معماری
خانه ---> سياسي اجتماعي ---> صداقت و ریاکاری در رفتار ایرانی ها
ریاکاری

صداقت و ریاکاری در رفتار ایرانی ها

صداقت و ریاکاری در رفتار ایرانی ها

نویسنده: حسن نراقی

اهردوت مورخ یونانی با وجود اینکه قاعدتا”نمی بایست در ستایش ایرانیان غلوی کرده باشد،از دوره ی کورش و ایرانیان هم عصر او در مورد دروغ و دروغ گویی چنین یاد می کند: چیزی که برای پارسی،کردنش ممنوع است گفتنش هم جایز نیست0پارسی دروغ گویی را ننگین ترین عیب می داند و شرم آورترین…

نگاهی به کتیبه های به جا مانده از دوران اقتدار ایرانی بیندازید،به دعای داریوش بزرگ توجه کنید:

خدا این کشور را از دشمن،از خشکسالی و از دروغ نگاه دارد…»وزمانی بعد گرنفون شاگرد معروف سقراط که تقریبا”یک قرن بعد از هردوت می زیسته،در مقایسه بین ایرانیان عهد کورش و عصر خودش(دوره ی اردشیر دوم)می آورد:این روزها خیلی ها فریب شهرت پارسی ها را از جهت وفای به عهد و حفظ سوگند می خورند ولی همین که آنها را نزد شاه می برند سرشان را از بدن قطع می کنند،این روزها افراد متمول را مثل جانیان حبس می کنند تا از آنها پول بگیرند،دیگر کسی نمی خواهد به قشون شاه ملحق شود.روح سلحشوری بکلی در آنها مرده،مملکتی نیستمانند پارس که در آن آن همه مردم از زهری که به دست دیگران به آنها خورانده می شود بمیرند.تقوای پارسی ها در آنها خاموش شده و برخلاف گذشته بی عدالتی، حب منافع نامشروع و بی شرمی در نزد آنها ترقی کرده…

این ها را برای آن دسته از همو طنانم آوردم که گمان می کنندتاریخ شروع انحطاط و انحراف ما از حمله اعراب به این طرف بوده،نه عزیز من انحطاط تقریبا” از همان اواخر زمان هخامنشی به بعد کم کم شروع می شود و بعد با فروپاشی این سلسله و روی کار آمدن سلوکیان و پارتیان ادامه پیدا می کند وسپس این انحطاط پس از اعتلای اولیه سلسله ساسانیان دو مرتبه در اواسط همین سلسله اوج می گیرد. تا آنجا که یک امپراطوری با این عظمت با یک حمله ی به قول«باستان پرست»ها چند عرب پابرهنه و بادیه نشین،در هم فرو می ریزد.

ولی حقیقت در این است که پای بست این امپراطوری عظیم از مدتها قبل با موریانه دروغ آنچنان پوک و بی مغز شده بود که اگر حمله اعراب هم اتفاق نمی افتاد بدون شک حادثه دیگری آن را در هم خورد می کرد. حوادث بزرگ نمی توانند یک شبه شکل بگیرند،و با یک عامل مشخص را بهانه ای برای وقوع آنها معرفی کرد.حوادث بزرگحاصل میلیونها و بلکه میلیارها حادثه کوچک وبزرگ دیگر هستندکه روزانه در اطراف همگی ما اتفاق می افتدو ما بی اعتنا به آن عبور می کنیم و این است که در هر حال و همین امروز در عدادیکی از نادرسترین و دروغگوترین ملل جهان به شمار می آییم.(مجبورم برای چندین بار تکرار کنم منظورم شما نیستید شما خودتان را ناراحت نکنید)…ولی بدانید آنچنان این ویروس دروغ در وجودمان آشیانه امنی پیدا کرده که خودمان هم غافلیم. باور کنید خودمان حتی به خودمان هم دروغ می گوییم،یعنی با تکرار این دروغ آن چنان قباحت آن در اذهان همگی پاک شده که دیگر دروغ در مقابل پلیس،زن و بچه،در مقابل اداره مالیات،ریس اداره و….دولت-که دیگر توضیح نمی خواهددروغ گویی به دولت کم کم به صورت یک حق درآمده – امری عادی شذه است.

الکسی سولینکوف شاهزاده روسی که حدود صدو چند سال قبل به ایران مسافرتی کرده در سیاحتنامه خود می نویسد:«درستی صفتی است که در ایران وجود ندارد…دروغ به طوری در عادت و رسوم این طبقه (طبقه نوکر و کاسب و دکاندار)از مردم ایران ریشه دوانده است که اگر احیانا”یکنفر از آنها رفتاری بدرستی بنماید رسما” از شما جایزه و پاداش می خواهد.»

گوبینو دیپلمات فرانسوی در کتاب«سه سال در ایران»در مورد ایرانیان می گوید:

«زندگی مردم این مملکت عبارت است از سر تا پا یک رشته توطئه و یک سلسله پشت هم اندازی.فکر و ذهن هر ایرانی متوجه این است که کاری را که وظیفه او نیست انجام ندهد.ارباب،مواجب گماشته خود را نمی دهد و نوکر تا می تواند ارباب را سر کیسه می کند.از بالا گرفته تا پایین،در تمام مواجب و طبقات این ملت جز حقه بازی و کلاه برداری بی حد و حصر و بدبختانه علاج ناپذیر چیز دیگری دیده نمی شود و عجیب آن که این اوضاع دلپسند آنان است و تمامی افراد هر کس به سهم خود از آن بهره مند و برخوردار می شوند و این شیوه کار و طرز زندگی روی هم رفته از زحمت آنان می کاهد و به همین دلیل کمتر کسی حاضر به تغییر این وضع است »

و من اضافه می کنم اگر هم آرزو کند که این وضع تغییر کند حاضر نیست به هیچ وجه این آرزو را از خودش شروع کند و اقدامی به عمل آورد.مطمئنا”او این تغییر را برای دیگران آرزو می کند نه خودش…

جمیز موریه انگلیسی درباره هموطنان می گوید:«دروغ نا خوشی ملی و عیب فطری ایشان است و قسم شاهد بزرگ معنی. قسم های ایشان را ببینید سخن راست که احتیاج به این همه قسم ندارد. به جان تو، به جان خودم،به مرگ اولادم،به روح پدر و مادرم،به شاه به جقه شاه،به ریش،به سبیل،به سلام و علیک،به نان و نمک،به پیغمبر، به ائمه،به قبله، به دوازده امام،و هر آنچه که به زبانشان بیاید براحتی سوگند می خورند تا دروغ خود را به کرسی بنشانند»

شاید اکثر ما شنیده ایم که دروغ مایه زایش تمامی فسادها است.

خوب، کارمندی با تمام وجود از رئیس اش بدش می آید و با تمام وجود هم سعی می کند رئیس این موضوع را نفهمد یعنی دروغ می گوید.این رئیس بخت برگشته چقدر باید زیرک باشد، چقدر باید با درایت باشد، چقدر باید چهره شناسی و رفتار شناسی بداند تا چی ببرد چه میزان مورد قبول کارمندان زیر نفوذ خودش است. این را نمی فهمد تا روزی که با دو سطر حکم از پشت میزش برش می دارند، آن وقت پیشخدمت مخصوصش هم رفتارش عوض می شود.

در مورد هیئت های حاکمه هم همین طور است،اصلا”باور نمی کنند به یاد دارمکه در روز تاسوعای سال 57 پهلوی دوم را با هیلوکوپتربرای تماشای زنده مردمی مردمی که در خیابانها بر ضدش تظاهرات می کردند آوردند،من باور دارم که نقطه تعیین کننده شکست روحی شاه همان روز بود.بیچاره واقعا”باور نمی کردکه اینها همان مردمی هستندکه تا سه ماه پیش برای دیدنش این طرف و آن طرف خیابان دو سه ساعتی در سرما و گرما می ماندند. حالا اگر بگویید آنها را می آوردند دیگر چه بدتر. آدمی را که به زور می آوردند که دیگر از ته دل فریاد نمی کشد.

اگر کمی تعمق کنیم به این نتیجه می رسیم که تمامی اینها از دروغ است، دروغی که بعضا”حتی خاصیت بزرگ بزرگ و کوچک هم ندارد چون شده فقط عادت. و همین عادت زشت است که خودش نفاق می آورد،دورویی می آورد،خاکشیر مزاجی می آورد،بوقلمون صفتی می آورد، رنگ پذیری دقیقه به دقیقه می آورد، و هکذا فرار از مسئولیت را می آورد.

از عادی شدن این دروغ ها می گفتیم، طرف خانه تازه ای ساخته یا با هزار بدبختی ماشین نویی را برای خانواده اش دست و پا کرده،تعریف انتخاب تازه اش را می کنیدبدون تأمل می گوید«پیش کش»شما هم صمیمانه تشکر می کنید و می گوییدبه جان تو نه…آخه یعنی چه؟در جلسه ای اداری نظر یکی از شرکت کنندگان رانسبت به مسئله ی مطرح شده پرسیدم به طنزی که صد البته استوار بر باورهای اجتماعی ما هست پفت من «مخالفم» یعنی کمک گرفتن از دو نیمه موافق و مخالف وترکیب آنها با یکدیگر.

یک فرنگی که مدتها در ایران کار می کرد از دوست ایرانی اش می پرسد:«وقتی که ایرانیان انسان را برای صرف چای یا میوه به منزلشان دعوت می کنند از کجای حرفشان می توان فهمید که باید وارد منزلشان شد یا نشد؟»دوستش در حالی که خنده ای برلب داشت گفت:«خیلی مشکل است فقط با تجربه می توان تشخیص داد.»

به قول آقای دکتر ایزدی هر گاه سوالی از ما می شود تلاشی برای ارائه پاسخ صریح و روشن به آن نمی کنیم به عکس کوشش ما در این است که ابتدا درک کنیم و حدس بزنیم که منظور سوال کننده از طرح این سوال چیست؟ و چه بسا با تغییر حدسمان از منظور سوال،پاسخمان را نیز به سرعت نغییر می دهیم چون پاسخمان معمولا”متناسب با درک و استنباط از نظر سوال کننده است، نه پاسخی مبتنی بر اعتقاد شخصی مان.و همین اطلاع از حقایق مربوطه است که بر مبنای آن این تک بیت از میان تمامی سروده های عوفی می شود سرمشقمان:

چنان با نیک و بد خو کن،که بعد از مردنت عوفی مسلمانت به زمزم شوید هندو بسوزاند

رنگ به رنگ شدن،بوقلمون صفتی، نان را به نرخ روز خوردن،یعنی حاکم معزول را لگد زدن، از جلو میز حاکم منصوب دست به سینه عقب عقب از در خارج شدن، یعنی عصر 25 مردادتا 27 مرداد به صورت اجتماع راه رفتن و یا مرگ یا مصدق گفتن و عصر 28 مردادبدون خجالت شعارهای بسیار زننده علیه او دادن،و بعد از 25 سال،شاهنشاه آریامهر!!! را که حذف کلمه ای از القابش مجازات داشت در خیابانها پسر رضا گری صدا کردن،و صدها مثال قابل دسترس دیگر…که مجبوریم همه به هم دروغ بگوییم و هر ناملایمی را به جای اعتراض صریح با تظهر به خود هموار کنیم. این است که برای هیچ مرجع و برای هیچ مقامی ارزش واقعی قایل نیستیم. اجتماع را عرض می کنم،منظورم شخص نیست. به قوانین هم که گفتم پای بندی نشان نمی دهیمبلکه تسلیم می شویم ولی از روی باور هرگز اطاعت از قوانین نمی کنیم. چون این جرأت را نداریم که رو درویش بایستیم و صراحتا” با او مخالفت کنیم.

من بارها اشاره کرده ام که مسولیت این نوشته در این نیست که پیدا کند ما چگونه ما شدیم؟اعتقاد دارم اول باید خودمان با صراحت بگوییم که ما چگونه هستیم؟یعنی تعریفی از این«ما»ی مورد بحث ارئه کنیم، بعد پیدا کنیم که «چرا این گونه شدیم»و امیدوار باشیم در مرحله سوم بزرگان به فکر درمانش بیفتند. والا من هم به خوبی می دانم که تقیه در این مرز و بوم چه جانهایی را از پرواز لحظه ای نجات داده است…

تا مادامی که پدر در لحظه ی نصیحت و ارشاد پسر به راستگویی،با صدای زنگ تلفن با دستش به همان پسر تحت تعلیم اشاره می کند که بگو پدر در خانه نیست،اثرات این نصیحت ها هم از همین حد موجود بیشتر نخواهد بود،این را مطمئن باشید.

وقتی آنقدر صداقت نداشتی که رو در روی رئیس مربوطه ات با نزاکت و ادب بایستی و مخالفت خود را با او ابراز کنی و از ترس ات تأییدش کردی، مطمئنا” در اولین فرصت این جبن، این ترس را باید در یک جای دیگر جبران کنی. آن وقت اگر پشت سر همین رئیس و در مورد دیگری هم بدو بیراه گفتند که به کار تو اصلا” ارتباطی ندارد با آنها همخوانی می کنی و بدون اینکه برنامه ی تنظیم شده ای برای مخالفت با او داشته باشی شروع می کنی به جبران کردن،تلافی درآوردن،حالا این لجبازی می تواند در سطوح پایین تر از تیغ کشیدن روی مبلهای اتوبوس عمومی و سینما شروع شود و در سطوح اجتماعی بالاتر به نحو دیگری به ثمر بنشیند.

یادم می آید در جشن های مربوط به تولد شاه سابق که به همت مسئولین به صورت تکلیف برای کسبه و دکاندارها در می آمد مردم با آویزان کردن یک چراغ کم سو دم در مغازه از خود رفع تکلیف می کردند ولی برای اعیاد مذهبی که محدودیتی دولت نمی توانست قائل شود چه چراغانی که نمی کردندو این بیشترین مرهونلجبازی مردم بود.

حالا هم اگر دقت کنید در شبهای جشن رسمی مقدار چراغانی های ادرات دولتی قابل مقایسه با چراغانی مردم عادی نیست.

البته ناگفته نماند این عدم صداقت و ریاکاری کم وبیش در همه جای دنیا و در بین مردم رایج بوده و هست و متأسفانه روز به روز هم بدتر می شود. یعنی این طور نباید تصور کنیم که مثلا” دنیای غرب از هر گونه دروغی مبراست. نه خیر. صحبت من این نیست. صحبت من در غلظت و درجه و گستردگی آن است. یعنی اینکه این عدم صداقت معمولا” در اکثر ازمنه قدیم،و متداولا” در دنیای امروز به طور کلی مختص به سیاستمداران، بزرگان و تجار بزرگ بوده و به توده مردم ارتباطی پیدا نمی کرده. ولی در کشور ما متأسفانه به ویژه اخیرا”و شاید به علت تراکم جمعیت شهر نشین، این سیاست بازی در پایین ترین سطوح جامعه هم رخنه کرده است.

بررسی افکار ماکیاول،این فیلسوف صحیح و صادق جهان سیاست، و تنهایی بیش از حد او و ناله و نفرین هایی که هنوز همزمان با اجرای واو به واو دستوراتش بعد از چندین صد سال هدیه روحش می کنندموید وجود همین پادشاهان و امیران و بزرگان ریاکار در تمامی دوران گذشته غرب است.

برتراندراسل در مورد ماکیاول می گوید: اگر فیلسوف های دیگر نیز به همین اندازه از ریا و تزویر دور بودند، به همین اندازه مورد شگفتی و لعن دیگران قرار می گرفتند…مقدار زیادی از بدنامی او نتیجه سیاستمداران ریاکاری است که علاقه به بازگویی حقایق ندارند.

یکی از پیامدها و آفتهای بی چون و چرای دروغگویی،ظاهر سازی است. وقتی باطنت را برای جلب رضایت رئیس اداره و رئیس شرکت کتمان کردی، ظاهرت را مجبوری به سبک و دلخواه او آرایش بدهی ولو این که مطابق میل و دلخواه باطنی خودت نباشد.

حادثه بسیار وحشتناکی چند ماه پیش در همین تهران خودمان و به هنگام اخذ آرای به گمانم نامزدهای شورای شهر اتفاق افتاد. موضوع و سوژه این تراژدی میتوانست دستمایه ی مطالعات وبررسی های جامعه شناسان متعدد کشورمان باشد که هیچکدام هم اصلا مسئله را جدی نگرفتند و البته آب هم از آب تکان نخورد.

قضیه این بود: رنی از همین رندای شهر بدون آنکه بتواند پشتوانه شهرت عام داشته باشد صرفا به اعتبار کراواتی که در ارائه ی تصویر خود از آن استفاده کرده بود آرای بسیار بسیار بالایی را از همین مردم به ظاهر بی کراوات برای خودش تامین کرد.حالا اگر این بزرگوار در موقع ثبت نام از همین عکس استفاده میکردمیشد آنرا به حساب علاقه اش به پوششی خاص قلمداد کرد که هیچ گونه ایرادی نداشت. ولی در جایی که شما میبینید رئیس اداره گذرنامه به سلیقه ی خودش رسما به تابلوی اعلانات می چسباند که عکس کراواتی قبول نمیکنیم، بعید به نظر می رسید که عکس های اولیه و ثانویه یکسان بوده باشند. من نمیدانم،شاید هم کاندیدای مورد بحث مرد توانایی باشد، مرد موجهی باشد، مرد کارسازی باشد، من با ایشان مشکلی ندارم، به ایشان ایرادی ندارم،ایراد من در این است که هنوز میبینیم ملت بزرگوار به چه راحتی تسلیم یک ظاهر می شود. حالا امروزه ظاهر آراسته علیه ظاهر ژولیده و روزگاری ظاهر ژولیده علیه ظاهر آراسته، فرقی نمیکند.

بحث بر سر نوع ظاهر نیست بحث بر سر ظاهربینی و ظاهرسازی است که هنوز بازار داغی دارد.

واین ظاهرسازی،دروغگویی، کتمان حقیقت،گمان نکنید که در بین یک قشراز جامعه امان جاری شده، خیر آقا قضیه واقعان بندار تر از این حرفها است که یکی دو نفر را محکوم کنی وتمام بشود.این قضیه بجز اندک استثناهایی ریشه در تار وپود تک تکمان دارد… تا انجا که میتوانید به تاریخ اداری معاصرمان مراجعه کنید و یا لااقل تا آنجا که خود به یاد می آورید برای نمونه آیا یک مورد، تکرار میکنم فقط یک مورد، از مسئولین، از بزرگان ودر سطوح پایینتر از مجریان،از معلم، از معمار،از نانوا سراغ دارید که با صداقت بگوید: آقا این کار را من بعلت بی دانشی، به علت بی تخصصی، به علت بی عقلی، خراب کردم و مسئولیتش را هم می پذیرم. امکان ندارد؛ و این یک فاجعه است . تازه ، علاوه بر این عدم اعتراف، برای توجیه این خرابکاری مجبور خواهد شد به آمار و ارقام و شواهد دیگری نیز روی بیاورد که اگر چه حقیقت هم داشته باشند، به درد کار ما نمیخورد.

چند وقت پیش بانوی ورزشکاری به عنوان تنها نماینده و ورزشکار زنان یعنی نیمی از جمعیت کشور، عازم مسابقات المپیک سیدنی شد و گویا در بین 45 نفر شرکت کننده 43 شد . از نظر من این به هیچ عنوان قابل اعتراض نیست، بلاخره از جمع 45 نفری که به  این مسابقه آمده بودند قطعا عده ای باید نفرات آخر میشدند؛ آنچه جای تامل و تآثر واقعی دارد انعکاس این شکست در کشور ومساحبه مسئول مربوطه است که از شماره 90 روزنامه(حیات نو) برایتان می آورم.

رو ز گذشته خانم… (مسئول ورزش بانوان ایران در یک مساحبه مطبوعاتی کارنامه 20 ساله خود را روی میز ریخت وگفت: قبل از پیروزی انقلاب 10 مربی و 12 داور زن در کشور فعالیت داشتند در حالی که در حال حاظر متجاوز از 17هزار مربی و نزدیک به 9هزار داور زن در قالب 3152 هیئت ورزشی زیر نظر 26 انجمن ورزشی فعالیتهای ورزشی بانوان را انجام میدهند. وی افزود در سال گذشته 85 کلاس خارجی بین المللی، 138 مسابقه ی برون مرزی، 176 کنگره داخلی ، 28 مورد کنگره خارجی و 42 تحقیق و165 بروشور به چاپ رسیده که در تمامی زمینه ها رشد چشم گیری داشته)

ملاحظه می فرمایید آمار پشت آمار و برای جا اندختن همین آمارها حدودا براورد کنید که چه هزینه های را من وجنابعالی باید بپردازیم؟… تقریبا اصل هدف (عمومی کردن ورزش بانوان) پشت این آمار و ارقام و شعارها به کلی از یاد می رود.

—————————————–

منبع: جامعه شناسی خودمانی / نویسنده: حسن نراقی / نشر اختران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس