معماری
خانه ---> خبر های جدید ---> تجدیدنظر در نیم قرن مداخله بی‌سرانجام
خاورمیانه
خاورمیانه

تجدیدنظر در نیم قرن مداخله بی‌سرانجام

تجدیدنظر در نیم قرن مداخله بی‌سرانجام

استفان والت می‌نویسد: روابط آمریکا و ایران افزایش یافته است. توافق هسته‌ای مهم ترین نشانه تحول است، اما آزادی سربازانی که به اشتباه وارد آب‌های سرزمینی ایران شده بودند و تبادل زندانیان نیز از دیگر نشانه‌هایی است که کارایی دیپلماسی میان طرفین را نشان می‌دهد.

پاسخ به این سوال که ایالات متحده چه سیاستی را باید در خاورمیانه در پیش بگیرد، مانند گذشته روشن و واضح نیست. بیشتر سال های نیم قرن گذشته، آمریکا به خوبی دوستان و دشمنان خود را می شناخت و به خوبی از اقدامات آنها آگاه بود. اما امروز، بیشتر از هر زمانی در مورد منافع آمریکا در منطقه خاورمیانه ابهام وجود دارد و این نکته حمایت آن را از متحدان منطقه ای زیر سوال می برد. در مورد نحوه برخورد با بازیگران مختلف منطقه که هر کدام به نوعی خاورمیانه را بر هم می زنند، اجماع نظری وجود ندارد.

تنها یک نکته را به صراحت می توان اعلام کرد. دستور کاری که آمریکا از دهه 1940 به بعد در خاورمیانه به کار برده است، دیگر از کارایی لازم برخوردار نیست. آمریکا هنوز هم تصور می کند حمایت از رژیم های خودکامه منطقه، پشتیبانی بی چون و چرا از اسرائیل و سخن راندن از رهبری می تواند کلید مدیریت خاورمیانه باشد، اما این رویکرد آشکارا قابلیت خود را از دست داده است.

پیش از این، امور به شدت ساده بود. به طور مثال، در دوران جنگ سرد مولفه های اصلی سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه منطقی و قابل دفاع بودند. در وهله اول، آمریکا به دنبال جلوگیری از اشاعه نفوذ شوروری در منطقه بود. اطمینان از جریان آزاد انرژی و بقای اسرائیل نیز از دیگر سیاست های منطقه ای آمریکا در آن زمان محسوب می شد.

آمریکا برای اینکه بتواند به این اهداف دست پیدا کند در بازه 1945 تا 1990 نقش «آف شور بالانسر» را ایفا کرد. بر خلاف رویکرد آمریکا در آسیا و اوراسیا که مبنی بر استقرار گسترده نیروهای نظامی در این مناطق بود، واشنگتن ترجیح می داد که نیروی نظامی کمی در منطقه خاورمیانه داشته باشد و بیشتر از متحدان منطقه ای برای پیشبرد اهداف خود استفاده کند. در همین راستا آمریکا اقدام به حمایت از کشورهای عرب نظیر عربستان و سایر کشورهای حاشیه خلیج فارس کرد. با ایران نیز تا پیش از وقوع انقلاب در این کشور روابط دوستانه ای داشت و از اسرائیل به عنوان دولتی که با متحدان عرب شوروری در منطقه مقابله می کند، حمایت می کرد. در خلیج فارس نیز واشنگتن سعی داشت موازنه قوا را برقرار سازد: در زمان جنگ ایران و عراق، آمریکا جانب عراق را گرفت و پس از آن در جریان حمله عراق به کویت، آمریکا مقابل عراق قرار گرفت.

با پایان جنگ سرد، انتظار می رفت که مداخله آمریکا در خاورمیانه کاهش پیدا کند چرا که دیگر تهدیدی خارجی وجود نداشت. با این وجود نقش آمریکا در خاورمیانه عمیق تر شد. استراتژی «مهار دوگانه» که کلینتون آن را جایگزین موازنه قوا کرد، آمریکا را در نقش پلیس منطقه ای قرار داد. متاسفانه این سیاست آمریکا را ناگزیر از حفظ تعداد قابل توجهی از نیروهای زمینی و هوایی در عربستان کرد. همین اقدام زمینه های رادیکالیزه شدن بن لادن و طرح ریزی نقشه حمله به آمریکا در 11 سپتامبر را فراهم آورد.

نقش نظامی آمریکا در خاورمیانه پس از حادثه 11 سپتامبر و تصمیم نسنجیده جورج دبلیو بوش و دیک چنی برای تغییر نقشه منطقه باز هم بیشتر شد، تا جایی که در 2008 وعده پایان دادن به جنگ عراق و خروج نیروهای آمریکایی از منطقه، بازسازی روابط با جهان اسلام، پیگیری راه حل دو دولت برای برقراری صلح میان فلسطین و اسرائیل و تغییر روابط با تهران توانست باراک اوباما را به پیروزی برساند. اگرچه اوباما توانست نهایتا به توافق هسته ای با ایران دست پیدا کند، اما در سایر موارد مانند اسلاف خویش راهی از پیش نبرد. سوریه در جنگ و آشوب فرو رفته است؛ القاعده همچنان فعال است؛ داعش در حال اشاعه خشونت در گوشه گوشه جهان است؛ یمن و لیبی تبدیل به کشورهایی جنگ زده و فاقد دولت شده اند و مذاکرات صلح هم متوقف شده است.

سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که چرا آمریکا در چنین مشکلاتی غوطه ور شده است؟

پاسخی که می توان به این سوال کلیدی داد این است که واشنگتن نتوانسته تحولات عمیقی که بستر استراتژیک خاورمیانه را تغییر داده، درک کند.

نخست، هم اکنون هیچ قدرت بزرگ دیگری رقیب آمریکا در منطقه نیست که به استراتژی آمریکا سر و سامان ببخشد. جلوگیری از نفوذ شوروی در دوران جنگ سرد، هدف مهمی بود که می توانست اهداف و اولویت های آمریکا در منطقه را روشن کند. امروزه بر خلاف گذشته هیچ تهدید فراگیری منطقه را تهدید نمی کند و در نتیجه اصول سازمان بخشی که بتواند سیاست خارجی منطقه ای آمریکا را هدایت کند نیز وجود ندارد. برخی ایران را در جایگاه این تهدید قرار می دهند، اما واقعیت این است که ایران ضعیف تر از آن است که مرکزیت استراتژی آمریکا در منطقه را به خود اختصاص بدهد. از سوی دیگر در برخی موارد، مانند مبارزه با داعش دو بازیگر دارای منافع مشترک هستند.

دوم، روابط آمریکا با متحدان سنتی خود در منطقه هم اکنون در پایین تر سطح قرار دارد. ترکیه در دوران ریاست جمهوری رجب طیب اردوغان به سمت اقتدارگرایی رفته و سیاست های آن در مورد مبارزه با داعش و حل معضل سوریه، با اولویت های آمریکا همخوان نیست. راستگرایی در اسرائیل تشدید شده است. این در حالی است که تل آویو همچنان حاضر به قبول پیشنهاد دو دولت نیست و همه تلاش خود را بکار می برد تا توافق هسته ای با ایران را بر هم بزند. مصر بار دیگر به دست حاکمان نظامی خودکامه افتاده و روابط با عربستان نیز بخاطر تنش زدایی میان واشنگتن و تهران، اختلاف نظر در مورد جنگ داخلی سوریه و افزایش نگرانی ها در مورد اسلام وهابی که ریشه افراطی گریست، تیره و تار شده است.

در همین حال، روابط آمریکا و ایران افزایش یافته است. توافق هسته ای مهم ترین نشانه تحول است، اما آزادی سربازانی که به اشتباه وارد آب های سرزمینی ایران شده بودند و تبادل زندانیان نیز از دیگر نشانه هایی است که کارایی دیپلماسی میان طرفین را نشان می دهد.

سوم، سقوط قابل توجه قیمت حامل های انرژی و احتمال فزونی عرضه نفت برای مدت طولانی اصل بنیادین استراتژی آمریکا برای مداخله در خاورمیانه از 1945 به بعد را زیر سوال می برد. در حال حاضر میزان نفت و گازی که آمریکا از خاورمیانه وارد می کند، زیاد نیست و خطر قطع این جریان در حال حاضر نسبت به هر زمان دیگری کمتر است. اگر آمریکا در حال حرکت به سوی رسیدن به استقلال در تامین منابع انرژی خود باشد، دیگر چه نیازی به هزینه کردن میلیاردها دلار در خاورمیانه دارد؟

چهارم، سابقه بیست و چند ساله گذشته توان آمریکا در تشخیص اهداف واقع گرایانه در منطقه و پیگیری آنها را زیر سوال می برد. عملکرد سه رئیس جمهور در خاورمیانه نشان می دهد که آمریکا وارد هر یک از مسائل خاورمیانه که شده، آن را بدتر و آشوب زده تر کرده است.

در نهایت، تشخیص نقش صحیحی که آمریکا باید در خاورمیانه بازی کند، دشوار است چرا که ابزارهایی که آمریکا در سیاست خارجی خود به کار می برد در تناسب با مشکلات فعلی خاورمیانه نیست. ابزارهایی که آمریکا از آنها استفاده می کند را می توان ذیل نظامی گری خلاصه کرد، اما مشکلی که خاورمیانه با آن مواجه است عدم وجود نهادهای کارآمد و مشروع در حاکمیت های محلی است. این مشکل با توسل به نظامی گری حل نمی شود. همانطور که تجربه افغانستان و عراق نشان داد، ارتش آمریکا نمی تواند در ایجاد نهادهای سیاسی موثر واقع شود.

خاورمیانه در پیش چشمان ما در حال تحول است و سیاست های قدیمی آمریکا دیگر از کارایی لازم برخوردار نیست.

با گفتن این نکات به نظر می رسد که موضوع استراتژی آمریکا درخاورمیانه می تواند به بحث جالب توجه و مهمی در مناظره های انتخابات ریاست جمهوری 2016 تبدیل شود، اما همان طور که تاریخ نشان داده است نباید چنین انتظاری از این مناظرات داشت. نامزدهای انتخاباتی بار دیگر مواضع تکراری تقویت رهبری آمریکا، حمایت از اسرائیل و بزرگنمایی تهدید داعش را ادامه می دهند و پس از اینکه یک کدام از آنها در 2017 بر مسند کاخ سفید قرار گرفت، آمریکا باز هم نمی داند با این گوشه از جهان چه کند.

اگر اهمیت استراتژیک منطقه در حال افول است، هیچ یک از متحدان سنتی آمریکا در منطقه لیاقت این حمایت تمام و کمال را ندارند و اقدامات آمریکا منجر به خشم دوستان و دشمنان آن در خاورمیانه می شود، شاید زمان آن فرا رسیده است که آمریکا دست از تلاش برای حل مشکلاتی که نه توان و نه علاقه ای به حل آنها دارد، بردارد. در نهایت، سرنوشت خاورمیانه به دست مردمی که در آنجا زندگی می کنند مشخص خواهد شد.

منبع: فارن پالسی/ ترجمه: تحریریه دیپلماسی ایرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

قالب وردپرس