معماری
خانه ---> شعر و داستان ---> جوان مومن و عشق زن کوفی

جوان مومن و عشق زن کوفی

جوان مومن و عشق زن کوفی

 

در شهر کوفه جوانی متعبد و شیفته ی مسجد بود که پیوسته از آن فاصله نمی­گرفت، زبانی شیرین و قیافه ای زیبا داشت.

روزی زنی زیبا و عاقل به او نگاه کرد و شیفته ی او شد و این حالت مدتی دوام یافت.

روزی بر سر راه آن جوان که به مسجد می­رفت ایستاد و به او گفت: ای جوان چند کلمه با تو حرف دارم از من بشنو و قبول کن سپس هر چه می­خواهی انجام بده آن مرد گذشت ولی با زن سخنی نگفت. روز بعد زن دوباره بر سر راهش نشست در حالیکه به طرف منزلش در حرکت بود، به او گفت:

ای جوان چند کلمه از من بشنو از تو می­خواهم که به حرف من گوش کنی.

سپس جوان به او گفت:

این مکان تهمت است، من دوست ندارم که در این محل بایستم.

سپس به او گفت:

به خدا قسم من در این محل بدون آگاهی از وضعیت تو نایستاده ام اما پناه بر خدا از اینکه مردم منتظر انجام چنین عملی از سوی من باشند و آنچه که مرا وادار به انجام این دیدار کرد شناخت من در ارتباط با این بود که مردم از چیزک چیزها می­سازند و شما بندگان خداوند مانند شیشه و بلور هستند که کمترین چیزی آن را معیوب می­کند و خلاصه مطلبی که می­خواهم به تو بگویم این است که تمام جسم و روحم به تو مشغول است پس به خاطر خدا برای من و خودت کاری بکن.

جوان به منزلش مراجعه کرد و خواست نمازش را بخواند اما نتوانست. چگونه نماز را بخواند؟ کاغذی برداشت و نامه ای به زن نوشت. سپس از منزل خارج شد و دید که آن زن هنوز در جای خودش ایستاده است. نامه را به او داد و به منزل بازگشت. در نامه چنین آمده بود:

به نام خداوند بخشنده ی مهربان بدان ای زن که اگر بنده ای مرتکب معصیت شود خداوند با حلم و بردباری برخورد می­کند. اگر بار دیگر آن معصیت را انجام داد خداوند آن را می­پوشاند و اگر برای معصیت عذر و بهانه و توجیه تراشید خداوند خشمگین می­شود.

خشمی که آسمان­ها و زمین و کوه­ها و درخت و چهارپایان از آن به تنگ می آیند. پس چه کسی طاقت تحمل خشم خداوند را دارد.

به حقیقت اگر آنچه را بر زبان آوردی باطل بود ترا بیاد روزی می اندازم که در آن آسمان­ها مانند مس گداخته و کوه­ها به پشم حلاجی شده بدل خواهند شد و تمامی مردم در مقابل خشم خداوند جبّار به زانو در می­آیند.

وقتی که من از اصلاح نفس خود ناتوان و ضعیف هستم پس باید نسبت به اصلاح دیگران چگونه باشم؟

و اگر آنچه که گفتنش حق است پس به راستی من تو را به سرچشمه های هدایت راهنمایی می کنم تا بیماری تو را مداوا کند. پزشک تنها خدای تواناست که پروردگار جهانیان است. پس با قلبی صادقانه به خداوند توجه کن که می­فرماید:

(‏ وَأَنذِرْهُمْ يَوْمَ الْآزِفَةِ إِذِ الْقُلُوبُ لَدَى الْحَنَاجِرِ كَاظِمِينَ مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ وَلَا شَفِيعٍ يُطَاعُ ‏ ‏ يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِي الصُّدُورُ ‏) [غافر: 18- 19]

« ‏ ( اي محمّد ! ) آنان را از روز نزديك بترسان ( كه قيامت است ) . آن زماني كه دلها ( از شدّت وحشت ) به گلوگاه مي‌رسند ( و انگار از جاي خود كنده و به بالا پرت شده‌اند ) و تمام وجودشان مملوّ از خشم و اندوه مي‌گردد ( خشم بر كساني كه ايشان را به چنين سرنوشتي دچار كرده‌اند ، و خشم بر خود كه به حرف ديگران گوش فرا داده‌اند ، و غم و اندوه بر روزگار هدر رفته و طلاي عمر باخته شده ) . ستمگران نه داراي دوست دلسوزند ، و نه داراي ميانجيگري كه ميانجي او پذيرفته گردد . ‏‏ خداوند از دزدانه نگاه كردن چشمها و از رازي كه سينه‌ها در خود پنهان مي‌دارند ، آگاه است ».

پس از چند روزی مجدداً آن زن بر سر راه آن جوان آمد و هنگامی که او را از دور مشاهده کرد خواست به منزل بازگردد تا او را نبیند.

گفت: ای جوان بازنگرد. زیرا دیگر تو را تا روز قیامت در محضر خداوند ملاقات نخواهم کرد. سپس بسیار گریست و گفت:

از خدایی که کلید دل تو در نزد اوست می­خواهم که موانع و مشکلاتت را برطرف کند سپس ادامه داد و گفت بر من منت گزار با موعظه ای که آن را از طرف تو به یادگار داشته باشم و مرا سفارشی کن تا به آن عمل کنم.

جوان به او گفت:

تو را سفارش می­کنم به حفظ و حراست از شخصیت و آبرویت، سعی کن به این سفارش خداوند متعال پایبند باشی.

( وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُم بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُم بِالنَّهَارِ ) [انعام: 60]

« خدا است كه در شب شما را مي‌ميراند و می­داند آنچه را در روز کسب می­کنید ».

جوان گفت: آن زن سرش را پایین انداخت و شدیداً گریست. سپس به هوش آمد و رفت و خانه نشین شد و شروع به عبادت کرد، پیوسته مشغول فرمانبرداری خداوند بود تا مرگ به سراغش آمد و با دلی شکسته به دیدار حق شتافت.

جوان بعد از مرگ آن زن، پیوسته او را به یاد می آورد و گریه می کرد.

دوستانش به او گفتند چرا گریه می کنی در حالی که او را از خودت ناامید کردی؟

او در جواب آن­ها می گفت:

من طمع و آرزوی او را در اولین مرحله ذبح کردم.

من پاداش هجر او را در نزد خداوند متعال برای خود ذخیره کردم و از خدا شرم دارم که ذخیره ای که به خاطر این کار در نزد او دارم مسترد گردانم.

——————————————

منبع: گلزار ایمان

مؤلف:عبدالرحمن سنجری

مترجم:حسن قادری

انتشارات:نشر احسان 1379

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس