان اين سرزمين، زمين‌گير شوند.

 

بهمن با نشان دادن
اردوگاهي كه ميان عراق و تركيه تجزيه شده است با مجاز جزء به كل، تجزيه‌ي كردستان
را نشان مي‌دهد و با تصوير مردي ايراني كه به دنبال كودكي «هلبچه‌اي»  مي‌گردد كُردهاي ايران را همدرد بقيه‌ مي‌داند
كه به دنبال مبهمات زندگي دوانند و گويي آن مرد خود بهمن و نماينده‌ي كردستان
ايران است كه در يافتن جواب آينده‌اي مبهم به هر سويي پناه مي‌برد.

 

اما تصاوير و نمادهايي
كه بر جنگ‌زدگي و ويرانگري حاكمان اشاره مي‌نمايد در فيلم فراوان است كه خلاصه‌وار
بدانها اشاراتي مي‌رود.

 

ـ نشستن ستلايت بر
لوله‌ي تانك و ايستادن بر نفربرها و از آنجا بر كودكان فرمان راندن و ديكته‌كردن،
نماد حكومت‌هاي ديكتاتوري حاكم بر كُردها مي‌باشد كه همواره با زبان توپ و تانك با
مردم صحبت كرده‌اند.

ـ جمع‌آوري مين‌ها
توسط كودكان ناكارآزموده و امرار معاش از اين راه، مظلوميت آنان را (به عنوان
نمايندگان كُرد) نشان مي‌دهد كه براي يك لقمه نان جان را در كفه‌ي ترازو مي‌نهد.

 

بهمن قبادي در اوج آتش
و آب – طلوع دوباره – حامد بهرامي –
http://hamedbahramy.blogfa.com/ـ گم شدن كودك حرام‌زاده در ميان راهروهايي از پوكه‌هاي چيده شده
و صدا زدن پدر و مادرش در پوكه‌ها و انعكاس آن، نماد گم‌گشتگي ‌ما، ميان آن آتش و
خون و باروت و جنگ‌هاي متمادي است.

 

 ـ آوردن گردن‌بند‌ي از گلوله‌ها توسط ستلايت
براي هديه به آگرين نماد مظلوميت و زجر ديدگي دختران ماست كه در كمال لطافت بايد
گلوله‌هاي سربي و آتشين بر گردن آويزند كه زخم ‌ديده‌ي همين گلوله‌هايند.

ـ سنگربندي بر روي تپه
و كار گذاشتن تيربارها در كنار مدرسه نشان آوارگي كُردها و قرين هم بودن مدرسه و
جنگ براي آنان است.

ـ زماني كه ستلايت
زخمي‌است و در نفربركه اتاق اوست بدون معاينه و دارويي، تنها رها مي‌شود، بهمن
خلاقيت او را با پايين كشيدن دريچه، به وسيله‌ي يك قرقره و طنابي كه به آن بسته
شده است نشان مي‌دهد تا بگويد كردها در بي‌امكانات‌ترين حالات، قدرت تفكر و خلاقيت
بسياري دارند اما دريغ از فضاي مناسب!!

 

ـ هنگام برگشت مردم به
شهر، يكي از دوستان نزديك ستلايت (شيركو) در نايلوني دو ماهي قرمز مي‌آورد و مي‌گويد
اين‌ها را از آمريكائي‌ها گرفته و براي تو آورده‌ام تا ديگر در بركه شنا نكني و
مريض نشوي اما بعد از رفتن او، ستلايت وقتي ماهي‌ها را  لمس مي‌كند، آب نايلون قرمز مي‌شود تا نشان دهد
كه ما فريب دشمنان خورده‌ايم و دل به چيزي خوش كرده‌ايم كه بنيادي ندارد.

ـ در همين زمان (كه
ستلايت زخمي و در اتاقك نفربر بستري را مي‌شود و دوستانش دور اتاقك جمع شده‌اند،
او ناراحت و عصباني است و با خشم و فرياد از همه مي‌خواهد كه او را ترك كنند و
تنهايش بگذارند تا او استراحتي بنمايد و در خود تأمل و تعمقي داشته باشد. دريچه را
مي‌بندد. وقتي كه دوستش (په‌شيو) براي رساندن اخبار در نفربر را مي‌زند و ستلايت
دريچه (چشمانش) را مي‌گشايد مي‌بينيم كه از خواب بيدار گشته و آرام شده است. براي
او دست قطع شده‌ي مجسمه‌ي صدام را هديه آورده‌اند.

دست نماد قدرت (نظامي
و…) مي‌باشد و با اين كار نشان مي‌دهد كه صدام بي‌دست شده و همان كساني كه روزي
برايش دست ساختند. امروز ازش پس گرفتند و اين دست بي‌روح را به نماينده‌ي كردها
(ستلايت) مي‌سپارند تا شايد بدان دل خوش نمايد و صاحب قدرت و پرستيژي ظاهري گردد.
آيا بهمن نيز همچون هه‌نگاو مي‌خواهد پيش‌گويي نمايد؟؟؟

ـ در نهايت مي‌توان
فيلم را در سه سطح درهم‌تنيده و نمادين بررسي كرد.

لايه خارجي = جامعه
كرد

لايه‌ي مياني = ستلايت

لايه دروني‌ = هه‌نگاو

اين جا هه‌نگاو نماد
روح آرام و مظلوم و بي‌دست (بي‌قدرت) كرد است كه فقط سرودهان و قدم‌هايش دركارند و
توسط ديگران تغذيه مي‌شود. او بسيار آرام است و كمترين جملات را برزبان مي‌راند.
هر دو دستش را از او گرفته‌اند تا بگويد كه ما كردها از هر دو دست (قدرت نظامي) و
(قدرت علم و نوشتار) محروم شده‌ايم و تنها چيزي كه براي ما مانده است دهان
(گفتمان)، سر (انديشه) و قدم (ادامه‌ي راه) مي‌باشد.

اما اين روح آرام و
خستگي‌ناپذير كرد جسمي پرشور دارد. ستلايت نماد جسم و قالب ظاهري كرد است كه روح
خود را (هه‌نگاو) نمي‌شناسد و با او در تعارض است و ديگران را عليه او مي‌شوراند و
همانطور كه گفتيم ستلايت مظهر سرگرداني و گم‌گشتگي و بي‌هويتي نسل ماست كه به ظاهر
و گفتار بيگانگان خود را باخته و در برابر ديدن حقيقت روح خود نابينا گشته و با آن
عينك بزرگش نيز او را نمي‌بيند و با او سر جنگ دارد. او به دنبال موقعيت‌هاي
اجتماعي و جهاني مي‌گردد هرچند كه تهي باشد.

 

اما روح اوست كه حقيقت‌ها
را مي‌نماياند و به جسم، خود ياري مي‌رساند هر چند كه جسم روح خود را فراموش كرده
است. هه‌نگاو خواب مي‌بيند و پيش‌گويي مي‌كند چون آزاد است و رها. جسم فريفته شده
و از روح دوري مي‌گزيند اما از پيش‌گويي‌هاي روح جهت ارتقاي مقام خود بهره مي‌گيرد.
(كه نماد استثمار كنندگاني است كه از دست رنج فكري و انساني ملت‌هاي ديگر در تعالي
موقعيت خود بهره مي‌گيرند).

جسم (ستلايت) از طريق
كشش‌هاي ظاهري روح (ئاگرين خواهر هه‌نگاو) به روح مي‌گرايد كه در همان ديدار اولش
هم چون گم كرده‌اي به آگرين مي‌گويد: «در تمام عمر خود دنبال دختري چون تو گشته‌ام.»
اين داستاني عاشقانه نيست، آن گونه كه بعضي‌ها تصور كرده‌اند بلكه تلنگري است براي
رسيدن به روح گم‌گشته‌ي خود و همين امر، توجيه‌گر به خطر انداختن ستلايت براي نجات
فرزند ناخواسته‌ي آگرين است و در اين راه از پرزرق و برق‌ترين نماد مادي و ظاهري
خود كه دوچرخه‌اش مي‌باشد مي‌گذرد.

 

در نهايت بايد گفت
تنها چيزي كه مي‌تواند جسم گريزان را با روح خود آشتي دهد درد و زخمي مشترك است كه
آنها را به هم برساند و پرده‌هاي غفلت را از روي چشمانش بردارد و ديدگانش را
بگشايد و او را به هويت خويش رهبري نمايد و اين زماني روي مي‌دهد كه صبحي زود براي
يافتن ماهي‌هاي قرمز در بركه فرو مي‌رود اما جسد غرق شده‌ي كودك را مي‌يابد و در
كنار بركه زانو به بغل اشك مي‌ريزد، روح فرا مي‌رسد و آن جا نقطه‌ي تلاقي آن دو مي‌شود
و زخمي مشترك آنها را مي‌خراشد.

از اين جا به بعد خبري
از روح نمي‌ماند و در آخرين لحظه‌ها كه ستلايت در مسير ورود امريكاييان ايستاده،
پشت به حركت آنان، با چشماني پر از سؤال از آن جاده دور مي‌شود.

آيا ستلايت روح خود را
يافته و همراه با اوست كه مي‌رود؟ و يا هنوز به دنبال روح سرگردان خود روان است تا
او را بازيابد؟؟

بنابراين مي‌توانيم سه
لايه‌ي فيلم را بدين شيوه‌ها نشان مي‌دهيم، كه همه نيز بيانگر يك موضوع مشترك است.

 

  در پايان بايد گفت كه در قسمت‌هايي از فيلم مي‌توان
ضعف‌ها و كاستي‌هايي را ديد كه گويا ناشي از اغراق و يا تعجيل كارگردان فيلم مي‌باشد
و ما در اين جا بدان‌ها نخواهيم پرداخت اما اين ضعف به گونه‌اي نبوده است كه قوت‌هاي
فيلم را بپوشاند و از ارزش فيلم بكاهد.

 

منابع:

1- اسطوره، رويا، راز،
ميرچا الياده، ترجمه‌ي رويا منجم، تهران 74، چاپ اول، فكر روز.

2- اساطير خاورميانه،
ساموئل هنري هوك، علي اصغر بهرامي و فرنگيس مزداپور، تهران، روشنگران.

3- شناخت اساطير
ايران، جان هنيلز، ژاله آموزگار و احمد تفضيلي، تهران 73 ـ نشر چشمه.

4- اسطوره‌هاي ايران،
وستا سرخوش كرتيس، عباس مخبر، تهران 73، نشر مركز.

5- تقريرات استاد مير
جلال‌الدين كزازي، در دانشگاه كردستان، در رابطه با اسطوره.

 *       
اين متن قبلا در ارديبهشت 84 چند هفته بعد از اولين اكران فيلم در سينما
بهمن سنندج، در هفته‌نامه سيروان شماره‌ي 331 به چاپ رسيد.

*          وبلاگ نويسنده به نام طلوع دوباره و به
آدرس
www.hamedbahramy.blogfa.com    مي‌باشد.

 * تصاویر از سایت رسمی استاد قبادی به نام مژ
فیلم به آدرس
http://mijfilm.com/ گرفته شده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس