معماری
خانه ---> زندگی نامه ---> يادي از مولانا محمدعمر سربازي رحمه‌الله

يادي از مولانا محمدعمر سربازي رحمه‌الله

يادي از مولانا محمدعمر سربازي رحمه‌الله

حبيب‌الله مرجاني

من ميان مدح و گريه مي‌تنم/ يا بگريم يا
بگويم چون كنم

گر بگويم فوت مي‌گردد بكا/ ور بگريم چون كنم
مدح و ثنا

نوشتن دربارة عالمان و كاملاني كه كارنامة
خدمات و كمالاتشان گسترة وسيعي را در برگرفته و آفاق را درنورديده است، چندان آسان
نيست و مي‌طلبد جمعي توانا از اهل قلم به انجام چنين كاري همت كنند. اما نگارنده
با علم به ‌بضاعت كم و قلم نوباوة خود، با اشارة استادي فرزانه و شفيق، جرأت يافت
همچون خريداران يوسف، عرض ارادتي به آستان مردي از تبار عارفان و مردان خدا داشته
باشد و با اظهار محبت به بندگان نيك الهي، بهانه‌اي براي نزديك شدن به مولاي بي‌همتايش
جست‌و‌جو كند.

سائلي را گفت آن پير كهن/ چند از مردان حق
گويي سخن

 

گفت خوش آيد زبان را بر دوام/ تا بگويم حرف
ايشان را مدام

 

گر نيم زيشان از ايشان گفته‌ام/ خوش دلم
كاين قصه از جان گفته‌ام

 

گر نداريم از شكـر جز نام بهـر/ اين بسي
بهتر كه انـدر كـام زهر

 

 

از تولد تا پايان مراحل تحصيل

 

در سال 1355 هـ.ق./ 1315 هـ.ش.، در پايان
وقت سحر پنجشنبه سوم ماه مبارك ذوالحجه، در روستاي دورافتاده‌اي به نام «انزاء»،
در منطقة سرباز بلوچستان، در خانه ملا احمد فرزند ملا عبدالرحمان، از خاندان
سادات، كودكي چشم به جهان گشود كه جدش آخوند ملا عبدالرحمان او را «محمدعمر» نام
نهاد، تا به ميمنت اين نام مبارك، اين فرزند خادمي مخلص از خادمان دين اسلام و
پيروي صادق از پيروان نبي رحمت صلي‌الله عليه وسلم شود و نام بزرگمرد تاريخ اسلام
حضرت عمر فاروق رضي‌الله‌عنه در وجود او روحية حق‌پذيري و قاطعيت در دفاع از حق و
حقيقت، و مبارزه با شرك و نفاق را بدمد.

 

امتيازات خدادادي «محمدعمر» از همان كودكي
ظاهر بود و او را از ساير بچه‌هاي همسن و سالش متمايز مي‌كرد. مادرش به وي مي‌گفت:
«در طول شبهاي دراز، مثل اطفال ديگر پريشانم نمي‌كردي، تا اينكه خودم رحمم مي‌آمد
و برمي‌خاستم و به تو شير مي‌دادم».

 

وقتي كمي بزرگتر ‌شد، صفات يك مرد بزرگ در
وجودش نمايان گشت. او ظاهراً كودك بود و همانند همسن و سالانش علاقة زيادي به
بازيهاي كودكانه داشت، بلكه در زور بازو و شجاعت سرآمد همه بود، اما در عين
برخورداري از طبع كودكانه، مردي بزرگ و عاقل به نظر مي‌رسيد. بالاي سرش ز هوشمندي/
مي‌تافت ستارة بلندي.

 

در همين سنين عشق مفرطي به نماز، روزه، ذكر
و خواندن درود پيدا كرد. به اشعار عارفانه و مديحه‌هاي زيبا علاقة بسيار از خود
نشان مي‌داد و اشعار زيادي از «ديوان حافظ» و «ديوان ملاحسن» از بر داشت. محبت و
عشق به پيامبر در اعماق قلب لطيفش جاي گرفته بود و از همان زمان با سحرخيزي مأنوس
بود. در شجاعت از بقيه جلوتر و ياور محرومان و ضعيفان بود. در شب‌هاي تار، يكه و
تنها براي آبياري درختان به باغهاي دوردست مي‌رفت و به خانواده‌اش خدمت مي‌كرد.
محترم و باادب بود و براي والدينش احترام و ارزش فراواني قايل بود و در جلب رضايت
آنان از انجام هيچ كاري شانه خالي نمي‌كرد. نسبت به سه گروه احساس محبت وافر داشت:
اهل علم، اهل عرفان و اهل شجاعت. خداوند متعال نيز خصوصيات اين سه گروه را در وجود
او جمع كرد.

 

در هفت‌سالگي، در مسجد انزاء نزد عمويش
مولانا گل‌محمد كه به تازگي از ديوبند بازگشته بود به فراگيري روخواني قرآن ‌پرداخت.
در هشت و نه‌سالگي «پنج كتاب»، «مالابدمنه» و «گلستان سعدي» را نزد حاجي غلام‌محمد
رحمه‌الله‌ آموخت. همزمان با نه‌سالگي وي، مدرسه‌اي دولتي در روستاي إيتْك سرباز
در زير يك درخت شروع به كار كرد و پدرش او را به اين مدرسه ‌فرستاد. سال بعد
كلاسها در چند اتاق تازه‌ساز داير شد. وي در كنار دروس مدرسة دولتي كتابهاي
«بوستان سعدي»، «ميزان و منشعب»، «صرف مير»، «منيه‌المصلي» و «قدوري» را نيز با
جديت تمام فرا ‌گرفت.

 

يك امتياز منحصر به فرد كه محمدعمر در اوان
نوجواني به آن مفتخر ‌گشت و در واقع سنگ بناي شخصيت و رمز موفقيتش در مراحل بعدي
زندگي ‌شد، ارتباط وي با اهل دل و پيوستن به سلك اهل طريقت در سن يازده سالگي بود.
وي در اين سن به دست «خليفه غلام‌محمد نقشبندي» خليفة مجاز «شاه وليّ‌‌الله
خراساني هراتي» در سلسلة نقشبندية مجدديه، بيعت كرد و با كمال ذوق و شوق به اذكار
و اورادي مي‌پرداخت كه به او تلقين مي‌شد.

 

در سال سوم دبستان حالش دگرگون ‌شد و با
وجود تلاش پدر براي بازگرداندن وي به مدرسه، درس دولتي را رها كرد. از سوي ديگر
روز به روز اشتياقش براي فراگيري علوم ديني بيشتر مي‌شد تا اينكه سرانجام در سال
1368 ق./ 1327 ش. به قصد تحصيل علوم ديني رهسپار كراچي پاكستان ‌شد.

 

محمدعمر نوجوان يك سال را در مدرسة
«احرارالاسلام» گذراند. سال دوم، به واسطة جدش مرحوم ملاعبدالواحد كه ساكن كراچي
بود، به مدرسة پرآوازة آن ديار، يعني مظهرالعلوم كده رفت. اين نوجوان بلوچ ايراني
مورد توجه اساتيد مدرسة مظهرالعلوم، خصوصاً مولانا محمدصادق مدير مظهرالعلوم قرار
گرفت. مولانا محمدصادق از شاگردان برجستة شيخ‌الهند مولانا محمودالحسن ديوبندي و
از فارغ‌التحصيلان دانشگاه اسلامي دارالعلوم ديوبند بود و بين ايشان و ملا
عبدالواحد رفاقت و صميميتي ويژه و ديرينه وجود داشت، و به خاطر شركت در فعاليتهاي
مبارزاتي چندي با هم در زندان بودند.

 

مولانا محمدعمر از اولين ملاقاتش با مولانا
محمدصادق چنين حكايت كرده است: وقتي با پدربزرگم خدمت مولانا رسيديم، با نگاهي
عميق و تبسمي بر لب از پدربزرگم پرسيدند: مجاهد! اين نوة شما است؟ پدر بزرگم جواب
داد: بله! سپس به زبان فارسي از من پرسيدند: تا حال چه مي‌كرده‌اي؟ گفتم: در خدمت
پدر و مادر بودم. و كتابهايي را كه خوانده بودم نام بردم. پدربزرگم گفت: با همين
سن كم بيعت هم كرده است. با تعجب پرسيدند: در چه سني؟ گفتم: يازده سالگي. گفتند:
به خوبي‌هاي طريقت پي بردي؟ گفتم: بله! پرسيدند: چگونه؟ گفتم: به فيض آبا و اجدادم
كه در اين سلك بودند. سؤال كردند: چه حاصل كرده‌اي؟ گفتم: به پنج لطيفه از لطايف
عالم امر رسيده‌ام. سپس سلسلة نقشبنديه را براي ايشان خواندم. دستي بر سرم كشيدند
و فرمودند: «اين فرزند من است، دستار او را همين حالا ببنديد كه إن‌شاءالله مولوي
مي‌‌شود».

 

مولانا محمدعمر رحمه‌الله در مدت اقامت و
تحصيل در پاكستان علوم مختلف اسلامي، از جمله تفسير، حديث، فقه، صرف و نحو، بلاغت،
تجويد و قرائت، اصول، منطق و … را نزد علماي متبحر و نامداري همچون مولانا فضل‌احمد
كراچوي سندي، قاري محمد رعايت‌الله ديوبندي، مولانا عبدالحليم افغاني، مولانا غلام‌مصطفي
قاسمي سندي و… آموخت.

 

در اين مدت از نزديك با علما و انديشمندان،
مكاتب مختلف مذهبي، فكري و سياسي و  … آشنا
شد. ارتباط مستقيم و مداوم با شخصيت‌هاي مشهور علمي، انقلابي و عرفاني، همچون
مولانا شاه عطاءالله بخاري، مولانا احمدعلي لاهوري، مولانا عبدالله درخواستي،
مولانا محمديوسف بنوري، مفتي محمدشفيع عثماني، مولانا عبدالغني جاجروي، مفتي
محمدعثمان بلوچ، مولانا خيرمحمد جالندري رحمهم‌الله و بسياري ديگر از شخصيت‌هاي
برجستة آن زمان تأثيرات و تحولات عميقي در فكر و روح مولانا گذاشت.

 

همنشيني و مصاحبت با اين گونه رادمردان همتي
بلند، فكري روشن، عزمي راسخ، علمي وافر، شجاعتي نادر، تواضعي بسيار، توكلي قوي و
روحيه‌اي سرشار را در او ‌آفريد و او را به فهم صحيح و عميق دين رهنمون گشت.

 

صحبت از علم كتابي خوشتراست/ صحبت مردان حق
آدمگر است

 

دين مجو اندر كتب اي بي‌خبر / علم و حكمت از
كتب، دين از نظر

 

چشـم احمـد بر ابوبكـري زده / از يـكي
تصديـق، صديـق آمـده

 

يا به قول مولوي جلال‌الدين بلخي عليه‌الرحمه:

 

صحبت صالح تو را صالح كند / صحبت طالح تو را
طالح كند

 

نار خندان باغ را خندان كند / صحبت مردانت
از مردان كند

 

در آن ايام، در كنار تحصيل علم، سخت مشغول
تعليم، تبليغ، مناظره با بدعت‌گزاران و كجروان و نيز فعاليت‌هاي ديگر بود. از
اعضاي فعال حركت دفاع از ختم نبوت، به نام «حزب احرار» به رهبري شاه عطاءالله
بخاري رحمه‌الله بود و با كمال شجاعت، علم و داريت با فرقة باطلة قاديانيت مبارزه
و مناظره مي‌كرد و همواره پيروز و سربلند بر مي‌گشت.

 

در همين سال مدرسة «حنيفيه» را در محلة
«كلري» كراچي بنيان ‌نهاد و رسالة «وتد الايمان»، «خير المقاصد» و «حقيقت ايمان و
اسلام» را به رشته تحرير در ‌آورد. كم‌كم آوازه‌اش مجامع عمومي و محافل ديني را
فرا‌گرفت و نام «محمدعمر ايراني» بر سر زبانها ‌افتاد. بالأخره سالهاي تحصيل علم
با عزت، سربلندي، تلاش و پشتكار سپري شد و اين فصل زيبا و پرنشاط از زندگي‌شان در
سال 1373 ق./ 1332 ش. به سرانجام ‌رسيد. ايشان به محض فراغت از تحصيل، با كوله‌باري
از اندوخته‌هاي علمي و تجربيات عميق و خاطره‌هاي آموزنده و شيرين به دامان پر مهر
وطن بازگشت.

 

 

در جست‌وجوي معرفت الهي و اصلاح باطن

 

مولانا رحمه‌الله پس از فرونشاندن عطش علمي
خويش، شديداً به اصلاح باطن و فراگرفتن علوم باطني احساس نياز ‌نمود. البته قبلاً
نيز در اين بحر غواصي كرده بود، اما باز هم براي رسيدن به صفاي درون و معارف عالم
«احسان و تزكيه» در سال 1374 ق./ 1333 ش. به سوي افغانستان رخت سفر بست و در آنجا
با قطب دوران شاه غوث‌محمد هروي بيعت ‌كرد. شاه غوث‌محمد هروي در سال 1376 ق. وفات
يافت. مولانا محمدعمر مجدداً در سال 1377 ق. عازم افغانستان شد و با علامه شاه
بهاءالدين شهيد (فرزند و خليفة ارشد شاه غوث‌محمد هروي) تجديد بيعت كرد و بعد از
سه سفر عرفاني و دعوي، به كمك ايشان سلوك عارفانه‌اش را در چهار سلسلة عرفاني
نقشبنديه، قادريه، چشتيه و سهرورديه به پاية تكميل ‌رساند.

 

 

تبليغ و تعليم دين

 

مولانا محمدعمر سربازي با جديت تمام در
منطقة سرباز كار تبليغ دين را آغاز مي‌كند و در ردّ رسوم بي‌پايه و اعتقادات شرك‌آميز،
و بر افراشتن پرچم توحيد، قدمهاي راسخي بر مي‌دارد. او هر جا مي‌رود با حرارت و
سوز درون، آتشي در دل خفتگان و غافلان بر پا مي‌كند و با سخنان شورانگيز و
مخلصانه، مردم را با حقيقت آيين يكتاپرستي آشنا مي‌سازد و در اين راه از هيچ
ملامتي نمي‌هراسد. هم‌زمان كار جماعت تبليغ را در منطقه پايه‌گذاري مي‌كند و به
مدت شش سال اين كار را ادامه مي‌دهد. خود ايشان در اين باره نوشته است:

 

«در اكثر جاها پاي پياده مي‌‌رفتيم و توشه
بر دوش حمل مي‌كرديم. گاه پنج نفر و گاه بيشتر بوديم. اولين جماعت ما بعد از نماز
جمعه از روستاي كوه‌ميتگ در فصل زمستان به طرف جژان و رودان بيرون آمد. گاهي سه
روز، گاهي هفت روز، گاهي ده روز و گاهي چهل روز مي‌رفتيم. در اين سفرها دچار بسي
دشواري‌ها مي‌شديم».

 

«در همان سالي كه من براي تحصيل به پاكستان
رفتم، مولانا محمدالياس كاندهلوي رحمه‌الله، باني نهضت دعوت و تبليغ، وفات كرد و
فرزندش مولانا محمديوسف كاندهلوي رحمه‌الله جلسه‌اي گرفت و من از همان زمان با
نهضت دعوت و تبليغ آشنا بودم». كلنگ اولين مركز جماعت تبليغ در ايران نيز به دست
ايشان به زمين زده شد.

 

در سال 1380 ق./ 1339 ش. با كمك مولانا تاج‌محمد
نسكندي، مدرسة عزيزية دپكور را كه به علت رفتن حضرت مولانا عبدالعزيز رحمه‌الله به
زاهدان به حالت تعطيل درآمده بود، به انزاء منتقل مي‌كند و مدتي در آن به تدريس
اشتغال مي‌ورزد تا اينكه در يكي از سفرهاي تبليغي، گذرش به منطقة «كوه‌ون» مي‌افتد؛
منطقه‌اي كه اغلب ساكنان آن معتقد به مذهب انحرافي و كفرآميز «ذكري» بودند. ذكري‌ها
پيروان شخصي مدعي پيامبري به نام محمد اتكي (متولد 997هـ.ق.) بودند كه به جاي نماز
ذكر مي‌كردند و اعتقادي به نماز، روزه، حج و ديگر احكام اسلامي نداشتند. اينجا است
كه غيرت ايماني و ديني ايشان تحريك شده و براي از بين بردن اين فتنه بزرگ، سخت
انديشناك مي‌شود. در دورن خود بيفزا درد را / تا ببيني سبز و سرخ و زرد را.

 

بارها براي دعوت نزد آنان مي‌رود و آنها را
به سوي دين حقيقي دعوت مي‌نمايد و در اين راه نهايت جانفشاني را از خود نشان مي‌دهد.
خود ايشان در اين باره مي‌گويد: «آنچنان مبارزه نمودم كه تهديد به مرگ شدم. حتي
شخص مجاهدي مانند مولانا عبدالله رحمه‌الله [پدر بزرگوار مولانا عبدالعزيز رحمه‌الله] بنده را نصحيت مي‌كرد كه زياد دنبال ذكري‌ها مرو خطرناك است. شايد آنها شما را در
دره‌اي بكشند و ما اصلاً خبر نشويم».

 

در ادامه مي‌افزايد: «بزرگترين زيارتگاههاي
شرك‌آميز را خراب نمودم. زيارتگاههايي كه بعضي علما از جن‌هاي آن مي‌ترسيدند».

 

 

 

تأسيس مدرسة منبع‌العلوم كوه‌ون

 

در سال 1381 ق./ 1340 ش. پس از اصرار مكرر
اهل كوه‌ون، رؤياهاي بشارت‌دهنده، الهامات رباني و استخاره بسيار حضرت مولانا رحمه‌الله
در ميان كوههاي منطقة كوه‌ون در روستاي خداآباد/ پاديگ اساس مدرسه‌اي را گذاشت كه
بعدها در رديف معروفترين مدارس ديني ايران قرار گرفت؛ جايي كه از امكانات اوليه‌اي
همچون آب و برق و جاده خبري نبود. شيخ با پاي پياده از انزاء تا پاديگ رفت و آمد
مي‌كرد.

 

مدرسة منبع‌العلوم كوه‌ون براي طالبان شريعت
محمدي بهترين مدرسه، و براي تشنگان درياي معرفت الهي، بزرگترين خانقاه بود. خوشا
به سعادت كساني كه هر دو را با هم جمع كرده و همانند شيخ بزرگ به مسلك عارفان
طريقت و عالمان شريعت درآمدند. اين مدرسه تاكنون صدها فارغ‌التحصيل به جامعه تقديم
نموده است و فرزندان اين منبع علمي، بدعت‌شكنان و شرك‌ستيزاني هستند كه در داخل و
خارج كشور (افغانستان و پاكستان) به خدمت دين خدا و ارشاد بندگان او مشغولند.

 

مولانا از آن پس، مدرسة منبع‌العلوم را به
عنوان پايگاهي براي احياي تعاليم اسلامي و تحقق بخشيدن به آرمانهاي ديني خويش
انتخاب كرد و با تأليف، تدريس، موعظه، اخذ بيعت، و تلقين ذكر، به روشنگري و هدايت
اقشار مختلف مردم پرداخت. به نحوي كه با گذشت زمان دلهاي بسياري متوجه اين كوههاي
دور افتاده و سرزمين گرم و خشك گرديد و همه براي علاج بيماري‌هاي روحي و حتي جسمي
خويش به آنجا رجوع مي‌كردند و با ارسال نامه‌هاي اصلاحي، خود را در اختيار اوامر
اين شيخ كامل قرار مي‌دادند. كلام خالصانه و زيباي مولانا چنان در دل مشتاقان رسوخ
مي‌كرد كه هر كس از هر گوشه‌اي دست به قلم مي‌شد و نامه‌اي به آن سوي مي‌فرستاد و
پس از آن لحظه‌شماري مي‌كرد تا جواب نامه‌اش با خط زيبا و دلكش مولانا به دستش
برسد و او بوسه عشق بر نامة دوست زند و آن را بر سر و ديده نهد و با خواندن نسخة
شفابخش طبيب روحانيش، آن را سرلوحة زندگي و سلوك معنوي خويش قرار دهد. چنانكه
مجموعه‌ اين مكاتبات در چند جلد به نام «مكتوبات سربازي» چاپ و منتشر شده است.

 

 

سفر حج

 

مولانا سربازي در سال 1385 ق./ 1344 ش. به زيارت
حرمين شريفين براي اداي حج مشرف شد. در اين سفر كه از راه دريا و از طريق امارات
بود، به خاطر بعضي از مشكلات نزديك سه ماه در بحرين مجبور به اقامت مي‌شود. در اين
مدت با اقوام، افكار و شخصيت‌هاي بسياري آشنا مي‌شود و مجالس و محافل وعظ و
سخنراني به زبانهاي فارسي، عربي، اردو و بلوچي برگزار مي‌كند.

 

در مدينة منوره به خدمت مولانا شيخ
عبدالغفور مدني مجددي رحمه‌الله مي‌رسد و نزد ايشان تجديد اسباق تصوف مي‌كند.

 

 

تواضع و فروتني

 

مولانا محمدعمر رحمه‌الله نماد تواضع بود.
به كسي اجازه نمي‌داد به مدح و ستايش ايشان بپردازد. خود را كمتر از همگان مي‌دانست.
اين در واقع همان جلوة «من عرف نفسه فقد عرف ربه» بود. چنان در عظمت معرفت الهي
فنا بود كه جايي براي خويش نمي‌يافت و چه خوب گفته‌اند: «از خود گذشتن لازمة به
مولاي بي‌انتها رسيدن است». همواره مي‌فرمود: «در نزد ما چيزي نيست». و مي‌گفت:
«بنده فقط و فقط فردي ملا و معلم و از جهتي متعلم هستم و بس! تصور كردن حيثيتي غير
از اين براي بنده، جستن آب از سراب است».

 

در يكي از مكتوبات خويش، در جواب شخصي كه
تقاضاي بيعت كرده بود، نوشته است: «بنده شخصي مدرس و مذهبي‌ام و براي كسب باطن و
اصلاح مريدان چندان نمي‌رسم. بيعت احقر محض تبرك است. احقر خودم تشنه‌كام و
نارسيده در ميدان عرفانم، چه رسد كه بتوانم شما و ديگران را به مقصود برسانم. از
اخلاق ناپسند و نازيباي من، غير از خالق و خودم كسي را خبر نيست. شما چند ساده‌لوح،
به رنگ طاووسي من فريب خورده‌ايد و به دنبال من افتاده‌ايد».

 

 

مجالس اصلاحي صبح جمعه

 

ارادتمندان براي سپري كردن شب و روز جمعه در
كوي دوست، رنج سفر را به اميد حصول گنج محبت تحمل ‌نموده و شب را در ميان كوههاي
كوه‌ون سپري مي‌كردند و پس از شركت در نماز صبح روز جمعه و كسب فيض از مجلس ذكر، به
اداي نماز اشراق مي‌ايستادند. سپس شيخ با كمال وقار و متانت همچون اقيانوسي خاموش
به سوي منزلش روانه مي‌شد. در قدمهايش چنان استحكام و رسوخي نهفته بود كه گويا كوه‌هاي
كوه‌ون از هيبتش به لرزه در مي‌آمد. چشم را ياراي نظاره كردن طولاني به چهرة منور
و پر هيبتش نبود. او عصا بر زمين مي‌زد و به سوي منزل گام بر مي‌داشت و ارادتمندان
شيفته و شيداي چهرة نوراني و عصاي پر هيبت و درياي معرفتي بودند كه موج‌زنان به
پيش مي‌رفت. گويي فرشتگان همراهيش مي‌كردند و او نظر بر قدم، سفر در وطن عرفان
كرده و مستغرق در ذكر الهي به سوي منزل مي‌رفت. ميهمانان به ميهمان‌خانه شيخ مي‌رفتند
و پس از لحظاتي، چاي و صبحانه از منزل ايشان براي ميهمانان آورده مي‌شد؛ صبحانه‌اي
ساده اما پر از بركت و نورانيت. ساعتي بعد از صرف صبحانه همه منتظر قدوم شيخ بودند
و گاهي به خاطر ازدحام و كثرت مراجعين به دارالحديث مدرسة منبع‌العلوم مي‌رفتند و
منتظر مي‌ماندند. شيخ مي‌آمد و بسيار بي‌تكلف و ساده در محلي روبه‌روي همگان مي‌نشست.
در مجلس هر كس سؤالي داشت، كتباً يا شفاهاً مطرح مي‌كرد و شيخ با روشي حكيمانه و
بياني شيرين جواب مي‌داد. چنان دربارة مسائل حضور ذهن داشت كه گمان مي‌رفت از سؤال
با خبر بوده و براي پاسخش انديشيده است.

 

گاهي كه از چگونگيِ رسيدن به محبت الهي سؤال
مي‌شد، احساس مي‌گشت كه آتشي در پنبه‌زار افتاده و درون شيخ شعله‌اي بر افروخته
شده است. آتش عشق است كاندر ني فتاد/ جوشش عشق است كاندر مي فتاد. چنان از محبت
الهي سخن مي‌گفت كه بي‌اختيار اشك بر رخسار حاضران جاري مي‌گشت. انگار همه مي‌خواستند
پيمان عشق و محبت با الله را با قطرات اشك امضا ‌كنند.

 

در مجلسي پرسيده شد: عده‌اي ادعاي عشق و
محبت الهي دارند ولي با صحابه و ياران پيامبر صلي‌الله عليه و سلم بغض مي‌ورزند؟
مولانا با ذكر توضيحي در مورد عرفان نظري و عرفان حقيقي، گفت: آنانكه به حقيقت
عرفان رسيده‌اند در عشق الهي مستغرق‌اند و مهر خاموشي بر لب دارند، اما آنانكه در
نظريات عرفاني فرو رفته‌ و از حقيقت بي‌بهره‌اند، فقط مدعي عشق و محبت الهي‌اند.
سپس گفت: عشق خدا و بغض صحابه و ياران پيامبر صلي‌الله عليه و سلم در يك دل جاي
نمي‌گيرد، و اين شعر سعدي را ترنم ‌كرد: اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز/ كان
سوخته را جان شد و آواز نيامد/ اين مدعيان در طلبش بي‌خبر‌انند/ آن را كه خبر شد
خبري باز نيامد.

 

 

شوق عبادت

 

مولانا رحمه‌الله تمام عمر مبارك را در
رياضت و عبادت گذراند. پيوسته در ذكر و حضور بود. آثار كثرت ذكر و عبادت در جبين و
سيماي مباركش هويدا بود. طوري كه به محض ديدن چهره‌اش ياد خدا تازه مي‌شد و مصداق
حديث «إذا رؤوا ذكر الله» ظاهر مي‌گشت.

 

سحرخيزي از كارهاي مهم ايشان بود و با تمام
توجه آن را پاس مي‌داشت. به قول برادر بزرگوار ايشان، مولانا عبدالرحمن چابهاري،
در سفرهاي طولاني كه يكي دو ساعت به نماز صبح مانده بود و ما مي‌خوابيديم، متوجه
مي‌شديم كه حضرت شيخ رحمه‌الله خواب را گذاشته و مشغول تهجد هستند. گويا شيخ با
افتخار مي‌گفت: با من آه صبحگاهي داده‌اند/ سطوت كوهي به كاهي داده‌اند.

 

شاگردان ايشان مي‌گويند: در اثناي درس، گاهي
اين شعر حافظ را در اهميت آه و ناله سحرگاهي مي‌خواند: هر شبنمي در اين ره صد بحر
آتشين است/ دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد.

 

 صبر
واستقامت

 

بزرگترين صفتي كه بنياد تمام فعاليت‌هاي
ديني و تأثيرات مثبت در جامعه را تشكيل مي‌دهد، صبر و استقامت است. چه زيبا گفته‌اند:
«الاستقامة فوق ألف كرامة»؛ استقامت [در دين] باارزشتر از هزار كرامت است. مولانا
محمدعمر از چنين استقامتي برخوردار بود و در نتيجة همين استقامت ايشان روستاي
پاديگ كه مركز ذكري‌هاي منحرف و مرتد و منبع فساد و خرافات بود، به مركزي بس عظيم
و سرچشمه‌اي شفاف و زلال براي دين خدا و تعاليم اسلام و جايگاهي براي ترويج ذكر و
دعا و للهيّت و اخلاص تبديل شد و «خداآباد» نام گرفت.

 

مولانا سربازي به همه ثابت كرد كه مي‌توان
در ميان درياي پرتلاطم و سيل‌هاي خروشان ماديت، كشتي نجات ذكر، اصلاح، احسان و
تزكيه را به حركت درآورد و جامعة غرق در طغيان ماديت را به ساحل نجات رهنمون شد.

 

 

محبت و ارادات نسبت به علماي ديوبند

 

مولانا در كنار محبت و ارادت به تمام سلف
صالح، محبت خاصي نسبت به علماي ديوبند داشت. طوري كه هرگاه از آنها سخن مي‌گفت،
عنان سخن را به دست عشق و محبت مي‌داد و مشتاقانه در درياي محبت آنان شنا مي‌كرد و
ساعتها مي‌گذشت و از ذكر خاطرات، فعاليت‌ها، مبارزات و مجاهدتهاي علماي ديوبند
خسته نمي‌شد.

 

يادم مي‌آيد يك بار در مجلس ايشان از علامه
انورشاه كشميري سخن به ميان آمد. ناگاه لحن كلامشان عوض شد و گونه‌اي حماسي به خود
گرفت و سخن به درازا كشيد و از خصوصيات علامه انورشاه كشميري، مقام بلند علمي،
حافظه خارق‌العاده و خدمات ايشان ياد كردند و حاضرين جلسه كه اكثراً اهل علم
بودند، سراپا گوش، محو در احساسات زيبا و پاك شيخ، متوجه گذر زمان نمي‌شدند. در
بيان خاطرات خويش از شاه عطاءالله بخاري رحمه‌الله نيز چنين حالي به ايشان دست مي‌داد.

 

 

جلسه بيعت و ذكر

 

مولانا محمدعمر رحمه‌الله با جاري كردن
سلسلة بيعت سلوك و عرفان، به اصلاح مردم اين مرز و بوم همت گماشت. به نحوي كه خيل
مشتاقان از مناطق مختلف ايران و افغانستان و پاكستان و حتي تاجيكستان و عراق براي
شركت در مجلس ذكر و بيعت با شيخ به سوي كوه‌ون روانه مي‌شدند. از مشتاقان بيعت،
ابتدا بر توحيد، دوري از شركت و بدعت و گمراهي و گناهان كبيره و …، عهد و پيمان
گرفته مي‌شد، سپس جلسه ذكر شروع مي‌شد. چه زيبا و دل‌انگيز بود آن سكوت سرتاسر
معنويت و شور؛ سكوتي كه در درون مريدان و ذاكران، آتش شوق را شعله‌ور مي‌كرد و
ناگاه در ميان اين سكوت، فرياد الله الله، قلب هر مشتاقي را به تكان در مي‌آورد و
سيل اشكها را جاري مي‌ساخت!

 

مولانا توانست تصوف اسلامي را از هرگونه
بدعت، خرافه و امور غيرشرعي پاك سازد و طريقت را دوشادوش شريعت پيش ببرد. به نحوي
كه مي‌توان از ايشان به عنوان مجدد و احياگر تصوف اسلامي، در زمان حاضر، در اين
خطه ياد كرد.

 

شجاعت در اظهار حق

 

ايشان در اظهار حق و دفاع از آن، مصداق
«لايخافون في الله لومة لائم» بودند. مصاديق اين صفت در زندگي ايشان به كثرت يافت
مي‌شود. به قول شيخ‌الاسلام مولانا عبدالحميد: «مولانا محمدعمر رحمه‌الله بر خلاف
بسياري از ما تابع مصلحت نبود و رضايت هيچ كس، جز خدا را در نظر نمي‌گرفت. آنچه
خلاف شريعت بود، با آن مخالفت مي‌كرد و در برابر آن ايستادگي مي‌كرد.

منبع : ندای اسلام

۲ نظر:

  1. ناشناس

    براردم…زود قضاوت کردن کار درستی نیست…من هم از قبل اینها را شنیده بودم ونسبت به ایشان مغرض بودم…ولی با مطالعه در کتب ایشان بخصوص در کتب عقیده ایشان دریافتم که ایشان به روش اهل سنت وجماعتندو فتاوای ایشان را راجع به توسل با دقت بخوانید…در ضمن شبهاتی که در ذهن شماست پاسخگوست…و همچنین ایشان هیچگاه حسن ابنا وسید قطب را غیر مسلمان نخوانده وفقط نقدی بر افکارشان نوشته لطفا دقت در خواندنتان بکنیدوبدون اگاهی نقدی بر کسی نزنید….ودر همین کتاب عقاید از ایشان در مورد سید قطب وابوالحسن بنا سوال شده بروید وپاسخ را به بهترین وجه بیابید…محسن محمد کریم

  2. ناشناس

    با سلام خدمت دوستان گرامی و زحمت کش سایت نوگرا
    در میان مقالات شما بخش زندگی نامه ها می گشتم که ناگهان این مطلب را دیده و بسیار تعجب کردم
    تعجب من از این بود که نوگرا!!! چرا نوگرا زندگی نامه فرد منحرفی مثل عمر سربازی را درج کند؟
    آیا واقعا شما آثار این فرد را مطالعه کرده اید؟ یا فقط از این و آن تعریفش را شنیده اید؟
    این فرد معتقد به توسل هست. فردی خرافی ست.
    در فتاوایش صراحتا اعلام می کند که حسن البنا و سید قطب را مسلمان نمی داند. و اعلام می کند فرقه ی ناجیه طایفه ی دیوبندی ست.
    از شما تقاضا مندم که در این زمینه اطلاعات بیشتری کسب نمایید
    باتشکر-ابوبکر فاتح

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس