معماری
خانه ---> دعوت و داعی ---> همسر داعي مصري عباس سيسي ، آيينه ی تمام قد ايستادگي!
دعوت جمعی

همسر داعي مصري عباس سيسي ، آيينه ی تمام قد ايستادگي!

همسر داعي مصري عباس سيسي ، آيينه ی تمام قد ايستادگي!

ترجمه:اقبال جهانگيري

«ام معاذ» همسر داعي مصري «عباس سيسي» است كه يكي از سابقين دعوت بوده و سختی و شکنجه ی زندان بسیار دیده است.

ایشان در سال 1988م كتابي تحت عنوان «ام معاذ في السجن»منتشر كرد كه خاطراتش را در آن آورده است. اين شيرزن داعي و خداشناس در برابر ستم ستمگران، چون دژي فولادين ايستادگي كرد و سرتسليم فرود نياورد وسرانجام در مؤرخه ی 28/12/1993 دار فاني را وداع گفت.

«ام معاذ» در كتابش مي نويسد:« همسرم درسال 1965م براي بار سوم دستگير شد و 9سال كامل از ما دور افتاد.در اين مدت نتوانستيم او را حتي يك بار هم ببينيم.هر روزِ اين مدت، برما چون هزاران سال سپري مي شد.در طول اين 9سال،اشک و اندوهم را پنهان مي كردم تا فرزندانم دلگير نشوند وبار غمشان سنگين تر نگردد.آنها شبانه روز درباره ی پدرشان پرس وجو مي كردند و من پاسخي برايشان نداشتم. روزانه به ايستگاه قطاري كه در نزديكي منزلمان بود،مي رفتند تا بلكه شاهد آمدن وی باشند.هر روز قطار مي آمد و مي رفت وآنها هم مطابق عادت ،در ميان افرادي كه پياده مي شدند،پدرشان را جستجو مي كردند. چشم به راه مي ماندند درحاليكه هيچ اثري از او نبود وتنها چيزي كه عايدشان مي شد،خستگي ونااميدي بود.»

او ماجرايش را اينگونه ادامه مي دهد:«يك روز سرد زمستاني بود- اواخر سال 1965م- ومن روزه بودم(روزه هاي سنت ماه شوال).صبح زود بود و تازه سحري خورده بودم.در همين هنگام درِ خانه محكم به صدا درآمد…ته دلم به شدت احساس ترس كردم…در را كه باز كردم، بايك افسر و دوسرباز روبرو شدم .وارد خانه شدند وشروع به تفتيش خانه كردند ولي چيزي نيافتند.فرصت را غنيمت شمردم و در مورد همسرم از افسر پرسيدم به اين اميد كه او خبري داشته باشد.گفت:ما هم آمده ايم تو را نزد همسرت «حاج عباس سيسي» ببريم چون خواسته که تو را ببيند.به محض شنيدن اين خبر آن چنان خوشحال شدم که سر از پا نمی شناختم.با خودم گفتم آيا اينان راست مي گويند ومن مي توانم اورا ببينم؟

سراسيمه فرياد زدم:بچه ها هرچه سريعتر آماده شويد كه به نزد پدرتان مي رويم.حرفم در گلویم مانده بود که افسر ميان آن پريد وگفت:لزومي ندارد.همسرت مي خواهد تنها تو را ببيند.با نااميدي ودل شكستگي به چهره ی پنج فرزندم خيره شدم.از همه بزرگترشان 10ساله وكم سن ترينشان (منا)دوساله بود.«معاذ» هم كه پنج سال سن داشت،با شلي وفلجي دست به گريبان بود.«معاذ» با همه ی كم توانيش به افسر نزديك شد و بغلش كرد و با چشم گريان به او گفت:«التماست مي كنم عموجان؛اگر مادرمان را بردي،مارا تنها مگذار.مي خواهيم پدرمان را ببينيم.من دوري مادرم را نمي توانم تحمل كنم.»افسر چشمانش پر از اشك شد و بغضش شكست وگريان گفت:پسرم؛به خدا قسم بي تقصير به اين روز افتاده ايم.من هم نمي دانم مي توانم فرزندانم را ببينم يا نه؟! آرام باش.خدا كريم است.

آري…مگرخدا خودش بداند چه روز تلخي بود.پنج بچه ی قد و نيم قد در اين زمستان سرد،بي پدر و مادر،در کجا پناه گیرند ؟و دادشان را نزد چه كسي ببرند؟! ستمكاران مرا به زنداني تنگ وتاريك بردند…مادري كه دلش نزد فرزندان وهمسری است كه معلوم نبود كجاست وچه به سرش آمده.آن هم به گناه خداپرستی و اسلام دوستی.

سربازي از داخل سلول مرا كشان كشان به مركز تحقيقات برد.در مسير رفتن،از كنار ميداني رد شدم كه مردان و جوانان دعوتگر در آن شكنجه مي شدند.باديدن اين منظره ی وحشتناك قدمهايم سست شد و از پا افتادم.سرباز خشمناك شد و بر سرم داد زد وگفت:توقف نكن.سريع برو.جواني از زيرشكنجه مرا از دور ديد و با صدای بلند گفت:نه! نه! غيرممكن است…كاري كه با زينب غزالي كرديد،كافي نبود؟كارتان به جايي رسيده كه زنان هم از آزار واذيت هاي شما در امان نيستند؟در همين حال باكابل برسرش زدند و او را نقش بر زمين كردند.با ديدن اين صحنه شوكه شدم…نتوانستم خودم را كنترل كنم و فریاد زدم: اي ستمكاران،شما را حواله ی خدا مي كنم…چطور مي توانيد از عذاب قيامت جان سالم به در ببريد؟گفتن اين جمله همان وخوردن شلاق به پشتم همان!گيج شدم و بر زمین افتادم.وقتي به خود آمدم،تنم خيس آبي بود كه براي به هوش آوردنم بر پیکرم ریخته بودند ! و اين شروع شكنجه و آزار و اذيت زندان بود.

روزي عده اي سرباز سنگدل و بي رحم همراه افسري بلند پايه با لباس نظامي وارد سلولم شدند.گويي ديو و غول بودند…يكّه خوردم و وحشت سراسر بدنم را فراگرفت.يكي از سربازان چون درنده اي نزديكم آمد…به خود پيچيدم و در گوشه اي خزيدم…باصدايي گوش خراش بر سرم نعره زد: بلند شو و به عاليجناب اداي احترام كن.مي خواهد با تو حرف بزند.ولي مراقب باش به او دروغ نگويي اي زنِ(…)!

ازجا پريدم و بدون تأمل و با ترس و لرز به او سلام نظامي دادم.عاليجناب قهقهه اي آمیخته با تمسخر سرداد.در اين فرصت پيراهن دختر كوچكم را ديدم كه داخل كيفم بود.آن را بوسيدم وبه بغل گرفتم.چند سؤالي پرسيدند ولي چيزي نفهميدم.با صدای بلند گفتم: اين پيراهن دختر خردسالم است.چه كسي آن را به او بپوشاند؟پسرم هم فلج است…به دادم برسيد مردم…فرزندانم…!!!بعد از آن گيج شدم وخود را به ديوار گرفتم.

جناب افسر نزديكم شد وگفت:آرام باش.با تو كاري ندارم و با سربازانش سلول را ترک کردند.كسي كه بعد از رفتنشان در را بست،گفت:دانستي او چه كسي بود؟ او حمزه بسيوني، مدير كل زندانهاي جنگي است.صرفاً براي شكنجه كردن آمده بود.خدا به تو رحم كرد!

خشكم زد؛ يعني اين همان عوضي خدانشناسي است كه برادران را شكنجه و اذيت مي كند؟؟؟

پس از اين ماجراها،آنها سعي كردند مرا از شوهرم جداكنند و اراده ی ما را تخريب نمايند، ولي پروردگار مرا از شر و مكر آنان حفظ كرد و ياريم داد تا بتوانم آن شرايط طاقت فرسا را تحمل كنم.پس از ابتلايِ سخت زندان و شكنجه وآزاري كه چشيدم،خداوند نجاتم داد.»

آري و اينگونه زنان همدوش و هم سنگر برادران، براي ابلاغ پيام الهي از جانشان نيز دريغ نكردند و در اين راستا به انواع شكنجه ها تن دادند كه پاره اي از اين تراژدي ها و رخدادها،در صفحات تاريخ ثبت شده اند و به راستي در آن درس ها و عبرت هاي فراواني است براي ايمان داران و وضروري است كه نسل جديد بيشتر بدان اهتمام ورزد.

یک نظر:

  1. بی کس

    اله من
    مسلمانان به رب خویش پناه ارید
    ازاین ظلم وازاین شرک و ازاین دست پنهان
    مسلمانان چراهریک به ظالمی اسیرید
    ازاین رعب وازاین کتمان قران
    مسلمانان کجارفت جهاد انصارو مجاهد
    کجارفت ناله یاران وارث راشد
    مسلمانان کجاست صدای واحد اسلام
    کجاست فاتح شرق وغرب وروم وایران
    کجاست تابنی اسراییل را رام کند
    تا زادگاه شافعیه را اباد کند
    پس کجایند تازیتونها را کاشت کنند
    کجایند تا فرودگاه پیغمبران را صاف کنند
    کجایند تاخفته گان دلیر را بیدار کنند
    پس کجایند…..
    کجاست یار احمد اسیران راآزاد کند
    کجاست تا بلالهای زمان را ناز کند
    کجاست ان کاتب ختم قران
    کجاست آن واقف اموال عفان
    کجاست فاتح خیبر حیدر کرار
    کجاست آن شیرخفته در جای پیمبر
    پس کجایند یاران پیش و دیرین
    که هریک به دست ظالمی اسیریم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس