معماری
خانه ---> زندگی نامه ---> یادی از علامه ملا عبدالکریم مدرس فقیه، محقق، مترجم و شاعر نامدار کرد
ملا عبدالکریم مدرس
ملا عبدالکریم مدرس

یادی از علامه ملا عبدالکریم مدرس فقیه، محقق، مترجم و شاعر نامدار کرد

 به مناسبت 8 شهریور ماه وفات این عالم فقید؛
یادی از علامه ملا عبدالکریم مدرس فقیه، محقق، مترجم و شاعر نامدار کرد

“علامه عبدالکریم مدرس که مسئولیت مرکز هماهنگیهای علمای اسلام را در جهان بر عهده داشت، در کنار آثار ارزشمند خود به زبان عربی، مجموعه آثاری گران سنگ را به گنجینه فرهنگ و ادب کردی نیز تقدیم نموده است که شمار صفحات آنها به بیش از شش هزار صفحه می رسد”.

شد همگی جان مثل آفتاب
جان شده را، مرده نباید شمرد
ملا عبدالکریم مدرس (1901-2005) فقیه، محقق، مترجم و شاعر معاصر کرد است. وی که متولد از روستاهای اطراف مریوان بود  سال ها مفتی کشور عراق بود. مدرس را به جرأت می توان از پرکارترین نویسندگان قرن بیستم کردستان و جهان اسلام دانست. تألیفات عدیده این عالم سترگ که بالغ بر هشتاد مجلد در علوم مختلف نظیر تفسیر، فقه، کلام، اخلاق، حدیث، ادب و تذکره نویسی است، او را به یکی از معدود عالمان ذو ابعاد عصر خود بدل کرده است. تألیفات وی به زبان های کردی، عربی و فارسی می باشند. شهرت و محبوبیت مدرس به خاطر کارهای زیاد او در زمینه های مختلف ادبی، تاریخی و فقهی است.
علامه عبدالکریم مدرس که مسئولیت مرکز هماهنگیهای علمای اسلام را در جهان بر عهده داشت، در کنار آثار ارزشمند خود به زبان عربی، مجموعه آثاری گران سنگ را به گنجینه فرهنگ و ادب کردی نیز تقدیم نموده است که شمار صفحات آنها به بیش از شش هزار صفحه می رسد.
برخی از آثار کردی استاد عبارتند از: باخچەی گوڵان، بارانی ڕەحمەت، بەهار و گوڵزار، بنەماڵەی زانیاران، به‌هارستانی مه‌ولانا جامیط تەسریفی زه‌نجانی، تەفسیری نامی، پەناو سکاڵا، حەج نامە، خوڵاسەی تەفسیری نامی، دوو رستەی مرواری، دیوانی فەقێ قادری هەماوەند، دیوانی مەحوی/تصحیح و شرح دیوان محوی، دیوانی مەولەوی/تصحیح و شرح دیوان مولوی کرد، دیوانی نالی/تصحیح و شرح دیوان نالی، ڕۆژگاری ژیانم، ڕۆژگای بەهەشت، ڕیگای پێغەمبەر، سەرچاوەی ئایین، سۆسەنی کۆسار، شەریعەتی ئیسلام، شەمامەی بۆندار، شەوچرا، شمشێر کاری، عەقیدەی مرضیة، فوائد الفوائح، کەراماتی حضرة ضیاء الدین “قدس سره”، لەپەنای پێغەمبەر، لیمۆی مەزەدار، مەولود نامە و میعراج نامە، نوسراوەکانی کاک ئه‌حمدی شیخ، مناجات(پاڕانەوەکان)، نامەی بەختیار، نامەی پیرۆز، نامەی هۆشیار، نامەی بۆدار، نووری ئیسلام، نووری قورئان، هۆنراوە لەپەنای پێغەمبەر و یاوەرانیدا، وەفات نامە، وەنەوەشەی نازدار، وتاری ئایینی، یادی مەردان، ئەساسی سەعادەت(بناغەی بەختەوەری)، ئیمان وئیسلام
برخی از آثار عربی استاد نیز عبارتند از: إرشاد الأنام إلی أرکان الإسلام، إرشاد الناسک إلی المناسک، إسناد الأعلام، إعلام بالغیب وإلهام بلا ریب، الأنوار القدسیة فی الأحوال الشخصیة، الفرائد الجدیدة، القصیدة الوردیة فی سیرة خیر البریة، الوردة العنبریة فی سیرة خیر البریة، الوسیلة فی شرح الفضیلة، جواهر الفتاوی، جواهر الکلام فی عقاید أهل الإسلام، خلاصة جواهر الکلام، رسائل الرحمة فی المنطق والحکمة، رسائل العرفان، صفوة اللآلی، علماؤنا فی خدمة العلم والدین، مواهب الرحمن فی تفسیر القرآن، نور الإسلام، نور الإیمان، علماؤنا فی خدمة العلم والدین.
و یکی از آثار فارسی استاد «رساله شمشیر کاری فی رد من أنکر التقلید و الاجتهاد» است.
آنچه که در ادامه می خوانید زندگینامة خودنوشت علامه مدرس است:
«من عبدالکریم فرزند محمد فرزند فتاح فرزند سلیمان و از قبیله “هوز قاضی” هستم که اکنون در مرکز ناحیه (بخش) سید صادق و در روستای”مایندول” بر چشمه “سه راوی سوبحان ئاغا” و در روستاهای مجاور آن ساکن هستند. در فصل بهار و ماه ربیع الاول سال 1323 هجری قمری برابر با اردیبهشت 1284 شمسی و ماه مه 1905 میلادی در روستای”تکیه” در نزدیک بخش”خورمال” متولد شدم. وقتی که به سن تمییز رسیدم، شروع به تحصیل کردم و ابتدا، قرآن و چند رساله دینی را به پایان رساندم و مشغول تحصیل بودم که پدرم فوت کرد، اما خداوند مرا توفیق و یاری داد و مادرم، که خدایش بیامرزد، با همراهی اعمام و نزدیکانم در ادامه تحصیل من کوشیدند و من به تحصیل ادامه دادم تا آن که در اول ماه محرم الحرام سال 1331 هـ ق، به فرا گرفتن کتاب تصریف زنجانی در علم صرف پرداختم .سپس برای تحصیل از جایی به جای دیگر و به مدارس مختلف رفتم و ترقیاتم افزون شد و تحت سرپرستی و نظارت یکی از علما که از دوستان پدرم بود، درآمدم و نزد او مقدمات نحو و صرف را تا مبحث تمییز از کتاب شرح جامی خواندم. در این زمان جنگ جهانی اول آغاز شد و من به سلیمانیه مسافرت کردم و ابتدا در مسجد “ملکندی” آن شهر و سپس در مسجد”ملا محمد امین بالیکدری” در محله “سرشقام”سلیمانیه سکنی گزیدم و مدتی در این مسجد ماندگار شدم و در آنجا کتاب شرح سیوطی بر الفیه ابن مالک رحمهما الله را خواندم. با ظهور علایم قحطی شدید، از سلیمانیه به “هورامان” بازگشتیم و به مدرسه خانقاه “دورود” (در کردستان) ایران وارد شدم که تحت سرپرستی و اداره حضرت شیخ علاءالدین فرزند حضرت شیخ ضیاءالدین فرزند حضرت شیخ عثمان سراج الدین نقشبندی بود. جناب شیخ، پدرانه مرا از جهت مادی و معنوی مورد توجه و عنایت قرار داد و من در آنجا ماندم و دروس نحو، منطق، آداب بحث، تشریح در فلکیات و فقه را خواندم و توان استفاده و آموزش از راه مطالعه در من فزونی گرفت تا آن که شیخ در سال 1338 هـ. ق به مرکز اصلی خود یعنی خانقاه بیاره در هورامان عراق، نقل مکان کرد و من در آن مدت چند ماهی از شیخ دور ماندم و سپس به امر او به بیاره بازگشتم و در مدرسه ابا عبیده نزد استاد و عالم بزرگ، ملا محمد سعید عبیدی کتاب برهان گلنبوی در منطق را شروع کردم و مدتی در آنجا اقامت نمودم و سپس به خدمت استاد ملا محمود در بالک (مریوان) نقل مکان کردم و هشت ماه نزد او درس خواندم و فرائض شیخ معروف نودهی را در آنجا آموختم و کتاب شرح عقاید نسفیه را شروع کردم و به مبحث رؤیت خدا در آن کتاب رسیدم و به امر شیخ مرشد علاء الدین به بیاره برگشتم که استاد ملا احمد رش به عنوان مدرس آنجا تعیین شده بود . آنجا شرح عقاید را به پایان بردم و منظومه مولوی به زبان کردی در عقاید را خواندم و کتاب مختصر مطول در علم بلاغت را آغاز کردم تا آن که به باب مسند الیه آن رسیدم، در این هنگام استاد ملا احمد، دل آزرده شد و از بیاره به سلیمانیه نقل مکان کرد. ما هم با او بودیم و در ماه ربیع الأول 1340 هجری به آنجا رسیدیم و به عنوان مهمان در خانقاه حضرت مولانا خالد نقشبندی منزل گرفتیم‌، مدرس سلیمانیه در آن زمان علامه شیخ عمر، مشهور به ابن قره داغی بود. استاد مرا به ماندن در مدرسه خویش امر کرد و استاد ملا احمد به روستای گلاله رفت.
پس از اقامتم نزد حضرت استاد معزی الیه، افقهایی تازه برای کسب علوم و تدقیق و تحقیق و نوشتن حاشیه ها و تعلیقات، بر من گشوده شد و به تدارک آنچه از من فوت شده بود، پرداختم و به فراگیری دانشهایی که برایم اهمیت داشتند، روی آوردم و اقصی الأمانی در بلاغت و فریده در نحو را پیش وی به درس خواندم و جلسات ایشان در تدریس و افادة کتابهای برهان در منطق و تشریح با حاشیه های آن از عاملی و رساله حساب عاملی و کتاب اشکال التأسیس در هندسه و کتاب تقریب المرام در اصول دین و جمع الجوامع در اصول فقه و اسطرلاب و ربع مجیب و حاشیه لاری بر قاضی در حکمت با حاشیه های شیخ عبدالقادر مهاجر را استماع کردم و در فقه، منهج و شرح آن از قاضی زکریا (جز بعضی از آن) و مبحث خلع در تحفه را فرا گرفتم و از علوم گوناگون بهره های بسیار دیگر برگرفتم که در نزد غیر او یافت نمی شد، اینها همه غیر از استفاده فراوان من از اخلاق بلند و عزت نفس و زهد و قناعت او و اعتماد و توکلش بر خداوند بزرگ بود .
پس از مدتی، استاد مرا به اخذ اجازه علمی امر کرد و به اجازه در محفلی بزرگ از عالمان طراز اول مشرف ساخت، در آن محفل، بزرگوارانی چون شیخ بابا علی تکیه ای، شیخ محمد نجیب قره داغی، شیخ جلال قره داغی و شیخ معروف، برادر استاد بزرگ و خود ایشان و گروهی از دوستان حضور داشتند، استاد برگه های اجازه نامه را به دست مبارک خود نوشت و استاد بزرگوار، شیخ محمد نجیب آن را در مجلس قرائت کرد، آن مجلس به راستی باغ و بوستانی از باغهای حقایق روحی بود که خداوند همه آنان را بهره مند از روح و ریحان گرداند! این جلسة اعطای اجازه افتا و تدریس، در فصل بهار و ماه شعبان سال 1343 تشکیل شد.
پس از اخذ اجازه، با چند طلبه تیزهوش به روستای نرگسه چار رفتم و این بنا بر توافقی قبلی بود میان من و شیخ صدیق پسر شیخ معروف، خلیفه حضرت شیخ علاءالدین ـ خداوند متعال هر دو را رحمت کند ـ و سپس طلاب به گرد من جمع شدند و حلقة تدریس به طالبان و خدمت به مسلمانان توسعه یافت و تا سال 1348 یعنی تا پایان سال 1347 آنجا ماندم .
پس از عید قربان همان سال، نامه ای از بیاره به دستم رسید، به بیاره رفتم. شیخ من علاء الدین، مرا شرف بخشید و مدرس خانقاه مبارک بیاره فرمود و من اهل خانه و فرزندانم را در ماه محرم و آغاز سال 1348 به آنجا منتقل کردم .
وقتی به آنجا منتقل شدم و در آنجا اقامت گزیدم، طلاب پیرامون من گرد آمدند و بر حسب امکان و توان خودم، تدریس وسیع تر و سودمندتر را آغاز کردم و طلاب از من استفاده کردند و من از مباحثات و مجادلات علمی و باریک اندیشیهای آنان بهره بردم. همچنان که از عالمان فاضلی که به زیارت شیخ می آمدند و در آنجا می ماندند، فایده می گرفتم و میان من و آنان گفتگو و پرسش و پاسخها واقع می شد و این به علاوة کثرت کتابهای متنوع در آنجا بود، کتابها و کتابخانه ای که به خوبی، شارح و شامل هر موضوعی بودند و علاوه بر همه اینها، برکات چند تار موی محاسن شریف پیامبر (ص) که در آنجا در اتاقی مخصوص قرار داشت، بود و برکات صاحبان ارواح بلند و انفاس شریف که در آنجا مایة آرامش و روح و ریحان بودند و زیاده بر آن، آرامش خاطر و آسودگی دل و نشاط خودم بود که به توفیق خداوند و راهگشایی او برای من فراهم آمده بود ـچیزی که برای امثال من در زمان خودم دست نداده بودـ و همة اینها رحمت و نعمت خداوند سبحان و متعال بود و شکر نعمتهای فراوان حق، چنان که شایسته و شامل نعمت و فضل اوست .
نباید از یاد برد که حضرت شیخ علاءالدین ـ قدس سره ـ مرا و طلاب را با همه آنچه در توان داشت؛ از جهت مادی و معنوی پشتیبانی می کرد، از خداوند می خواهیم که او را پاداش و جزای خیر دهد، در آن زمان در خانقاه بیاره و در اتاقهای آن، حدود صد طلبه، شبانه روز به جدیت مشغول تحصیل علوم بودند .
در یک برهه زمانی، طلاب موجود را به چند طبقه تقسیم کرده بودیم و صاحبان درجات بالا، متوسطان را درس می‌دادند و متوسطانی که دانش و شایستگی قابل توجهی داشتند، به مبتدیان تدریس می کردند و درسهایی از فقه و سیره نبوی و تجوید و اخلاق، برای طلبه ها مقرر کرده بودیم، چنان که هر طلبه ای از آنان بر حسب توان خود بهره می برد .
در مدت تدریس من در بیاره، یعنی از سال 1347 تا سال 1371 ما در تدریسی نتیجه بخش و پرورش طلابی باهوش توفیق داشتیم، چنان که در آن مدت نزدیک به 45 نفر فارغ التحصیل شدند که هر کدام از آنها در حدی مناسب و قابل توجه قرار داشتند و شایسته تدریس و افاده بودند.
پس از آن که احوال زمانه دگرگون گردید و ضعف و پیری بر شیخ مستولی شد، انتقال از بیاره را مصلحت دیدم و در فصل بهار، در ماه رجب سال 1371 قمری از آنجا به سلیمانیه نقل مکان کردم و به عنوان مدرس مدرسه “حاج خان” در محله “ملکندی” تعیین شدم و مسلمانان و دوستان از حضور من استقبال کردند و طلاب در آنجا هم گرد آمدند، افراد خیر آن محله و محلات دیگر، مسجد و خانه مدرس را تجدید بنا کردند و اندک استراحتی کردیم، اما ما به راهی می رفتیم و تقدیر به راهی و من در اوایل تابستان سال 1374 به شهر کرکوک منتقل گردیدم و در تکیه شیخ محترم، حاج شیخ جمیل طالبانی، با آسایش و احترام کامل، ماندگار شدم و به دو پسر او شیخ علی و شیخ عبدالرحمن، فقه و اصول فقه درس دادم و در واقع از آن دو و از سایر برادران شیخ احترام و بزرگداشت دیدم و آن دو به قلب من و آسایش و رضایت آن اهمیت می دادند و این از نیک خویی آنها و لطف پدر بزرگوارشان نسبت به من بود، زیرا بسیاری اوقات تأسف می‌خورد و می‌گفت: کاش قادر به حرکت بودم تا خود شخصا به تو خدمت کنم! و روشن است که اصل این چنین رفتاری از بزرگواری و شرافت و ایمان سرچشمه می گیرد. من آنجا با فراغت و آسایش به طلاب بسیاری درس می دادم.
همچنان آنجا ماندم تا آن که مدرسه آقای ما، حضرت عبدالقادر گیلانی ـ قدس سره ـ به سبب وفات مدرس فاضل آن، مرحوم شیخ محمد قزلجی بی سرپرست ماند و من به بغداد رفتم و برای امامت جماعت درخواست نوشتم و در امتحان قبول شدم و به عنوان امام، در مسجد جامع احمدی در نزدیکی وزارت دفاع تعیین شدم و سپس برای تدریس در مدرسه حضرت شیخ درخواستی نوشتم و در امتحان شرکت کردم و پس از پذیرش، به عنوان مدرس در مدرسه حضرت شیخ تعیین شدم، چنانچه خواست و آرزویم بود.
وقتی که در مدرسه آن بارگاه مبارک اقامت گزیدم، عده زیادی از طلاب از شهرهای بسیار از جاوه و ترکیه و مغرب و الجزیره و خود عراق از کرد و عرب در آن گرد آمدند و آن زمان، در کنار دو مدرس دیگر؛ یعنی حاج عبدالقادر خطیب و کمال الدین طائی، سالهایی در دوام تدریس و افاده کامل بر ما گذشت تا آن که سال 1393 هجری برابر با 1973 میلادی فرا رسید و من مطابق قانون بازنشسته شدم، اما سادات کرام و نقیبان بزرگوار، فرزندان حضرت شیخ گیلانی مرا با امر به ماندن در جای خود، جهت افتا برای مسلمانان در احکام شرعی و انجام امامت نمازهای ظهر و عصر مشرف ساختند و اکنون که سال 1401 هجری است، در قید حیات و مقیم در خانه مدرس در بارگاه حضرت شیخ عبدالقادر قدس سره العزیز هستم .
پروردگار من از جهاتی فروان مرا در زندگی توفیق عطا کرده است، گر چه توان برشماری و ثبت آنها را ندارم».
توضیح: استاد مدرس از سال 1401 که این شرح حال را نوشته است، همچنان تا حدود سال 1420 به تدریس و تحقیق و امامت خود در بارگاه گیلانی ادامه داد و در سالهای آخر عمرش هم گاهی از حافظه، تدریس و افاده می نمود و محضرش، مجمع علما و صالحان و طالبان نقاط گوناگون جهان اسلام بود. تا آن که در صبحگاه روز سه شنبه 24 ماه رجب 1426 قمری برابر با 8 شهریور ماه سال 1384 شمسی و 30 اوت 2005 میلادی جان به جان آفرین تسلیم کرد و پیکر او با حضور هزاران نفر از علما، مردم و علاقه مندانش تشییع و در بارگاه حضرت گیلانی در جایی که خود قبلا تعیین کرده بود، در کنار مرقد شیخ رضا طالبانی و شیخ عبدالرحمن ابو الوفای نقشبندی به خاک سپرده شد.

سروده های زیربخشی از مولودنامه ملا عبدالکریم مدرس می باشد:

ئه‌ێ پێغه‌مبه‌ری ڕه‌هبه‌ری ئیسلام
بڕژێ به سه‌رتا سه‌لات و سه‌لام
ئه ی یادگاری نه‌ته‌وه‌ی ئاده‌م
بۆ تۆ بوو دنیا ده‌رچوو له عه‌ده‌م
دڵێ به یادی تۆ نوورانی بێ
له‌گه‌ڵ فریشته ئه‌بێ به هاوده‌م
چاوێ بڕوانێ بۆ ناو چاوانت
وه‌ر ئه‌گرێ نووری باره‌گای قیده‌م
ئه‌ی پێغه‌مبه‌ری ڕه‌هبه‌ری ئیسلام
بڕژێ به سه‌رتا سه‌لات و سه‌لام

***

ئه‌ی پێغه‌مبه‌ری شیرین ڕه‌نگ و بۆ
ده‌ستی هانامان به دامانی تۆ
دونیای ڕووناکم لێ بووه به شه‌و
مه‌ینه‌ت له سه‌رم جه‌م بووه کۆ کۆ
سایه شک نابه‌م له گه‌رمای ده‌ردا
مه‌گه‌ر سێبه‌ری کاڵای ئاڵای تۆ
خۆت زویر مه‌که له بێ شه‌رمیمان
لا بکه‌ره‌وه ئه‌مجاره‌ش له نۆ
ئه‌ێ پێغه‌مبه‌ری ڕه‌هبه‌ری ئیسلام
بڕژێ به سه‌رتا سه‌لات و سه‌لام

منابع:
1- زندگی نامه ای که خواندید، از صص : 324 ـ 322 کتاب “علماؤنا فی خدمة العلم و الدین” ، تألیف استاد ملا عبدالکریم مدرس‌، ترجمه عثمان نقشبندی
2- سایت اینترنتی ویکی پیدیا
تنظیم و گردآوری: مرتضی مرادی

http://kurdpress.ir/Fa/NSite/FullStory/News/?Id=31056

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

قالب وردپرس