شعر و داستان

بامبو و سخس ( داستان کوتاه )

بامبو و سخس  ( داستان کوتاه )

 

روزی تصمیم گرفتم که
دیگر همه چیز را رها کنم.

 

شغلم را دوستانم را ،
مذهبم را زندگی ام را !

 

به جنگلی رفتم تا برای
آخرین بار با خدا صحبت کنم.

 

به خدا گفتم : آیا
میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟

 

و جواب او مرا شگفت
زده کرد.

 

او گفت :آیا سرخس و
بامبو را میبینی؟

 

پاسخ دادم :بلی .

 

فرمود : هنگامی که
درخت بامبو و سرخس راآفریدم ،

 

به خوبی ازآنها مراقبت
نمودم .

 

به آنها نور و غذای
کافی دادم.

 

دیر زمانی نپایید که
سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت

 

اما از بامبو خبری
نبود.

 

من از او قطع امید
نکردم.

 

در دومین سال سرخسها
بیشتر رشد کردند

 

و زیبایی خیره کنندهای
به زمین بخشیدند

 

اما همچنان از بامبوها
خبری نبود.

 

من بامبوها را رها
نکردم .

 

در سالهای سوم و چهارم
نیز بامبوها رشد نکردند.

 

اما من باز از آنها
قطع امید نکردم .

 

در سال پنجم جوانه
کوچکی از بامبو نمایان شد.

 

در مقایسه با سرخس
کوچک و کوتاه بود

 

اما با گذشت ۶ ماه
ارتفاع آن به بیش از ۱۰۰ فوت رسید.

 

۵ سال طول کشیده بود
تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند.

 

ریشه هایی که بامبو را
قوی می ساختند

 

و آنچه را برای زندگی
به آن نیاز داشت را فراهم می کردند.

 

خداوند در ادامه فرمود:

 

آیا میدانی در تمامی
این سالها که تو درگیر مبارزه با سختی ها و مشکلات بودی

 

در حقیقت ریشه هایت را
مستحکم می ساختی .

 

من در تمامی این مدت
تو را رها نکردم همان گونه که بامبو ها را رها نکردم.

 

هرگز خودت را با
دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند

 

اما هر دو به زیبایی
جنگل کمک می کنند.

 

زمان تو نیز فرا خواهد
رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی!

 

از او پرسیدم : من
چقدر قد میکشم.

 

در پاسخ از من پرسید :
بامبو چقدر رشد میکند؟

 

جواب دادم : هر چقدر
که بتواند.

 

گفت : تو نیز باید رشد
کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی.

 

به یاد داشته باش که
من هرگز تو را رها نخواهم کرد.

منبع : ایران بیست

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

دکمه بازگشت به بالا