داستان

  • مطالب جدیدتصویر حکمت کیلویی چند؟!!! داستانی خواندنی 

    حکمت کیلویی چند؟!!! داستانی خواندنی 

    حکمت کیلویی چند؟!!! داستانی خواندنی   چند روز پیش سفری با اسنپ داشتم. آن روز باطری و زاپاس ماشینم را دزدیده بودند. راننده‌ی اسنپ آرامش عجیبی داشت که باعث شد با او حرف بزنم و از بدشانسی‌‌هایی که در زندگی‌ام داشته‌ام بگویم. صحبتم که تمام شد گفت مسافری داشتم هم سن و سال خودم. خیلی عصبانی بود، طوریکه چشمانش سرخ…

    ادامه »»»
  • مطالب جدیدتصویر داستان عاشقانه از عشق سمیرا و حمید و دکتر آرام و مریضش

    داستان عاشقانه از عشق سمیرا و حمید و دکتر آرام و مریضش

    داستان عاشقانه از عشق سمیرا و حمید و دکتر آرام و مریضش نویسنده : دکتر محمد رضا سر گلزایی   یک بعداز ظهر پاییزی، یک مرکز مشاوره، روی یک مبل نشسته ام. یک میز کوچک و یک فنجان چای داغ. استراحت کوتاهی بین دو مراجع. به بخاری که از فنجان بلند می شود، نگاه می کنم و به آهنگ ملایمی…

    ادامه »»»
  • شعر و داستانتصویر ماجرای زنی که در مقابل … همچون کوه مقاوم و استوار بود

    ماجرای زنی که در مقابل … همچون کوه مقاوم و استوار بود

    ماجرای زنی که در مقابل … همچون کوه مقاوم و استوار بود نویسنده: د. محمد العریفی / مترجم : ضیاء احمد فاضلی بازگشت همه به سوی اوست یکی از دوستان خاطره­ای از خود را به شرح زیر برایم بیان کرد، گفت: سوار بر موتر قصد سفر به مکه را داشتم، در راه ناگهان با موتری که دچار حادثه شده بود…

    ادامه »»»
  • شعر و داستانتصویر داستان – رازی همسری که بعد از ۴۵ سال فاش شد

    داستان – رازی همسری که بعد از ۴۵ سال فاش شد

    داستان – رازی همسری که بعد از ۴۵ سال فاش شد نویسنده : سایه فارس /ترجمه : سه وزه حیدری بعد از ۴۵ سال ازدواج و زندگی مشترک مالامال از عشق ، یادگاری ، همکاری ، همیاری و خدمات متقابل و با هم بودن در خوشی و ناخوشی ، هیچ راز و ناگفته ای بین آن دو زن و شوهر…

    ادامه »»»
  • شعر و داستانتصویر داستان – زمانی که دختر قشنگ و موطلایی ام سرش را تراشید!!

    داستان – زمانی که دختر قشنگ و موطلایی ام سرش را تراشید!!

    داستان – زمانی که دختر قشنگ و موطلایی ام سرش را تراشید!! نویسنده: عادل شاسواری .ترجمه : سه وزه حیدری همسرم با صدای بلند داد زد و گفت :تا کی می خواهی روزنامه بخوانی ؟ چرا نمیایی و به دختر دُردانه ات نمی گویی که بیاید سر سفره و نهارش را بخورد؟! مرد روزنامه را زمین گذاشت و به طرف…

    ادامه »»»
  • جوانانتصویر داستان، باور کنید من دارم می میرم…

    داستان، باور کنید من دارم می میرم…

    داستان، باور کنید من دارم می میرم… نویسنده : سید عبدالله رفاعی /مترجم: سمیه اسکندری فر- حسین جهان پور در خانواده ای از هم پاشیده بزرگ شد خانواده ای که هیچ ارتباط دوستی و مهر و محبت آنان را به هم پیوند نمی داد.پدر سنگدل بود، زود از کوره در می رفت خشمگین می شد و نسبت به همسر و…

    ادامه »»»
  • شعر و داستانتصویر داستان – عاقبت شراب فروش

    داستان – عاقبت شراب فروش

    داستان – معامله ی زیان بار : سید عبدالله رفاعی / مترجم: سمیه اسکندری فر- حسین جهان پور آقای (ص-م) با دوستش به توافق رسید که مخفیانه مقداری شراب برای تجارت وارد کنند، آن ها با هم نقشه ی این کار را کشیدند و طبق نقشه آقای(ص-م) نزد شرکت صادرات و واردات رفت و معامله ای را به او پیشنهاد…

    ادامه »»»
  • شعر و داستانتصویر داستان/ طغیان شهوت

    داستان/ طغیان شهوت

    داستان/ طغیان شهوت نویسنده: سید عبدالله رفاعی / مترجم: اسکندری فر- جهان پور مفسر بزرگ امام قرطبی آورده است که مردی سال های سال در یکی از مساجد مصر موذن بود، او نمونه ی خیر و درست کاری بود، نور عبادت و و طاعت در چهره اش می درخشید. او هر روز پنج بار برای اذان گفتن از مناره بالا…

    ادامه »»»
  • مقالات ارسالیتصویر ای ستاره چرا نتابی تو؟

    ای ستاره چرا نتابی تو؟

    ای ستاره چرا نتابی تو؟ چشمک تو به شهرافلاک است ناگهان ابرمی رود به کنار چه نگاهی چه شهردل پاک است هیچ آرشایشی ندارد عشق

    ادامه »»»
دکمه بازگشت به بالا