معماری
خانه ---> حركات و احزاب ---> آخرین دیدار همراه مطیع الرحمن نظامی در زندان
مطیع الرحمان نظامی
مطیع الرحمان نظامی

آخرین دیدار همراه مطیع الرحمن نظامی در زندان

 آخرین دیدار همراه مطیع الرحمن نظامی در زندان

نوشته: عبد الغفار عزیز / ترجمه: عبدالخالق احسان

پیام کوتاهی که از شیخ مطیع الرحمن نظامی ( رهبر جماعت اسلامی بنگلادش) در آخرین دیدار با خانواداه‌اش پیش از رفتن بر چوبه دار، نقل شده و به رسانه های ارتباط جمعی رد و بدل گردید، تأثیر شگرفی داشته و به زبان های مختلفی نشر گردید و مسلمانان سراسر جهان از آن متأثر شدند؛ به خاطر آگاهی از تفصیل این دیدار تاریخی بین نظامی و خانواده اش، نشستی با یکی از پسرانش داشتم تا تفصیل این دیدار را جویا شویم؛ چون نباید این بخش ارزنده تاریخ ما، پنهان بماند.

پیش از رسیدن به این فضای روحانی و مؤثر لازم به تذکر است که تشنگی حکومت بنگلادش به ریختن بیشتر خون های بی‌گناهان پایان نیافته و بلکه برای اعدام بی‌گناهان دیگری که تمام زندگی خویش را فدای نشر آموزه‌های قرآن و سنت نموده اند؛ آمادگی می گیرد.

کسی که تفصیل آخرین دیدار با شیخ نظامی را می خواند، در می‌یابد که یکی از اولیای خداوند از جهان ما رحلت کرده است و از ما  توقع داشت که ضد ستمگری موقف بگیریم… از امت پیامبر صلی الله علیه و سلم انتظار داشت که این ستمگری را رد کنند تا بعد از او به دیگران تجاوز صورت نگیرد، آیا پیام شیخ نظامی بر ایمانداران به روز قیامت تأثیر می گذارد؟

اینک این داستان به صورت کامل و از زبان فرزندش خدمت تقدیم می گردد:

پیش از نماز شام روز سه شنبه دهم ماه می میلادی مسئولین زندان مرکزی در داکا پایتخت کشور به سکرتر پدرم تماس گرفتند و از وعده ملاقات در زندان خبر دادند؛ اما با وجود اصرار ما در مورد علت این دیدار که آیا آخرین دیدار است؟ توضیحی داده نشد. بعد از ادای نماز در حالی که اذهان همه ما ( ۲۶ نفر مرد و زن و کودک) مشغول حدس علت این دیدار بود، به سوی زندان حرکت کردیم، به دروازه زندان رسیدیم دیدیم که جمع زیادی از خبرنگاران و نیروهای امنیتی حضور دارند، بعد از اجراءات سخت تلاشی و تفتیش از دروازه خشن زندان عبور نمودیم، در این لحظه مسئول اداره زندان با ما صحبت مختصری داشت و گفت که این آخرین دیدار است.

سپس ما را به طرف اتاق تک سلول زندان سوق دادند، پدر در اتاق شماره هشت بود که آخرین اتاق آن بخش زندان محسوب می گردید و حجم آن هشت بر هشت قدم بود، پنجره نداشته و هوا به اتاق وارد نمی شد؛ اما یک دروازه فلزی داشته و جلوی آن فضای کوچک حصار شده قرار داشت؛ پدر از آمدن ما آگاه نبود، وقتی به اتاق نزدیک شدیم، ایشان را از پشت میله های دروازه زندان دیدیم.

پدر بر جای نماز سبز ساده‌ای رو به قبله نشسته بود، پشتش به طرف دروازه بوده و دست به دعا بلند کرده و به درگاه پروردگار متعال مناجات می کرد و آن دعاهایی را تکرار می نمود که از آوان طفولیت زیاد از زبان شان شنیده بودیم. دعا را با صدای آهسته تکرار می کرد و باز سکوت می کرد و بعد از آرامش، بار دیگر به تکرار دعاهای مأثور از پیامبر صلی الله علیه و سلم می پرداخت…

وقتی معاذ سه ساله پدربزرگش را از پشت دروازه دید، فریاد کشید: آهای بابا! ما این جا هستیم، دروازه را باز کنید. پدر دستانش را به رویش مالید و نگاه کرد که این صدا از کیست؟ همین که همه ما را دید،‌ ایستاد شده و به سوی ما با همان آرامش و اطمینان همیشگی متوجه گردید و گفت: همه‌ی شما آمده‌اید؟ آیا این آخرین دیدار است؟ خواهرم با صدای بلند و با احساس قوی گفت: نه، ان شاء‌الله که این آخرین دیدار نیست.

غم و اندوه تمام فضا را فرا گرفت و اشک از چشم های همه‌مان به غیر از پدر، سرازیر شد؛ اما ایشان به ما اطمینان و دلداری داده و فرمودند: ثابت قدم بمانید و صبر پیشه کنید. پدر لباس محلی بنگالی به تن داشتند که در اثر عرق زیاد به بدن شان چسبیده بود؛ چون هوا به اتاق وارد نمی شد و گرمی و رطوبت زیاد بود؛ اما چهره پدر می درخشید و وقار و سنگینی ایشان را فرا گرفته بود که اگر کسی ایشان را می دید، نمی توانست باور کند که چند لحظه بعد بر چوبه دار آویخته می گردد؛ چون به زودی با قلب سلیم به دیدار پروردگارش می شتافت.

از مسئولین زندان خواستیم که دروازه را باز کند؛ چون از پشت میله ها، پدر را درست دیده نمی توانستیم، آنها قبول کرده و پدر در صحن کوچک بیرون شده و بر چوکی پلاستیکی سفیدی نشست و ما روی زمین به اطراف او مثل یک دایره نشستیم. پدر احوال همه ما را جویا شده و موقفش را در آخرین مرحله قانونی وهمی ابراز داشت و فرمود: مدیر عمومی زندان از من خواست که از رئیس جمهور طلب عفو کنم، گفتم: من مرتکب جرمی نشدم تا عفو بخواهم و طلب عفو من، اعتراف به ارتکاب جرم را در ضمن خواهد داشت.

بر علاوه من باور دارم که مرگ و زندگی در اختیار الله متعال است و نمی خواهم ایمانم به الله متعال را با طلب عفو از بنده مثل خودم هر کس که باشد، زیانمند کنم. در چاشت همان روز مدیر عمومی پلیس نزدم آمد و برگه داد و اصرار کرد که از رئیس جمهور خواستار مهربانی و ترحم شوم. برگه را گرفتم و به خط واضح و درشت نوشتم: آن چه مرا به آن متهم دارید، مرتکب نشدم و از کسی عفو نمی خواهم و خواستار ترحم کسی جز الله متعال نیستم. بار دیگر غم و اندوه فضا را فراگرفت و پدر ما را آرام می کرد.

سپس همه ما بیرون شده و پدر و مادر را تنها گذاشتیم تا فرصتی برای پدر باشد که اگر صحبت و سفارش خاصی برای مادر دارد، بیان کند. از پشت دروازه می شنیدیم که هر یک دیگری را اطمینان و آرامش می داد و شنیدیم که مادر، پدر را به استقامت و پایداری توصیه کرده و فرمود: الله متعال شما را به شهادت در راهش گرامی داشته و ما در پیشگاه الله متعال به پارسایی و امانتداری شما گواهی می دهیم و این که هیچ جرمی مرتکب نشده و هرگز خیانتی روا نداشته اید.

اما پدر، مادر را تشجیع کرده و فرمود: شما حالا به منزله پدر و مادر خانواده می باشید و باید به همه اطفال توجه و اهتمام نمایید. بار دیگر وارد زندان شدیم و پدر آخرین نصیحت خویش را این گونه بیان فرمودند:‌ به پیروی از آموزه های  الله متعال و رسول کریم صلی الله علیه و سلم التزام داشته باشید، به مادرتان عنایت ویژه نمایید و ایشان را جانشین من بدانید و به مادر خویش اعتماد نمایید که اگر به راه راست ثابت قدم باشید، نبود مرا جبران می کند.

در مورد من با دیگران طوری که بودم صحبت نمایید و از مبالغه بپرهیزید،‌ بین شما هفتاد و پنج سال زندگی کردم و تعداد زیادی از نزدیکان و دوستانم این قدر فرصت عمر نصیب شان نشد و شما همراه پدرتان بیشترین فرصت زندگی نسبت به بسیاری دیگر داشته اید. باور قطعی داشته باشید که مرگ و زندگی در اختیار الله متعال است، اگر فیصله الله متعال بر این باشد که امشب رحل سفر بندم، خواهم رفت، اگر چه همراه شما در خانه باشم، به رحمت پروردگارتان اعتماد و حسن نیت داشته و از جمله بندگان سپاسگزار باشید.

سه نواسه اش را که به نام او ( مطیع الرحمن نظامی) نام گزاری کرده بودیم، برایش معرفی و نزدیک نمودیم تا دعا کند که آنها مثل او شوند، لبخندی زد و گفت:‌ از الله متعال می خواهم که بهتر از من شوند و روش پیامبر صلی الله علیه و سلم و یاران گرامی شان را بپیمایند و در ادامه حکایت یکی از علما همراه پسرش را بیان نمودند.

دانشمند بزرگواری برای پسرش گفت: هدف تو در زندگی چیست؟ پسر در جواب گفت: آرزو دارم، دانشمند بزرگی مثل شما شوم. به محض شنیدن جواب پسرش، به گریه افتاد. پسر با تعجب پرسید: چرا گریه می کنی؟ پدر! آن دانشمند گفت: وقتی به سن تو بودم، آرزو کردم در علم و تقوا مثل حضرت علی رضی الله عنه باشم و تو تفاوت فاحش من و او را می بینی. بدان پسرم! سبب گریه من همت کم توست، برای خویش الگو و قدوه ی بالایی انتخاب کن.

سپس پدر به ستایش برادر بزرگترم مومن (دومین فرزند ایشان) پرداخت و گفت:‌ او از من عالمتر است و وقت مراجعه به دلایل بسیار مسایل از او پرسان می کردم. درین حال همه ما با حسرت گفتیم: پدر جان به خاطرشما هیچ کاری کرده نمی توانیم، گفت: ما بشر هستیم و آن چه در توان داریم انجام می دهیم و همه امور قبل و بعد آن در اختیار الله متعال است، ممکن بود که قبلاً بمیرم و حالا احساس می کنم که عمر طولانی نعمت خداوندی برایم بود تا الله متعال شهادت در راه خویش را بهره ام سازد، بدون همهمه و غوغا و جنگ و نبرد.

در ادامه پدر به فرستادن سلام به مسلمانان پرداخت،‌ آنانی که با قلب و قالب ایشان را همراهی کردند، در آغاز از همه علمای امت و رهبران فعالیت اسلامی تشکری نموده و از ما خواست که این تشکر و سپاس گزاری را به آنان برسانیم و بخواهیم که دعا نمایند تا الله متعال شهادتم را قبول کند. درین فرصت مادرمان رشته سخن را به دست گرفت و گفت: الله متعال شما را در دنیا گرامی داشت و عزت داد و در آخرت نیز گرامی‌ات می دارد ان شاء الله.

پدر گفته مادر را مورد تأکید قرار داده و اضافه نمود: مرد عادی از یکی از قریه های دور دست بودم و حالا به فضل پروردگار متعال دانشمندان بزرگوار، بندگان  پرهیزگار و صدها میلیون انسان در پهلوی من ایستاده و از موقفم حمایت نموده و اظهار عطوفت داشته و مخلصانه برایم دعا می کنند و از آن چه برایم و برادرانم رخ می دهد، احساس درد و اندوه می نمایند؛ حتی که نخست وزیر حسینه آخرین دیدار خود از ترکیه و شرکت در کنفرانس همکاری اسلامی را از ترس مطرح شدن قضیه رهایی من لغو نمود.

از پدر در خواست کردیم که دعا کند الله متعال ما را بار دیگر در جنت فردوس جمع نماید، ایشان بلا فاصله گفتند: به راه راست التزام داشته باشید، به زودی الله متعال همه ما را در بهشت گردهم خواهد آورد. سپس همه عاجزانه دست های خویش را به سوی الله متعال بلند کردیم، پدر دعاهای مأثور از پیامبر صلی الله علیه و سلم را باربار تکرار می کرد و سپس به لهجه اصلی بنگالی به دعا پرداخت و هیچ خوبی دنیوی و اخروی را نگذاشت مگر این که برای خود، خانواده، کشورش و تمام کشورهای اسلامی خواستار گردید و هیچ بدی دنیوی و اخروی را نگذاشت مگر این که از آن به درگاه الهی پناه جست.

من دکتر هستم و مردمان زیادی را در حالت مرگ مشاهده کردم و دیدم که وقتی اجل شان نزدیک می گردد، رنگ شان تغییر می کند و ترس شان زیاد می گردید و آرزو می کردند که عمرشان زیاد گردد، اگر چه چند دقیقه باشد. اما حالا من در مقابل موقف بی مثیلی قرار دارم، پدر سؤال عجیبی مطرح کرد و گفت: به پیشنهاد شما کدام نوع لباس را موقع رفتن بر چوبه دار بپوشم؟ این موقف خون را در رگ های ما خشکاند، برادرم با لبخندی گفت: لباس معمولی و ملی را بپوشید.

کوچکترین ترس و ناامیدی و پشیمانی متوجه اش نشد، در مقابل خود قلب مؤمن و نفس مطمئنه و روح در حال پرواز به سوی ملاقات پروردگار را مشاهده نمودیم.

درین لحظات که در بالاترین منازل روحانی قرار داشت، سؤال عجیب و حیرت انگیز دیگری مطرح کرد و گفت: چه کسی از شما به سیاتیا ( قریه اصلی ما) می رود تا در جنازه ام شرکت نماید؟ گفتم: من و برادرم مومن. با قلب مهربانش مثل همیشه که پیش از  سفر توصیه می کرد، گفت: احتیاط تان را داشته باشید و سید متو (  سکرتر) را نیز با خود بیاورید و مادرتان را در آن شب با خود نبرید و تو پسرم مؤمن! لباس پیراهن و تنبان ( لباس محلی) را موقع امامت نماز جنازه ام بپوش! ( آن وقت برادرم مؤمن دریشی پوشیده بود).

باردیگر ما را به تقوا در پنهان و آشکار توصیه کرد و به مطالعه دو کتابش که در زندان نوشته است سفارش نمود ( زندگی پیامبر صلی الله علیه و سلم در روشنایی قرآن، برخی از آداب زندگی) و هم چنان کتاب سابق ( زندگی مؤمنان در روشنایی قرآن و سنت) و در اخیر خواهر کوچک مان محسنه را مخاطب قرار داد و گفت: تو آخرین دخترم هستی و صبر داشته باش و از الله متعال ثواب آن را بخواه و به دین الله متعال تمسک داشته و داد و فریاد مکن.

لحظات اخیر این ملاقات را این گونه به پایان رساند: حالا بروید و می خواهم شما را ببینم که بدون اضطراب و با شجاعت می روید. معانقه و مصافحه کردیم و در حالی ایشان را وداع می گفتیم که صبح فردا او را  با لباس شهادت خواهیم دید.

فردا این چهره آرام و مطمئن را در حالی دیدیم که دیروز وداع کرده بودیم، هیچ تغییری نیامده مگر این که خون از بینی اش در جریان بود.

پدرم الله متعال ترا مورد رحمت خویش قرار دهد و هرگز قربانی های شما هدر نخواهد رفت، ان شاء الله.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی اصلاح

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

قالب وردپرس