به کانال تلگرامی نوگرا بپیوندید»»» @eslahe کانال نوگرا @eslahe
شعر و داستان

قصه زنده ماندن عشق..

قصه زنده ماندن عشق
روزی روزگاری درجزيره ای تمام
حواس زندگی ميکردند شادی،غم،غرور،عشق… روزی خبر رسيد به زودی تمام جزيره به زير
آب خواهد رفت
.

پس همه ساکنين جزيره قايق
هايشان را آماده کرده و جزيره را ترک کردند.اما
عشق مايل بود تا اخرين لحظه باقی بماند چرا که او عاشق بود. عاشق جزيره.

اما وقتی که جزيره به زير آب
فرو ميرفت ، عشق از ثروت که با قايقی با شکوه
جزيره را ترک ميکرد كمک خواست وبه او گفت:آيا می توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت:خير نمی توانی. من
مقدار زيادی طلا و نقره در قايقم دارم و ديگر جايی برای تو وجود ندارد
.

پس عشق از غرور که با يک کرجی
زيبا راهی مکان امنی بود کمک خواست
.

عشق به غرور گفت :لطفا کمک کن
و مرا با خود ببر.غرور با خود خواهی گفت: نمی توانم تمام بدنت خيس و کثيف شده.
قايق مرا کثيف ميکنی

غم در نزديکی عشق بود.پس عشق
به او گفت :اجازه بده تا من با تو بيايم .غم
با صدايی حزن الود گفت:آه عشق . من خيلی ناراحتم و احتياج دارم تنها باشم.

پس عشق اين بار سراغ شادی رفت
و او را صدا زد.اما او انقدر غرق در شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را نشنيد
.

ناگهان صدايی مسن گفت: بيا
عشق من تو را با خود می برم. عشق انقدر خوشحال
بود که حتی فراموش کردنام ياريگرش را بپرسد ،سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترک کرد .

وقتی به خشکی رسيد پيرمرد به
راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پيرمرد بدهکار است .چرا که او جان عشق
را نجات داده بود
.

عشق از علم پرسيد : او که بود.

علم پاسخ داد : او زمان است.

عشق گفت :زمان؟ او چرا به من
کمک کرد؟

علم لبخندی خرد مندانه زد و
گفت
: زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

منبع : مسلمان نت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

دکمه بازگشت به بالا
بستن