خانه ---> الله - خداوند ---> ایمان و الحاد ، تو چقدر خدا را می شناسی؟ و چه رابطه ای با او داری؟
allah-a

ایمان و الحاد ، تو چقدر خدا را می شناسی؟ و چه رابطه ای با او داری؟

ایمان و الحاد ، تو چقدر خدا را می شناسی؟ و چه رابطه ای با او داری؟

نویسنده : امام محمد غزالی مصری / مترجم: اویس محمدی

من با عده ای از جوانان بی دین ملاقات کردم و آن ها متأسفانه در این ایام مانند علف های زائد و هرزه دشت انتشار یافته اند . آن ها نظرشان در مورد خداوند مانند بچه ای سر راهی در مورد پذیرش پدرش است که نه در مورد او منصف هست. نظر همگی آنان در مورد خداوند ناشی از تقلیدی کورکورانه و غروری سرمستانه است .

آن ها می پندارند که علم و ایمان ضد هم هستند و پیشرفت علمی و فرهنگی حتما” باید با کنار زدن دین، همراه باشد. این جوانان هر چند که از علوم مادی چیز زیادی نخوانده اند، خود را در حد دانشمندانی می دانند که اتم ها را شکافته اند و نظر آنان در خصوص زندگی و خداوند بر اساس واقعیت نیست، بلکه به گونه ای است برایشان نقل شده. آن ها با این کوتاهی در علم و تقلید کورکورانه پست ترین و بی ارزش ترین چیزها پیروی می کنند. یکی از این جوانان را می شناسم که حتی یک بار هم به رصد خانه نرفته و یک بار هم وارد آزمایشگاه شیمی نشده و حتی یک بار هم دست به تجربه ای ارزشمند از تجربیات هستی نزده، ولی با این وجود ملحد است .

چرا که او خود را از زمره علما و دانشمندان می شمارد و به نظر او دانشمندان هم فقط به ماده ایمان دارند!!! همچنین می توان به این جوانان، گروهی از طالبان علم افزود که از علم بهره زیادی نبرده اندو فقط مقداری از حقیقت را دریافته اند و از بقیه آن ناآگاهند، و هنوز دانششان کامل نشده تا بر اساس دانسته های خود حکمی را صادر کنند. تصور کنید چه هرج و مرجی به پا می شود وقتی یک قاضی به نصف سخنان شاکیان و وکیلان گوش فرا دهد و حکمش را صادر کند؟ کار این افراد ملحد نیز چنین است که بعد از این که مقداری از افق هایی از آفرینش برایشان گشوده شد، اعلان بی دینی می کنند. این نوع از کفر از نوع اول آن بدتر است، چرا که صاحبش را دچار غرور می کند.

فرانسیس بیکن گفته: ” اندکی از فلسفه، عقل را به سمت الحاد می کشاند. ولی تعمق در فلسفه انسان را به دین بر می گرداند “. دیل کارنگی نیز می گوید: : ” من روزهایی را که تنها سخن مردم تناقض بین عقل و دین بود، به خاطر دارم اما این حرف ها امروز به کلی پایان یافته “. من لازم است حقیقیتی را که از ذهن افراد بسیاری پنهان مانده، بیان کنم و آن این که بین ایمانی که بسیاری از متفکران و بزرگان به خداوند دارند و انتساب به یکی از ادیان معروف ف مخصوصا” ادیان رایج د رغرب، فاصله بسیاری است. همانا علم به تنهایی دانشمندان بسیاری را به سمت خداوند هدایت کرده و آنان را در برابر قدرت او شگفت زده کرده است. چنان که تفکر صحیح در بسیاری از سیاست مداران و فرماندهان این نقش را ایفا کرده و این افراد با احساس قوی خود دریافتند که این دنیا، پروردگاری بزرگ دارد اما آنان در این مرحله توقف کردند و متمایل نبودند که برای تکمیل ایمان خود از ادیان کمک بگیرند. هر چند آنان در این توقف تا حدی عذرشان پذیرفته است. چرا که برای شناخت بیشتر خداوند راهی نمی یافتند. آنان که اغلب یهودی و یا مسیحی بودند در کلیساها و کتاب های خود چیزی نمی یافتند که آنان را به دانستن بیشتر علوم دینی تشویق نماید و فقط نبوغ عقل شان اندکی از جلال خداوند و آفریننده هستی را برایشان آشکار کرده، اما مسائلی را که عقل نمی پسندید،قبول نکردند. از جمله آن مسائل این بوذ الوهیت و خداوندی از سه اصل تشکیل شده : پدر و پسر و روح القدوس، آن ها تصمیم گرفتند که در حد خود توقف کنندو رفتارشان در زندگی بر اساسی تجربیات و کاهنان و راهبان دور نگه دارند. به عنوان مثال: کاهنی مشتاق دیدار ” مارشال گورنگ ” فرمانده آلمانی بود و زمانی که نیوهای متفقین این فرمانده را زندانی کرده بودند تا به دار بزنند به دیدارش آمد و شروع به دلداری این فرمانده مغلوب نمود. اما فرمانده دوست نداشت به سخنان این کاهن گوش دهد چرا که کاهنان اعتقادشان بر این بود که مسیح به صلیب کشیده شده تا فدای انسانیت و اشتباهاتشان گردد. به هر حال این کاهن شروع به صحبت کرد که ” گورنگ ” با این سخن کلام او را قطع کردو گفت : ای پدر، من فقط به خدا ایمان دارم و اعتقادم این است که مسیح مرد شریفی بوده . این بود اعتقاد آن فرمانده و بسیاری از سیاست مداران و فرماندهان و دانشمندان و بزرگان که به خدا اعتقاد داشتندو معتقد بودند که مسح ( ع) انسانی شریف و پاک بوده و در این دو مورد بر حق بودند، اما بقیه مواد دین را نمی پذیرفتند. چنان چه انسان غذایی را که دوست ندارد، نمی پذیرد. همه دانشمندان دنیای مسیحیت همین وضع را داشتند. ولی شناخت علمای یهود از خداوند همراه با احساس و تعصبی سرشار نسبت به نژادشان بود.

این علما در دل اعتقاد داشتند که کلیسا های مسحیت شخصی را عبادت می کند که به شکلی شرعی به دنیا نیامده بلکه مادرش آن را با رابطه ای حرام به دنیا آورده. بیشتر آنها تهمت و کینه با خود داشتند که باعث شری فراگیر برای مردم می شد و علم، افراد کمی از آن ها را تهذیب کرد و مانع قسوت و کینه درونشان شد. نکته مهم این است که ایمان به خداوند خالق آسمان و زمین، پیوسته به همان شکل قبلی در وجودشان بود و همچنان ندای فطرت دردرونشان بلند بود و هرچند گاهی بدعت ها و اضافات گمراه کننده ای، صدایش را خاموش می کرد. ایمان آنان گوشه ای ایمانی حقیقی است نمونه کامل آن در اسلام است. افرادی که احساسات شان با این ایمان به وجد می آمد و در آن لحظات اندک بیش هر از دین دیگری به اسلام نزدیک بودند. خداوند نیز در قرآن فرموده که این گروه در زمان سختی، خداوند را خوب می شناند اما در هنگام سلامتی او را فراموش می کنند:

” هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ حَتَّى إِذَا كُنتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِم بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُواْ بِهَا جَاءتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءهُمُ الْمَوْجُ مِن كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُاْ اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ. فَلَمَّا أَنجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ ” ( یونس/22و 23)

” او كسى است كه شما را در خشكى و دريا مى‏گرداند تا وقتى كه در كشتيها باشيد و آنها با بادى خوش آنان را بب ر ند و ايشان بدان شاد شوند [بناگاه] بادى سخت بر آنها وزد و موج از هر طرف بر ايشان تازد و يقين كنند كه در محاصره افتاده‏اند در آن حال خدا را پاكدلانه مى‏خوانند كه اگر ما را از اين [ورطه] بر هانى قطعا از سپاسگزاران خواهيم شد، پس چون آنان را رهانيد ناگهان در زمين بناحق سركشى مى‏كنند “

من حالات بسیاری از دانشمندان غرب و متفکران آن را مطالعه کردم و به ایمانی نیکو در وجودشان پی بردم و دانستم که شناخت آنان از خداوند به دور از تنگ نظری یهودیت و پیچیدگی مسحیت است و بیشتر به آسانی وسعت نظر اسلام نزدیک است. اما اینان با وجود این اسلام را هم ناپسند می داشتند.

باز هم آنان در این مورد عذرشان پذیرفته است، چرا که مسلمانان حجابی ضخیم در برابر تعالیم اسلام هستند و پیشرفت بیش از حدشان در هر زمینه ای مانع حسن ظن مردم به اسلام شده است.آن ها در رسالت پیامبر ( ص) را به شکل اصلی اش که از جانب خداوند آمده، ندیدند و اگر آن اسلام ناب عرضه می شد یقینا” افرادی که ایمان شان بر اساس عقل و به دور از خرافات موروثی بنا کردند، و اشخاصی که تشنه راهنمایی و نصیحت بودند، آن را می پذیرفتند.

هزاران انسانی که در گوشه و کنار غرب رابطه شان با دین سست شده و از کلیسا دل خوشی ندارند، تا زمانی که با عقل محدود در پی شناخت خداوند هستند نمی توان گفت که آنان کافرند و از سنت های فطرت به دورند.

آن ها دوست دارند که رابطه شان را با خداوند از طریقی محکم کنند که با آن احساس راحتی و آرامش می کنند، و کلیدی که برای باز کردن قفلشان به کار گرفته شده بود، داندانه هایش به آن قفل نمی خورد در نتیجه در بسته ماند چون کلید موجود نمی توانست قفل را باز کند. اگر این قلب های تشنه یقین و آرامش کلید اصلی شان را می یافتند، در باز می شد و این قلب های محروم از چشمه ایمان خالص آن قدر می نوشیدند که عطش شان رفع می شد. با این وجود افراد بلند همت در برابر بحران حقیقت که سرزمین شان را در گرفته دست بسته ننشستند و به تنهایی به جستجوی خداوند پرداختند و به تنهایی تلاش کردند و به تنهایی تلاش کردند و به بزرگان دین شان به عنوان بشری مانند خود نگریستند، هر چند که عیسی باشد. به این ترتیب ایمانی صحیح و محدود به دور از کاهنان و تشریفات دینی و تعویذها و بت های آن شکل گرفت. این ایمان به معنای الحاد نیست هر چند از تورات و انجیل و قرآن به دور باشد، چرا که آن ایمان از قرآن بی خبر است و یا به درستی آن را نمی فهمد و تورات و انجیل هم با عقل دیل کارنگی گوش فرا دهیم، او می گوید : ” هنری فورد” را قبل از وفاتش دیدار کردم و انتظار داشتم به سبب تلاشی که در تأسیس یکی از بزرگترین مؤسسات تجاری دنیا به خرج داده است، او را خسته و شکست خورده ببینم اما وقتی او را دیدم غافلگیر شدم، چرا که او در نهایت اطمینان و آرامش بود. با وجو این که هفتاد و هشت سال داشت آیه و نشانه ای از آرامش بود. هنگامی که از او پرسیدم : آیا از پریشانی رنج می بری؟ گفت : هرگز! چون من ایمان دارم که خداوند می تواند کارها را اداره کند و نیازی به نصیحت من ندارد و به همین خاطر من اداره کارهایم را به حکمت آن ذات پاک می سپارم ! پس چرا باید پریشان باشم؟ آیا ” فورد” این سخنش سرشار را از تسلیم و اطمینان به تقدیر خداوتد است. از ابن عطا اسکندری یاد گرفته است؟ بی شک، آقای ” فورد” ابن عطا را نه، می شناخته و نه چیزی از او فرا گرفته.

من خلاصه از سخنان این عالم مسلمان را می آورم تا با وجود دوری مکان و زمان این دو، شدت شباهت بیت منطق شان را دریابید. ابن عطا الله در تشویق به تسلیم به خدا و ذکر آداب تجرد می گوید.

اول: علم به تدبیر و اداره کردن خداوند در وجودت نهفته است و آن این است که بدانی تو قبل از این که از آن خودت بوده باشی از آن خداوند بودی و همان طور خداوند قبل از پیدایشت تو را اداره کرد و تصمیم و تدبیر تو در آن دخالتی نداشت پس او را تعالی بعد از خلقت نیز تو را تدبیر می کند. پس برای او همان طور که بودی، باش تا این که خداوند نیز همان طور که بوده، برایت باشد.

دوم: این که تدبیر تو برای خود، با وجود حسن ظنت به آن، نادانی و جهل می باشد.

سوم: این که بدانی تقدیر خداوند بر اساس برنامه ریزی تو نیست و بیشتر تقدیر اموری هست که تو برنامه ریزی نکرده ای و مقدار کمی از آن با برنامه تو هماهنگ می گردد.

چهارم: این که بدانی خداوند تدبیر مملکتش را در بالا و پایین و پنهان و آشکار عهده دار می باشد و چنان چه که پذیرفته ای تدبیر آسمان و عرش و کرسی و زمین بر عهده اوست پس تدبیر وجود خود را در بین این همه آفریده از جانب خدا بپذیر.

بعد از شنیدن این نصیحت ها این چنین تصور می رود که انسان برای این که یقینش کامل شود، باید از وسایل اطراف و توانایی های خود به عهده اوست پس تدبیر وجود خود را در بین این همه آفریده از جانب خدا بپذیرد .

بعد از شنیدن این نصیحت ها این چنین تصور می رود که انسان برای این که یقینش کامل شود، باید از وسایل اطراف و توانایی های خود به کلی خالی گردد و اسباب را واگذارد و منتظر تدبیر خداوند باشد تا هر طور که دوست دارد اداره کند! و این اشتباهی محض است و نه ابن عطا و نه آقای “فورد” چنین قصدی داشتند و نه به آن عمل کردند. چرا که اطلاع انسان از اطرافش ضروری است و باید به اسباب معمول چنگ بزندو به همین خاطر ابن عطا الله بعد از سخن قبلی اش می گوید: ” همانا چنگ زدن به اسباب منافاتی با توکل ندارد. ” به این گفته پیامبر (ص) دقت کنید که فرموده اند : ” اگر به درستی به خداوند توکل کنید همان گونه که پرنده را روزی می دهد ، روزی شما را هم می دهد به گونه ای که گرسنه بیرون می روید و سیر باز می گردید”.

ملاحظه می کنید که این موضوع به توکل اشاره دارد و اسباب را هم نفی نمی کند بلکه آن را با عبارات ” بیرون می روید” اثبات می کند.

ملاحظه فرمودید که حدیث اشاره به خارج شدن از منزل و باز گشتن داشت که این همان سببی است که انسان با چنگ زدن به آن زندگی می کند اعتقاد ما این است که اسلام هر شکی در خصوص آزادی اختیار نفی می کندو به شدت هر کاستی ای که متوجه توانایی عظیمی شودکه خداوند به انسان بخشیده تا در این دنیا تلاش کند، رد می کند.

ما اگر با واقعیت کارهایمان بنگریم در خواهیم یافت که محیطی که ما در آن با قدرت و اداره خود کار می کنیم، نسبت به قدرت و اداره خداوند بسیار محدود است. و اسبابی که به آن چنگ می زنیم بسته به قدرت و اداره خداوند بسیار محدود است. و اسبابی که به آن چنگ می زنیم بسته به شرایط بسیاری است که اغلب تحت سلطه ما نیست. به همین دلیل باید دست از غرور به توانایی های مان برداریم و تلاش نکنیم که با نفس دهانمان در برابر طوفان بایستیم. این همان چیزیست که داعیان تجرید دنبال آن هستند یعنی به اسباب چنگ بزنو بعد منتظر این باش که خداوند چه می کند! همه ما و داعیان باید در نصیحت کردن دقت کنیم. به عنوان مثال جمله ” از سرعت خود بکاهید” به راننده ای گفته می شود که با سرعتی بالا به جلو حرکت می کند و ممکن است منجر به مرگ او شود، اما اگر این جمله به فردی که نشسته است و بازی می کند و یا به کسی که به کندی راه می رود گفته شود، ناپسند می نماید و به همین ترتیب آمریکایی هایی که به دنبال دنیا راه افتاده اند و فکر شکست را هم به خود راه نمی دهند و از پیروزی خود سر مستند به کلام ” فورد” و ” ابن عطالله” نیازمندند.

افراد سست و کسل دنیای شرق به نصیحیتی دیگر با سیاقی متفادت نیاز دارند. سرزمین های اسلامی نیز الان آمیخته از دو گروه متناقض اند؛ عده ای می گویند کارکن تا زنده بمانی و برخی می گوید ساکن باش تا زنده بمانی. و کسانی هم بر چیزهای از دست رفته می گریند و از اجرای کارهای سخت در هراسند و بدون این که به آرامشی برسند فقط به خود مشغولندو با آرزو های خود درگیرند، به این چنین افرادی باید سخن ویلیام جیمز گفته شود: ” همانا بین ما و خداوند رابطه جدا ناشندنی است و اگر ما خودمان را تسلیم به نظارت و اشراف آن ذات باریتعالی نمودیم تمامی آرزوها و آمال مان برآورده می شود. ” و در نهایت افرادی که در سایه خضوع و تسلیم به تقدیر آرمیده اند، به خدا توکل می کنند و با نام خدا شروع می کنندتا وارد میدان عمل شوند. بعضی از مردم به ایمان احترام می گذارند و برای شیوع آن در جوامع تلاش می کنند نه به این خاطر که ایمان حق است بلکه به خاطر این که آثارش در انسان ها و جوامع مطلوب است و به همین خاطر می گویند : اگر خدایی هم وجود ندارد واجب است برای مردم خدایی قرار دهیم تا در پی رضایتش باشند و از عذابش بترسند. ایمان نزد این افراد یک ضرورت اجتماعی برای حفظ امنیت و رام کردن مردم می باشد و به همین خاطر به حقیقت ایمان و لوازم آن اهمیت نمی دهند و این طرز تفکر، بی ارزش و اهانتی بر حقیقت دین ارزش های آن است. همچنین توهینی است به حقیقت و مقام افراد آگاه به آن، و اعتراف به وجود خداوند باید به نحوی باشد که عقل و قلب به اتفاق هم نشانه های صحیح و غیر قابل انکار خداوند را قبول کنند. ما انسان ها را از این نوع نیرنگ آگاه می کنیم و معتقدیم که انسان باید چشمانش را فقط در برابر حق باز کند چرا که ایمان به خدای واحد بازی چه ای سیاسی یا قانونی استثنایی و ضروری نیست.

بلکه آن حقیقتی است که افراد غافل و سوء استفاده کنندگان، آن را گم کرده اند و نوریست که پلک های نابینایان در برابر آن بسته شده است. اما انسان هایی که دارای صفات فطرت و پاکی اندیشه هستند هرگز از خداوند غافل نمی شوند. این ایمان استوار و هم چون جوهری است که تقریبا” در وجود هر نفس با مناعتی هست و هرچند مراتب و انواعش فرق می کند اما یک پشتوانه روحی مطمئن است که در سختی ها و انجام مسئولیت ها و رویارویی حوادث به آن تکیه می شود. گاهی به ذهن خطور می کند که اکثر افراد مشهور در زمینه تلاش از عنصر ایمان بهره چندانی نداشتند، این شایعه را بعضی روزنامه نگاران بی دین می پراکنند. چرا که این موضوعی باطل است و بسیاری از مردان بزرگ عقیده ای استوار به خداوند داشتند، هر چند که برداشتی ساده یا اشتباه محرز که قبلا” آن را ذکر کردیم، از استحکام این ایمان کاسته ” دیل کارنگی ” می گوید: من افراد زیادی را می شناسم که به دین به عنوان یک موضوع محدود به زنان و یا کودکان و یا واعظان و روحانیون می نگرند و افتخار می کنند به این که می توانند بدون کمک و یاری کسی وارد معرکه های سخت شود، این افراد حتما” تعجب خواهند کرد، اگر بدانند که مردان بزرگ همیشه به درگاه خداوند گریه و زاری می کردند تا آنان را یاری کند. به عنوان مثال خود ” ژاک دمبسی” به من گفت که تا دعاهایم را نخوانم به بستر نمی روم و قبل از خوردن غذا خداوند را به خاطر طعامی که به من بخشیده، سپاس می گویم و پیوسته در خلال تمرین مشت زنی و قبل از مسابقه دعاهایم را تکرار می کنم و ” ادوارد استینوس” مدیر کل شرکت ” ژنرال موتورز” و وزیر امور خارجه اسبق امریکا به من گفت که پیوسه نماز می گزارم و از خدا می خواهم که به من حکمت و رایی درست ببخشد . هنگامی که ” ایزونهاور” قهرمان در حال پرواز به اروپا بود تا فرماندهی نیروهای متفقین در جنگ جهانی دوم را به عهده بگیرد تنها چیزی که به همراه داشته کتاب مقدسش بوده. همچنین ژنرال ” مارک گلارک ” به من گفت که پیوسته و هر روز در خلال سال های جنگ کتاب مقدس را می خواندم و در حال رکوع بودم و خداوند را یاد می کردم.

این افراد دریافته بودند که تنها خودشان کاری از پیش نمی برند و به خداوند توانا و رحیم نیازمندند تا آنان را با توفیق و عنایت خود همراهی کند.چنان چه قبلا” بر آنان منت نهاد و در حالی که در عالم غیب بودند، آنان را به وجود آورد شایسته است که هرگاه شدتی انسان را در بر گیرد و یا بحرانی او را بترساند، به آن ذات باری تعالی تضرع کند، چرا که هیچ کس غیر از او نمی تو اند نیازش را بر آورده کند و یا او را سیراب گرداند و آرامش را به او بازگرداند:

کلهم سائل و انت مجیب             تلک نعماک مالها من نفاد

همه آنان درخواست می کنند و تو پاسخ می گویی این نعمت های توست تمامی ندارد.

به همین خاطر واجب است که خداوند را فراموش نکنیم و با روشی درست به او تقرب جوییم و از روی خطا یا عمدا” چیزی را که از آن مبرا است به او نسبت ندهیم.

—————————————

منبع : تولدی دوباره / مؤلف: امام محمد غزالی مصری / مترجم: اویس محمدی / انتشارات واسع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *