معماری
خانه ---> زندگی نامه ---> خلاصه‌اي‌ از زندگي‌ سید قطب

خلاصه‌اي‌ از زندگي‌ سید قطب

خلاصه‌اي‌ از زندگي‌ سید قطب


 زماني‌ كه‌ زندگي‌ سيد قطب‌ را مورد بررسي‌ قرار مي‌دهيم‌، مي‌بينيم‌ كه‌ زندگي‌اش‌ داراي‌ چند مرحله‌ است‌:


 1ـ زندگي‌اش‌ قبل‌ از گرايشات‌ اسلامي‌ كه‌ بيشتر به‌ ادبيّات‌ و روزنامه‌نگاري‌ و نقد ادبي‌ اختصاص‌ داشت‌ و از تولّدش‌ در روستا شروع‌ مي‌شود و تا سال‌ 1947 ادامه‌ مي‌يابد.


 2ـ مرحلة‌ بعدي‌ گرايش‌ به‌ اسلام‌ عمومي‌ و فولكوريكي‌ است‌ كه‌ از سال‌ 1947 شروع‌ و تا سال‌ 1953 كه‌ رسماً به‌ اخوان‌ المسلمين‌ مي‌پيوندد، ادامه‌ مي‌يابد.


 3ـ مرحلة‌ سوم‌، گرايش‌ به‌ اسلام‌ جنبشي‌ و هدف‌دار و التزامات‌ اسلامي‌ است‌ كه‌ با پيوستن‌ به‌ اخوان‌ المسلمين‌ شروع‌ ـ و در سال‌ 1954 به‌ هنگام‌ زنداني‌ شدن‌ قوّت‌ مي‌گيرد ـ و تا شهادتش‌ ادامه‌ مي‌يابد..


 ما در اينجا، مرحلة‌ اوّل‌ و دوم‌ را در خلال‌ «خلاصه‌اي‌ از زندگي‌اش‌» و مرحلة‌ سوم‌ را در فصل‌ بعدي‌ «پيوستن‌ رسمي‌ به‌ اخوان‌ المسلمين‌» مي‌آوريم‌ و بالاخره‌ در بخش‌ جداگانه‌اي‌ هم‌ به‌ تأليفات‌ و آثارش‌ مي‌پردازيم‌:


 


 زندگي‌اش‌ در روستا:


 نامش‌، سيد قطب‌ ابراهيم‌ حسين‌ شاذلي‌ است‌. در روستاي‌ «موشه‌» از توابع‌ استان‌ «أسيوط‌» واقع‌ در منطقة‌ «الصعيد» مصر در تاريخ‌ 9/10/1906 به‌ دنيا آمد. او به‌ خانواده‌اي‌ از نجباي‌ روستايي‌ كه‌ از نظر مالي‌ در تنگنا قرار گرفته‌ بودند، تعلّق‌ داشت‌. خواهرانش‌ «نفيسه‌» و «امينه‌» و «حميده‌»، و برادرش‌ «محمّد» نام‌ داشتند.


 دوران‌ كودكي‌ خود را در همان‌ روستا گذراند. در اين‌ روستاي‌ بزرگ‌، جمعيّتي‌ آميخته‌ از مسلمانان‌ و مسيحيان‌، مزارع‌ فراوان‌ و كوچك‌ خانوادگي‌، و دو سيستم‌ آموزشي‌ هم‌ سطح‌ يعني‌ مدارس‌ دولتي‌ از يك‌ طرف‌ و مدارس‌ قرآني‌ (مكتبخانه‌ها) از طرف‌ ديگر به‌ چشم‌ مي‌خورد. گرچه‌ دو تن‌ از بستگان‌ مادري‌اش‌ فارغ‌ التحصيل‌ الازهر بودند، اما خود سيد به‌ مدرسة‌ ابتدايي‌ ـ وابسته‌ به‌ دولت‌ ـ در سال‌ 1912 در همان‌ روستا فرستاده‌ شد. او هنگامي‌ كه‌ به‌ طور موقّت‌ در مكتبخانة‌ قرآني‌ روستا به‌ سر مي‌برد، از وقوع‌ حادثه‌اي‌ به‌ شدّت‌ ترسيد و به‌ همين‌ جهت‌ متعهّد شد كه‌ قبل‌ از رسيدن‌ به‌ سن‌ ده‌ سالگي‌ تمام‌ قرآن‌ را حفظ‌ كند. در آن‌ موقع‌، كلاس‌ دوم‌ ابتدايي‌ بود و در سال‌ چهارم‌ ابتدايي‌ حافظ‌ كل‌ قرآن‌ مي‌شود.


 پدرش‌، الحاج‌ قطب‌ ابراهيم‌، نمايندة‌ حزب‌ ملي‌ «مصطفي‌ كامل‌» در روستا و يكي‌ از مشتركين‌ «اللواء» نشرية‌ ارگاني‌ حزب‌ بود. سيد قطب‌ به‌ دليل‌ برپايي‌ جلسات‌ مكرّر خصوصي‌ در خانة‌ پدرش‌ در نوجواني‌، يك‌ فرد آگاه‌ سياسي‌ شد و ضمن‌ طرفداري‌ از ناسيوناليسم‌ ضد انگليسي‌، مطبوعات‌ و آثار جهاني‌ را از كتابفروشان‌ دوره‌گرد محلّي‌، تهيه‌ مي‌كرد و مي‌خواند. خانوادة‌ او تصميم‌ گرفت‌ كه‌ او را به‌ دليل‌ استعداد فراوانش‌ و نيز به‌ دست‌آوردن‌ پول‌ لازم‌ براي‌ بازخريد املاك‌ و اموال‌ موروثي‌ پدربزرگشان‌ ـ كه‌ قبلاً از روي‌ ناچاري‌ به‌ تدريج‌ از دستش‌ رها شده‌ بود ـ پس‌ از فارغ‌ التحصيل‌ شدن‌ از مدرسة‌ موشه‌ به‌ قاهره‌ بفرستد. به‌ هر حال‌ در سال‌ 1918 دوران‌ ابتدايي‌ را به‌ پايان‌ رسانيد، امّا به‌ علّت‌ وقوع‌ انقلاب‌ ناسيوناليستي‌ 1919 و قطع‌ ارتباطات‌، باعث‌ شد فرستادن‌ سيد به‌ قاهره‌ تا سال‌ 1920 به‌ تعويق‌ بيفتد، و لذا سيد به‌ مدّت‌ دو سال‌ از درس‌ و مدرسه‌ دور شد.


 


 سفر به‌ قاهره‌:


 در سال‌ 1920 براي‌ ادامة‌ تحصيل‌ به‌ قاهره‌ سفر كرد و نزد دايي‌ روزنامه‌نگارش‌، «احمد حسين‌ عثمان‌» در محلّة‌ «الزيتون‌» اقامت‌ گزيد و از طريق‌ او نسبت‌ به‌ حزب‌ «وفد» و «عبّاس‌ محمود عقاد» آگاهي‌ يافت‌. دايي‌ او با عقاد رابطة‌ نزديكي‌ داشت‌ و او را با عقاد آشنا نمود. سيد شديداً به‌ شعر و ادب‌ استاد عقاد عشق‌ مي‌ورزيد و عميقاً تحت‌ تأثير آثارش‌ واقع‌ مي‌شد.


 در سال‌ 1922 وارد مركز تربيت‌ معلّم‌ شد و مدرك‌ آموزش‌ و تدريس‌ ابتدايي‌ را دريافت‌ كرد، و پس‌ از سه‌ سال‌ ـ 1925 ـ جهت‌ تكميل‌ و ادمة‌ تحصيل‌ به‌ «دارالعلوم‌» رفت‌. دارالعلوم‌، مؤسسة‌ تربيت‌ معلّم‌ جديدي‌ بود كه‌ از سال‌ 1872 براي‌ جبران‌ نواقص‌ دانشكدة‌ آموزشي‌ الازهر تأسيس‌ شده‌ بود. او در سال‌ 1929 به‌ طور رسمي‌ از مؤسسه‌ پذيرش‌ گرفت‌ و در سال‌ 1933 ـ در سن‌ 27 سالگي‌ ـ پس‌ از دريافت‌ مدرك‌ ليسانس‌ ادبيات‌ از آن‌، فارغ‌ التحصيل‌ شد. حسن‌ البنّا نيز در فاصلة‌ سالهاي‌ 1923 و 1926 در همين‌ مؤسسه‌ درس‌ خوانده‌ بود.


 به‌ هنگام‌ تحصيل‌ در قاهره‌، پدرش‌ در روستا وفات‌ يافت‌ و مسئوليّت‌ خانواده‌ به‌ او محوّل‌ گرديد و ناچار شد كه‌ اعضاء خانواده‌اش‌ را به‌ قاهره‌ انتقال‌ دهد.


 او حدود شش‌ سال‌ براي‌ تدريس‌ به‌ استخدام‌ وزارت‌ معارف‌ عمومي‌ درآمد، و دوران‌ تدريس‌ خود را در استانهاي‌ اطراف‌ شروع‌ كرد و بعد به‌ مكانهاي‌ ديگر منتقل‌ شد. ابتداء در مدرسة‌ «داوودية‌»، سپس‌ در سال‌ 1935 به‌ مدرسة‌ «دمياط‌» به‌ تدريس‌ پرداخت‌. در سال‌ 1936 به‌ «حلوان‌» در اطراف‌ پايتخت‌ منتقل‌ شد و تصميم‌ گرفت‌ در آنجا همراه‌ مادر، دو خواهر و برادرش‌ زندگي‌ كند. خواهر بزرگترش‌ نفيسه‌، ازدواج‌ كرده‌ بود.


 در سال‌ 1940 بود كه‌ مادرش‌ را نيز از دست‌ داد. مرگ‌ ناگهاني‌ مادرش‌، او را شديداً دچار غم‌ و اندوه‌ كرد، تا آنجا كه‌ خود را در زندگي‌ تنها و غريب‌ مي‌ديد. او در فراغ‌ مادرش‌، در مجلّة‌ «الرسالة‌» اشكهاي‌ سوزاني‌ ريخت‌!


 از سال‌ 1940 كه‌ به‌ خود وزارتخانه‌ انتقال‌ يافت‌، به‌ مدّت‌ 5 سال‌ بازرس‌ مدارس‌ ابتدايي‌ بود. طي‌ اين‌ مدّت‌ طرحهاي‌ زيادي‌ را براي‌ اصلاح‌ سيستم‌ آموزشي‌ مصر ارائه‌ داد كه‌ همواره‌ به‌ داخل‌ كيسة‌ مخصوص‌ كاغذباطله‌هاي‌ مقامهاي‌ ارشدش‌ ـ كه‌ زماني‌ «طه‌ حسين‌» نويسنده‌ و اديب‌ مشهور، يكي‌ از آنها بود ـ انداخته‌ مي‌شد.


 سيد قطب‌ در زندگي‌اش‌ اديب‌ بزرگي‌ به‌ شمار مي‌رفت‌. در واقع‌ زندگي‌ ادبي‌ و روشنفكري‌ او عميقاً در اثر برخورد با عباس‌ عقاد ـيكي‌ از پيشوايان‌ ادبي‌ آن‌ عصر ـ شكل‌ گرفت‌.


 عباس‌ محمود عقاد، برخلاف‌ طه‌ حسين‌ و ديگر روشنفكران‌ تحصيلكردة‌ اروپا، تنها تحصيلكرده‌اي‌ بود كه‌ منحصراً فرهنگ‌ عربي‌ داشت‌.


 او ابتدا به‌ عنوان‌ روزنامه‌نگار، مقاله‌نويس‌ و داستانسرا استعداد خود را در راه‌ حزب‌ «وفد» و رهبر آن‌ «سعد زغلول‌» به‌ كار گرفت‌. امّا پس‌ از روي‌ كار آمدن‌ «نحاس‌ پاشا» به‌ جاي‌ سعد زغلول‌، محمود عقاد از حزب‌ وفد كناره‌ گرفت‌؛ چون‌ پاشا را بيشتر به‌ عوامفريبي‌ متمايل‌ مي‌دانست‌ تا به‌ دموكراسي‌. عقاد از توده‌هايي‌ كه‌ آنها را ساده‌لوحان‌ آلت‌ دست‌ طبقة‌ سياسي‌ مي‌دانست‌، دست‌ كشيد و تصميم‌ گرفت‌ بهترين‌ آثار ادبي‌ خود را در راه‌ ستايش‌ مردان‌ بزرگ‌ اسلام‌ عرضه‌ كند و به‌ تأليف‌ كتابهاي‌ اسلامي‌ بپردازد.


 تكامل‌ سيد قطب‌ نيز به‌ عقاد شبيه‌ بود. هر دو به‌ اسلام‌ روي‌ آوردند و نوشته‌هاي‌ خود را به‌ خدمت‌ اسلام‌ درآوردند، امّا با اين‌ تفاوت‌ كه‌ عقاد تنها به‌ فكر اسلامي‌ پرداخت‌ و سيد علاوه‌ بر آن‌ به‌ حركت‌ و تربيت‌ اسلامي‌ نيز روي‌آورد.


 سيد، ابتدا عضو حزب‌ وفد بود، سپس‌ آن‌ را رها كرد و تا پايان‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ عمدتاً به‌ نقد ادبي‌ پرداخت‌. او سهم‌ فعّالي‌ در مباحثات‌ دهه‌هاي‌ 1930 و 1940 داشت‌. سبك‌ كوبنده‌اش‌ ـ به‌ ويژه‌ عليه‌ طه‌ حسين‌ ـ او را معروف‌ كرد. پس‌ از چندي‌ به‌ تحقيقات‌ اسلامي‌ روي‌ آورد و اوّلين‌ كتاب‌ اسلامي‌اش‌ «التصوير الفني‌ في‌ القرآن‌» را در سال‌ 1945 نوشت‌ و كم‌كم‌ از محمود عقاد و مكتبش‌ فاصله‌ گرفت‌. اين‌ در سال‌ 1946 اتفاق‌ افتاد..


 سيد قطب‌ يك‌ روزنامه‌نگار و منتقد هم‌ بود. در اوايل‌ 1921، محمود عقاد مطبوعات‌ مردمي‌ را در دسترس‌ سيد قرار مي‌داد و افكار و نظرياتش‌ را در ستونهاي‌ چنين‌ روزنامه‌هايي‌ منتشر مي‌ساخت‌. بيش‌ از همه‌ به‌ شعر و شاعري‌ و نوشتن‌ داستانهاي‌ كوتاه‌ و بلند علاقه‌مند بود. حداقل‌ سه‌ اثر او به‌ نامهاي‌ «طفل‌ من‌ القرية‌»،   «الاطياف‌ الاربعة‌»   كه‌ به‌ كمك‌ برادرش‌ محمّد و خواهرانش‌ حميده‌ و امينه‌ نوشته‌ شد و «أشواك‌»،   به‌ شرح‌ زندگي‌ خود او مربوط‌ مي‌شد. «أشواك‌» به‌ سرخوردگي‌ عميقي‌ در عشق‌ او اشاره‌ مي‌كند، و بعد از اين‌ سرخوردگي‌ و شكست‌ بود كه‌ تصميم‌ گرفت‌ تا پايان‌ عمر، مجرّد باقي‌ بماند. او از اين‌ سرگرداني‌ رمانتيك‌ رنج‌ مي‌برد تا اينكه‌ راه‌ ثمربخش‌ و عمل‌ سـازنده‌ را از طريق‌ خدمت‌ به‌ رسول‌ خدا ـصلي‌ الله‌ عليه‌ و سلم‌ ـ به‌ عنوان‌ يك‌ مبارز، مجاهد، دعوتگر، رهبر و سرانجام‌ پيشواي‌ فكري‌ كشف‌ كرد. بعدها كه‌ خواست‌ ازدواج‌ كند، به‌ خاطر حبس‌ درازمدّت‌ اين‌ عمل‌ هرگز صورت‌ نگرفت‌.


 در 1945، كه‌ احزاب‌ سياسي‌ را رها كرد ـ زيرا آنها را بقاياي‌ دوران‌ قديم‌ مي‌شمرد ـ موضوع‌ اصلي‌ مقالاتش‌ از ادبيات‌ به‌ ناسيوناليسم‌ و حوادث‌ سياسي‌ و مسائل‌ اجتماعي‌ و اصلاحي‌ تبديل‌ شد. در سال‌ 1947، مديريّت‌ مجلّة‌ «الفكر الجديد» را به‌ عهده‌ گرفت‌. امّا هنوز چند شماره‌ از منتشر نشده‌ بود كه‌ به‌ خاطر حملات‌ شديد و قلم‌ برنده‌تر از شمشيرش‌! عليه‌ رژيم‌ پادشاهي‌ و اوضاع‌ اجتماعي‌ آن‌ وقت‌، امتياز مجله‌ لغو و حكم‌ توقيف‌ وي‌ صادر شد. آري‌! تلاشهاي‌ او چنان‌ پر تب‌ و تاب‌ بود كه‌ «ملك‌ فاروق‌» را به‌ وحشت‌ انداخت‌. شاه‌ مي‌خواست‌ او را حبس‌ كند، امّا سيد به‌ خاطر تماسهاي‌ گذشته‌اش‌ با طرفداران‌ حزب‌ وفد، توانست‌ از حبس‌ بگريزد، امّا در عوض‌ او را ـ به‌ طور غير رسمي‌ ـ به‌ تبعيد فرستادند. سيد را در 1948 براي‌ اقامتي‌ نامحدود به‌ ايالات‌ متحدة‌ آمريكا فرستادند تا از طرف‌ وزارت‌ معارف‌ عمومي‌ به‌ مطالعة‌ سيستم‌ آموزشي‌ آمريكا بپردازد. او اين‌ سفر را از طريق‌ اقيانوس‌ اطلس‌، با كشتي‌ انجام‌ داد. ظاهراً اميد مي‌رفت‌ كه‌ با طرز تفكّري‌ به‌ طرفداري‌ از آمريكا به‌ مصر برگردد، امّا اين‌ تجربه‌، او را در عوض‌ به‌ اسلام‌ و سپس‌ به‌ «اخوان‌ المسلمين‌» نزديكتر كرد. در حالي‌ كه‌ به‌ تنهايي‌ بر روي‌ عرصة‌ كشتي‌ عازم‌ نيويورك‌ ايستاده‌ بود، ناگهان‌ از تمامي‌ دنياي‌ خود بريد و بار ديگر اسلام‌ را كشف‌ كرد. البته‌ اين‌ نه‌ بدان‌ معني‌ است‌ كه‌ ايمانش‌ دچار تزلزل‌ بود، بلكه‌ عشق‌ و علاقة‌ زيادش‌ به‌ ادبيّات‌ او را به‌ طور موقّت‌ از اسلام‌ دور ساخته‌ بود، هر چند كه‌ نهايتاً او اسلام‌ را از ديدگاه‌ ادبي‌اش‌ شناخت‌؛ زيرا قبلاً با انگيزة‌ ادبي‌ به‌ قرآن‌ روي‌ آورد و از ديدگاه‌ هنري‌ و زيباشناختي‌ و نقدي‌ به‌ تحقيق‌ پرداخت‌ و در همين‌ زمينه‌، مكتب‌ جديدي‌ را نيز با عنوان‌ «مكتبة‌ القرآن‌ الجديدة‌» پديد آورد، امّا پس‌ از چندي‌ خود قرآن‌ او را به‌ سوي‌ دنياي‌ ايمان‌ رهنمون‌ شد.


 چنانچه‌ خود سيد دورانهاي‌ زندگي‌اش‌ را به‌ پنج‌ مرحله‌ تقسيم‌ كرده‌ است‌. در سال‌ 1951، استاد «ابوالحسن‌ ندوي‌» از مصر ديدن‌ مي‌كند و با سيد ـ به‌ خاطر آشنايي‌ قبلي‌ بابت‌ كتاب‌ با ارزش‌ ندوي‌ «ماذا خسر العالم‌ بانحطاط‌ المسلمين‌» كه‌ سيد مقدمه‌اي‌ را نيز بر آن‌ نوشته‌ است‌ ـ ملاقات‌ مي‌كند كه‌ در همين‌ ديدارش‌، مراحل‌ زندگي‌اش‌ را براي‌ ندوي‌ چنين‌ بيان‌ مي‌كند:


 1ـ دوران‌ تقليد از اسلام‌ در خانواده‌ و روستا.


 2ـ انتقالش‌ به‌ قاهره‌ زماني‌ كه‌ ارتباطش‌ با تربيت‌ و پرورش‌ قبلي‌اش‌ قطع‌ و فرهنگ‌ ديني‌اش‌، كم‌رنگ‌ شد.


 3ـ دوراني‌ كه‌ از مرحلة‌ شك‌ و ترديد در حقايق‌ ديني‌ به‌ شديدترين‌ وجه‌ گذشت‌.


 4ـ روي‌آوردن‌ به‌ قرآن‌ و تحقيق‌ در آن‌، تنها به‌ انگيزة‌ ادبي‌.


 5ـ تأثير گذاشتن‌ قرآن‌ در او تا اينكه‌ به‌ تدريج‌ به‌ سوي‌ ايمان‌ و التزام‌ روي‌آورد.


 به‌ هر حال‌، سيد پس‌ از كشف‌ ايمانش‌ بر روي‌ عرصة‌ كشتي‌، به‌ محض‌ وقوع‌ اين‌ تحوّل‌ دروني‌، نخستين‌ آزمايش‌ دروني‌اش‌ نيز پيش‌ آمد. بدين‌ ترتيب‌ به‌ هنگام‌ بازگشت‌ به‌ اطاقش‌، پس‌ از اداي‌ نماز عشاء، زن‌ مست‌ نيمه‌عرياني‌ به‌ او نزديك‌ شد و پيشنهاد كرد شب‌ را ميزبان‌ او باشد، امّا سيد اين‌ تقاضا را رد كرد. در واقع‌ سيد در طول‌ اقامتش‌ در آمريكا، اواخر دهة‌ 1940 همواره‌ با لااباليگريهاي‌ جنسي‌ روبه‌رو مي‌شد، امّا از آن‌ شرمسار و متنفّر بود. در كشوري‌ كه‌ به‌ بيچارگان‌ و محرومان‌ و سياهان‌ رحم‌ نمي‌شد، دلار مورد ستايش‌ و پرستش‌ قرار مي‌گرفت‌، و ارزشهاي‌ مورد نظرش‌ در آن‌ جايي‌ نداشت‌، شاهد بود كه‌ سال‌ 1949 چگـونه‌ به‌ دنبال‌ ترور و شهادت‌ حسـن‌ البنّا ـ رحمه‌ الله‌ ـ شادي‌ و شعف‌ و جشن‌ و سرور همه‌ جا را فرا گرفت‌. از همين‌ جا فهميد كه‌ جنبش‌ «اخوان‌ المسلمين‌» تنها جنبشي‌ است‌ كه‌ غرب‌ استعمارگر را مي‌ترساند، پس‌ دانست‌ كه‌ رمز موفقيّت‌ در برابر استعمار در اين‌ جنبش‌ نهفته‌ است‌، و قلباً به‌ آن‌ نزديك‌ شد. پس‌ از دو سال‌ اقامت‌ در آنجا، در تاريخ‌ 20/8/1950 به‌ مصر بازگشت‌ و طي‌ مقالاتي‌ تحت‌ عنوان‌ «أمريكا اللتي‌ رأيت‌»   آنچنان‌ به‌ سختي‌ جامعة‌ آمريكا را تقبيح‌ كرد، كه‌ بسياري‌ از بزرگان‌ وزارت‌ معارف‌ با او اختلاف‌ نظر پيدا كردند، در حالي‌ كه‌ سابقة‌ خدمتش‌ در آن‌ وزارتخانه‌ به‌ 19 سال‌ مي‌رسيد، پس‌ از انقلاب‌ افسران‌ آزاد در تاريخ‌ 18/10/1952 از مقام‌ خود استعفاء داد. پس‌ از آن‌ بيش‌ از گذشته‌، با اخوان‌ المسلمين‌ رابطه‌ برقرار كرد، و سرانجام‌ در سن‌ 45 سالگي‌ از طريق‌ «صالح‌ عشماوي‌»، رسماً به‌ عضويّت‌ اخوان‌ درآمد.


 اين‌ امر براي‌ سيد قطب‌، همانند بريدن‌ كاملي‌ از گذشته‌ بود، چنان‌ كه‌ بعداً خود او گفته‌ بود: «من‌ در 1951 متولّد شده‌ام‌». او در 1952 به‌ عضويّت‌ شوراي‌ رهبري‌ اخوان‌ المسلمين‌ (مكتب‌ الاءرشاد) درآمد و از طرف‌ حسن‌ الهضيبي‌ به‌ رياست‌ سازمان‌ تبليغات‌ «نشرالدعوة‌» انتخاب‌ شد..


 


 دعوتش‌ براي‌ اصلاح‌:


 همان‌ گونه‌ كه‌ گفتيم‌، سيد قطب‌ در جواني‌ به‌ حزب‌ «وفد» پيوست‌ و تا سال‌ 1942 در آن‌ باقي‌ ماند و در اين‌ مدّت‌، در روزنامه‌ها و مجلاّت‌ حزب‌، مقالات‌ و بحثهاي‌ زيادي‌ و همچنين‌ قصايد متعدّدي‌ را به‌ چاب‌ رساند؛ از جمله‌ در «الاهرام‌»، «الرسالة‌»، «الثقافة‌»، و دو مجلة‌ «العالم‌ العربي‌» و «الفكر الجديد» را نيز منتشر ساخت‌.


 بعد از اينكه‌ تا مدّت‌ 10 سال‌ بدون‌ وابستگي‌ به‌ هيچ‌ حزبي‌، زندگي‌اش‌ را با ادبيّات‌ و شعر گذراند و در اين‌ مدّت‌ كتابهاي‌ فراواني‌ نيز در زمينة‌ نقد و ادب‌ نوشت‌، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ در نقد و ادب‌ به‌ اوج‌ خود رسيد و صاحب‌ سبكي‌ جديد در نقد ادبي‌ گرديد، گمشدة‌ خود را در جنبش‌ «اخوان‌ المسلمين‌» يافت‌، و در سال‌ 1951 به‌ طور عاطفي‌ و در سال‌ 1953 به‌ طور رسمي‌ به‌ اين‌ حزب‌ پيوست‌ و تا آخر عمرش‌ در آن‌ باقي‌ ماند.


 در دهة‌ 1940 بود كه‌ به‌ قرآن‌ كريم‌ روي‌ آورد و نكات‌ ادبي‌ آن‌ را در حال‌ تدريس‌، مورد بررسي‌ قرار مي‌داد. در سال‌ 1947 به‌ اسلام‌ و كتابهاي‌ اسلامي‌ روي‌ آورد و بدين‌ ترتيب‌ مصلحي‌ اسلامگرا گرديد.


 در اين‌ مرحله‌ بود كه‌ كتابهاي‌: «العدالة‌ الاءجتماعية‌ في‌ الاءسلام‌»، «معركة‌ الاءسلام‌ و الرأسمالية‌»، «الاءسلام‌ و السلام‌ العالمي‌» و «دراساتٌ إسلامية‌» را نوشت‌.


 او مردم‌ را به‌ انقلابي‌ عظيم‌ نويد مي‌داد و آنان‌ را در زمان‌ پادشاهي‌ به‌ سوي‌ آن‌ فرا مي‌خواند و در جهت‌ روشن‌ ساختن‌ مقدّمات‌ و نقشه‌هايش‌ سعي‌ فراوان‌ مي‌كرد و همراه‌ با مردان‌ اين‌ راه‌ ـ از جمله‌ جمال‌ عبدالناصر ـ به‌ مبارزة‌ با پادشاهي‌ پرداخت‌.



 ارتباط‌ و اختلاف‌ با مردان‌ انقلاب‌:


 در فاصلة‌ ماههاي‌ قبل‌ و بعد از انقلاب‌ 1952؛ يعني‌ دوران‌ برگزاري‌ ماه‌ عسل‌ كوتاه‌ ميان‌ «افسران‌ آزاد» و «اخوان‌ المسلمين‌»، سيد قطب‌ به‌ طور منظّم‌ با عبدالناصر و طرفدارانش‌ ملاقات‌ مي‌كرد.   در اوت‌ 1952 ـ يك‌ ماه‌ پس‌ از انقلاب‌ ـ سيد قطب‌ را به‌ رياست‌ كنفرانس‌ «آزادي‌ فكري‌ و روحي‌ در اسلام‌» برگزيدند كه‌ افراد صاحب‌ مقام‌ قاهرة‌ انقلابي‌ نيز در آن‌ حضور يافتند، و ناصر و نجيب‌ ـ اوّلين‌ رييس‌ جمهور مصر بعد از كودتا ـ به‌ گرمي‌ آن‌ را افتتاح‌ كردند.


 در همين‌ كنگره‌ بود كه‌ ـ ناصر و نجيب‌، سيد را دعوت‌ كرده‌ بودند و مي‌خواستند از او تجليل‌ كنند ـ سيد پس‌ از سخنراني‌ دكتر «طه‌ حسين‌» كه‌ او نيز در سخنانش‌ سيد را شديداً مورد تجليل‌ و ستايش‌ قرار داد، برخاست‌ و بدون‌ مقدّمه‌ سخناني‌ را در ميان‌ كف‌ زدن‌ و هلهلة‌ حاضرين‌ بيان‌ كرد و از انقلاب‌ چنين‌ گفت‌: «…خروج‌ پادشاه‌ هدف‌ انقلاب‌ نبوده‌ است‌، بلكه‌ مقصود آن‌ است‌ كه‌ اسلام‌ به‌ اين‌ سرزمين‌ بازگردد… در زمان‌ پادشاهي‌ هر لحظه‌ خود را براي‌ زندان‌ رفتن‌ آماده‌ مي‌ساختم‌ و در آن‌ دوران‌، هرگز خود را ايمن‌ نمي‌ديدم‌. من‌ در آن‌ زمان‌ خودم‌ را براي‌ زندان‌ و غير زندان‌ از چند جهت‌ آماده‌ مي‌ساختم‌!».


 در همين‌ لحظه‌ بود كه‌ جمال‌ عبدالناصر سخنان‌ سيد را قطع‌ كرد و با صدايي‌ بلند فرياد زد: «برادر بزرگوارم‌، سيد! قسم‌ به‌ خدا! چيزي‌ از اين‌ ضربات‌ به‌ تو نخواهد رسيد و با نام‌ خدا، با تو پيمان‌ مي‌بنديم‌ بلكه‌ اين‌ پيمان‌ را تجديد مي‌كنيم‌ كه‌ تا زمان‌ مرگ‌ و پياپي‌ فداي‌ تو باشيم‌!!!».


 مردم‌ به‌ شدّت‌ و پي‌ در پي‌ كف‌ مي‌زدند.. سپس‌ چند نفر از مردان‌ بلندپاية‌ انقلاب‌ برخاستند و باز هم‌ از او با سخنان‌ خود تقدير كردند؛ مثلاً استاد «احمد عبدالغفور عطّار» به‌ جايگاه‌ رفت‌ و دنبالة‌ گفتار طه‌ حسين‌ در مورد سيد را ادامه‌ داد: «سيد، در حق‌ بسيار سختگير است‌. چون‌ به‌ چيزي‌ معتقد شود، بر آن‌ اصرار مي‌ورزد. به‌ غير حق‌ اصلاً اعتقاد پيدا نمي‌كند و در مبارزه‌ و جهادش‌ استوار است‌. اراده‌ و سختگيري‌ او چيزي‌ از اين‌ اموري‌ كه‌ مردان‌ را در هم‌ مي‌شكند، نمي‌كاهد… نخستين‌ ويژگي‌ سيد، ايمان‌ به‌ خداست‌. او مي‌داند كه‌ قدرت‌ حكومت‌ زياد است‌، امّا ايمان‌ دارد كه‌ قدرت‌ خدا از همه‌ چيز بيشتر و بالاتر است‌… و بر وجودش‌ نقش‌ مي‌بندد كه‌ خداوند از همه‌ چيز بزرگتر است‌. لذا از قدرتهاي‌ سركش‌ و طاغي‌، فاسد و شرور، هراسي‌ ندارد. ايمانش‌ او را چنين‌ مي‌نمايد كه‌ خداوند او را در جهت‌ مبارزه‌ با اين‌ قدرتها، مؤيد و ياري‌ خواهد داد…».


 … چون‌ مجلس‌ خاتمه‌ يافت‌، تمام‌ حاضرين‌، افسران‌، ارتشيان‌ و عموم‌ مردم‌ با هلهله‌ از سيد خداحافظي‌ كردند.


 چيزي‌ كه‌ قابل‌ يادآوري‌ است‌، اين‌ است‌ كه‌ همان‌ عبدالناصري‌ كه‌ در حضور مردم‌ و مردان‌ انقلاب‌، در اين‌ كنگره‌ و گردهمايي‌ قسم‌ ياد كرد كه‌ از سيد و زندگي‌اش‌ تا آخر عمر حمايت‌ مي‌كند و پيمان‌ بست‌ تا دم‌ مرگ‌، فداي‌ او خواهد بود، امّا بعدها حكم‌ اعدامش‌ را صادر كرد و دستور داد تا اين‌ حكم‌ اجرا شود و پس‌ از چهارده‌ سال‌ تمام‌ از اين‌ تاريخ‌، خود مستقيماً در شهادت‌ سيد دست‌ داشت‌!!!


 بالاخره‌ پس‌ از مدّتي‌، بين‌ مردان‌ انقلاب‌ و اخوان‌ المسلمين‌ اختلافات‌ فاحشي‌ پديد آمد؛ زيرا آنها پس‌ از رسيدن‌ به‌ قدرت‌، به‌ عهد خود وفا نكردند و به‌ جاي‌ اسلام‌، بيشتر به‌ كمونيسم‌ و ناسيوناليسم‌ علاقه‌ نشان‌ دادند، در حالي‌ كه‌ قبلاً در جلسات‌ خود كتابهاي‌ اسلامي‌ و از جمله‌ «العدالة‌ الاءجتماعية‌ في‌ الاءسلام‌» را مورد مطالعه‌ و بررسي‌ قرار مي‌دادند!! به‌ همين‌ جهت‌، پس‌ از اين‌ برخورد و تنشي‌ كه‌ بين‌ افسران‌ آزاد و اخوان‌ پيش‌ آمد، سيد، طرف‌ هضيبي‌ ـمرشد عام‌ اخوان‌ ـ را گرفت‌؛ چون‌ به‌ اهداف‌ آنها پي‌ برد و فهميد كه‌ اين‌ مردان‌ نيز مخالف‌ اهداف‌ اسلامي‌ هستند و در واقع‌ طاغوتي‌ هستند كه‌ به‌ جاي‌ طاغوتي‌ ديگر آمده‌اند و فقط‌ نام‌ و شعارشان‌ فرق‌ مي‌كند! از همين‌ جا مخالفت‌ خود را با آنان‌ اعلام‌ داشت‌ و از آنان‌ كناره‌ گرفت‌، و مبارزة‌ خود را با آنان‌ شروع‌ كرد!


 


 


 پيوستن‌ رسمي‌ به‌ «اخوان‌ المسلمين‌»


 بدين‌ ترتيب‌، سيد پس‌ از جدايي‌ كامل‌ از مردان‌ انقلاب‌، در سال‌ 1953 به‌ طور رسمي‌ به‌ اخوان‌ المسلمين‌ پيوست‌ و تا آخر عمرش‌ با آنان‌ بود.


 خود سيد، چگونگي‌ پيوستنش‌ به‌ جنبش‌ «اخوان‌ المسلمين‌» را دو عامل‌ دانسته‌ است‌. زماني‌ كه‌ در آمريكا اقامت‌ داشت‌، دو حادثه‌ براي‌ او پيش‌ آمد كه‌ او را با اخوان‌ آشنا ساخت‌:


 1ـ حادثة‌ اوّل‌: زماني‌ كه‌ «حسن‌ البنّا» توسّط‌ دربار مصر ترور شد و به‌ شهادت‌ رسيد. سيد مظاهر خوشحالي‌ و شادماني‌ را در مرگ‌ مرشد عام‌ «حسن‌ البنّا» در ميان‌ آمريكاييها ديد. چنانكه‌ از شادي‌ روزنامه‌نگاران‌ و خبرنگاران‌ نيز اطّلاع‌ حاصل‌ كرد كه‌ در تحليلات‌ و تعليقات‌ روزنامه‌هاي‌ آمريكايي‌ و اروپايي‌ آشكار بود. تماماً حسن‌ البنّا را خطرناكترين‌ مرد مشرق‌زمين‌ مي‌دانستند كه‌ با كشتن‌ او توسّط‌ حكومت‌ مصر از خطرش‌ رهايي‌ يافتند. چنانكه‌ جماعت‌ «اخوان‌ المسلمين‌» را نيز خطرناكترين‌ تشكيلات‌ اسلامي‌ مي‌دانستند؛ زيرا از نقشه‌هاي‌ غربي‌ و شرقي‌ و صهيونيستي‌ بر ضدّ اسلام‌، كاملاً آگاهي‌ داشتند. خود سيد مي‌گويد:


 «تا زماني‌ كه‌ به‌ آمريكا نرفته‌ بودم‌، دربارة‌ اخوان‌ المسلمين‌ چندان‌ اطّلاعي‌ نداشتم‌… در سال‌ 1949 كه‌ شهيد حسن‌ البنّا به‌ شهادت‌ رسيد، من‌ آنجا بودم‌. در آنجا سر تيترهاي‌ آمريكايي‌ توجّهم‌ را به‌ خود جلب‌ كرد. همچنين‌ روزنامه‌هاي‌ انگليسي‌ هم‌ كه‌ به‌ آمريكا مي‌آمد، توجّه‌ زيادي‌ به‌ موضوع‌ اخوان‌ المسلمين‌ و ناسزاگويي‌ به‌ آن‌ داشتند. من‌ احساس‌ كردم‌ كه‌ آمريكا و انگليس‌ از شهادت‌ امام‌ حسن‌ البنّا و انحلال‌ جماعت‌ اخوان‌ المسلمين‌ بسيار راضي‌ هستند و به‌ روشني‌ احساس‌ راحتي‌ مي‌كردند. در آنجا ديدم‌ كه‌ روزنامه‌ها سخن‌ از خطرهاي‌ اين‌ جماعت‌ بر مصالح‌ غرب‌ در منطقه‌ دارند، و نيز اين‌ كه‌ تمدّن‌ و فرهنگ‌ غرب‌ توسّط‌ اين‌ جماعت‌ مورد تهديد قرار گرفته‌ است‌».


 و در مورد شادماني‌ و پايكوبي‌ آمريكاييها در به‌ شهادت‌ رسيدن‌ حسن‌ البنّا چنين‌ تعريف‌ مي‌كند:


 «در 13 فورية‌ 1949 در يكي‌ از بيمارستانهاي‌ آمريكا در شهر سانفرانسيسكو روي‌ تخت‌ دراز كشيده‌ بودم‌. شهر را غرق‌ سرور و شادي‌ ديدم‌. چراغهاي‌ رنگارنگ‌ و مزيّن‌ نصب‌ شده‌ بر در و ديوار، ساز و آواز و رقص‌ سراسر شهر را فراگرفته‌ است‌. پرسيدم‌: «امروز چه‌ خبر است‌؟». گفتند: «دشمن‌ مسيحيان‌ ـ حسن‌ البنّا ـ امروز در شرق‌ كشته‌ شده‌ است‌. با خود انديشيدم‌ كه‌ اين‌ چه‌ شخصيّتي‌ است‌ كه‌ به‌ خاطر قتلش‌ اين‌ همه‌ شور و هلهله‌ در شهر به‌ وجود آورده‌اند و پي‌ بردم‌ كه‌ بايد مردي‌ مخلص‌ و دعوتش‌، دعوتي‌ بر حق‌ باشد».


 2ـ حادثة‌ دوم‌: كوششهاي‌ يك‌ مأمور اطّلاعاتي‌ انگليسي‌ به‌ نام‌ «جيمز هيوارث‌ دن‌»، در جهت‌ برحذر داشتن‌ سيد از خطر اخوان‌ المسلمين‌.


 اين‌ شخص‌ از انگليس‌ به‌ مصر آمده‌ بود و در دانشگاه‌ قاهره‌ تحصيل‌ كرده‌ و به‌ هدف‌ كمين‌ و جاسوسي‌ و جمع‌ معلومات‌ نسبت‌ به‌ مسلمانان‌ كسب‌ اطّلاعات‌ مي‌كرد، و اين‌ هنگامي‌ بود كه‌ اكثر سفارتخانه‌هاي‌ غربي‌ ـ به‌ حدّ توان‌ خود ـ دامهايي‌ را براي‌ صيد دانشجوايان‌ مشرق‌زمين‌ گسترانيده‌ بودند. اين‌ فرد نيز، از همان‌ قماش‌ بود كه‌ پس‌ از چندي‌ ادّعاي‌ مسلمان‌ شدن‌ نمود، و اسم‌ «جمال‌ الدين‌ دن‌» را بر خود نهاد و با شخصي‌ به‌ نام‌ «فاطمه‌» در مصر ازدواج‌ كرد و سپس‌ مصر را به‌ قصد آمريكا ترك‌ گفت‌ و در آنجا به‌ عنوان‌ مدرّس‌ دانشگاه‌ مشغول‌ به‌ كار شد.


 يك‌ روز در آمريكا سيد را به‌ خانه‌اش‌ دعوت‌ كرد. هر چند كه‌ اين‌ اوّلين‌ ديدارشان‌ نبود؛ زيرا «دن‌» سيد را در آمريكا بيش‌ از يك‌ بار براي‌ مصالح‌ اطّلاعاتي‌ انگليس‌ ملاقات‌ نمود و او را در اين‌ زمينه‌ تشويق‌ مي‌كرد!


 سيد مي‌گويد: «به‌ دو دليل‌ دعوتش‌ را پذيرفتم‌: يكي‌ اينكه‌ اين‌ مرد انگليسي‌، فرزندان‌ خود را با نامهاي‌ مسلمانان‌ اسمگذاري‌ كرده‌ بود… محمّد، علي‌، احمد و… و ديگري‌ اينكه‌ به‌ من‌ گفته‌ بود كه‌ حاضر است‌ كتاب‌ «العدالة‌ الاءجتماعية‌ في‌ الاءسلام‌» را در قبال‌ هزار دلار به‌ زبان‌ انگليسي‌ ترجمه‌ كند. امّا سيد اين‌ پيشنهادش‌ را رد كرده‌ و كتابش‌ را به‌ مستشرقي‌ به‌ نام‌ «هاردي‌» در دانشگاه‌ «هاليفاكس‌» داد تا آن‌ را به‌ طور رايگان‌ ترجمه‌ كند.


 در اين‌ ديدار مطالبي‌ را در مورد رؤساي‌ آمريكا به‌ سيد گوشزد كرد: «بيشتر حكّام‌ آمريكا از انجمنهاي‌ تبشيري‌ فارغ‌ التحصيل‌ شده‌اند. اين‌ راز را يكي‌ از استادان‌ انگليسي‌ كه‌ در آمريكا با او ملاقات‌ داشتم‌، به‌ من‌ گفته‌ است‌، و اسم‌ دهها نفر از شخصيّتهاي‌ بارز آنها را در وزارت‌ خارجة‌ آمريكا و از ميان‌ سياستمداران‌ براي‌ من‌ برشمرد!!».


 سيد مي‌گويد: «فاش‌ ساختن‌ اين‌ حقيقت‌ براي‌ من‌ به‌ جهت‌ رضاي‌ خدا نبود و چنانكه‌ بعداً اطّلاع‌ حاصل‌ كردم‌ او يكي‌ از مأمورين‌ اطّلاعاتي‌ بريتانيا بود كه‌ در تلاش‌ است‌ مقاصد و اهداف‌ آمريكا در ميان‌ مردم‌ مشرق‌زمين‌ جا پيدا نكند. گفته‌هاي‌ او مرا به‌ ترديد انداخت‌. سپس‌ از راههاي‌ ديگر به‌ حقيقت‌ موضوع‌ دست‌ يافتم‌».


 سيد مي‌گويد: «گفتگو را پيرامون‌ اوضاع‌ و احوال‌ شرق‌ و آيندة‌ آن‌ پي‌ گرفتيم‌. صحبت‌ بالا گرفت‌. از مصر و نهضت‌ اخوان‌ المسلمين‌ ـ كه‌ بيشتر سخنان‌ در همين‌ مورد بود ـ سخن‌ به‌ ميان‌ آمد. از حسن‌ البنّا و نهضت‌ نيرومندش‌ و تحرّكاتي‌ كه‌ در جماعت‌ اخوان‌ به‌ وجود آورده‌ بود، مفصّل‌ سخن‌ گفت‌ و ادامه‌ داد كه‌ چه‌ هزينه‌هايي‌ براي‌ خاموش‌ كردن‌ اين‌ جنبش‌ مصرف‌ كرده‌اند». وي‌ ادامه‌ داد: «اگر اين‌ جنبش‌ پيروز شود و زمام‌ حكومتي‌ مصر را به‌ عهده‌ بگيرد، جاي‌ پايي‌ براي‌ ما نخواهد بود».


 سپس‌ به‌ سيد نصيحت‌ كرد كه‌ از دشمني‌ خود با انگليس‌ و هجوم‌ به‌ او دست‌ بردارد؛ زيرا اگر انگليس‌ از مصر خارج‌ شود، آمريكا جاي‌ آن‌ را خواهد گرفت‌ و دشمني‌ آمريكا از انگليس‌ بيشتر است‌! و چنين‌ ادامه‌ داد: «آرزوي‌ من‌ از جوانان‌ دانشجو امثال‌ شما اين‌ است‌ كه‌ به‌ اين‌ جنبش‌ امكان‌ جلوس‌ بر اريكة‌ زمامداري‌ حكومت‌ را ندهيد».


 سيد مي‌گويد: «با خود گفتم‌: الا´ن‌ حق‌ برايم‌ آشكار شد و در حقّانيّت‌ حركت‌ اخوان‌ يقين‌ كامل‌ پيدا كردم‌ و در پيشگاه‌ خداوند هيچ‌ عذري‌ براي‌ عدم‌ متابعت‌ نداشتم‌. نهضتي‌ كه‌ در نابودي‌ رهبرش‌، آمريكا مي‌رقصد و جشن‌ مي‌گيرد و انگليس‌، با تجهيز قوا ـ حتّي‌ در داخل‌ آمريكا ـ به‌ مبارزه‌ با اخوان‌ برمي‌خيزد. تصميم‌ قطعي‌ گرفتم‌ به‌ محض‌ برگشتن‌ به‌ مصر، به‌ اين‌ جماعت‌ بپيوندم‌!».


 «دن‌» در سال‌ 1950 كتاب‌ خطرناكي‌ را تحت‌ عنوان‌ «التيار السياسية‌ و الدينية‌ في‌ مصر الحديثة‌»   تأليف‌ كرد و در آن‌ از حركت‌ اخوان‌ بسيار سخن‌ گفت‌، و خطرش‌ را براي‌ دنياي‌ غرب‌ گوشزد كرد و آنان‌ را شديداً برحذر داشت‌ و جهت‌ پيكار و مقاومت‌ در برابر اخوان‌ دعوت‌ نمود.


 سيد اين‌ كتاب‌ را در آمريكا مطالعه‌ كرد و بر درستي‌ كينة‌ غربيان‌ با حركت‌ اخوان‌ و كوشش‌ مستشرق‌ «دن‌» در جهت‌ شعله‌ور ساختن‌ آتش‌ اين‌ كينه‌ بر او آشكار شد. چنانچه‌ خود مي‌گويد:


 «از سخن‌گفتن‌ پيرامون‌ خطر اين‌ جماعت‌ براي‌ مصالح‌ فرهنگ‌ و تمدّن‌ غرب‌ در منطقه‌ و خصوصاً انتشار كتاب‌ «التيار السياسية‌ و الدينية‌ في‌ مصر الحديثة‌» نظرم‌ متوجّه‌ اهمّيّت‌ اين‌ جماعت‌ شد، و فهميدم‌ كه‌ تا چه‌ اندازه‌ صهيونيسم‌ و استعمار غرب‌، آن‌ را براي‌ خود خطرناك‌ به‌ حساب‌ مي‌آورند».


 اين‌ بود كه‌ سيد بعد از بازگشتش‌ از آمريكا به‌ مصر، به‌ اخوان‌ نزديك‌ مي‌شود و با آنها رابطه‌ برقرار مي‌كند، و بعد از انقلاب‌ 1952 كه‌ اخوان‌ و افسران‌ آزاد، تا حدّي‌ رابطة‌ نزديكي‌ داشتند، سيد چند ماهي‌ را با مردان‌ انقلاب‌ گذراند، ولي‌ پس‌ از اينكه‌ دانست‌ آنها در پي‌ حكومت‌ اسلامي‌ نيستند و طاغوتهايي‌ هستند كه‌ به‌ جاي‌ طاغوت‌ پيشين‌ آمده‌اند، مردان‌ انقلاب‌ را ترك‌ كرد و به‌ طور رسمي‌ به‌ اخوان‌ المسلمين‌ پيوست‌.


 در تاريخ‌ 3 ژوئية‌ 1954، هضيبي‌ او را به‌ عنوان‌ سردبير «الإخوان‌ المسلمون‌» روزنامه‌اي‌ كه‌ انتقادات‌ هضيبي‌ از جناحهاي‌ مخالف‌ دوران‌ اخوان‌ را منعكس‌ مي‌كرد، برگزيد. تنها 12 شماره‌ از اين‌ روزنامه‌ منتشر شد و پس‌ از آن‌ ممنوع‌ گرديد.


 در 26/10/1954، يكي‌ از اعضاي‌ اخوان‌ به‌ نام‌ «محمود عبداللطيف‌» كوشيد ناصر را در ميدان‌ «المنشية‌ البكري‌» اسكندريه‌ ترور كند. اين‌ عمل‌ ـ بنا به‌ گفتة‌ سيد ـ كه‌ به‌ تحريك‌ پليس‌ صورت‌ گرفت‌، اين‌ بهانه‌ را به‌ ناصر داد تا كار اخوان‌ را يكسره‌ كند. به‌ همين‌ جهت‌ مراكز اخوان‌ به‌ آتش‌ كشيده‌ شد و رهبران‌ آنها دستگير شدند و زير شكنجة‌ شديد قرار گرفتند. مأموران‌ رژيم‌، خشم‌ مردم‌ را عليه‌ اعضاي‌ اخوان‌ برانگيختند.


 امّا آنچه‌ كه‌ مسلّم‌ است‌، اين‌ حادثه‌ خود يك‌ اختراع‌ پليس‌ بوده‌ و سركوب‌ وارده‌، نتيجة‌ دستورهايي‌ بود كه‌ از سوي‌ سرويسهاي‌ مخفي‌ روسيه‌ و آمريكا و صهيونيسم‌ جهاني‌ به‌ عبدالناصر داده‌ شد.


 به‌ هر حال‌، سيد قطب‌ نيز همانند اغلب‌ مبارزان‌ اخوان‌ دستگير شد و به‌ سختي‌ و به‌ طور بيرحمانه‌اي‌ مورد شكنجه‌ قرار گرفت‌. در اين‌ موقع‌ بود كه‌ افقهايي‌ از اين‌ جريان‌ بر وي‌ گشوده‌ شد. امّا چه‌ گشودني‌!!


 چون‌ سيد، مدير بخش‌ نشريه‌هاي‌ جنبش‌ اخوان‌ بود، گمان‌ مي‌رفت‌ كه‌ او نيز در رديف‌ هفتمين‌ افرادي‌ باشد كه‌ اعدام‌ شدند. شهيداني‌ كه‌ عبارت‌ بودند از: «عبدالقادر عوده‌»، «محمّد فرغلي‌»، «يوسف‌ طلعت‌»، «هنداوي‌ دوير»، «ابراهيم‌ الطيّب‌» و «محمود عبداللطيف‌».


 امّا از آنجا كه‌ خواست‌ خداوند بر آن‌ نبود اين‌ بار اعدام‌ شود، چنين‌ نشد. در تاريخ‌ 22/11/1954 براي‌ محاكمه‌ به‌ دادگاه‌ انقلاب‌، به‌ رياست‌ «جمال‌ سالم‌» و عضويّت‌ «انور سادات‌» و «حسين‌ شافعي‌» آورده‌ شد و پس‌ از يك‌ محاكمة‌ مُضحك‌، به‌ 15 سال‌ زندان‌ همراه‌ با اعمال‌ شاقه‌ محكوم‌ گرديد، كه‌ با كار در اردوگاه‌ متمركز «طُرة‌»، و سپس‌ در درمانگاه‌ آن‌ آغاز گرديد. او بيشتر محكوميّت‌ خود را در بيمارستان‌ «ليمان‌ طرة‌» به‌ جهت‌ امراض‌ زيادي‌ كه‌ در مواضع‌ ريه‌، سينه‌، معده‌ و روده‌ دامنگيرش‌ شده‌ بود، گذراند؛ زيرا با هر شكنجه‌اي‌ كه‌ مي‌شد، خونريزي‌ ريوي‌ او نيز شروع‌ مي‌شد و مي‌بايست‌ به‌ بيمارستان‌ انتقال‌ يابد. او در بيمارستان‌ بود كه‌ حكم‌ اعدام‌ آن‌ افراد، اعلام‌ شد.


 در دهمين‌ جلسة‌ دادگاه‌ ـ كه‌ نوبت‌ سيد بود ـ او را همراه‌ با متّهمين‌ ديگر به‌ دادگاه‌ آوردند، در حالي‌ كه‌ همگي‌ بر اثر شكنجه‌ در هم‌ شكسته‌ بودند، سيد قطب‌ توانست‌ اين‌ مسئله‌ را تقبيح‌ كند. او علي‌رغم‌ آگاهي‌اش‌ از اينكه‌ چه‌ اتّفاقي‌ برايش‌ پيش‌ خواهد آمد، اين‌ مسئوليت‌ را پذيرفت‌ كه‌ در دادگاه‌ ـ در حضور تماشاگران‌ و خبرنگاران‌ـ مسئلة‌ شكنجه‌ شدنشان‌ را تقبيح‌ كند، در حالي‌ كه‌ حتّي‌ اخوان‌ نيز از ترس‌ حوادث‌ ناگوار بعدي‌، از سخن‌ گفتن‌ در اين‌ خصوص‌ لب‌ فرو مي‌بستند! او در آن‌ روز به‌ هنگام‌ محاكمه‌ در دادگاه‌ فوراً از فرصت‌ استفاده‌ كرد و با شجاعت‌ و جرأت‌ هر چه‌ تمامتر در مقابل‌ قضات‌ دادگاه‌ ايستاد و پيراهنش‌ را از تن‌ درآورد و آثار وحشتناك‌ شكنجه‌شدنش‌ را به‌ همگي‌ نشان‌ داد و سپس‌ رو به‌ قضات‌ كرد و با حالتي‌ تمسخرآميز گفت‌: «عدالت‌ راببينيد!!!». آنگاه‌ ادامه‌ داد: «مي‌خواستم‌ از شما سؤالي‌ بپرسم‌ كه‌ كدام‌ يك‌ از ما ـ دو گروه‌ ـ مستحقّ محاكمه‌ايم‌، ما يا شما؟! اسنادي‌ در دست‌ داريم‌ كه‌ شما عمّال‌ آمريكا هستيد!». سيد سخنانش‌ را با بيان‌ وقايع‌ و پيمانهايي‌ كه‌ با سفير آمريكا ـ كه‌ در مجلس‌ حضور داشت‌ ـ به‌ امضاء رسيده‌ بود، ادامه‌ داد. جمال‌ سالم‌ كه‌ ديد مسئله‌ رو به‌ وخامت‌ مي‌رود، مجلس‌ را تعطيل‌ و دادگاه‌ را تا اطّلاع‌ ثانوي‌ اعلام‌ نمود!


 او در زندان‌ با چشم‌ سر، هر روز ناظر كشتن‌ جوانان‌ اخوان‌ بود. تنها يك‌ بار ديد كه‌ در يك‌ اطاق‌ 21 جوان‌ را كشته‌ و جسدشان‌ را به‌ ديوار آويزان‌ مي‌كنند و… الخ‌.


 او همواره‌ به‌ جوانان‌ مي‌گفت‌: «صبر داشته‌ باشيد، ما براي‌ خيلي‌ حوادث‌ ديگر صبر داريم‌!».


 حالت‌ جسماني‌ سيد ـ در زندان‌ ـ روز به‌ روز بدتر مي‌شد و ضعيف‌ و لاغرتر مي‌گشت‌. امّا با اين‌ حال‌ اصرار داشت‌ دردها را تحمّل‌ كند و در كنار برادرانش‌ در زندان‌ باقي‌ بماند.


 پزشكان‌ ـ كه‌ حال‌ سيد را وخيم‌ تشخيص‌ داده‌ بودند و بيماري‌اش‌ را غير قابل‌ بهبود مي‌دانستند ـ با ارسال‌ پيامي‌ به‌ جمال‌ عبدالناصر ـفرعون‌ وقت‌ ـ از وي‌ خواستند تا سيد را از زندان‌ خارج‌ كند و گفتند: «اگر قصد داري‌ او را از بين‌ ببري‌، از زندان‌ آزادش‌ كن‌؛ چون‌ دارد نفسهاي‌ آخرش‌ را مي‌كشد و هر لحظه‌ احتمال‌ از بين‌ رفتن‌ را دارد!». عبدالناصر، به‌ اين‌ توصيه‌ اعتنايي‌ نكرد و تا سفر نخست‌ وزير نيجيريه‌ «احمد اوبلو»، سيد در زندان‌ باقي‌ ماند. وي‌ به‌ هنگام‌ سفر به‌ قاهره‌ از عبدالناصر خواست‌ تا او را از زندان‌ آزاد كند. امّا طي‌ يك‌ صحنه‌سازي‌، او را از بيمارستان‌ زندان‌ به‌ بيمارستان‌ «القصر العيني‌» در دانشگاه‌ قاهره‌ منتقل‌ نمودند و پس‌ از 6 ماه‌، مجدّداً او را به‌ بيمارستان‌ زندان‌ برگرداندند.


 سيد در زندان‌ هم‌ آرام‌ نمي‌گرفت‌ و شروع‌ به‌ نوشتن‌ كتابهايي‌ نمود كه‌ با كتابهاي‌ قبلي‌اش‌ تفاوتهاي‌ زيادي‌ داشت‌. در همين‌ مدّت‌ بود كه‌ توانست‌ كتاب‌ معروف‌ خود «في‌ ظلال‌ القرآن‌» را همراه‌ با كتابهاي‌ ديگر ـ ازجمله‌ «هذا الدين‌»، «المستقبل‌ لهذا الدين‌» و «معالم‌ في‌ الطريق‌» ـ  بنويسد و حتي‌ به‌ صورت‌ جزوه‌هايي‌ در قاهره‌ منتشر كند.


 در آوريل‌ 1964 اعضاي‌ حزب‌ كمونيسم‌ كه‌ در قاهره‌ زنداني‌ بودند، به‌ دليل‌ قدوم‌ مبارك‌ خروشچف‌!! در مجلسي‌ كه‌ به‌ مناسبت‌ اتمام‌ يكي‌ از سدهاي‌ بزرگ‌ مصر شركت‌ كرده‌ بود، آزاد شدند.


 عبدالسلام‌ عارف‌ نيز، يكي‌ از دعوت‌شدگان‌ اين‌ مجلس‌ بود كه‌ مفتي‌ عراق‌ «شيخ‌ أمجد الزهاوي‌» از وي‌ خواسته‌ بود تا بين‌ سيد و عبدالناصر واسطه‌ شود و او را از زندان‌ آزاد كند. اگر چه‌ عبدالناصر با اين‌ اقدام‌ عبدالسلام‌ راضي‌ نبود، ولي‌ زماني‌ كه‌ يقين‌ پيدا كرد كه‌ ديگر سيد ضعيف‌ شده‌ و توانايي‌ ايجاد حركت‌ يا تشكيلاتي‌ را ندارد، وساطت‌ عبدالسلام‌ را پذيرفت‌ و سيد را آزاد كرد.


 عبدالناصر ندانست‌ آنچه‌ كه‌ سيد را به‌ حركت‌ وامي‌دارد، روح‌ قوي‌ و نيرومند اوست‌؛ نه‌ بدان‌ نحيف‌ و لاغرش‌! سيد بعد از آزادي‌ به‌ فردي‌ تبديل‌ شد كه‌ بقية‌ طرفداران‌ و حاميان‌ اخوان‌ در اطرافش‌ گرد آمدند. در نوامبر 1965، كتاب‌ «معالم‌ في‌ الطريق‌» توسّط‌ انتشارات‌ «وهبة‌» چاپ‌ شد، امّا به‌ محض‌ ورود اين‌ كتاب‌ به‌ بازار، ممنوع‌ اعلام‌ شد؛ زيرا با انتشار آن‌ انفجار عظيمي‌ در سراسر مصر رخ‌ داد و با آن‌، كمونيستهاي‌ مصر تكاني‌ شديدي‌ خوردند؛ چون‌ اطمينان‌ داشتند اگر چنين‌ پيش‌ برود، همان‌ جواناني‌ كه‌ تا ديروز در سياه‌چالهاي‌ زندان‌ بودند، به‌ صورت‌ تشكيلاتي‌ منسجم‌ و خطرناك‌ درخواهند آمد! بنابراين‌ شروع‌ به‌ كار كردند و اعلام‌ نمودند كه‌ ما «سيد قطب‌» و «محمّد قطب‌» را نابود خواهيم‌ كرد!


 وقتي‌ عبدالناصر نسخه‌اي‌ از كتاب‌ را خواند، مقامات‌ سانسور را گرد آورد و گفت‌: دليلي‌ براي‌ ممنوع‌ كردن‌ اين‌ كتاب‌ وجود ندارد. بدين‌ ترتيب‌ «معالم‌ في‌ الطريق‌» پس‌ از پنج‌ بار تجديد چاپ‌، دوباره‌ ممنوع‌ شد.


 اين‌ بار، وضع‌ فرق‌ مي‌كرد! با بيرون‌ آمدن‌ اين‌ كتاب‌، شخصيّتهاي‌ علمي‌، انديشمندان‌، اساتيد دانشگاهها، دانشجويان‌، پزشكان‌ و وكيلان‌ به‌ جنبش‌ اخوان‌ المسلمين‌ پيوستند. به‌ طوري‌ كه‌ در همان‌ موقع‌ 280 نفر از جوانان‌ تحصيلكرده‌ و روشنفكر كه‌ در دانشگاهها در رشته‌هاي‌ پزشكي‌ و مهندسي‌ و… مشغول‌ تحصيل‌ بودند، به‌ جرگة‌ بيداري‌ اسلامي‌ پيوستند و اين‌ چنين‌ بود كه‌ نظام‌ و حيثيّت‌ طاغوت‌ زمان‌، به‌ تزلزل‌ درآمد!


 عبدالناصر، با ديدن‌ اين‌ وضع‌، كم‌ مانده‌ بود ديوانه‌ شود و فرياد مي‌زد: «انقلاب‌ را يك‌ پنبه‌فروش‌   و يك‌ زن‌   دارند از دستم‌ بيرون‌ مي‌كنند!».


 در اين‌ هنگام‌ ـ يعني‌ در تاريخ‌ 27 اوت‌ 1965 ـ جمال‌ عبدالناصر براي‌ تسكين‌ و آرامش‌ روحي‌ به‌ روسيه‌ سفر كرد و در ديدار از قبر لنين‌ ـ رهبر كمونيسم‌ در روسيه‌ ـ در تاريخ‌ 29 اوت‌ 1965 دانشجويان‌ عرب‌ براي‌ شنيدن‌ سخنراني‌اش‌ جمع‌ شدند… او در سخنراني‌ خود اعلام‌ كرد: «ما به‌ توطئة‌ جديد اخوان‌ پي‌ برده‌ايم‌. نقشة‌ آنها ـ جهت‌ براندازي‌ نظام‌ ـ كشف‌ شده‌ است‌»، و پس‌ از اينكه‌ سيد قطب‌ را رهبر اصلي‌ آن‌ معرفي‌ كرد، گفت‌: «اگر ما مرتبة‌ اوّل‌ عفو كرديم‌، هرگز اين‌ بار تكرار نخواهد شد!».   به‌ همين‌ جهت‌ او را پس‌ از چند ماه‌ كه‌ از زندان‌ آزاد گشته‌ بود، در تاريخ‌ 9/8/1965 مجدّداً دستگير كردند.


 بار ديگر شكنجه‌ها شروع‌ شد. ولي‌ شكنجه‌هايي‌ سخت‌تر و هولناكتر! در اوايل‌، او را به‌ سلولي‌ تاريك‌ و جلو چهار سگ‌ پليسي‌ انداختند كه‌ وظيفه‌شان‌ ترساندن‌ و پاره‌پاره‌ كردن‌ زندانيان‌ بود!


 سيد در مقابل‌ آن‌ همه‌ آزار و شكنجه‌ ـ مثل‌ هميشه‌ ـ مقاومت‌ مي‌ورزيد و راه‌ صبر را در پيش‌ مي‌گرفت‌. طاغوتيان‌ و جلاّدان‌ در تلاش‌ بودند كه‌ سيد از بين‌ نرود تا دائماً تحت‌ شكنجه‌ باقي‌ بماند. چنانكه‌ او را به‌ صندلي‌ مي‌بستند و مي‌گفتند: «ما مي‌دانيم‌ كه‌ اگر تو را زيادتر از اين‌ شكنجه‌ دهيم‌، خواهي‌ مرد. امّا نمي‌خواهيم‌ كه‌ بميري‌ و راحت‌ شوي‌!».


 امّا علي‌رغم‌ تمام‌ اين‌ شكنجه‌ها، سيد بر صبر و مقاومت‌ اصرار مي‌ورزيد و در واقع‌ با صبر و شكيبايي‌اش‌، همان‌ جلاّدان‌ را شكنجه‌ مي‌داد! گروهي‌ از جوانان‌ اخواني‌ با سيد در زندان‌ بودند كه‌ از سيد درس‌ مي‌گرفتند و وجودش‌، به‌ آنها نيرو و حرارت‌ مي‌بخشيد، و لذا احترام‌ به‌ سيد را بر خود لازم‌ مي‌دانستند؛ چنانچه‌ يكي‌ از بازرسها به‌ «زينب‌ الغزالي‌» گفت‌: «سيد بر عليه‌ تو تهمت‌ زد و اسرار تو را فاش‌ كرد!». او در جوابش‌ گفت‌: «قسم‌ به‌ خدا! اصلاً امكان‌ ندارد كه‌ سيد دروغ‌ بگويد!». بازرس‌ رو به‌ يكي‌ از جوانان‌ مؤمن‌ كرد و گفت‌: «آيا با سيد قطب‌ ملاقات‌ داشتي‌؟». جوان‌ علي‌رغم‌ شكنجه‌ انكار كرد و اصرار ورزيد كه‌ با وي‌ هيچ‌ ملاقاتي‌ نداشته‌ است‌. بازرس‌ گفت‌: «سيد خودش‌ اعتراف‌ كرده‌ كه‌ با وي‌ ملاقات‌ داشته‌اي‌». جوان‌ در جواب‌ گفت‌: «اگر او گفته‌ صحيح‌ است‌».   اين‌ همان‌ جوابي‌ است‌ كه‌ ابوبكر رضي الله عنه  دربارة‌ شب‌ معراج‌ به‌ مردم‌ گفت‌.


 به‌ هر حال‌، سيد در 19/12/1965، در زندان‌ نظامي‌ به‌ مدّت‌ سه‌ روز بازجويي‌ شد. در اين‌ مدّتي‌ كه‌ در زندان‌ نظامي‌ به‌ سر مي‌برد، با موافقت‌ «حسن‌ الهضيبي‌» ـ مرشد عام‌ اخوان‌ المسلمين‌ بعد از حسن‌ البنّا ـ از آن‌ جهت‌ كه‌ سيد از نظر فكري‌ و تربيتي‌، كاملاً مورد تأييدش‌ بود، جهت‌ ايجاد تشكيلات‌ حركتي‌ جديدي‌ براي‌ اخوان‌ المسلمين‌ مأموريّت‌ يافت‌.


 سيد قطب‌ از تاريخ‌ 12/4/1966 مورد محاكمة‌ ستمگرانة‌ «فؤاد الدجوي‌» واقع‌ شد تا اينكه‌ در تاريخ‌ 21/8/1966 حكم‌ اعدام‌ او و دو تن‌ از ياران‌ و برادران‌ نزديكش‌ «محمّد يوسف‌ هواش‌» و «عبدالفتاح‌ إسماعيل‌» صادر گرديد.


 نزديكترين‌ كس‌ به‌ سيد قطب‌ در زندان‌ همين‌ جوان‌ «يوسف‌ هواش‌» بود، كه‌ او نيز بيمار بود و در سلول‌ سيد به‌ سر مي‌برد. گفته‌ شده‌ كه‌ شبي‌ يوسف‌ نبي‌ ـ عليه‌ السّلام‌ ـ به‌ خواب‌ هواش‌ آمد و به‌ او فرمود: «به‌ سيد بگو: آنچه‌ را به‌ دنبالش‌ مي‌گردد، در سورة‌ من‌ خواهد يافت‌».


 آيات‌ 35 تا 41 سورة‌ يوسف‌ در قرآن‌ كريم‌ به‌ زنداني‌ شدن‌ يوسف‌ و دو مرد جوان‌ همراهش‌ مربوط‌ مي‌شود كه‌ يوسف‌ ـ عليه‌ السلام‌ ـ به‌ آنها مي‌ گويد:


             [ يا صاحبي‌ السجن‌! ءأرباب‌ متفرقون‌ خير أم‌ الله‌ الواحد القهار؟! ما تعبدون‌ من‌ دونه‌ إلا أسماء سميتموها أنتم‌ و آباؤكم‌ ما أنزل‌ الله‌ بها من‌ سلطان‌. إن‌ الحكم‌ إلا لله‌. أمر ألا تعبدوا إلا إياه‌. ذلك‌ الدين‌ القيم‌، ولكن‌ أكثر الناس‌ لا يعلمون‌ ] .


             [ اي‌ دوستان‌ زنداني‌ من‌! آيا خدايان‌ پراكنده‌ (و گوناگوني‌ كه‌ انسان‌ بايد پيرو هر كدام‌ از آنها شود) بهترند يا خداي‌ يگانة‌ چيره‌؟!اين‌ معبودهايي‌ كه‌ غير از خدا مي‌پرستيد، چيزي‌ جز اسمهايي‌ (بي‌ مسمّي‌) نيستند كه‌ شما و پدرانتان‌ آنها را خدا ناميده‌ايد. خداوند حجّت‌ و برهاني‌ را براي‌ (خدا ناميدن‌) آنها نازل‌ نكرده‌ است‌. حاكميّت‌ و فرمانروايي‌ از آن‌ خداست‌ و بس‌. (اين‌ اوست‌ كه‌ بر همه‌ چيز مسلّط‌ است‌ و برتمام‌ كائنات‌ حكومت‌ مي‌كند و      قانون‌ وضع‌ مي‌نمايد). خدا دستور داده‌ است‌ كه‌ جز او را نپرستيد. اين‌ است‌ دين‌ راست‌ و پايدار، ولي‌ بيشتر مردم‌ نمي‌دانند (كه‌ حق‌ اين‌ است‌ و جز اين‌ پوچ‌ و نارواست‌) ] .


 حكم‌ اعدام‌ سيد و برادران‌ مسلمانش‌ «محمّد يوسف‌ هواش‌» و «عبدالفتاح‌ اسماعيل‌»،اعتراضات‌، حوادث‌، حملات‌، نارضايتي‌ و نگراني‌ بسياري‌ را در سرزمينهاي‌ اسلامي‌ برانگيخت‌.


 گروههايي‌ از اخوان‌ با بعضي‌ از مسئولان‌ در كشورهاي‌ عربي‌ رابطه‌ برقرار كردند كه‌ در نزد عبدالناصر واسطه‌ شوند تا حكم‌ اعدام‌ سيد را تخفيف‌ دهند. «ملك‌ فيصل‌ بن‌ عبدالعزيز» از آن‌ جمله‌ بود. همچنين‌ بسياري‌ از علماء و حتّي‌ تودة‌ مردم‌ با اين‌ حكم‌ مخالفت‌ كردند و واسطه‌ شدند تا از حكمش‌ چشم‌پوشي‌ شود، امّا عبدالناصر همة‌ اين‌ ميانجيگريها را رد كرد و بر اجراي‌ حكم‌، اصرار ورزيد و دستور داد حكمش‌ را هر چه‌ زودتر به‌ اجرا درآورند.


 چون‌ كه‌ اين‌ خواستة‌ مقامات‌ بالاتر و اربابانش‌ ـ دشمنان‌ هميشگي‌ اسلام‌ ـ بود و ديگر   نمي‌توانست‌ به‌ خواستة‌ آنان‌ جامة‌ عمل‌ نپوشاند!            مجلة‌ «الشهاب‌» قبل‌ از صدور حكم‌ اعدام‌ سيد و يارانش‌، سخني‌ را از او نقل‌ مي‌كند كه‌ حاكي‌ از اين‌ است‌ كه‌ سيد از قبل‌ مي‌دانست‌ او رااعدام‌ خواهند كرد: «من‌ پس‌ از تحقيق‌ زياد و سختيها و رنجهاي‌ فراوان‌ توانسته‌ام‌ به‌ اهداف‌ و توطئه‌هاي‌ صهيونيسم‌ و دست‌نشانده‌هايش‌، و همچنين‌ خطرات‌ و عواقب‌ آن‌ واقف‌ شوم‌. بنابراين‌ هر گاه‌ صهيونيسم‌ متوجة‌ آگاهي‌ و احاطة‌ من‌ به‌ اين‌ اسرار شود، قطعاً چاره‌اي‌ جز كشتن‌ من‌ باقي‌ نخواهد ماند!».


 طبق‌ نوشتة‌ روزنامة‌ هفتگي‌ « Radiance »، در آن‌ هنگام‌ كه‌ در دادگاه‌ نظامي‌ قاهره‌ حكم‌ اعدام‌ سيد قرائت‌ شد، او در كمال‌ آرامش‌ چنين‌ گفت‌: «من‌ پيش‌ از اين‌ هم‌ مي‌دانستم‌ كه‌ طبقة‌ حاكم‌ نمي‌خواهد من‌ زنده‌ بمانم‌. من‌ بار ديگر اعلام‌ مي‌كنم‌ كه‌ نه‌ پشيمان‌ هستم‌ و نه‌ اظهار ندامت‌ مي‌كنم‌ و نه‌ از اين‌ رأي‌ ناراحت‌ و غمناكم‌! بلكه‌ بسيار خوشحالم‌ كه‌ در راه‌ هدف‌ پاكم‌ كشته‌ مي‌شوم‌. البته‌ تاريخ‌ آينده‌ دربارة‌ ما و حكومت‌ داوري‌ خواهد كرد كه‌ كدام‌ يك‌ از ما راستگو و برحق‌ بوده‌   است‌!».


 سيد، پس‌ از شنيدن‌ حكم‌ اعدامش‌ ـ كه‌ برايش‌ غير منتظره‌ هم‌ نبود ـ گفت‌: «الحمد لله‌! پانزده‌ سال‌ زحمت‌ كشيدم‌ تا به‌ اينجا برسم‌!».


 و در پاسخ‌ به‌ خواستة‌ خواهرش‌ «حميده‌» كه‌ از او خواست‌ تا كاري‌ كند و آن‌ چيزي‌ را بگويد كه‌ از اعدام‌ نجات‌ يابد، گفت‌:


 «هيچ‌ كس‌ نمي‌تواند براي‌ خود نفع‌ يا ضرري‌ داشته‌ باشد. عمر انسان‌ در دست‌ خداست‌ و بس‌. آنها نمي‌توانند زندگي‌ مرا از من‌ بگيرند و يا بر عمرها بيفزايند و يا از آن‌ بكاهند. همة‌ اينها در دست‌ خداست‌ و خداوند ماوراي‌ آنان‌ بر همه‌ چيز احاطه‌ دارد».


 همچنين‌ به‌ او گفت‌:


 «اگر پدر مرشد ـ حسن‌ الهضيبي‌ ـ را ديدي‌، از جانب‌ من‌ به‌ او سلام‌ برسان‌ و به‌ او بگو: سيد دورترين‌ چيزي‌ را كه‌ براي‌ بشر متصوّر است‌ تحمّل‌ كرد تا به‌ او كمترين‌ آسيبي‌ نرسد!».


 زماني‌ كه‌ بعضي‌ از نزديكانش‌ بعد از صدور حكم‌ به‌ ملاقاتش‌ رفتند و سعي‌ كردند تا با وساطت‌، حكمش‌ را تخفيف‌ دهند، گفت‌: «خداوند مرا دعوت‌ نموده‌ تا با شهادت‌، دعوتش‌ را پاسخ‌ بگويم‌. اگر خداوند شما را دعوت‌ مي‌نمود، آيا قبول‌ نمي‌كرديد؟!». گفتند: «حتماً قبول‌ مي‌كرديم‌!».


 وقتي‌ از او خواسته‌ شد در قبال‌ نجاتش‌ عذر بطلبد، گفت‌: «هرگز به‌ جهت‌ تلاش‌ كردن‌ در راه‌ خدا عذر نمي‌طلبم‌!».


 زماني‌ كه‌ از او خواسته‌ شد كلماتي‌ را مبني‌ بر طلب‌ عفو و رحم‌ به‌ عبدالناصر بنويسد، گفت‌:


 «انگشت‌ سبابه‌اي‌ كه‌ در نماز به‌ يگانگي‌ خداوند شهادت‌ مي‌دهد، هرگز نمي‌پذيرد چيزي‌ بنويسد كه‌ به‌ حاكم‌ طاغي‌ اقرار داشته‌ باشد!».


 باز در اين‌ خصوص‌ مي‌گويد:


 «بخشش‌ بطلبم‌؟! اگر به‌ حق‌ زنداني‌ شده‌ام‌، پس‌ اين‌ حق‌ من‌ است‌ و حكم‌ حق‌ را مي‌پذيرم‌، واگر به‌ ناحق‌ زنداني‌ شده‌ام‌، حقيقتاً من‌ بزرگتر از آن‌ هستم‌ كه‌ از باطل‌ طلب‌ رحم‌ و بخشش‌ كنم‌!!».


 


 روايت‌ دو افسر پليس‌ ناظر اعدام‌ سيد قطب‌:


 از اين‌ عبارات‌ تكان‌ دهنده‌، براي‌ ما به‌ خوبي‌ آشكار مي‌شود كه‌ خداوند ـ سبحان‌ ـ سيد را بر حق‌ نگاه‌ داشت‌، حتّي‌ در آخرين‌ لحظات‌ زندگي‌اش‌، و همين‌ برحق‌ بودنش‌ بود كه‌ توانست‌ در زندگي‌ خود مردم‌ زيادي‌ را به‌ اسلام‌ دعوت‌ كند و حتّي‌ با شهادتش‌ نيز، تأثير بسزايي‌ بر روحية‌ مردم‌ بگذارد، به‌ طوري‌ كه‌ افراد بسياري‌ با ديدن‌ صداقت‌ و ايمانش‌، درس‌ گرفتند و به‌ اسلام‌ ملتزم‌ شدند.


 چنانچه‌ مجلة‌ «الدعوة‌» به‌ توبة‌ دو نفر پليس‌ كه‌ ناظر اعدام‌ سيد بودند، اشاره‌ مي‌كند و به‌ نقل‌ از يكي‌ از آن‌ دو چنين‌ مي‌آورد:


 «چيزهايي‌ را ديديم‌ كه‌ قابل‌ تصوّر نبود. چيزهايي‌ كه‌ موجب‌ تغيير كلّي‌ و اساسي‌ در زندگي‌ و افكار و عقيدة‌ ما شد. در زندان‌ هر شب‌ با افراد و گروههايي‌ از پير و جوان‌، زن‌ و مرد كه‌ به‌ آنجا مي‌آوردند، مواجه‌ بوديم‌ كه‌ به‌ ما مي‌گفتند: اينها خائن‌ و جاسوس‌ هستند و با اسرائيل‌ همكاري‌ دارند، و دستور مي‌دادند با هر وسيله‌ و شكنجه‌اي‌ كه‌ بود از آنان‌ اعتراف‌ بگيريم‌ تا اسراري‌ كه‌ مي‌دانند، آشكار سازند.


 گفتن‌ اينكه‌ آنان‌ جاسوس‌ اسرائيل‌ هستند، براي‌ ما كافي‌ بود كه‌ بدنشان‌ را با شلاق‌ بكوبيم‌ و پاره‌ كنيم‌؛ چون‌ از شنيدن‌ همكاري‌ با اسرائيل‌ خونمان‌ به‌ جوش‌ مي‌آمد، و وظيفة‌ خود مي‌دانستيم‌ كه‌ هر خائن‌ و همكار اسرائيل‌ را با شديدترين‌ شكنجه‌ عذاب‌ دهيم‌.


 امّا طولي‌ نكشيد كه‌ با مسائلي‌ روبه‌رو شديم‌ كه‌ از فهم‌ آن‌ عاجز بوديم‌ و نمي‌توانستيم‌ آنها را توجيه‌ كنيم‌. مي‌ديديم‌ كساني‌ كه‌ به‌ عنوان‌ خائن‌ به‌ ما معرفي‌ شده‌اند، شب‌ و روز در حال‌ نماز، عبادت‌، و تلاوت‌ قرآن‌ هستند و جز هنگام‌ خواب‌ لحظه‌اي‌ از ذكر خدا غافل‌ نيستند. حتي‌ به‌ هنگام‌ شكنجه‌ هم‌ تنها اسم‌ خدا را بر زبان‌ دارند، طوري‌ كه‌ برخي‌ از آنان‌ كه‌ زير شلاقهاي‌ كشنده‌ جان‌ مي‌دادند و يا به‌ هنگام‌ هجوم‌ سگهاي‌ تعليم‌ شده‌، پاره‌ پاره‌ مي‌شدند، با ذكر خدا و لبخند به‌ استقبال‌ مرگ‌ مي‌رفتند.


 اين‌ امر موجب‌ ايجاد ترديد در ما شد. چگونه‌ ممكن‌ بود اين‌ چنين‌ انسانهاي‌ مؤمن‌ صادق‌، با شهامت‌ و خداترس‌، جاسوس‌ و همكار اسرائيل‌ و دشمن‌ خدا باشند؟! من‌ و دوستم‌ مخفيانه‌ با هم‌ تصميم‌ گرفتيم‌، تا جايي‌ كه‌ امكان‌ داشته‌ باشد از شكنجة‌ آنان‌ خودداري‌ كنيم‌ و هر كمكي‌ كه‌ از دستمان‌ برآيد، دريغ‌ نورزيم‌.


 يكي‌ از الطاف‌ الهي‌ بر ما اين‌ بود كه‌ مدّت‌ زيادي‌ طول‌ نكشيد كه‌ از آن‌ زندان‌ منتقل‌ شديم‌. آخرين‌ مأموريتي‌ كه‌ به‌ ما محوّل‌ شد، نگهباني‌ از يك‌ زندان‌ انفرادي‌ بود كه‌ به‌ ما گفته‌ بودند: اين‌ زنداني‌ از همه‌ خطرناكتر است‌ و مغز متفكّر، رهبر و برنامه‌ريز ساير خائنان‌ مي‌باشد. شكنجه‌ و عذابش‌ را به‌ جايي‌ رسانده‌ بودند كه‌ توان‌ نداشت‌ از جاي‌ خود بلند شود، بلكه‌ با دست‌ بلندش‌ مي‌كردند و براي‌ بازجويي‌ به‌ دادگاه‌ نظامي‌ مي‌بردند!


 تا اينكه‌ شبي‌ دستور آمد كه‌ او را به‌ پاي‌ چوب‌ اعدام‌ ببرند. يكي‌ از روحانيّون‌ را به‌ نزد او بردند تا او را وعظ‌ و اندرز دهد و توبه‌ را به‌ او ياد دهد!! صبح‌ روز بعد من‌ و رفيقم‌ بازوهايش‌ را گرفتيم‌ و او را سوار بر ماشين‌ سرپوشيده‌اي‌ كرديم‌ كه‌ قبلاً چند محكوم‌ به‌ اعدام‌ ديگر را با آن‌ به‌ پاي‌ چوبة‌ دار برده‌ بوديم‌.


 پشت‌ سر ما هم‌ چندين‌ ماشين‌ نظامي‌ ـ كه‌ پر از سرباز مسلّح‌ آماده‌ بودند ـ مي‌آمدند و از ماشين‌ ما محافظت‌ مي‌كردند. وقتي‌ به‌ محل‌ اعدام‌ رسيديم‌، سربازها فوراً در جاي‌ خود قرار گرفتند و مسلسلهاي‌ خود را آماده‌ ساختند. مسئولين‌ تمام‌ وسايل‌ مورد نياز را آماده‌ كرده‌ بودند. در پاي‌ هر چوبة‌ اعدامي‌، سرباز مسلّحي‌ قرار گرفته‌ بود. هر محكوم‌ را در پاي‌ چوبه‌اي‌ حاضر كردند، و طناب‌ به‌ گردنش‌ آويختند و در كنار هر چوبه‌، يك‌ مأمور اطلاعاتي‌ ايستاده‌ و منتظر بود تا وقتي‌ دستور داده‌ شود، تخته‌هايي‌ را كه‌ زير پاي‌ محكومين‌ قرار داشت‌، كنار بزنند، و محكومين‌ پا در هوا و گردنشان‌ در حلقة‌ طناب‌ بماند.


 همچنين‌ در كنار هر محكوم‌ يك‌ سرباز بود كه‌ پرچم‌ سياه‌ در دست‌ داشت‌ و مي‌بايست‌ به‌ هنگام‌ اجراي‌ حكم‌، پرچمها را بلند كند. در آن‌ لحظات‌ حساس‌ چيزي‌ كه‌ از همه‌ مهمتر و پر هيبت‌تر بود، كلمات‌ و سخناني‌ بود كه‌ محكومين‌ بين‌ خودشان‌ ردّ و بدل‌ مي‌كردند، در حالي‌ كه‌ چند لحظه‌ بيشتر به‌ مرگشان‌ نمانده‌ بود. با اطمينان‌ و آرامش‌ و ايمان‌ كامل‌ مژدة‌ ملاقات‌ در بهشت‌، با محمّدالمصطفي‌ ـ صلّي‌ اللّه‌ عليه‌ و سلم‌ ـ و اصحاب‌ گرامي‌اش‌ را به‌ يكديگر مي‌دادند و همه‌ با صدايي‌ رسا و مؤثر، «اللّه‌ اكبر و للّه‌ الحمد» گويان‌ به‌ سخنان‌ خود پايان‌ دادند.


 در اين‌ اثنا صداي‌ ماشيني‌ كه‌ به‌ صحنة‌ اعدام‌ نزديك‌ مي‌شد، شنيده‌ شد و بعد از رسيدن‌ به‌ محل‌، توقّف‌ كرد و خاموش‌ شد. سربازي‌ از آن‌ بيرون‌ آمد و در ماشين‌ را باز و اداي‌ احترام‌ كرد. افسر عالي‌رتبه‌اي‌ از ماشين‌ پايين‌ آمد و به‌ مأمورين‌ اعدام‌ دستور داد كه‌ هر كس‌ در جاي‌ خود قرار گرفته‌ و منتظر دستور باشد!


 سپس‌ به‌ طرف‌ سيد قطب‌ ـ كه‌ ما در كنار چوبة‌ اعدامش‌ ايستاده‌ بوديم‌ ـ آمد و دستور داد چشمانش‌ را باز كردند و طناب‌ را از گردنش‌ بيرون‌ آوردند. سپس‌ با صداي‌ لرزاني‌ خطاب‌ به‌ سيد گفت‌: «برادر عزيز! اي‌ سيد! من‌ از جانب‌ رئيس‌ مهربان‌ و باگذشت‌، مژدة‌ حيات‌ و نجات‌ از مرگ‌ را برايت‌ آورده‌ام‌. تنها يك‌ كلمه‌ است‌ كه‌ بايد زير آن‌ را امضاء كني‌، آنگاه‌ هر چه‌ مي‌خواهي‌ براي‌ خود و ساير همفكرانت‌ بخواه‌!».


 افسر، منتظر جواب‌ سيد نماند و دفتري‌ را كه‌ در دست‌ داشت‌ باز كرد و گفت‌: « برادر عزيز! تنها اين‌ دو كلمه‌ را بنويس‌: من‌ اشتباه‌ كردم‌، معذرت‌ مي‌خواهم‌!!».


 سيد حرفهاي‌ او را شنيد. چشمان‌ صاف‌ و پاكش‌ را گشود. تبسّم‌ با معنايي‌ بر چهره‌اش‌ ظاهر شد. با متانت‌ و آرامش‌ عجيبي‌ خطاب‌ به‌ آن‌ افسر گفت‌: «هرگز! هرگز! حاضر نيستم‌ زندگي‌ زودگذر را با دروغي‌ كه‌ براي‌ هميشه‌ باقي‌ است‌، به‌ دست‌ آورم‌».


 افسر عالي‌رتبه‌ با قيافه‌اي‌ غمگين‌ و لهجه‌اي‌ كه‌ نشاندهندة‌ تأثّر عميق‌ او بود، گفت‌: «سيد! اگر اين‌ را نپذيري‌، مرگت‌ حتمي‌ است‌!».


 سيد ـ رحمه‌ اللّه‌ ـ در جوابش‌ گفت‌: «مرگي‌ كه‌ در راه‌ خدا باشد، بزرگترين‌ افتخار است‌ و از آن‌ استقبال‌ مي‌كنم‌، اللّه‌ اكبر!».


 به‌ حقيقت‌، قدرت‌ و عزّت‌ ايمان‌ بايد اين‌ چنين‌ باشد. فرصت‌ براي‌ گفتگوي‌ آنان‌ باقي‌ نمانده‌ بود و آن‌ افسر به‌ مأمورين‌ دستور داد كه‌ حكم‌ اعدام‌ را به‌ اجرا درآورند. فوراً تخته‌ها را از زير پاي‌ سيد و برادرانش‌ بيرون‌ كشيدند و جسم‌ آنها در هوا معلّق‌ ماند. همگي‌ جمله‌اي‌ را بر زبان‌ مي‌راندند كه‌ هرگز نمي‌توانم‌ آن‌ را فراموش‌ كنم‌. تأثير اين‌ جمله‌ را در هيچ‌ موقعيّت‌ ديگري‌ اين‌ چنين‌ نديده‌ بوديم‌. همه‌ مي‌گفتند: «لا إله‌ إلا اللّه‌، محمّد رسول‌ اللّه‌».


 نحوة‌ رفتار سيد و مشاهدة‌ اين‌ صحنه‌ باعث‌ شد كه‌ ما هر دو توبه‌ كنيم‌ و به‌ سوي‌ خدا بازگرديم‌ و از شكنجة‌ افراد پاك‌ و بيگناهي‌ كه‌ مرتكب‌ شده‌ بوديم‌، پشيمان‌ و طلب‌ مغفرت‌ نماييم‌»…


**************


بدين‌ ترتيب‌، سيد لحظات‌ بسيار سخت‌ و دشواري‌ را در آخرين‌ ساعات‌ عمرش‌ گذراند. او توانست‌ برتمام‌ تجارتها و سوداگريها، فائق‌ آيد و بر حق‌ ثابت‌ بماند و مصداق‌ اين‌ آيات‌ ربّاني‌ شود:


 [ من‌ المؤمنين‌ رجال‌ صدقوا ما عاهدوا الله‌ عليه‌. فمنهم‌ من‌ قضي‌ نحبه‌ و منهم‌ من‌ ينتظر و ما بدلوا تبديلا ] … [ و إن‌ كادوا ليفتنونك‌       عن‌ الذي‌ أوحينا إليك‌ لتفتري‌ علينا غيره‌. وإذا لاتخذوك‌ خليلا.  و لولا أن‌ ثبتناك‌ لقد تركن‌ إليهم‌ شيئا قليلا، إذا لاذقناك‌ ضعف‌ الحياة‌ و ضعف‌ الممات‌. ثم‌ لا تجد لك‌ علينا نصيرا ] .


[ در ميان‌ مؤمنان‌، مرداني‌ هستند كه‌ با خدا در پيماني‌ كه‌ با او بسته‌اند، راست‌   بوده‌اند. برخي‌ پيمان‌ خود را به‌ سر برده‌اند (و شربت‌ شهادت‌ سر كشيده‌اند) و برخي‌ نيز در انتظار (آن‌) هستند. آنان‌ هيچ‌ گونه‌ تغيير و تبديلي‌ در عهد و پيمان‌ خود نداده‌اند (و كمترين‌ انحراف‌ و تزلزلي‌ در كار خود پيدا نكرده‌اند) ] … [ نزديك‌ بود آنان‌ (با نيرنگهاي‌ گوناگون‌ و نيروهاي‌ زر و زور و تزوير) تو را از آنچه‌ به‌ تو وحي‌ كرده‌ايم‌، منصرف‌ گردانند تا جز        قرآن‌ را به‌ ما نسبت‌ دهي‌، و آنگاه‌ تو را به‌ دوستي‌ گيرند، و اگر ما تو را استوار و پابرجاي‌ (بر حق‌) نمي‌داشتيم‌، دور نبود كه‌ اندكي‌ بدانان‌ گرايش‌         پيدا كني‌. (واگر چنين‌ مي‌كردي‌) در اين‌ صورت‌ عذاب‌ دنيا و آخرت‌ را         (برايت‌) چندين‌ برابر (مي‌ساختيم‌ و) به‌ تو مي‌چشانديم‌. سپس‌ در برابر ما يار  وياوري‌ نمي‌يافتي‌ ] ..


 زماني‌ كه‌ سيد و برادرانش‌ را ـ در شامگاه‌ يكشنبه‌ 28/8/1966 ـ به‌ زندان‌ «إستيناف‌» براي‌ اعدام‌ مي‌بردند، تلويزيون‌ تصويري‌ از سيد و دو برادر ديگرش‌ را به‌ وقت‌ خروج‌ از زندان‌ نظامي‌ و سوار شدن‌ به‌ ماشين‌ نشان‌ داد:


 قامتي‌ ايستاده‌، سربلند، چهره‌اي‌ نوراني‌، با گونه‌هايي‌ باز، دستان‌ خود را به‌ سوي‌ سربازان‌ و نگهبانان‌ جلوي‌ زندان‌ دراز مي‌كرد، در حالي‌ كه‌ لبخند درخشنده‌اي‌ بر لب‌ داشت‌، آنان‌ را وداع‌ مي‌گفت‌. حتّي‌ موقعي‌ كه‌ او را سوار خودروي‌ ارتشي‌ مي‌كردند، اين‌ لبخند همچنان‌ بر لبانش‌ نقش‌ بسته‌ بود و دستش‌ را به‌ علامت‌ خداحافظي‌ بلند مي‌نمود. زماني‌ كه‌ ماشين‌ سرپوشيده‌ حركت‌ كرد، سيد به‌ افرادي‌ كه‌ اطراف‌ پنجره‌هاي‌ ماشين‌ ايستاده‌ بودند، نگاه‌ مي‌كرد و آن‌ لبخند كماكان‌ باقي‌ بود.


 تصوير اين‌ حالت‌ گرفته‌ شد و اغلب‌ مطبوعات‌، تصاويرش‌ را اندكي‌ قبل‌ از مرگ‌ در حالي‌ كه‌ چهره‌اش‌ بر اثر يك‌ لبخند ملايم‌ و چشمان‌ نافذ، نوراني‌ شده‌ بود، چاپ‌ كردند.


 اين‌ لبخند دلپذير، بسيار پر معني‌ بود و بر امور زيادي‌ دلالت‌ مي‌كند. او با اين‌ كارش‌ پيامهاي‌ بسياري‌ را به‌ نسلهاي‌ آينده‌ تحويل‌ داد. لبخند رضا و خوشنودي‌، لبخند سعادت‌ و آرامش‌، لبخند اطمينان‌ و يقين‌، و بالاخره‌ لبخند ظفر و پيروزي‌ ابدي‌ …


 «… برترين‌ حالت‌ پيروزي‌، پيروزي‌ روح‌ بر مادّه‌، پيروزي‌ عقيده‌ بر درد و شكنجه‌، و بالاخره‌ پيروزي‌ ايمان‌ بر فتنه‌ و بلا و مصيبت‌ است‌…».


 آري‌! صاحب‌ «في‌ ظلال‌ القرآن‌» در راه‌ ميدان‌ اعدام‌ و چوبة‌ دار بود، در حالي‌ كه‌ به‌ لقاي‌ پرودگارش‌ شاد و خوشنود و مشتاق‌ بود، و در جهان‌ پهناور انعكاس‌ قصيدة‌ پاك‌ و معصومانه‌اش‌، همچون‌ چهچهه‌ها و هلهله‌هاي‌ زيبا و قشنگ‌ و ترانه‌هاي‌ عروسي‌ و دامادي‌ اين‌ شهيد، بر ديوارة‌ اعصار و قرون‌ برخورد كرد و در فضا پيچيد:


 أخي‌ إن‌ ذرفت‌ علي‌ الدموع‌  و بللت‌ قبري‌ بها في‌ خشوع‌


 فأوقد لهم‌ من‌ رفاتي‌ الشموع‌ و سيروا بها نحو مجد تليد


 أخي‌ إن‌ نمت‌ نلق‌ أحبابنا فروضات‌ ربي‌ أعدت‌ لنا


 و أطيارها رفرفت‌ حولنا فطوبي‌ لنا في‌ ديار الخلود


 أخي‌ ستبيد جيوش‌ الظلام‌ و يشرق‌ في‌ الكون‌ فجر جديد


 فأطلق‌ لروحك‌ أشواقها تري‌ الفجر يرمقنا من‌ بعيد


* * *


 اي‌ برادر! هرگاه‌ بر سر قبرم‌ آمدي‌ و بر من‌ اشكهايت‌ را ريختي‌


            و قبرم‌ را با اشكهاي‌ ريزانت‌، خاشعانه‌ خيس‌ كردي‌


 آنگاه‌ از خاك‌ قبرم‌، شمعهايي‌ را برايشان‌ درست‌ كن‌ و روشن‌ ساز


                        و همگي‌ با آنها به‌ سوي‌ تولّدي‌ دوباره‌ و عزّت‌ قبلي‌ خود برگرديد


 اي‌ برادر! اگر ما بميريم‌، دوستداران‌ و محبوبان‌ خود را مي‌بينيم‌


                        و باغها و روضات‌ پرودگارم‌ در بهشت‌ برايمان‌ آماده‌ گشته‌ است‌


 و پرنده‌هاي‌ خوش‌آواز در اطراف‌ ما، اين‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ بال‌ مي‌زنند


به‌به‌! خوشا به‌ حالمان‌ كه‌ در اين‌ سرزمين‌ جاويد و ابدي‌ هستيم‌


 


 اي‌ برادر! به‌ زودي‌ سپاه‌ و لشگريان‌ ظلم‌ و ستم‌ و تاريكي‌ نابود مي‌شوند


            و در جهان‌ هستي‌، فجر و سپيده‌دمي‌ جديد طلوع‌ و پرتوافكني‌ مي‌كند


 پس‌ براي‌ روح‌ خود، شور و عشق‌ و شيفتگيهايش‌ را آزاد كن‌


            آنگاه‌ همان‌ سپيده‌دم‌ را مي‌بيني‌ كه‌ از دور به‌ ما مي‌نگرد و چشمك‌ مي‌زند…


شهادت‌ سيد قطب‌، حادثه‌اي‌ بسيار دردناك‌ بود كه‌ جهان‌ اسلام‌ را لرزاند و جان‌ بسياري‌ از دعوتگران‌ و جماهير مسلمان‌ را به‌ درد آورد. بعد از اجراي‌ حكمش‌، مسلمانان‌ زيادي‌ در مشرق‌ و مغرب‌ «نماز غايب‌» برايش‌ به‌ پا داشتند و تعداد بسياري‌ از روزنامه‌هاي‌ عربي‌ و غير عربي‌، در خصوص‌ شهيد سيد قطب‌ و برادرانش‌ منتشر شدند.


 انديشة‌ حركتي‌ اسلامي‌ او بعد از شهادتش‌، مقبول‌ ربّ العالمين‌ قرار گرفت‌ و جايگاه‌ بلند و ارزشمندي‌ را نزد انديشمندان‌ و متفكّران‌ و دعوتگران‌ و دست‌اندركاران‌ اسلامي‌ يافت‌.


 بسياري‌ از نويسندگان‌ و مؤلفان‌ و شعراء و نقاد، در تعريف‌ فكر و شرح‌ حال‌ و سيرتش‌ نوشتند و سخن‌ گفتند..


 به‌ راستي‌ مردم‌ زندگي‌ مي‌كنند و مي‌ميرند، ولي‌ شهيدان‌ مي‌ميرند و زندگي‌ مي‌كنند. مردمان‌ زندگي‌ مي‌كنند تا بميرند، ولي‌ شهيدان‌ مي‌ميرند تا زندگي‌ كنند!


 سيد قطب‌ ـ رحمه‌ اللّه‌ ـ امامي‌ شهيد است‌ كه‌ استعمار حتّي‌ از جسد مردة‌ اين‌ آزاده‌ نيز مي‌ترسد و ساعت‌ چهار و بيست‌ دقيقة‌ بامداد همان‌ روز، به‌ طور پنهاني‌ در مقبرة‌ «امام‌ شافعي‌» به‌ خاك‌ مي‌سپارند!!


 او شهيدي‌ زنده‌ است‌. با بلندترين‌ معنايي‌ كه‌ شهادت‌ و زندگي‌ در بردارد.


 نزديكترين‌ معناي‌ شهيد اين‌ است‌ كه‌ در راه‌ خدا مي‌ميرد، امّا معني‌ حقيقي‌ و كاملتر و شاملترش‌ چيز ديگري‌ است‌:   [ و يتخذ منكم‌ شهداء … ] .      [ و خداوند از ميان‌ شما قربانياني‌ را برمي‌گيرد ] .


 «…اين‌ تعبير، تعبير بس‌ شگفتي‌ است‌ و داراي‌ معني‌ ژرفي‌ است‌. بيگمان‌ شهيدان‌ گزيدگانند. خداوند ايشان‌ را از ميان‌ مجاهدان‌ انتخاب‌ مي‌كند، و آنان‌ را براي‌ خود برمي‌گزيند. پس‌ در اين‌ صورت‌ شهادت‌ نه‌ مصيبت‌ و بلا است‌ و نه‌ خسارت‌ و زيان‌، بلكه‌ كسي‌ كه‌ در راه‌ خدا شهيد مي‌شود، مورد لطف‌ و مرحمت‌ پروردگار قرار گرفته‌ و قرعة‌ خوشبختي‌ آسماني‌ به‌ نام‌ او در آمده‌ است‌، و انتخاب‌ و گزيدة‌ خداوند ـ سبحان‌ ـ شده‌ است‌… اينان‌ كساني‌ هستند كـه‌ خداوند عظيم‌، ايشان‌ را خاص‌ خود فرموده‌ و شهادت‌ را نصيبشان‌ نموده‌ است‌ تا آنان‌ را براي‌ خود انتخاب‌ و به‌ خويشتن‌ نزديك‌ گرداند!


 گذشته‌ از اين‌، آنان‌ شهيدند و خداوند از آنان‌ مي‌خواهد كه‌ بر آن‌ حقّي‌ اداي‌ شهادت‌ كنند كه‌ آن‌ را براي‌ مردم‌ روانه‌ كرده‌ است‌. از آنان‌ شهادت‌ مي‌خواهد و ايشان‌ شهادت‌ را اداء مي‌نمايند. به‌ گونه‌اي‌ آن‌ را اداء مي‌كنند كه‌ در اداي‌ آن‌ نه‌ شبهه‌اي‌، و نه‌ جاي‌ رخنه‌اي‌ و نه‌ محل‌ ستيزي‌ باقي‌ مي‌ماند. شهادت‌ را با جهادشان‌ تا پاي‌ مرگ‌ در راه‌ احقاق‌ اين‌ حق‌، و استوار داشتن‌ آن‌ در دنياي‌ مردمان‌، به‌ نحو احسن‌ اداء مي‌نمايند…».


 به‌ هنگام‌ محاكمة‌ سيد در دادگاه‌، افسري‌ به‌ او نزديك‌ شد و از او پرسيد: «مگر به‌ نظر تو شهيد چه‌ كسي‌ است‌؟!».


 سيد چنين‌ جواب‌ مي‌دهد: «شهيد كسي‌ است‌ كه‌ شهادت‌ مي‌دهد به‌ اينكه‌ شريعت‌ خداوند برايش‌ دوست‌داشتني‌تر و پربهاتر از زندگي‌اش‌ است‌».


 او با شهادتش‌ به‌ زندگي‌ حقيقي‌ دست‌ يافت‌ و در نزد خداوند ـ إن‌ شاءاللّه‌ ـ روزي‌ مي‌خورد:


             [ و لا تحسبن‌ الذين‌ قتلوا في‌ سبيل‌ الله‌ أمواتا. بل‌ أحياء عند ربهم‌يرزقون‌ ] .


             [ و كساني‌ كه‌ در راه‌ خدا كشته‌ مي‌شوند، مرده‌ نپنداريد، بلكه‌ آنان‌ زنده‌اند و بديشان‌ نزد پروردگارشان‌ روزي‌ داده‌ مي‌شود ] ..


 او با شهادتش‌ انديشه‌هايش‌ را زنده‌ نگه‌ داشت‌ و براي‌ دعوتگران‌ اسلامي‌، در تمام‌ مراحل‌ نشانه‌ها و چراغهايي‌ را فراراهشان‌ قرار داد: «هر كلمه‌اي‌ كه‌ به‌ قلبهاي‌ ديگران‌ مي‌رسد و آنها را به‌ تحرّك‌ وامي‌دارد و جذب‌ يا دفع‌ مي‌كند، كلماتي‌ هستند كه‌ خون‌ از آن‌ مي‌چكد؛ زيرا قلب‌ انسان‌ زنده‌اي‌ را تغذيه‌ مي‌كند… تنها كلمات‌ زنده‌ مي‌تواند قلب‌ انسان‌ زنده‌ را تغذيه‌ كند!


 صاحبان‌ قلم‌ مي‌توانند كارهاي‌ زيادي‌ انجام‌ دهند، ولي‌ به‌ يك‌ شرط‌… اينكه‌ بميرند تا افكارشان‌ زنده‌ بماند و افكار خويش‌ را با گوشت‌ و خون‌ خويش‌ تغذيه‌ كنند. اينكه‌ تنها چيزي‌ را بگويند كه‌ حق‌ مي‌دانند و خون‌ خويش‌ را تنها فداي‌ گفتار حق‌ كنند!


 كلمات‌ و انديشه‌هاي‌ ما از ريشه‌هاي‌ خشكيده‌اي‌ برخوردارند، زماني‌ كه‌ در مسيرش‌ بميريم‌ و با خون‌ خود آن‌ را تغذيه‌ كنيم‌، آنگاه‌ زندگي‌ مي‌يابد و با زنده‌ها زندگي‌ مي‌كند…».


 «كلمات‌ و افكار ما، همچون‌ عروسكهايي‌ بي‌روح‌ از شمع‌ هستند، هر گاه‌ در راه‌ آن‌ بميريم‌، «روح‌» در آنها دميده‌ مي‌شود و زندگي‌ بر آنها واجب‌ مي‌گردد!».


 خداوند، استاد ما، اين‌ امام‌ شهيد، اين‌ متفكّر پيشوا، اين‌ دعوتگر مجاهد و پيشتاز را رحمت‌ كند و كوشش‌ و جهادش‌ را بپذيرد و ما و او را با انبياء و صدّيقين‌ و شهداء و صالحين‌ محشور فرمايد كه‌ آنان‌ چه‌ دوستان‌ خوب‌ و نيكي‌ هستند!


—————————————


سيـد قطـب و بيـداري‌ اسـلامي‌


تأليف‌: فائز ابراهيم‌ محمّد


بيداري اسلامي

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس