معماری
خانه ---> تربیت، اخلاق و تزکیه ---> حقیقت تواضع در ارتباط با مردم !

حقیقت تواضع در ارتباط با مردم !

حقیقت تواضع در ارتباط
با مردم !

تواضع در ارتباط با
مردم از اين حقيقت سرچشمه ميگيرد كه تو هر چند داراي رتبه و منزلت يا علم و دانش
يا عبادت باشي اما از آنان برتر نيستي…

به عنوان مثال: هم
نشيني با نيازمندان و هم سفره شدن با آنان و هم سخن شدن با ايشان دليلي است بر
اينكه بي نيازي تو سبب برتري بر آنان نمي شود…ارتباطت با كساني كه سرو وضع خوبي
ندارند نشانه ي آن است كه سرو وضع تو باعث برتري بر آنان نميشود.

ياري دادن به خدمت
كارت و نشستن او بر سر سفره ات، خود دليلي است بر اينكه تو فضيلتي ذاتي براي خود
قايل نيستي و ديگر موارد… با آگاهي از اينكه انجام اين كارها اثر تربيتي عظيمي
در كوچك شمردن نفس هر كدام از ما دارد و سبب ميشود كه خود را از ديگران برتر
ندانيم.

پيامبر(ص)
ميفرمايد:” خداوند بر من وحي فرستاد كه با همديگر فروتني كنيد تا كسي بر
ديگري فخر نفروشد و يكي بر ديگري سركشي نكند”.

 

كارهايي كه باعث تواضع
در ارتباط با مردم ميشود:

 

1- خدمت كردن به افراد
خانواده:

پيامبر(ص) در خانه به
افراد خانواده كمك مي كرد، لباسش را فاق دار ميكرد، و گوسفندانش را ميدوشيد؛ جامه اش
را وصله ميزد، و كفشش را پينه مينمود، و به خودش رسيدگي ميكرد، و خانه را جارو
ميزد و زانوي شتر را با زانو بند ميبست و به ماده شتر آبكش علف ميداد و با خادمش
غذا ميخورد و وسايلش را از بازار حمل مينمود.

 

2- هم نشيني با
نيازمندان و هم خوراك شدن با آنان و ياري دادن آنان:

داود(ع) وارد مسجد شد
ديد كه گروهي از افراد ضعيف و نيازمند بني اسراييل به صورت حلقه اي نشسته اند در
ميانشان نشست سپس گفت: نيازمندي در ميان نيازمندان، و همچنين سليمان پسر داود(ع)
با دقت و تامل به چهره افراد ثروتمند نگاه ميكرد تا به افراد نيازمند و مستمند
ميرسيد آنگاه با نيازمندان هم نشين ميشد و ميگفت: پروردگارا، نيازمندي همراه
نيازمندان هستم.

 

3- متمايز نبودن در
خدمت به خاطر منزلتت در ميان مردم:

رسول محبوبمان(ص) به
همراه يارانش هنگام حفر خندق در جنگ احزاب خاك را جابجا مينمود، و اين عمر بن خطاب
رضي الله عنه است كه در يك روز گرم در حالي كه لباسش را بر سرش كشيده بود از خانه
خارج شد، غلامي كه بر الاغي سوار بود از كنارش گذشت. عمر گفت: اي غلام، مرا همراه
خودت سوار كن، غلام از الاغ به پايين پريد و گفت: اي امير المؤمنين، سوار شو، عمر
رضي الله عنه گفت: به تنهايي سوار نميشوم بلكه پشت سر تو سوار ميشوم… ميخواهي مرا
در جايي هموار و صاف قرار دهي در حالي كه خودت در جايي زبر و خشن قرار داشته
باشي؟! پس در پشت غلام قرار گرفت.

شبي عمر بن عبدالعزيز
چيزي مينوشت در حالي كه مهماني كنارش نشسته بود، نزديك بود كه چراغ خاموش شود،
مهمان گفت: آيا بلند شوم و چراغ را درست كنم؟ عمر بن عبدالعزيز گفت: خير، به كار
واداشتن مهمان دور از كرامت و جوانمردي است،. مهمان گفت آيا غلام را آگاه كنم؟ عمر
بن عبدالعزيز گفت: نه، تازه خوابيده است، و خود بلند شد و روغن را در چراغ ريخت.
مهمان گفت: چرا خودت اين كار را كردي اي امير المؤمنين؟ عمر بن عبدالعزيز پاسخ
داد: رفتم در حالي كه عمر بودم و برگشتم در حالي كه عمرم.

 

4- متواضع و مهربان
بودن با مؤمنان:

از ابو رفاعه تميم بن
اسيد رضي الله عنه روايت شده كه گفت: به پيامبر خدا(ص) رسيدم در حالي كه خطبه
ميخواندند و گفتم: يا رسول الله،‌ مرد غريبي آمده از دين خود ميپرسد، ‌كه دينش
چيست؟ رسول الله(ص) خطبه را ترك نمود و به طرفم آمد تا به من رسيد، چهار پايه اي
برايش آوردند و آن حضرت(ص) بر آن نشست و مرا از آنچه خدا برايش تعليم داده بود،‌تعليم
داد. و سپس خطبه اش را ادامه داد و به آخرش رساند.

از انس رضي الله عنه
روايت شده كه گفت: پيامبر(ص) آن قدر مهربان بود كه كنيزي از كنيزان مدينه حتماً
توانايي داشت كه دست پيامبر(ص) را گرفته و به هر جايي كه ميخواست ميبرد تا كارش را
انجام دهد.

 

5-پذيرفتن دعوت فقرا و
ضعفا:

هر چند كه براي كمترين
چيز باشد و شادمان شدن به آن، و اظهار تنفر و بيزاري نكردن از آن.

از انس رضي الله عنه
روايت شده كه پيامبر(ص) بر مركب و پشت سر او مينشست، و ( كاسه) غذايش را بر زمين
مي نهاد، و دعوت برده را پاسخ ميگفت و بر الاغ سوار ميشد.

 

6- تلاش در جهت رفع
نيازمندي مردم و ياري رساندن به آنان:

عمر بن خطاب رضي الله
عنه از كنار زني عبور كرد در حالي كه زن نوعي حلوا را از جنس آرد و روغن تاب
ميداد،‌عمر رضي الله عنه گفت: اينچنين تاب داده نميشود. سپس چوبدستي را گرفت و
گفت: اين چنين است، زن نيز او را مينگريست.

 

7- فخر فروشي نكردن بر
مردم به واسطه چيزي:

يحي بن معين ميگويد:
كسي را چون احمد بن حنبل نديده ام، پنجاه سال همدم و همراه او بوديم اما هيچگاه به
خاطر رفتار و كردار خير و صلاحي كه انجام ميداد بر كسي فخر فروشي نمي نمود.

 

8-در ميان مجلس در صدر
مجلس ننشستن:

بلكه ميان عامه مردم،
هر جايي كه به تو رسيد همان جا بنشين. عمر بن خطاب رضي الله عنه گويد: اوج تواضع
اين است كه به هر مسلماني رسيدي ابتدا تو سلام كني، و در نشستن به پايين ترين نقطه
مجلس راضي باشي و اينكه خوبيها و پرهيز كاريهايت برشمرده شود اكراه داشته باشي.

 

9- خود را عادت دهيم
كه نكات مثبت ديگران را ببينيم:

تا اين حقيقت در
درونمان تثبيت گردد كه مردمان جملگي از ما برترند. هر گاه به كوچكتر از خود نظري
افكنديم بگو كه ما به واسطه گناهانمان از او پيش افتاده ايم ، و هرگاه به بزرگتر
از خومان نگريستيم بگوييم كه با كارهاي نيك از ما پيشي جسته است، و هر گاه به گناه
كار نگريستيم بگوييم: شايد در قلب او ندامت و دل شكستگي در برابر خداوند وجود
داشته باشد كه در ما نيست در نتيجه خداوند او را به سوي خود جذب كرده و عاقبت به
خير گردد…

و هر گاه كه به يك شخص
عامي نگريستيم بگوييم: او ناشناس و گمنام است، و در نتيجه كارهايش به اخلاص نزديك
تر است. و هرگاه كه به عالمي نگريستيم بگوييم: او چيز هايي از خداوند ميداند كه ما
نميدانيم. و هرگاه كه به فقيري نگريستيم بگوييم: روز قيامت حسابرسي او كم و اندك
است… و با همه مردم به اين شيوه رفتار كنيم.

عابدي در كوهي مشغول
به عبادت بود. شبي در خواب به او گفتند: نزد فلان كفاش برو و از او بخواه كه برايت
دعا كند. عابد نزد كفاش رفت و از كردارش سؤال نمود، كفاش گفت: كه تمام روز را روزه
ميدارد و به كاسبي مشغول است و قسمتي از درآمدش را به صدقه ميدهد و با نيم ديگرش
خانواده اش را غذا ميدهد. آن عابد برگشت و گفت اين كار خيلي خوب است و تنها به
عبادت خدا مشغول بودن كار پسنديده اي نيست. شبي ديگر در خواب به او گفتند: نزد
كفاش برو و از او سؤال كن و بگو كه چرا رنگ سيمايت پريده است. او هم نزد كفاش رفت
و مسئله را پرسيد. گفت: هرگاه كسي را ميبينم يقين مي يابم كه او نجات يافته و من
هلاك گشته ام. عابد به او گفت: با اين كار است كه رستگار شده اي.

 

10- واقعيت امر خود را
براي هيچكس بازگو نكن به خصوص هنگامي كه صاحب منصب يا شهرتي بودي، و بگذار مردم بر
اساس آنچه ميپندارند با تو رفتار كنند:

سلمان فارسي امير
مداين بود، از كنار يكي از بزرگان شهر عبور كرد در حالي كه آن شخص چيزي خريده بود،
او پنداشت كه سلمان حمّال است. گفت: بيا و اين چيز را حمل كن، سلمان نيز آنرا حمل
كرد، مردم به او ميرسيدند و از او ميگفتند: خدا امير را عاقبت به خير گرداند،
اجازه بده ما آنرا حمل كنيم، اما سلمان قبول نميكرد. آن شخص با خود گفت واي بر من!
فقط مانده بود كه امير را به كار گمارم. شروع كرد به عذر آوردن و گفت: تو را
نشناختم خداوند عاقبت به خير گرداند! آن شخص سلمان را به خانه اش برد سپس گفت:
ديگر هيچگاه كسي را به كار نميگمارم.

حسن گويد: روزي به
همراه ابن المبارك بودم به سر آبشخوري رفتم كه مردم از آن آب ميخوردند. پايين
رفتيم كه از آن آب بخوريم، در حالي كه مردم ابن المبارك را نميشناختند، در نتيجه
او را هل داده و كنار ميراندند. هنگامي كه خارج شد گفت زندگي بايد اين چنين
باشد… نظر به اينكه شناخته نشوم و مورد وقار و احترام قرار نگيرم.

 

11- عار نداشتن از
بيان آنچه كه ما را خرد ميكند:

از جمله خطا هايي كه
مرتكب شده ايم، و عادت دادن خود به پذيرفتن مطلبي از ديگران، و سؤال از ديگران در
آنچه نميدانيم وضعيت شان هر گونه كه باشد، همچون سؤال از فرزندان در خانه، يا
كارمندان بر سر كار… و همچنين عادت دادن خود به گفتن:” نميدانم”،
هنگامي كه چيزي را نميدانيم.

زاذان گويد: روزي علي
ابن ابي طالب بر ما عبور كرد در حالي كه شكمش را ميماليد و ميگفت: دلم خنك شد، از
چيز هايي كه نميدانستم مورد سؤال قرار گرفتم و گفتم: نميدانم، و خداوند ميداند.

 

12- احترام قايل شدن
براي ديگران:

و بيان كارها و موفقيت
هاي شان، به خصوص در غياب خودشان، و خوب گوش دادن به سخنانشان و قطع نكردن صحبت هايشان
هرچند كه آن سخن نزد ما معروف باشد. شخصي سخني گفت: مردي بر او اعتراض كرد، عطاء
بن ابي رباح خشمگين شد و گفت: اين چه اخلاقي است؟ به خدا سوگند گاه شخصي سخني
ميگويد كه من از خو شخص بر آن سخن آگاه ترم و چه بسا آن سخن را از خود من شنيده
باشد، اما من سكوت ميكنم و به او نگاه ميكنم گويي كه هرگز آن را نشنيده ام.

 

13- برادري با مؤمنين
در هر پله و رتبه اي كه باشند و قبول عذر كساني كه عذر ميتراشند هر چند واهي نيز
باشد، ‌و خوب گوش دادن به نصيحت نصيحت گران و رد نكردن آن:

خلاصه سخن اين است كه
محل تواضع و فروتني در قلب است و ناچار بايد به كارهايي پرداخت كه سبب تواضع ميشود
تا رسوخ و تثبيت آن در قلب فزوني يابد. مجموعه اين كارها در سه چيز خلاصه ميگردد:
1- با ديده تحقير به خود نگريستن، 2- با ديده اجلال و تعظيم به پروردگار نگريستن،
3- با ديده برتري و فضيلت به مردم نگريستن. ابن حزم اين وسيله را در علاج عجب و
خود بيني مورد تاكيد قرار داده ميگويد: عيوبي در من وجود داشت؛‌از جمله دچار عجب
شديدي بودم، عقلم به جستجو و بررسي عيوب نفسم پرداخت، به طوري كه همه آنها از بين
رفته و بحمد الله هيچ اثري از آنها باقي نماند، بلكه خود را واداشتم تا  همه ارزش و منزلتش را در هم كوبيده و راه تواضع
و فروتني در پيش گيرد.

—————————————————

منبع : بتت را بشکن

مؤلف : دکتر مجدی
هلالی

مترجم : مجتبی دروزی

انتشارات : نشر احسان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس