تربیت، اخلاق و تزکیه

باب توبه و باز گشت به سوى خداوند متعال

باب توبه و باز گشت به سوى خداوند متعال

علماء می گویندکه: توبه از هر معصیت واجب
است. اما اگر معصیت در بین بنده و خدا باشد و به حقوق آدمی ارتباط نداشته باشد سه
شرط دارد.

۱- اینکه خود را از معصیت و گناه بازدارد.

۲- اینکه از انجام دادن آن پشیمان شود.

۳- اینکه تصمیم گیرد که دوباره آن را انجام
ندهد.

اگر یکی از شروط موجود نشود، توبه اش مورد
قبول نمی افتد، اگر معصیت به حقوق انسانها تعلق داشته باشد چهار شرط دارد، علاوه
بر این شروطی که ذکر شد، اینکه از صاحب حق برائت بگیرد. اگر این حق مال و امثال آن
باشد به وی بازگرداند. اگر حد قذف و امثال 
آن باشد وی را قدرت جبران دهد، و یا از او طلب عفو کند. اگر غیبت باشد بخشش
طلبد. لازم است که از همهء گناهان توبه کند.

اگر جنانچه از یکی از گناهان توبه نمود،
توبه اش در نزد اهل حق از همان گناه درست است و بقیه بر ذمه اش می ماند.

لایل زیادی در کتاب و سنت و اجماع امت مبنی
بر وجوب توبه وجود دارد، از آن جمله:

قال الله تعالی: { وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ
جَمِیعاً أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ} النور: ٣١

و قال تعالی: {وَأَنِ اسْتَغْفِرُواْ
رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَیْهِ} هود: ٣ 

قال تعالی: {یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا
تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَهً نَّصُوحاً} التحریم: ٨

خداوند می فرماید: (و ای مؤمنان همه بدرگاه
خدا توبه کنید باشد که رستگار شود) نور
۳۱

وهم می فرماید: (آمرزش طلبید از پروردگار
خود و سپس بسویش باز گردید) هود
۳

و هم میفرماید: ( ای مسلمانان رجوع کنید
بسوی خدا بازگشتی پاک و ناب)تحریم
۸

۱۳- وعَنْ أبی هُرَیْرَهَ رضی الله عنه قال:
سمِعتُ رسول الله صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وسَلَّم یَقُول:« واللَّه إِنِّی
لأَسْتَغْفرُ الله، وَأَتُوبُ إِلیْه، فی الیَوْم، أَکثر مِنْ سَبْعِین مرَّهً
»رواه البخاری.

۱۳- از ابو هریره رضی الله عنه روایت است که
گفت:

از رسول خدا صلی الله علیه وسلم شنیدم که
فرمود: سوگند به خدا، که هر روز بیش از هفتاد بار از خدا آمرزش طلبیده و به درگاه
او توبه می کنم.

ش: در این حدیث مبارک امت محمدی صلی الله
علیه وسلم به توبه و استغفار ترغیب شده اند، زیرا پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم
با اینکه معصوم و از بهترین خلائق بوده اند با اینحال روزانه هفتاد مرتبه استغفار
و توبه می نمودند. چنانچه این استغفار در واقع از گناه نبوده بلکه اعتقاد راسخ
آنحضرت است که خود را در عبودیت در برابر خداوند متعال قاصر می داند، و هم این
استغفار از آن است که ایشان لحظاتی را بواسطهء اشتغال به امور خویش از ذکر مداوم
شان می مانده اند.

۱۴- وعن الأَغَرِّ بْن یَسار المُزنِیِّ رضی
الله عنه قال: قال رسول الله صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وسَلَّم:« یا أَیُّها النَّاس
تُوبُوا إِلى اللَّهِ واسْتغْفرُوهُ فإِنی أَتوبُ فی الیَوْمِ مائه مَرَّه »رواه
مسلم.

۱۴- از اغر بن یسار مزنی رضی الله عنه روایت
است که گفت:

آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمود: ای مردم
از خدا آمرزش طلبیده، و به درگاه او توبه کنید، زیرا من در هر روز صد بار توبه می
کنم.

۱۵- وعنْ أبی حَمْزَهَ أَنَس بن مَالِکٍ
الأَنْصَارِیِّ خَادِمِ رسول الله صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وسَلَّم، رضی الله عنه
قال: قال رسول الله صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وسَلَّم:للَّهُ أَفْرحُ بتْوبهِ عَبْدِهِ
مِنْ أَحَدِکُمْ سقطَ عَلَى بعِیرِهِ وقد أَضلَّهُ فی أَرضٍ فَلاهٍمتفقٌ علیه.

 

وفی روایه لمُسْلم:« للَّهُ أَشدُّ فرحاً
بِتَوْبهِ عَبْدِهِ حِین یتُوبُ إِلْیهِ مِنْ أَحَدِکُمْ کان عَلَى راحِلَتِهِ
بِأَرْضٍ فلاهٍ ، فانْفلتتْ مِنْهُ وعلَیْها طعامُهُ وشرَابُهُ فأَیِسَ مِنْهَا،
فأَتَى شَجَرهً فاضْطَجَعَ فی ظِلِّهَا، وقد أَیِسَ مِنْ رَاحِلتِه، فَبَیْنما هوَ
کَذَلِکَ إِذْ هُوَ بِها قَائِمه عِنْدَه، فَأَخذ بِخطامِهَا ثُمَّ قَالَ مِنْ
شِدَّهِ الفَرح: اللَّهُمَّ أَنت عبْدِی وأَنا ربُّکَ، أَخْطَأَ مِنْ شِدَّهِ
الفرح ».

۱۵- از ابوحمزه انس بن مالک رضی الله عنه
روایت است که گفت:آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمود: به تحقیق که خداوند شادتر می
شود به توبهء بندهء خود، از یکی از شما که شتر گم شده اش را در بیابان بیابد.

در روایت دیگر آمده: همانا خداوند شادتر می
شود به توبهء بنده اش هنگامی که به درگاه او توبه می کند، از یکی از شما که در
بیابان بر شترش سوار بوده، ناگهان شترش از نزدش فرار کرده، در حالیکه طعام و آبش
بر بالای شتر باشد و چون از رسیدن به شترش مأیوس و نا امید شده آمده و در سایهء
درختی غلطیده است. در این هنگام ناگهان 
متوجه می شود که شترش در کنارش ایستاده است، و او زمامش را بدست می گیرد و
از نهایت شادمانی میگوید: خدایا تو بندهء منی و من خدای تو ام! و از نهایت شادمانی
“الفاظ را اشتباه تلفظ می کند”

ش: از این حدیث استفاده می شود چنین سخنی را
که انسان در چنین حالات می گوید عفو است و این ضرب المثل برای بهتر فهماندن مطلب و
هدایت است بر اینکه انسان همواره نفس خویش را محاسبه نماید.

۱۶- وعن أبی مُوسى عَبْدِ اللَّهِ بنِ
قَیْسٍ الأَشْعَرِی، رضِی الله عنه، عن النَّبِیَّ صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وسَلَّم
قال:« إِن الله تعالى یبْسُطُ یدهُ بِاللَّیْلِ لیتُوب مُسیءُ النَّهَارِ
وَیبْسُطُ یَدهُ بالنَّهَارِ لیَتُوبَ مُسِیءُ اللَّیْلِ حتَّى تَطْلُعَ الشَّمْسُ
مِن مغْرِبِها »رواه مسلم.

۱۶- از ابو موسی اشعری رضی الله عنه روایت
است که:

آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمود: خداوند ید
(دست) خویش را به شب می گستراند تا توبهء کسی را که در روزگناه نموده قبول نماید و
ید خویش را به روز می گستراند تا توبهء گنهکار شب را بپذیرد، تا آفتاب از مغرب
طلوع کند.

ش: این حدیث بعنوان مثلی آمده که قبول توبه
و استمرار لطف و رحمت خدا از آن متجلی می شود، و آن تنزل است از مقتضای غنی قوی
قاهر، به مقتضای لطیف رؤوف آمرزنده.

۱۷- وعَنْ أبی هُریْرهَ رضی الله عنه قال:
قال رسول الله صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وسَلَّم:« مَنْ تاب قَبْلَ أَنْ تطلُعَ
الشَّمْسُ مِنْ مغْرِبِهَا تَابَ الله علَیْه »رواه مسلم.

۱۷- از ابی هریره رضی الله عنه روایت است
که:

آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمود: آن کس که
پیش از طلوع نمودن آفتاب از مغرب توبه کند خداوند توبه اش را می پذیرد.

۱۸- وعَنْ أبی عَبْدِ الرَّحْمن عَبْدِ
اللَّهِ بن عُمرَ بن الخطَّاب رضی الله عنهما عن النَّبیِّ صَلّى اللهُ عَلَیْهِ
وسَلَّم قال:«إِنَّ الله عزَّ وجَلَّ یقْبَلُ توْبه العبْدِ مَالَم یُغرْغرِ»رواه
الترمذی وقال: حدیث حسن.

۱۸- از ابو عبد الرحمن عبد الله بن عمر رضی
الله عنهما روایت است که:

پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: خداوند
عزوجل توبهء بنده را می پذیرد تا لحظه ای که روح به حلقومش نرسد.

ش: ابن عباس رضی الله عنهما این سخن را چنین
تفسیر کرده است که: هنگامیکه آن شخص فرشتهء مرگ را می بیند، اما عالم دیگری گفته
که مقصود تیقن به مرگ است. چون دیدار و مشاهدهء فرشتهء مرگ نبوده و لزومی ندارد
خداوند می فرماید: {وَلَیْسَتِ التَّوْبَهُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئَاتِ
حَتَّى إِذَا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ إِنِّی تُبْتُ الآنَ }النساء۱۸

۱۹-: حدیث حسن صحیح.

۱۹- از زر بن حبیش رضی الله عنه روایت است
که گفت:

نزد صفوان ابن عسال رضی الله عنه آمدم در
موضوع مسح بر روی کفش بپرسم وی گفت: ای زر چه چیزی ترا آورد؟

گفتم: به طلب علم آمدم.

گفت: فرشتگان بالهای خود را برای طالب علم
می گسترانند، از بسکه از درخواست و طلب وی راضی می باشند.

گفتم: مسئلهء مسح بر کفش بعد از رفع ضرورت
(بول و براز) بر دلم گذشت، در حالیکه یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وسلم بودی
و آمدم بپرسم آیا در این مورد از آنحضرت صلی الله علیه وسلم چیزی شنیده ای؟

گفت: بلی. آنحضرت صلی الله علیه وسلم امر می
نمودند که هرگاه در سفر باشیم برای سه شبانه روز کفشهای (موزه ها) مان را بیرون
نیاوریم مگر اینکه جنب شویم، لیکن غائط و بول و خواب، و روی آنها را مسح کنیم.

گفتم: آیا از وی در مورد دوستی چیزی شنیده
ای؟

گفت: بلی. ما با پیامبر صلی الله علیه وسلم
در سفر بودیم که ناگهان اعرابیی با صدای بسیار بلند صدا زد، ای محمد، پیامبر صلی
الله علیه وسلم با صدای بلند مثل او گفتند: بلی. گفتم: وای بر تو، آهسته داد زن،
آیا نمی دانی که تو در کنار پیامبر صلی الله علیه وسلم قرار داری و از صدا بلند
کردن منع شده ای؟ گفت: آهسته صدا نمی زنم.

اعرابی گفت: کسی قومی را دوست می دارد در
حالیکه هنوز به آنها نپیوسته است؟

آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمود: هر شخص
روز قیامت با کسی دمخور و محشور می شود که او را دوست می دارد.

همین گونه صحبت نمود، تا از دروازه ای صحبت
کرد که به سمت مغرب وجود دارد و گذشتن از پهنای آن و در روایتی سواره پهنای آن را
در چهل یا هفتاد سال طی می کند.

 

سفیان یکی از روایت کنندگان حدیث می گوید:
این دروازه به طرف شام قرار دارد، در روز آفرینش آسمان و زمین آن را نیز آفریده
است تا لحظه ای که آفتاب از آن طلوع نماید.

۲۰- از ابو سعید سعد بن مالک بن سنان الخدری
رضی الله عنه مروی است که:

پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: در
زمانهای پیش از شما مردی بود که ۹۹ نفر را کشته بود. از مردم پرسید که داناترین
شان کیست؟ وی را به راهبی رهنمائی کردند، نزد راهب آمده اعتراف نمود که او ۹۹ نفر
را کشته، آیا توبهء برای او وجود دارد؟ راهب گفت: نه! آن شخص راهب را هم کشت و صد
نفر را تکمیل کرد. آنگاه از عالمترین مردم پرسید او را به عالمی راهنمائی کردند.
نزد عالم آمده، اعتراف کرد که ۱۰۰ نفر را کشته است، آیا راهی برای توبه اش وجود
دارد؟

عالم گفت بلی. چه کسی می تواند که بین او و
بین توبه مانع شود؟  برو به سرزمین فلان و
فلان در آنجا مردمی هستند که خدا را می پرستند، تو هم با آن مردم عبادت کن و به
سرزمین خویش میا، زیرا این سرزمین جای بدی است، آن مرد رفت و در نیمهء راه مرگش
فرا رسید. فرشتگان رحمت و عذاب بر سرش اختلاف کردند. ملائکهء رحمت گفتند: این شخص
توبه نموده و از دل بسوی خدا روی آورده است. و ملائکهء عذاب گفتند که هرگز او کار
خوبی انجام نداده. فرشته ای بصورت آدمی از راه در رسید، و او را حکم در میان خویش
قرار دادند، وی گفت: هر دو زمین را اندازه بگیرید به هر کدام که نزدیکتر بود از
آنش بحساب آورید، آنها هم هر دو زمین را اندازه گرفتند دیدند به سرزمین
مطلوبش  که قصد آن را داشته نزدیکترین است
و ملائکهء رحمت روحش را قبض کردند. متفقٌ علیه.

در روایتی در حدیث صحیح آمده: که وجبی به ده
نکوکاران نزدیکتر بود. از این رو از جملهء مردم آن بحساب رفت.

در روایتی در صحیح آمده: خداوند به این
سرزمین گفت که دور شو و بدیگری گفت که نزدیک شو و گفت بین آن را اندازه بگیرید.
چون آنها اندازه گرفتند یک وجب به این قریه نزدیکتر بود، پس خداوند گناهانش را
آمرزیده او را مورد رحمت خویش قرار داد.

در روایتی آمده که وی سینهء خود را به طرف
آن سرزمین گردانید.

ش: در این حدیث اشاره بر این رفته که برای
انسان ضروری است تا از گناهی که کرده توبه نماید هرچند که کبیره باشد، و از رحمت
الهی مأیوس نباشد. زیرا خداوند پذیرندهء توبه و مهربان است، و هرچند گناهان زیاد و
بزرگ باشد در مقابل پذیرش توبه از سوی باریتعالی کوچک شمرده می شود فرمودهء
خداوندی است “ان ربک واسع المغفره” و هم فضیلت علم بر عبادت توأم با جهل
از آن دانسته می شود و اشاره است بر اینکه برای شخص توبه کننده لازم است از حالاتی
که در هنگام معصیت بدان خوی گرفته دوری جوید.

۲۱- از ابی عبد الله بن کعب بن مالک رضی
الله عنه روایت است که گفت:

از پدرم رضی الله عنه شنیدم که در بارهء
بازماندن خویش از سفر با پیامبر صلی الله علیه وسلم در غزوهء تبوک صحبت می نمود.
کعب گفت: در هیچ غزوهء از پیامبر صلی الله علیه وسلم باز نماندم بجز غزوهء تبوک و
هم در غزوهء بدر تخلف نمودم و هیچکس از کسانی که از آن غزوه بازماندند مورد عتاب
قرار نگرفتند. چون پیامبر صلی الله علیه وسلم و مسلمانها برای به غنیمت گرفتن
قافلهء قریش خارج شدند، خداوند بدون وعده و میعاد آنان را با دشمنان شان روبرو
ساخت. و من با پیامبر صلی الله علیه وسلم در شب عقبه لحظه ای که بر اسلام با هم
عهد و پیمان بستیم حضور یافتم و دوست ندارم که در برابر آنها به بدر حضور یابم
هرچند بدر بیش از آن در میان مردم ورد زبان است. داستان بازماندنم از پیامبر صلی
الله علیه وسلم چنین بود که در هیچ فرصتی از آن وقت قویتر و توانمندتر نبودم. قبل
از آن هرگز دو بارکش تهیه نکرده بودم که در این غزوه این کار را انجام دادم، و هر
غزوهء را که پیامبر صلی الله علیه وسلم انجام می داد بنام دیگری، آن را پوشیده می
داشت تا اینکه این غزوه فرا رسید و پیامبر صلی الله علیه وسلم این غزوه را در گرمی
سختی انجام داده و از راهی خشک و طولانی و کم آب به استقبال سفری دور و دراز
شتافتند، و با دشمنی زیاد روبرو گردیدند و قبلاً مسلمین را در جریان گذاشتند و
مسیر سفرشان را معین کردند تا برای سفرشان آمادگی کامل داشته باشند.

تعداد مسلمانانی که در این سفر همرکاب
آنحضرت صلی الله علیه وسلم بودند از شماره بیرون بود. کعب گفت: عدّهء کمی که
خواستند از این غزوه غایب باشند تصور می کردند، که در میان این عدهء زیاد پنهان
خواهند ماند تا مادامیکه از طرف خداوند در این مورد وحی نازل نشود. در زمانی
پیامبر صلی الله علیه وسلم عازم این غزوه شدند که میوه ها و سایهء درختان بی نهایت
نیکو می نمود، و من هم بدان سخت تمایل داشتم، پیامبر صلی الله علیه وسلم و مسلمین
خود را مجهز و آمادهء کارزار ساختند، من هم صبح برآمدم تا خویشتن را با پیامبر صلی
الله علیه وسلم مجهز نمایم، همینطور برمی گشتم و کاری را انجام نمی دادم. با خود
می گفتم، من می توانم هر وقت که خواسته باشم این کار را انجام دهم، همینطور درنگ
می کردم، امروز و فردا می کردم، تا اینکه مردم کارشان را به اتمام رساندند، پیامبر
صلی الله علیه وسلم روانه گردیدند درحالیکه من ساز وبرگ خود را آماده نساخته بودم.

باز هم صبح برآمدم و بازگشتم در حالیکه کاری
انجام نداده بودم، همینطور درنگ می کردم تا اینکه آنها بشتافتند، و برای جهاد و
حضور در غزوه از من سبقت گرفتند، خواستم کوچ کنم و خود را به ایشان برسانم، کاش
این کار را می کردم، ولی وای که این کار برایم مقدور نشد. و چون بعد از برآمدن
پیامبر صلی الله علیه وسلم در میان مردم ظاهر می شدم، احساس غم و اندوه برایم دست
می داد. زیرا من برای خویش نمونه و الگویی 
را نمی دیدم جز کسی که در نفاق غوطه می زد و یا ضعفایی که خداوند آنها را
معذور داشته بود. پیامبر صلی الله علیه وسلم مرا یاد نکرد تا اینکه به تبوک رسید،
و در آنجا در میان گروه پرسیدند، که کعب بن مالک چه کرد؟ مردی از بنی سلمه گفت: یا
رسول الله دو عبا و نظر به راست و چپش وی را از همراهی با شما بازداشت. معاذ بن
جبل رضی الله عنه برایش گفت: چیز زشتی گفتی، بخدا سوگند ای رسول خدا صلی الله علیه
وسلم جز خوبی چیزی دیگر در مورد وی سراغ نداریم. پیامبر صلی الله علیه وسلم سکوت
نمودند، در این اثنا مرد سفیدپوشی از دور نمودار شد که پیوسته آب نما بود. پیامبر
صلی الله علیه وسلم فرمودند ممکن است ابا خیثمه باشد همان بود که ابا خیثمه انصاری
رضی الله عنه رسید و او کسی بود که پیمانهء خرمایی در راه خدا صدقه کرده بود، و
منافقین در این مورد او را طعن زده بودند. کعب گفت: چون به من خبر رسید که آنحضرت
صلی الله علیه وسلم از تبوک بازگشته، و به جانب مدینه تشریف می آورند نهایت غمگین
گشته و به فکر دروغبافی شدم و با خود می گفتم: چگونه فردا از مؤاخذهء رسول خدا صلی
الله علیه وسلم خود را  نجات دهم؟ و از
دانایان خانواده ام یاری و مدد می جستم.

چون به من گفته شد که آنحضرت صلی الله علیه
وسلم عنقریب تشریف می آورند باطل از من دور شده و دانستم که به هیچ وجه از نزد
پیامبر صلی الله علیه وسلم نجات نمی یابم، تصمیم گرفتم که به او راست بگویم.
پیامبر صلی الله علیه وسلم تشریف آوردند، عادت مبارک چنان بود که چون از سفری باز
می گشت از مسجد آغاز نموده دو رکعت نماز می گزارد و سپس برای دیدار با مردم می
نشست.

چون ایشان این کار را نمودند، بازماندگان و
تخلف کنندگان که هشتاد و چند نفر بودند، خدمت شان حضور یافته معذرت خواسته و سوگند
می خوردند. پیامبر صلی الله علیه وسلم ظاهر امر شان را قبول نموده با ایشان بیعت،
و مبایعه بعمل آورده، وبرای شان آمرزش طلب می کردند، واسرار نهان شان را به خداوند
متعال وا می گذاشتند. تا اینکه من آمدم و چون سلام کردم آنحضرت صلی الله علیه وسلم
خندهء خشم آلودی نموده فرمودند: بیا، من هم آمدم و در برابر شان نشستم، پرسیدند چه
چیز سبب شد که تخلف نمائی؟ آیا سواری خویش را خریداری نکردی؟

گفتم: ای رسول خدا صلی الله علیه وسلم من می
دانم که اگر در مقابل غیر شما از مردم روی زمین قرار می داشتم با فصاحتی که دارم
می توانستم با عذر از قهرش نجات یابم، ولی بخدا اگر امروز برای شما دروغی بگویم تا
از من راضی شوید زود است که خداوند شما را بر من خشمگین سازد، واگر برای شما سخن
راست بگویم که شما را بر من خشمگین سازد همانا امیدوارم که عاقبت نیک را از سوی
خداوند دریابم. بخدا قسم عذری نداشتم، بخدا هرگز چنین قوی و توانمند نبودم، چنانچه
این لحظه که از شما تخلف کردم، کعب گفت: پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود:

مرا اما این راست گفت، برخیز تا خداوند در
بارهء تو حکم کند عدهء از مردان بنی سلمه برخاستند مرا دنبال کردند و گفتند: سوگند
بخدا در گذشته ندیدیم که مرتکب گناهی شده باشی، تو عاجز شدی که مانند تخلف کنندگان
عذری بحضور پیامبر صلی الله علیه وسلم بیاوری، فقط کافی بود که استغفار رسول الله
صلی الله علیه وسلم  سبب محو گناهت شود،
بخدا سوگند، سخت ملامتم کردند، و کار بجایی کشید که نزدیک بود بحضور رسول صلی الله
علیه وسلم برگشته خود را دروغ گو سازم. سپس برای شان گفتم که آیا کسی دیگری هم
مانند من راست گفته است؟ گفتند بلی دو نفر هم مانند تو راست گفته اند، و پیامبر
صلی الله علیه وسلم سخنی را که بتو گفت برای آنها نیز فرمود. گفتم آنان کیانند؟
گفتند: آن دو مراره بن ربیع العمری و هلال ابن امیه واقفی اند. کعب گفت: برای من
نام دو نفر صالحی را تذکر دادند که در بدر حضور یافته بودند و می شد با آنها
اقتداء کرد و آنها را اسوه قرار داد پس از آن روانه شدم و پیامبر صلی الله علیه
وسلم مردم را از صحبت کردن با ما منع کردند و مردم هم از ما دوری اختیار نمودند،
یا به عبارتی  گفت که روش مردم هم در برابر
ما تغییر یافت، و کار بجایی کشید که زمین در نظرم زشت جلوه می نمود، و زمین زمینی
نبود که من قبلاً آنرا می شناختم، پنجاه شب بدین ترتیب گذشت، رفقایم تواضع نموده
در خانه های خویش نشستند و در حالت گریه این مدت را بسر بردند، ولی من از آنها
جوانتر و چالاکتربودم از خانه می برآمدم و در مسجد با مسلمانها نماز می خواندم و
در بازارها گشت وگذار می کردم، در حالیکه کسی با من صحبت نمی کرد و خدمت پیامبر
صلی الله علیه وسلم می رسیدم در فرصتی که بعد از نماز می نشستند بر ایشان سلام می
کردم، و با خود می گفتم که آیا لبهای پیامبر صلی الله علیه وسلم بجواب سلام حرکت
خواهد نمود یا خیر؟ سپس در نزدیک شان نماز خوانده و دزدیده بایشان می نگریستم چون
به نماز مشغول می شدم، بسویم نظر می کردند و چون من متوجه شان می شدم روی خود را
می گردانیدند، وقتی ادامهء این کار از طرف مسلمین سخت تمام شد واین مدت هم طولانی
گردید، رفتم و از دیوار باغ ابوقتاده که پسر عمم و از دوست ترین مردم در نزدم بود،
بالا شده و بر وی سلام کردم، بخدا قسم که جواب سلامم را نداد. به او گفتم: ای
ابوقتاده ترا بخدا سوگند آیا می دانی که من خدا و رسولش صلی الله علیه وسلم را
دوست می دارم؟ باز هم سکوت کرد، سخنم را تکرار کردم و سوگندش دادم، ولی باز هم
سکوت نمود، باز سوگندش دادم، وی گفت که خدا و رسولش دانا تر است. اشک از چشمانم
سرازیر شد بازگشتم و از دیوار گذشتم در لحظاتی که در بازار شهر گشت می زدم دهقانی
از دهقانهای شام را دیدم. از آنهائیکه مواد غذایی آورده در شهر می فرختند، می گفت
که کی کعب بن مالک را برایم نشان می دهد؟ ناگاه مردم بسویم اشاره نموده مرا به او
نشان دادند آن شخص نزدم آمده، نامهء پادشاه 
غسان را برایم داد، چون من سواد داشتم نامه اش را خواندم که در آن نوشته
بود:

اما بعد اطلاع یافتم که دوستت بر تو ستم روا
داشته و خداوند ترا به سرزمین خواری و زبونی نگذاشته بما بپیوند تا با تو مواسات و
همدردی کنیم، بعد از خواندن گفتم این کار هم از جملهء ابتلاءات است نامه را در
تنور انداختم و سوزانیدم تا اینکه چهل روز از پنجاه روز گذشت، مدتی وحی نیامد،
فرستادهء رسول خدا صلی الله علیه وسلم 
نزدم آمده و گفت که رسول الله صلی الله علیه وسلم بتو فرمان داده است تا از
همسرت دوری اختیار کنی. گفتم: طلاقش دهم یا کار دگری کنم؟ او گفت: نه از او دوری
کن و با او نزدیک مشو، و به دو رفیقم نیز چنین دستور داده شد، به همسرم گفتم: به
خانواده ات بپیوند و نزدشان باش، تا خداوند در این مورد حکمی نماید. سپس همسر هلال
بن امیه نزد رسول الله صلی الله علیه وسلم 
آمده گفت: یا رسول الله هلال بن امیه مرد سالخورده ایست و خادمی هم ندارد،
آیا مانعی ندارد تا خدمتش را انجام دهم؟ فرمودند: نه، ولی بتو نزدیک نشود.گفت: به
خدا سوگند او اصلاً حرکت و تمایلی به چیزی ندارد، سوگند بخدا از لحظه ای که این
کار شده تا حال می گرید، بعضی از فامیلهایم گفتند: چه می شد که تو هم در مورد زنت
از پیامبر صلی الله علیه وسلم اجازه می گرفتی؟ گفتم: در مورد وی از پیامبر صلی
الله علیه وسلم اجازت نمی گیرم چون نمی دانم که پیامبر صلی الله علیه وسلم چه
خواهد گفت، هرگاه از وی اجازت طلبم در حالیکه مرد جوانی ام!! بدین ترتیب ده شب
دیگر صبر کردم تا که پنجاه شب از روزی که از صحبت با ما ممانعت شده بود گذشت. نماز
صبح را در این روز در پشت یکی از بامها خواندم. نشسته بودم بر آن حالتی که خداوند
از ما صحبت نمود، که وجودم بر من گران آمده و زمین با وسعتی که دارد بر من تنگی
نمود. منادیی را شنیدم که بر کوه سلع برآمده و با صدای بلند می گفت: مژده باد
برایت ای کعب بن مالک! من در حال بسجده افتادم و دانستم که گشایش و روشنی ای حاصل
شده است. رسول الله صلی الله علیه وسلم بعد از نماز مردم را با خبر ساختند، که
خداوند توبهء ما را پذیرفته است، و مردم برای مژده دادن ما از مسجد خارج شدند، عده
ای از بشارت دهندگان بطرف دو رفیقم رفتند و مردی اسب سوار بسرعت بسویم روان شد
(زبیر بن عوام رضی الله عنه) ولی مردی از قبیلهء اسلم (حمزه بن عمر الاسلمی رضی
الله عنه) کوشید و در برابرم بر کوه بالا شده و مرا مژده داد، صدای او از اسب
تیزتر بود، چون این شخص مژده دهنده نزدم آمد در مقابل مژده اش هر دو لباسم را
کشیده وی را پوشاندم قسم بخدا در آن لحظه چیزی بجز از آن دو جامه نداشتم و دو
جامهء دیگر را بعاریت گرفته پوشیدم، و به قصد دیدار پیامبر صلی الله علیه و
سلم  برآمدم، مردم گروه گروه از من استقبال
کردند و به من بواسطهء  قبول توبه ام
مبارکبادی  داده می گفتند: گوارا باد قبول
توبه از سوی خداوند بر تو، تا به مسجد رسیدم که رسول الله صلی الله علیه وسلم را
دیدم، نشسته و مردم در گرداگرد شان قرار دارند، طلحه بن عبیدالله رضی الله عنه
بسرعت دویده با من مصافحه کرده و به من مبارک باد گفت، به خدا هیچیک از مهاجرین
بجز او از جایش بلند نشد و کعب این کار طلحه رضی الله عنه را فراموش نمی نمود. کعب
می گوید: چون بر پیامبر صلی الله علیه وسلم سلام کردم در حالیکه چهرهء مبارک از
شادی می درخشید فرمود: شادباش به بهترین روز از روزی که از مادر زاده شده ای، پس
گفتم آیا حکم از نزد شما است یا رسول الله یا از سوی خداوند جل جلا له؟ فرمودند: حکم
از سوی خدای عزوجل است و چون پیامبر اسلام صلی الله علیه وسلم شاد می شدند، چهرهء
شان می درخشید گمان می کردی پارهء ماهیست و همهء ما از این امر آگاه بودیم، وقتی
در برابر شان نشستم گفت: یا رسول الله صلی الله علیه وسلم برای اینکه توبه ام کامل
شود لازم می بینم که همهء مالم را برای خدا و رسولش صلی الله علیه وسلم صدقه دهم.
رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: 
قسمتی را نگهدار برایت بهتر است. پس گفتم: حصه ام را که در خیبر دارم
نگهمیدارم و گفتم یا رسول الله صلی الله علیه وسلم خداوند مرا بواسطهء راست گفتن
نجات داد و از جملهء کمال توبه ام این است که تا زنده ام جز راست نگویم، بخدا از
لحظه ای که این سخن را به پیامبر صلی الله علیه وسلم یاد کردم هیچکس را ندیدم و
نمی شناسم که خداوند بواسطهء راست گفتن مثل من وی را مورد انعام و مرحمت خویش قرار
داده باشد، و بخدا سوگند از لحظه ای که این سخن را به پیامبر صلی الله علیه وسلم
یاد کردم تا امروز عمداً حتی یک دروغ هم نگفتم و از خداوند می خواهم که مرا در
آینده هم حفظ فرماید. همان بود که خداوند نازل فرمود:

خداوند پیامبر و اصحابش از مهاجر و انصار را
بخشید، همان کسانی که در موقع سختی از وی پیروی کردند (تا رسید به) همانا خداوند
بر آنها رحیم و مهربان است، و نیز سه تن را که تخلف ورزیدند تا اینکه زمین با همهء
فراخی بر آنها تنگ شد، (تا رسید به ) ای مؤمنان از خدا بترسید و قرین
راستگویان  باشید. توبه:
۱۱۷ –۱۱۹

کعب گفت: هیچ نعمت از نعمتهایی که خداوند
بعد از هدایتم به اسلام ارزانی فرمود در نظرم بالاتر از راست گفتن من به رسول الله
صلی الله علیه وسلم  نیست، و اینکه به
ایشان دروغ نگفتم تا مانند دروغگویان هلاک شوم، خداوند در هنگام نزول وحی بدترین
گفتار را در مورد آنها گفته است، خداوند فرموده است:

چون بسوی آنها بازگردید قسم های مؤکد بخدا
برای شما یاد کنند تا از تخلف آنها چشم پوشی کنید و از آنها اعراض کنید، پس اعراض
کنید از ایشان که آنها مردمی پلید اند و جایگاه شان دوزخ است در مقابل آنچه کسب
کرده اند، سوگند می خورند برای شما، تا از آنها راضی شوید، و اگر شما از آنها راضی
شوید، همانا خداوند از گروه فاسق راضی نمی شود. توبه:
۹۵،۹۶

کعب گفت که کار ما سه نفر از آن مردمی که
پیامبر صلی الله علیه وسلم عذر شان را بعد از سوگند شان پذیرفت و با آنان بیعت
نموده و بر ایشان آمرزش خواست جدا قرار داده شد. پیامبر صلی الله علیه وسلم موضوع
ما را بتأخیر انداخت  تا اینکه  خداوند در این مورد حکم خویش را نازل فرمود.

خداوند (بر آن سه نفری که تخلف ورزیدند)
مفهوم آنچه که گفته شده از اینکه ما تخلف نمودیم این نیست که ما از غزوه تخلف
نموده باشیم، بلکه مفهومش اینست که پیامبر صلی الله علیه وسلم ما را یکسو گذاشت و
کار ما را از کار کسانی که برایش عذر نموده سوگند خوردند پذیرفت، جدا قرار داد.

در روایتی آمده که: پیامبر صلی الله علیه
وسلم در غزوهء تبوک روز پنجشنبه بیرون شدند و دوست داشتند که روز پنجشنبه بیرون
شوند. و در روایت دیگر چنین آمده است: از سفرها جز در نیمهء روز تشریف  نمی آوردند و چون تشریف  می آوردند به مسجد شروع نموده در آن دو رکعت
نماز گزارده و سپس در آن می نشستند.

ش: زهری اشتباه نموده مراره بن ربیع هلالی و
هلال بن امیه واقفی را از اهل بدر شمرده، در حالیکه چنانچه ابن قیم جوزی اشاره کرده
هر دو از اهل بدر نبودند.

علماء از این حدیث  احکام زیادی را استنباط کرده اند.

از جمله روا بودن سوگند خودن بدون اینکه این
امر از شخص درخواست گردد، پوشاندن هدف هرگاه ضرورتی ایجاب نماید، افسوس خوردن بر
امر خیری که وقتش سپری شده، و آرزو بردن آنچه 
بر آن افسوس می خورد، رد کردن غیبت و ترک اهل بدعت، و مستحب بودن نماز
گزاردن آنکه از سفر می آید و در آمدن او به مسجد در آغاز قدوم، و حکم بر حسب ظاهر،
و قبول معذرت ها، و فضیلت راستی،  و
برگزیدن محبت خدا و رسولش بر محبت نزدیکان، و مستحب بودن مژده دادن در هنگام رفع
مشکل  و تجدید نعمت، و مصافحه با آنکه تازه
وارد می شود و برخاستن برایش و مستحب بودن سجدهء شکر.

۲۲- از ابونجید عمران بن حصین خزاعی رضی
الله عنهما روایت است که:

زنی از جهینه که از زنا حامله گشته بود، نزد
رسول الله صلی الله علیه وسلم آمده و گفت: یا رسول الله صلی الله علیه وسلم  جرمی را مرتکب شدم حکم آن را بر من جاری کن.
پیامبر صلی الله علیه وسلم ولی او را خواسته فرمود تا به او نیکی کند، و چون وی
حملش را وضع نماید، او را به حضورشان بیاورد. آن شخص هم این کار را نمود پیامبر
صلی الله علیه وسلم دستور دادند تا لباسهایش را محکم بستند و باز امر نمودند که
رجم شود و سپس بر وی نماز گزاردند.

حضرت عمر رضی الله عنه گفت: یا رسول الله
صلی الله علیه وسلم  بر زنی که زنا کرد
نماز می گزاری؟ آنحضرت صلی الله علیه وسلم فرمود: همانا این زن توبه ای کرده که
اگر میان هفتاد نفر از مردم مدینه قسمت کرده شود برای همه گنجایش دارد. آیا بهتر
از این یافته ای که جانش را در راه خدا فدا کرد؟ رواه مسلم.

ش: این حدیث دال بر این می باشد که رجم به
امر و در حضور پیامبر صلی الله علیه وسلم صورت پذیرفت بدون اینکه آنحضرت صلی الله
علیه وسلم شخصاً بدان تعریض نمایند. امام شافعی و موافقین وی بر این استدلال اند
که در وقت رجم حضور امام ضروری نبوده و شهودی 
که شهادت داده اند هم ضرور نیست که حتماً در رجم حاضر باشند.

اما امام ابو حنیفه و امام احمد بر این
عقیده اند که امام خودش حاضر می شود و به رجم ابتداء می نماید. البته هرگاه
محکومیت به اقرار خود شخص ثابت گردد.

در نسائی آمده که شخص پیامبر صلی الله علیه
وسلم در رجم (غامدیه) حاضر شده و به رجم شروع نمودند، و لذا حضور شهود نیز لازم
بوده بر اینکه باید آنان شروع و ابتداء بر رجم کنند.

و از این حدیث نیز ثابت می گردد که بر کسی که
رجم می گردد، باید امام با اشخاص فاضل و عالم نماز گزارند به گونه ای که بر دیگر
مردم نماز گزاده می شود. (مترجم).

۲۳- وَعَنِ ابْنِ عَبَّاس وأنس بن مالک
رَضِی الله عنْهُم أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلّى اللهُ عَلَیْهِ وسَلَّم قال:« لَوْ
أَنَّ لابْنِ آدَمَ وَادِیاً مِنْ ذَهَبِ أَحَبَّ أَنْ یَکُونَ لَهُ وادِیان،
وَلَنْ یَمْلأَ فَاهُ إِلاَّ التُّرَاب، وَیَتُوب اللَّهُ عَلَى مَنْ تَابَ
»مُتَّفَقٌ عَلیْه.

۲۳- از ابن عباس رضی الله عنهما روایت است
که:

رسول الله صلی الله علیه وسلم  فرمود: هرگاه فرزند آدم وادی از طلا داشه باشد
دوست می دارد که دو وادی داشته باشد، و دهان فرزند آدم را جز خاک چیز دیگری هرگز
پر نمی تواند کرد. و خداوند می پذیرد توبهء هر کس را که بخواهد.

۲۴- از ابو هریره رضی الله عنه روایت است
که:

رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود: خداوند
می خندد بحال دو مردی که یکی دیگری را می کشد و هردو به بهشت داخل می گردند، یکی
شان در راه خدا جهاد می کند و شهید می شود و خدا توبهء قاتل را می پذیرد که او هم
مسلمان می شود و در راه خدا شهید می گردد.

منبع: اعجاز علمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

دکمه بازگشت به بالا