دعوت و داعیمطالب جدیدمقالات

مؤمن مصافحه و مصالحه می کند

مؤمن مصافحه و مصالحه می کند

نویسنده: محمد احمد راشد / مترجم: محمد ابراهیم ساعدی رودی

سلبیت اول : زندگی سازی، برنامه ایست که غالبش سودمند و ایجابی است، ولی مشکل آن و جنبه ی سلبی و زیانمندش در احتمال غرور برخی از سازندگان زندگی و تک روی آنان پس از عضویت است که گمان می کنند می توانند انجام بدهند آن چه را که در کنار جمع انجام می دهند. حتماً پی برده ای که سبب توهم و فراموشی آنان این است که تمام فضل و برتری در دست خداست، عزت می دهد هر کس را که بخواهد زمانی که شاهد وفاداری وی باشد، و مردم را از هر کس که بخواهد باز می دارد و کارش را ویران می سازد زمانی که شاهد جفاکاری وی باشد. هر دعوتگری که این میزان ایمانی مقدر را بداند، وابستگی اش به جماعت بیش تر می شود، تواضع را پیشه می سازد، ملتزم و پایبند می شود، از ادعای حول و قوت برائت می جوید و یقین می کند که «لا حَولَ وَلا قُوَّهَ إلا بِالله». این سلبیت اول بود.

اما سلبیت دوم: ـ و گمان نمی کنم که سومی وجود داشته باشد ـ رمیدن کسی است که دعوتگران با او تماس برقرار می کنند و از او تقاضای ولاء می نمایند، زیرا کسی که این کتاب را می خواند و می داند که ما او را بر حسب پیروی دوستانه و ولایی رایج در هستی می سنجیم، یکی از این دو عنصر است: عنصری که می گوید: چرا که نه؟ بله، من به خاطر حق و بر اساس سنت ایمان تابعم، زندگی اسلامی سراسرش تعاون و همکاری است، کسی که فضیلت استادی بر من دارد و برتری تعلیم علم شرعی را به من داراست، حق دارد از من تقاضا کند تا ولی و یاورش شوم، با او هم رأی گردم، دوست بدارم کسی را که او دوست می دارد، در کارهایم با او مشورت کنم، مصالح را برایش جست و جو کنم، خطر را از او دفع نمایم، با زبان، تلاش و مالم او را یاری دهم، گمان نمی کنم که چیز نادرستی از من خواسته است، و چنان که امروز من از محصولات دست او می خورم، فردا من هم غرس خواهم کرد و دیگران کاشته های مرا خواهند خورد. خیر همواره سَنَدی متواصل و مستمر است، نسل بعدی، پرچم را از نسل قبلی تحویل می گیرد، خدا را شکر که سیراب شدن را برایم مهیا کرد، برایم جایی در سند روایت قرار داد و امیدوارم که بعد از این شرف آب دادن را به من عطا نماید.

ولی عنصر دوم کنار می کشد، بیرون می خزد، بی قراری می کند، عزت گول زننده ای او را می گیرد، تکبر می ورزد و می گوید: قدر مرا پایین آوردند و مرا تابع قرار دادند در حالی که من کسی هستم که امرم واضح و روشن است، در راه های دشوار قدم می گذارم، نوه ی بزرگوارترین فردم، از فرزندان شرافتمندانم و جدّم فلان است و دایی ام بهمان است، به خدا سوگند که از آنان تبعیت نمی کنم و این ولاء را تقدیم آنان نمی کنم، بلکه من اولین، مقدم، آزاد و مستقلم.

این نجیب زاده به خودش ظلم کرده است، سرگردانی را برگزیده وخیال می کند که آزاده است، چرا که ما برای منازعه بر سر مجد و بزرگی با او نیامده ایم، که برای سلام گفتن، مصالحه و خوش آمد گویی نزد او می آییم، از او می خواهیم که با ما، برادرانه و برابرانه وارد عرصه ی خدمت به اسلام شود، اگر مانند ما در علم و تجربه بود بدون هیچ بحثی او از سازندگان زندگی است و محور، قطب و مرکز است و اگر پایین تر از ما در علم و تجربه بود، بداند علم رهبر است و امارت از آنِ فرد باتجربه است، ما در این مورد مدعی میراث پدر بزرگی که شرف و بزرگی را از پدر بزرگش گرفته است نیستیم، خداوند در میان بندگانش حکم کرده است، کسی که شرع او را مقدم داشت، تقدیم می شود، جلوداران و عقب داران با هم یک قافله اند، و همگی قبیله ی ایمانند که همدیگر را ضمانت و یاری می کنند.

( زندگی سازی تجدید و اضافه است … و با عرف قدیم هیچ خصومت و تنازعی ندارد:

شاید معنی جدیدی که نظریه ی زندگی سازی در بر دارد باعث بروز گمان های دور در برخی از دعوتگران شود، منجر به انفجار استفهامات بسیاری گردد وگمان کنند چنین چیزی لازم نیست و باید این دایره ی وسیع پیرامونشان تنگ شود.

مسئله چنین نیست، تمام روش های موروثی دعوت صحیح است، برنامه ی دعوت در برقراری تماس، برگزاری اجتماع و تربیت اسره ای درست است، باید آن را ادامه داد، به آن عمل نمود و بر آن حریص بود. اسلوب زندگی سازی برای تکمیل، زیبا سازی و دگرگونی است. این اسلوب یادآور حقیقت دعوی بزرگی است که دعوتگران تا به حال، وقتی این شیوه به صورت خود جوش می آمد، آن را قبول می کردند و بسا اجتهاد شخصی، برخی از دعوتگران را به انتصاب خود به عنوان سازندگان زندگی رهبری می کرد و خداوند هم صدق توجه آن ها را دانسته و آنان نیز دارای تمکین و ابداع بودند، پس جامعه ی دعوی خاص و جامعه ی اسلامی عام آن ها را با این صفتشان پذیرفت؛ پذیرفتنی آزادانه، آرام و بدون سر و صدا. دعوت دیروز و امروز، نسل هایی از جوانمردان را با این صفت، به اندازه ی کافی داراست و آنان حقیقتاً از اهل صنعت اند، از قبیل مجاهد، واعظ، شاعر و صاحب فکر. ما در این جا فقط به اکتشاف آن پرداختیم و ترویج، تعمیم و اظهار مساعدت رهبری در آن مورد را بیان کردیم، مثل کارشناس کشاورزی ای که در مزرعه ی آزمایشی خود ویژگی های نوعی بذر را ملاحظه می کند، و به اصلاح، جداسازی و انتشارشان می پردازد.

( ممکن است پرسیده شود که آیا این طریقه به معنی لغو نقش جماعت و قرار دادن امر بر شانه های سازندگان است، چه تعدادشان زیاد باشد، چه کم؟

شگفتی در این پرسش، روشن است، چون برداشتی می کند که احتمالش بسیار بعید است؛ هیچ چیز باعث بی نیازی از وجود جماعت و رهبران و ارتباطاتش نمی شود و برخی از شیوه های اجرایی نمی تواند جایگزین آن گردد، هرگز، بلکه جماعت حق است، و براساس برهان های نصوص و عقل، وجود جماعت واجبی شرعی و مصلحتی است. طریقه ی زندگی سازی فقط وسیله ای برای افزایش توانایی تولیدی دعوتگران است. نقش جماعت، به ویژه در دو مجموعه تأکید می شود: یکی مجموعه ی تربیت این زندگی سازان و تسهیل ارائه ی نقش هایشان از خلال برنامه های تخصصی و تشویق، نظارت و ابراز استادان الگو در هر فن و هنری، دومی مجموعه ی تسلط بر اجرای متنوع در میدان وسیع، و برقراری انسجام و توافق در آن و تمرکز آن در مکان یا زمان تا تأثیر خود را از خلال تراکم جمع شده ایجاد کند.

( سؤال دیگری مطرح می شود که آیا رویکرد زندگی سازی با توده ای بودن دعوت منافات دارد و آن را به صورت توده های کوچک و تجمعات متعدد در می آورد، هر سازنده ای با کسانی که همراهش هستند؟

یک بار دیگر، اصرار دارم که مقصود این نبوده است، زیرا وقتی معیارهای برنامه ریزی و مراحل تدریجی، صفت جماهیریت را تجویز نمایند، نزد ما هم جایز است و آن را رد نمی کنیم، ولی شیوه ی زندگی سازی با ولای آگاهانه، قوی و ویژه پیوند دارد و از روابط عاطفی و حماسی گذرا که عادتاً بر اثر فعالیت های جمعی به وجود می آید، مستحکم تر است. عیبی ندارد که فعالیت ما دارای شیوه های متفاوتی باشد که منجر به ولای عمومی مردم نسبت به ما شود، مثل مراسم ها، راه پیمایی ها، گفتمان های رسانه ای و آهنگ های تحریک آمیز و سوزان، ولی خطوط دیگری برای ارتباط و امداد در پشت صحنه وجود دارد که مربوط به سازندگان زندگی است. و خطوط محوری پشتیبانی دیگری که متعلق به تربیت اسره ای است، سپس خطوط توسعه و پیشرفت سومی که متعلق به ساختار تخصیص سازندگان جدید زندگی است که این بار به عنوان سازندگان وارد گود می شوند، در حالی که چند سال پیش در میان توده های مردم بودند، پس دوره ی زندگی ـ که یکی از سنت های مخلوقات است ـ کامل و در حال حرکت است و خود دلیلی است بر استدلال ما در مورد ارتباط پدیدهای دعوی با پدیده های هستی و مقدر. پاک و منزه است خداوند در ابتدا و انتها.

( می پرسند: آیا این به معنی الغای نقش تربیت عقیدتی و روی آوردن به روش های خدماتی پزشکان یا مهندسان یا تاجران برای جذب مردم نیست؟

جواب: هرگز چنین نیست. ما مثل احزاب غربی در کشورهای سرمایه داری نیستیم که از طریق تقدیم خدمات برای جذب مردم از یکدیگر سبقت می گیرند. گر چه خدمت به مردم یکی از امور مطلوب و یکی از فضایل ایمان است و بهترین مردم کسی است که نسبت به آنان از همه مفیدتر باشد، ولی ما به معنی کامل کلمه متمایز هستیم؛ حب و بغض ما به خاطر الله است، مسلمان برادر ماست، با ملحد دشمنیم و او را خوار و ذلیل می سازیم، به عنوان اطاعت و فرمانبرداری از خداوند شرع را داور خود قرار می دهیم، این نوع تسلیم و فرمانبرداری را در میان مردم غرس می نماییم، قرآن را به عنوان فرقان و جدا کننده ی بین حقایق در میان خود و قوم و حکام خود قرار می دهیم، ستمگر خودخواه نزد ما کوچک است و بسیار پست و ناچیز، ولی ستمدیده ی موحد بسیار بزرگ است و بر بلندای قله ی ارزش، و الله اکبر.

همه ی این ها نزد ما روشن است، ما به عنوان دعوتگران مسلمان، خود را به جای فاسق، ناکاره، احمق، خائن، خوش گذران و ظالم برای رهبری زندگی کاندیدا می کنیم. مهارت حرفه ای که نظریه ی زندگی سازی بر آن تأکید نمود برای باز کردن خط برخورد با دیگران و به عنوان ابزاری برای مبادرت ورزیدن است. مثل دستگاه تلفن که دعوتگر گوشی آن را بر می دارد و به فرد آن طرف خط می گوید: به خدا ایمان بیاور، مسلمان باش و به یاری مسلمانان بشتاب، که دستگاه تلفن هدف و آخر خط نیست، بلکه ابزار، وسیله و سبب شنیدن، ارتباط و گفت و گوست. نتیجه به معدن سخن و موضوع آن بر می گردد، خداوند هادی و رهنماست.

روزی لذت شروع «عبدالحمید» را که یکی از مبتدیان همراه من بود، فرا گرفت و پس از درسی که به شرح گفته ی نوح ـ علیه السلام ـ «رَبِّ إنِّی دَعَوتُ قَومِی لَیلَاً وَنَهَارَاً» (نوح/۵) (پروردگارا! من شب و روز قومم را دعوت کردم) پرداختم، احساساتش شعله ور شد و افسوس خورد که چرا نمی تواند به جوانان محله ی همسایه اش برسد. راه چاره ای به ذهنش رسید: او نوعی شیرینی ساخت که ما به آن «مکّاویه» می گوییم و به محله ی جوانانی که مشتاقش بودند رفت تا آن را به قیمت ناچیزی بفروشد، که خط میان او و آن ها وصل شد و از آن به بعد هر وقت که می خواست با آنان ملاقات می کرد، بشارت های دعوی را به آن ها می رساند، معلم آن ها شد، او که همنشین و همسالشان بود.

مردم از ما انتظار خدمت و به ما حسن ظن دارند. یک روز صبح من در دفتر جمعیت اصلاح نشسته بودم که نوجوانی وارد شد و به من گفت: پدر و مادرم خیلی با هم دعوا می کنند، تا جایی که خانه ی ما جهنم شده و من و برادران کوچکم قربانی می شویم. شاید جمعیت بتواند میانه ی آن ها را اصلاح کند و آنان را نصیحت نماید تا معنی زندگی را بفهمیم.

گفتیم : پسرم، ما می ترسیم از این که در زندگی خصوصی مردم دخالت کنیم!

او گفت: هرگز! اسم شما جمعیت «اصلاح» است و اولین معنی اصلاح آن است: که میانه ی همسران را اصلاح کنید، اگر مصداق اسمتان نباشید پس چه کار می خواهید بکنید؟

لختی به فکر فرو رفتم. نوجوان با دلیل و منطق مرا قانع و ساکت ساخته بود. به او گفتم: تو صادق هستی. فهم فطری تو درست است پسرم.

او را نزد رئیس جمعیت بردم، قصه را برایش تعریف کرد. برداشت ما از زندگی سازی برگرفته از منطقی است که این نوجوان درمانده فی البداهه آن را به نیکویی بیان داشت.

(عده ای هم می ترسند که فن داستان نویسی، فردی را که در صدد زندگی سازی است، از راه به در کند و او قصه گویی شود همانند کسانی که احمد بن حنبل آنان را ذم کرده است که برگرد دروغ می چرخند و مرتکب مبالغات می شوند. یا نباید درون شاعر زندگی ساز ما از شعر پر شود و اگر درونش از چرک و خون پر شود بهتر است که از شعر پر شود. به این ترتیب برای هر هنری عیبی و سلبیتی استخراج می شود و استنتاج می شود که این برنامه خطرناک است و منجر به کنار گذاشتن قرآن می گردد.

این درویش گرایی خشک، خلق و خوی انسان های کم ظرفیت است. گویا فراخواندن به سوی چیزی مستلزم نقض چیز دیگریست و هیچ تکامل و فهم فراگیری در میان نیست. در واقع این کتاب به بیان یک خبر از اخبار عمل اسلامی می پردازد و صد جزء دیگر در کتاب های مبارک دیگران است. سخن گفتن از قرآن و تلاوتش یک واجب است که در مواعظ بسیاری کاملاً بیان شده است و کار هر نویسنده ای نیست که در کتابش به بیان کامل فضایل قرآن، اسلام، ایمان و احسان بپردازد. بلکه کافی است که اندیشه ی نو را بیاورد و کمبود را جبران کند. هنوز عده ای در وسوسه ی دور زدن میان افراط و تفریط به سر می برند. هر مفهومی که به ذهنشان برسد فوراً متضاد و معکوس کامل آن را به خاطر می آورند. گویی که اعتدال، میانه روی و بهتری در میان نیست.

به محض این که از شعری به وجد می آیی تو را به کنار گذاشتن قرآن متهم می کنند و به محض این که به مجاز متوسل می شوی تو را برحذر می دارند و به مجرد تقاضای چند دینار تو را به نافرمانی از ثوری و فضیل نسبت می دهند. همه ی این ها به خاطر نقص در منهج، شیوه ی فهم، نقد و ارزش یابی است، به خاطر وجود بی نظمی و عجز در فهم شمولیت است.

( استفسار می کنند: آیا این نظریه به معنی نقض مبدأ قدرت و شیوه ی تغییر است؟

باز هم می گوییم : نه، داغ کردن آخرین راه درمان است، و گمان بر این است که با بالا گرفتن امر ولاء و دقت در گرد آوری آن از خلال هنرهای متنوع سازندگان زندگی، مبدأ قدرت و شیوه ی تغییر نقض نشود، چون زخامت و حجم این ولاء توفنده خواهد بود، ولی طوفانی آرام و سالم.

( می پرسند: آیا این تنها راه برای کار عمومی است؟

می گوییم: هرگز، این یک بخش است و بخش مکمل و معادل دیگر در «روش گشایش» نهفته است، همان طور که گفتیم زندگی را رهبران و سازندگانش هدایت می کنند، نصف این سازندگان را این نظریه می سازد، آن ها را تربیت می کند و برای رقابت با دیگران و اشغال جای پایی برای تأثیر گذاری به جلو می راند. نصف دیگر کسانی هستند که تقدیر آنان را در جاها، موقعیت های اجتماعی و اماکن تصمیم گیری گذاشته است، و دارای ذکاوت، مهارت و هنرها هستند و انبوهی از ولاء را جمع نموده اند. وظیفه ی «روش گشایش» این است که با نیکان آنان تماس بگیرد و با آنان تفاهم کند تا دارای سازندگان آماده گردد و آن ها به اختیار خود آن چه را که جمع کرده اند تقدیمش کنند؛ سازندگانی مثل عالم، واعظ، شاعر، روزنامه نگار، تاجر، سیاستمدار، محقق، مخترع، بزرگ فامیل، رئیس قبیله و جوانمرد. چنین مؤمنانی ناگزیر احساس نزدیکی و قرب می کنند و به ما علاقه مندند چون خون، ارتباط برقرار می کند و هم شکل ها هم پیمانان هم اند. این خود داستان مستقل دیگری است با اخبار، فصل ها و فرع هایی که جای شرح و بسط آن نیست. فقط کافی است بدانیم که در مدار زندگی سازی حرکت می کند و هر دو با هم اند و به دنبالشان خط سوم داخلی است.

( می گویند: ما چنین چیزی را قبلاً نشنیده ایم و اجرا هم نشده است!

می گوییم: تحول و پیشرفت لازمه ی کارهاست، حاضران این را به غایبان برسانند. تدوین این کتاب هم بخشی از ترویج این مفاهیم است. یکی از چیزهایی که بیش تر مردم آن را نفهمیده اند این است که عصر بیداری همان طور که شاهد بیداری جوانان و نوجوانان بوده شاهد بیداری رهبران نیز بوده است. این مرحله شاهد انقلابی در برنامه ریزی و جبران کمبودهای گذشته است. این کار با تولد کار جهانی آغاز گشته و حرکت نیروهای نهفته اسلامی امروز بیش تر می شود. ولی کارهای بزرگ نیاز به سال ها انتظار دارد تا به ثمر بنشیند. ما با یک امر تمدنی مشکل دست و پنجه نرم می کنیم، نه یک کار حاشیه ای یا فقط رسیدن به سیاست. دعوت باید مراحل متوالی پخته شدن را سپری می کرد تا امروز از موضع آگاهی و قدرت ناظر عملیات زندگی سازی باشد، خداوند تواناست و بر ظالمان سخت گیر، خداوند به دعوتگران اجازه داده است پس از اندوه، لبخند در میانشان رایج شود، شعارمان الآن خوش بینی، امید خیر و انتظار پیروزی است. من فقط کشورهایی را که خشونت و حکومت استبداد و سخت گیری بیش از حد بر آنان حاکم است، از تطبیق نظریه ی زندگی سازی مستثنی می کنم، چون دعوتگر در آن کشورها شاید نتواند ابراز وجود کند یا از منبرها استفاده نماید یا به توزیع نوار بپردازد. با این وجود اگر ما این ابراز وجود و اعلان را کنار بگذاریم شاید این نظریه برای کشورهایی که می نالند، از هر نظریه ای بهتر باشد، چون وقتی که کار سخت باشد، عرصه برای وجود صدها نقطه ی تجمع دعوی، به تعداد وجود سازندگان زندگی باز می شود و بر عکسِ تصور ما، این راه حلی برای مشکل می گردد.

برای این کار یک چیز ضروری است: این که پر تحرک و با نشاط گردیم، خستگی ناپذیر شویم، تلاش نماییم، حرکت کنیم و فعالیت نماییم!

از خلال گشت و گذار دیدم که برخی از دعوتگران اوقات زیادی را هدر می دهند، به عنوان مثال دید و بازدیدهای خانوادگی را افزایش می دهند؛ دعوتگر با خانمش به خانه ی یکی از برادرانش می رود، سپس به خانه ی دیگری و دیگر، به همین ترتیب در سریالی تمام نشدنی، و شاید شب های زیادی با خانم و فرزندانش در خانه ی برادرش بخوابد و مزاحمش شود. من افزایش دعوتی ها برای کوچک ترین مناسبت ها و خروج گروهی خانواده ها به پارک ها و خارج از محل زندگی را شاهد بوده ام، به طور فزاینده و مکرر. صحبت هایی که آن جا در جریان است کاملاً از علم و مسائل اسلامی به دور است، درباره ی فرزندان، همسران، قیمت ها و ماشین هاست. این منوال قاتل استعدادها و توانایی هاست و بر خلاف روش زندگی سازی است و هدر دهنده ی مال و وقت است. دیگران خستگی ناپذیر تلاش می کنند و خودشان را می سازند و از علم پیمانه پیمانه بر می دارند. باید حدی برای این عرف های اشتباه گذاشت. هر شهری یک جان فدا می خواهد که از حضور در دعوت های دیگران اعتصاب کند و از شرکت در برخی از اردوها امتناع ورزد تا بقیه به او اقتدا کنند. برادرانش او را به کم سلیقگی و شاید بخل متهم کنند ولی او با این کار آنان را در برابر حقیقت به زانو در می آورد.

از برخی دعوتگران درباره ی دانشجویان ژاپنی در آمریکا که با آنان بوده اند پرسیدم، گفتند: شاید تا نیمه شب در کتابخانه ی دانشگاه بمانند و شاید برخی روی صندلی اش بخوابد و روز بعد بدون رفتن به خانه به درسش ادامه دهد. من از اهمیت آن ها به وقت و عدم اهمیت برخی از دعوتگران به وقت تعجب کردم.

یک بار شفاعت کردم تا استاد فؤاد سزگین یکی از دعوتگران را به عنوان دانشجو در آموزشکده اش در فرانکفورت، آموزشکده ی تاریخ علوم اسلامی، بپذیرد، استاد سزگین شرط کرد که آن دانشجو روزانه شانزده ساعت کار کند، او قبول نکرد، بعداً استاد سزگین تعدادی از دانشجویان ژاپنی آموزشکده اش را به من نشان داد که روی نسخه های خطی عربی افتاده اند، آن ها را مطالعه می کنند، به آن ها حیات می بخشند و این شرط را پذیرفته اند! کمی تأمل کن!

من کسی نیستم که به جدیت بیش از حد و بدون هیچ استراحتی فرا بخوانم، بلکه معتقد به استفاده از مباحات، گردش، سیاحت و استراحت هستم و این کار را هم می کنم، ولی معتقد به اسراف در آن نیستم، چنان که برادرانم اسراف می کنند.

داستانی پندآموز برایم باز گفته اند که: مدیر خطوط راه آهن عراق در زمان قدیم یک بریتانیایی بود، پرونده ی کارمندی را برای امضا روی میزش نهادند که می خواست یک درجه ترفیع بگیرد، در گزارش تقاضای ترفیع ذکر شده بود که یکی از خوبی هایش این است که ده سال تقاضای مرخصی نکرده است. مدیر شوکه شد و گفت: این آدمی زاد نیست و باید به خاطر این کار تنبیه شود، او به جای ترفیع دستور پایین آوردن درجه ی کارمندی او را صادر کرد. از آن روزـ سی سال پیش ـ این حکایت به من پند و اندرز داد و به ضرورت استراحت دعوتگر و خانواده اش در هر فصل معتقد شدم، ولی وقتی چیزی از حد اعتدال خارج شود، ضرر می گردد.

معتقدم سازنده ی زندگی وقتی تربیت خود را کامل می کند که در انجام انواع ورزش ها و سرگرمی ها مثل غربی ها باشد: ورزش ها و سرگرمی هایی از قبیل پیاده روی، توپ بازی، قایق سواری و حتی هواپیماهای بدون موتور و بالون، اگر توانست و میسر بود، به ماهی گیری بپردازد و در جنگل گردش کند، چون این ورزش ها نشاط و تحرک او را زیاد می کند، نیروی بدنی و روانی او را افزایش می دهد و معنویاتش را بالا می برد و غم هایش را به فراموشی می سپارد، نه مثل این مجالس تکراری که کشنده و نفرت انگیز است. هدفم این است که بگویم: اهتمام ما به کار دعوی بسیار ضعیف است، باید خود را در این مورد خسته کنیم، بیش از پیش تلاش نماییم و حدی برای آرزوهای همسران قرار دهیم. من در گذشته با برادرانم مدارا می کردم و کفش هایشان را بازرسی می کردم!؛ نه تنها نظافت، براق بودن و واکس کفش ها را، مثل بازدید نظامی، بلکه استهلاک، پاریدگی و غبارشان را، کفش را بر می گرداندم و پاشنه ها را بررسی می کردم، هرکس که کفشش کهنه و ساییده بود قبول می شد و به او می گفتم: شاهدت با توست، کفشت گواهی می دهد که فعالیت می کنی و صبح و شام به دنبال مصالح دعوت هستی و قاعده ی «وَجَاءَ مِن أقصَی المَدِینَهِ رَجُلٌ یَسعَی قَالَ یَا قَومِ اتبِعُوا المُرسَلِینَ» (یس/۲۰) (مردی از آخر شهر آمد و گفت: ای قوم من! از پیامبران پیروی کنید) را پیاده می کنی و بر اثر تحرک پیاده، کفشت پاره شده، پس نزد من مقبول و پسندیده هستی.

«صباح» گوید: به خدا، بعد از بیست سال، هر وقت کفشم را بدون غبار می بینم، ضمیرم مرا سرزنش می کند و آن بازرسی را به خاطر می آورم.

برادرم! خودت انتخاب کن که «صباح» باشی یا تا ظهر بخوابی، ولی باید بدانی که نشان پیروزی، رنج، خستگی و بیدار خوابی است، بذل و جان فشانی باعث انفجار لذت بردن آزادگان می شود، اگر فرد گوشه گیر و منزوی بداند که فدایی راه خدا در چه خوشحالی و لذتی به سر می برد با او به رقابت و سبقت می پردازد ولی کسی که چیزی ندارد نمی تواند عطا داشته باشد، بسا شخصی از روی جهل یا به خاطر به هم ریختن موازنه و معیارها و غلط بودن محاسباتش، خود را از لذت ها محروم می کند….

——————————-

منبع: إحیاء فقه الدعوه / زندگی سازی ترجمه ی کتابِ «صناعه الحیاه» / نویسنده: محمد احمد راشد / مترجم: محمد ابراهیم ساعدی رودی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

دکمه بازگشت به بالا