معماری
خانه ---> دعوت و داعی ---> تفسير سوره ي فاتحه
دعوت جمعی

تفسير سوره ي فاتحه

ازديدگاه استاد شهيد اين سوره اوّلين سوره‌اي است كه بر پيامبر – صلّي الله وعليه وسلّم – نازل  شده است و مدّعاي خود را بر فحوا و مضامين موجود در سوره  مبرهن مي‌كند  و مي‌فرمايد: اگر سوره‌ي فاتحه از اوّلين آيات نازل شده نباشد،دست كم، اين پنج آيه‌ي اوليّه‌ي سوره‌ي علق كه بر پيامبر– صلّي الله وعليه وسلّم – نازل شده جهت زمينه سازي براي نزول اين سوره‌ي بزرگ بوده است ؛چراكه مضامين اساسي و سرنوشت ساز موجود در سوره(توحيد ربوبيت و الوهيت ،قيامت،عبادت ، استعانت و استهداست. 


 

سوره‌ي فاتحه: متن دين است  و اگر بپذيريم كه انسان مسلمان داراي دو شخصيت اجمالي و تفصيلي است ؛ در ابتداي امر اين سوره  شخصيت اجمالي فرد مسلمان را در بر‌گرفته  و جهت تفصيلِ شخصيّت، بايد مخاطب بقيه‌ي سوره‌هاي قرآن بود؛ به گونه‌اي كه تمامي  سوره‌هاي قرآن در تفسير و توضيح اين هفت آيه آمده است و  شخص  مسلمان بايد اهل اين سوره بوده و محتواي آن را درنهاد خود به صورت ملكات ثابت رواني  در‌آورده  وسپس مخاطب بقيه‌ي قرآن شود و شايد به همين جهت است كه روزانه دستِ‌كم هفده بار در نمازهاي يوميّه واجب است خوانده شود؛ چرا كه تكرار مفاهيم به مرور  زمان در نفس انسان سبب ايجاد مقام و استقامت مي‌شود و شايان ذكر است بنا به ديدگاه استاد شهيد تبيين و توضيح اين سوره نخستين درس ضروري براي هر مسلماني است كه به تازگي قدم در وادي معرفت ، توحيد و بندگي خالصانه‌ي الله – جلّ جلاله –  نهاده‌است.

آنالبز سوره‌ي مبارك فاتحه:

 

الله: اسم جلاله كه جامع و واجد تمام صفات كمالي و اسماي حسناي خداست.

الرّحمن : صفت مشبّهه بر وزن فعلان كه اين صيغه بر امتلاء دلالت دار د و آن چيزهايي كه حالت دروني دارند مانند عَطْشان يا رَيّان و اگر براي غير‌ِخدا به كار رود ، در ترجمه‌ي فارسيِ آن مي توان گفت :پر از رحمت،امّا اين معنا براي خدا مؤدبّانه نيست پس بايدگفت: خدا كه تمام ذاتش رحمت است و اين اسم، مقتضيِ آنست كه رحمت تنها از جانب اوست.ولي چون صفت مشبّهه است كه از فعل لازم يا فعل متعدّي منقول إلي الّلازم گرفته مي شود،تعدّي به مرحومين(مخلوقات) را شامل نمي شود.اگر تنها رحمان بود بر اين دلالت داشت كه هيچ كس از مظاهر رحمت برخوردار نمي شد. بلكه رحيم بودن  خدا اين مسئله (برخوداري از مظاهرِ رحمت ِخدا) را مي رساند.

رحيم:رحيم بر وزن فعيل صيغه‌ي مبالغه است(يكي از پنج صيغه ي است كه صيغه مبالغه‌اند ،فَعّال،فَعيل،مِفْعال،فَعُوْل) و روشن است كه رحيم صفت مشبّهه نيست و ظاهراً خطايي روي داده است. پس او كه در ذات خود رحمان است در ذات خود رحيم نيز هست يعني هميشه و پيوسته رحمتش به همه تعلق مي گيرد.هر دو اسمِ رحمان و رحيم از صفت رحمت خدا مشتق شده اند كه آنهم دو مظهر دارد:

(الف)جلب منفعت و تهيّه‌ي امكانات

(ب)دفع ضرر و از بين بردن موانع وآفات

نشانه‌هايِ رحمت خدا : 1-نعمت هاي مادّي    2-  نعمت هاي معنوي‌. با ملاحظه‌ي اين امر (رحمان و رحيم بودن خدا در رابطه با انسان ) متوجّه مي‌شويم كه انسان مستعد و نيازمند دريافت مظاهر رحمت (نعمتها) خداست. چرا كه اگر انسان مستعد نباشد،نمي‌شود كه خداوند بالفعل رحيم باشد و انسان كه با رحمان و رحيم بودن خدا در ارتباط است،مبيّن اين است كه همو مستعد تربيت ، آماده‌ي  دريافت مظاهر رحمت و  بهره‌برداري از امكانات و نعمت هاست.

حمد: از مصدر "حمد يحمد"، شايد بتوان  آنرا "ستايش" معنا كرد ودر تعريف آن گفته‌اند:" ألثّناء بالجميل على جهة التّعظيم" و به طور خلاصه يعنى شناخت خدا و ايجاد يك دگرگونى درونى كه ناشى از شناخت سه اسم نيكوىِ خدا(رحمان و رحيم و مالك يوم الدّين)است كه دو اسم رحمان و رحيم محبّت و علاقه‌ي قلبى ايجاد كرده و اميد را نسبت به خداى مهربان مهرورز در دل بوجود مى آورند و اسم سوم ايجاد ترس وخشيت(ترس همراه با تعظيم) مي كند.حاصل اين شناخت به صورت عمل خود را در خارج نشــــــــــان مي دهد كه در دو قالب عبادت و استعانت(از خدا كمك خواستن) بروز عيني و عملي پيدا  و با ربّ بودن خدا نسبت متقابل پيدا مي كند،يعني خدا ربّ است و انسان مربوب .در مقابل ربّ بايد حامد بود و حمد كرد.

حمد: شناخت و تحوّل دروني ناشي از ربوبيت خدا(رحمان و رحيم و مالك يوم الدّين ) ،  ستايش با زبان و جوارح  و اعضاء ، اطاعت كامل از خدا در همه‌ي امور(عبادت) ، كمك خواستن از خدا  جهت رفع حاجات و ضرر و زيان و تهيه‌ي امكانات و جلب منافع(استعانت)است .چون حمد پنج  امر است ربوبيت نيز شامل پنج امر مي‌شود.

ربّ : به معني خداوند(صاحب) كه در اصل از مصدر "ربّ يربّ" به معني" پروردن" است كه بعداً به صفت مشبّهه تبديل شده به مفهوم "پروردگار" كه البته خيلي دقيق نيست.معني دقيقش همان خداوند است چون معني مصدري ربّ، "خداوندي كردن و خداوند بودن" است. صفت مشبّهه از آن( ربّ يربّ) " رب ّ" است به مفهوم خداوند ، كه در زبان فارسي به معني صاحب است و  اسمي است پنج وجهي و جامع پنج اسم از اسماي حسني: رحمان ، رحيم ، مالك يا مَلِكِ يوم الدّين،معبود (فرمانروا) و معين (فريادرس). دو اسم اخير فعلشان در قرآن آمده است كه گاهي در كاربرد آن سه معناي اوّل مراد است،گاهي نيز به دو معني اخير آن بكار مي رود.لازم به ذكر است مشركان قريش خدا را به سه معني اول(رحمان و رحيم و مالك يوم الدّين) كه همان ربوبيت است قبول داشتند امّا دو معنيِ ديگرِ ربّ (معبود و معين) را نمي پذيرفتند.

ألعالمين: اسم و جمع عالَم است و بر وزن فاعَل (فاعَل از صيغه هايي است كه براي بيان وسيله ي انجام كاريي به كار برده مي شود و به معني چيزي كه بوسيله آن علم كسب مي شود.مانند خاتَم كه به معني ختم كننده است) . لازم به توضيح است كه انسان عالَمي است  اگر دقيق بدان توجه شود  به وسيله‌ي آن صفات خدا شناخته مي شود چرا كه انسان(خليفه و جانشين خدا) واجد پرتوهايي از صفات كمالي خداوند است تا بتواند كارهاي محوّل شده به خويش ( شكوفا كردن استعدادهاي دروني خود ، تزكيه‌ي نفس و آبادكردن زمين ) را به نحو احسن انجام دهد.  جان سخن اينكه بهترين وسيله براي شناخت بيشترِ خداوند، خود انسان است؛چراكه هم يكي از آيات قدرت خدا و هم تجلي گاه پرتوهايي از صفات كمالي خداوندي است داراي صفات جلال و اكرام.

مالِك يا مَلِكِ يوم الدّين: مالِك از مصدر«مِلْك» و مَلِك از مصدر«مُلْك» است.

 مِلْك: در اختيار داشتن،دارا بودن به صورت عملي يعني مالك چيزي بودن،عملاً آنرا در اختيار دارد و در آن تصرّف مي كند.

مَلِك: يعني كسي كه چيزي را در اختيار دارد و با صدور فرمان در آن تصرّف كرده و خود مستقيناً در آن دخل و تصرّفي نمي كند بلكه از طريق ديگران كارها را انجام مي‌دهد.

يَوْم: در اصل به معناي روز است امّا گاهي به معناي روزگار هم آمده و از محدوديت خارج شده است وبه معني" زمان ِطولاني" كه ابتدا و انتهايي دارد(خلق آسمانها و زمين در شش روزگار –  ولَقَدْخَلَقْنا السَّمواتِ والأرضَ في سِتَّةِ أيّامٍ) .

يَوْمُ الدّين: زماني است كه از نفخِ صور( شيپور) اوّل شروع شده تا انتهاي محاسبه ،محاكمه ، دخول بهشتيان به بهشت و جهنميان به جهنّم  پايان مي يابد.

ألدّين: در كتب لغت 24 معني را برايش ذكر كرده‌اند،تنها يكي از اين معاني داراي چهار جهت است وبقيه‌ ،همه فروع اين اند.دين يعني خاضع بودن ،حالت ذلت  به خود گرفتن  به شيوه‌اي خاص در برابر كسي كه داراي تسلّط است،نظر به اينكه اين گونه موضعگيري يا عكس آن عواقبي دارد.اين معني داراي چهار  قيد است:

1.       مسلّط و آمِري (امركننده‌اي) وجود داشته باشد.(فرمانروايي به نظر امام مودودي- رحمه الله-)               

2.       فرد خاضع ِحالت ذلت به خود گرفته در مقابل خدا وجود داشته باشد.( فرمانبرداري به نظر امام مودودي)

3.       روشي براي نمايش اين خضوع و تذلّل موجود باشد.(طريقه‌ي فرمانبرداري به نظر امام مودودي)              

4.       سرانجام و عاقبت خوب يا بد وحود داشته باشد(جزا و پاداش به نظر امام مودودي)              

پس معني "يوم الدّين" تنها روز جزا نيست چرا كه تعبيري نارساست ،بلكه روز دريافت جزا از سوي كساني كه به شيوه‌ي خاصّي در برابر فرمانرواي خود خضوع و انقياد داشته‌اند. مالك و ملك بودن خدا در ليست صفاتِ جلالِ خدا قرار مي‌گيرد كه جنبه‌ي كنترل وسيطره را مي‌رساند و اين قيد را دارد كه كنترل كننده‌ي چگونگيِ استفاده كردن از مظاهر رحمت خدا بوده و محاسبه و محاكمه‌ي  اسان درباره‌ي موضعگيري درست يا نادرست او -نه در زمانِ استفاده‌كردن بلكه بعد از استفاده- از مظاهر رحمت است. يعني خداوند بعد از اينكه امكانات را تهيه مي‌كند و موانع را از سرِ راه برمي‌دارد،روزي را هم مقرّر كرده تا بررسي كند كه آيا از مظاهر رحمت او درست استفاده شده است يا خير؟بر اين اساس سر انجامي را براي بندگانش  مقرّر مي‌كند.پس صفاتي كه در ليستِ مالك وملك قرار مي‌گيرد ،كلاً براي تسلّط و كنترلي است كه بعد از استفاده از مظاهر رحمت مطرح مي‌شود و"بنده" به سوي خدا  بازگشته و خدا نيز با مالك و ملك بودنش در سرانجام و سرنوشت وي تصرّفاتي انجام مي‌دهد.

ايّاك نعبد:نعبد از ريشه‌ي «ع‌ب‌د»است كه دو مصدر دارد:1.عبادت   2. عبوديّت و به معني در نهايت خضوع و تذلّل قرار گرفتن در برابر كسي. وقتي فردي در مقابل كسي در اوج خضوع قرار مي‌گيرد چند كار را انجام مي‌دهد:

1.       حق ِّ امر و نهي را از خود و ديگران سلب كرده و به كسيكه در مقابل آن خضوع و تذلّل دارد،مي‌دهد. اين يك امر سلبي است كه  موجب عدم تحرك و ايستايي انسان مي‌شود.

2.       اطاعت كامل و بدونِ چون و چرا از فرمانهاي او مي‌كند و اين يك امر ايجابي است و باعث حركتِ انسان مي‌شود.

3.       براي انجام كارها نياز به امكاناتي هست و موانعي نيز بر سر راه،امكانات بايد تهيّه شده و موانع از سر راه برداشته شود.اگر كسي غير از اين آمِر را جالبِ منفعت و دافعِ ضرر بداند،در اينجا خضوع كامل براي وي(آمِر) صورت نگرفته است و مقداري از آن ،به غير داده شده تا در مواقعي از آنها دفع موانع و تهيّه‌ي امكانات را بخواهد.پس تنها در مواقعي معني خضوع و تذلّل تحقق مي يابد كه همين آمِرِ خود را جالب منافع و دافع مضار بداند و در نتيجه تنها از او بخواهد اين كارها را برايش انجام دهد(معني سوم عبادت و عبوديّت همان دعاست.)پس ترجمه‌ي عبادت در تفاسير به دعا خطاست چون خود عبادت در حقيقت اين جنبه را نيز دارد.

4.       اهل تسليم در مقابل آ«ِر خويش باشد.

إيّاك نستعين: نستعين از مصدر" استعانه" و از ريشه‌ي «عَوْن» است. عون به معني كمك كردن است كه با "نصر" تفاوت اساسي دارد،نصر زماني به كار گرفته مي‌شود كه" منصور" در بلايي گرفتار شده باشد و تصر اين است كه آن را از بلا نجات دهد. امّا عون عام است. هر  نوع جلب منفعت يا دفع ضرري را شامل مي‌شود .  براي اطاعت كامل از معبود(فرمانروا) در هر گامي از گامهاي بندگي نياز به دفع مضاري است كه بايد از سر راه برداشته شده و تهيه‌ي امكانات و منافعي كه بايد تأمين شوند. در بخش ربوبيت، شناخت ( رغبت ،رهبت و محبت) ناشي از معرفت اسماي نيكوي رحمان و رحيم و مالك يوم الدّين است كه اين اسمها بر اميد و رجا،ترس دلالت دارند .امّا در بعد عملي فقط موضعگيري بيان شده‌است.چراكه موضعگيري در برابر معبودِ مُعين بايد عملي باشد.عبادت و استعانة  فعل‌اند و فعل چيز دروني نيست اين است كه اينجا فرموده:نعبده و نستعين. عملاً بايد وارد ميدان عبوديت شد و برلي معبودِ مُعين تنها شناخت  و انقلاب دروني كافي نيست.

إله : از نظر لغوي در اصل يك معني محسوس مادي دارد.چرا كه لغات نيز داراي يك سير تكاملي  بوده از ساده،محسوس و مادي بودن آغاز شده تا به وضع كامل رسيده‌اند.عرب گفته است:[ألِهَ الفَصيلُ] ، فصيل: بچّه‌ شتري كه مادرش به چرا رفته وآنرا در ده يا شهر جاي گذاشته است،حالتي كه بعد از بازگشت مادر به ان دست مي‌دهد بويژه بعد از احساس گرسنگي،كه دچار نوعي مضرّت شده و موانعي در سر راه ايجاد شده كه مادر مي‌تواند آنچه مطلوب است از امكانات(شير)  برايش تهيّه كند و موانعي (گرسنگي)را كه بر سر راه هست بردارد.

وقتي كه شتر از كوه يا صحرا برگشته و آن حالتي كه بچه شتر داشته است يعني با حرص ، رغبت و اشتياق به سوي مادر دويده و خود را به زير مادر انداخته و پستانش را به دهن گرفته،طبعاً تابع آن مادر مي شود و اگر مادر جايي برود او هم به دنبالش خواهد رفت و در اختيار مادر خواهد بود.براي تبيين اين حالت" إلِهَ" به كار برده شده است.به عبارت ديگر «اَلَـهَ الفصيلُ»يعني اين حالت را انجام داد وبعداً در مواردي به كار برده شده است و معاني اخيرش اين شده است:بعد از آنكه كسي يا چيزي به  عنوان جالب نفع و دافع ضرر و كنترل كننده شناخته مي‌شود و خوف و اميد در درون نسبت به او جاي مي‌گيرد و بعد از اين از او اطاعت شده و كمك خواسته‌شود.اين شخص إله است و ديگري تألُّه مي‌‌كند.پس معاني إله همان معاني ربّ‌اند با يك فرق اساسي،كه در ربّ هر پنج معني مستقيماً مدلول و موضوعٌ لَّه‌اند، ربّ يك معني است با پنج جهت و بُعد كه در إله سه معني اول(رحمان و رحيم و مالك يوم الدّين)  شرطند  و دو معني اخير(معبود و معين) موضوعٌ لَّه كلمه‌ي إله هستند.يعني از إله اطاعت شده و از او كمك خواسته مي‌شود،إله:معبود و معين است به شرط آنكه رحمان و رحيم و مالك يوم الدّين  باشد چراكه اينها شرطند و جزو معنيِ آن نيستند.مانند وضو شرط نماز است ولي از اجزاي تشكيل دهنده‌ي آن نيست ،امّا سجود جزء نمازند. رحمان و رحيم و مالك يا مَلِك يوم الدّين  براي إله جزء نيستند ولي  از اين لحاظ شرطند كه اگر كسي رحمان و رحيم و مالك يا مَلِك يوم الدّين نباشد چگونه مي‌تواند معين باشد؟ يا اگر كسي رحمان و رحيم و مالك يا مَلِك يوم الدّين نباشد چگونه مي‌تواند معبود(آمِر مطاع الأمر)باشد؟ پس منظور از إله يعني معبودِ معيني كه رحمان و رحيم و مالك يا ملك است و چون هيچكس غير از خدا، رحمان و رحيم و مالك يا مَلِك يوم الدّين نيست و جلب امكانات،دفع موانع،كنترل و تسلّط در دست هيچكس به جز او نيست،پس هيچكس هم غير از او إله نيست.«لا إله إلاّ الله»  هيچ إلهي غير او نيست و اگر به طواغيت،آلهه گفته مي‌شود به معني «آلهه‌ي باطل و ادّعايي» كه به ادّعا إله شده اند و شروط الوهيّت(رحمان و رحيم و مالك يا مَلِك يوم الدّين) بودن  در آنان نيست،پس هيچ و پوچ‌اند.

در اينجا حكمت انتخاب إله براي كلمه‌ي توحيد روشن مي‌شود،چرا نفرموده است بگوييد "لا ربّ إلاّ الله"  چون مشركان بخش اوّل ربوبيّت(رحمان و رحيم و مالك يا مَلِك يوم الدّين)  را قبول داشتند و دارند.ولي الوهيّت يعني عملاً در مسير خدا قرار گرفتن را نپذيرفته و به راحتي مي‌گفتند: لاربّ إلاّ الله. اما به سه معني اول ودر نتيجه تغييري بوجود نمي‌آمد. در حقيقت "لا إله إلاّ الله" خواستن از كسي اين است كه از وي انتقال از يك واقعيّت -كه بر اساس الوهيّت غير خدا بنا نهاده شده- به واقعيّتي ديگر در زندگي -كه بر اساس الوهيّت خداوند بنا نهاده شده- خواسته شود.توحيد الوهيّتِ خواسته شده از مردم عمل است و شناخت صرف نيست كه در ذهن جاي گيرد،رغبت و رهبت نيست بلكه فعل و جهت‌گيري ويژه‌اي است كه بر اساس شناخت و انقلاب دروني ناشي از معرفت ربوبيت(رحمان و رحيم و مالك يا مَلِك يوم الدّين)   بوجود مي‌آيد.اين است كه امام هدي سيّدقطب-رحمه الله- مي‌فرمايد:«لا إله إلاّ الله منهج الحياة ». لا إله إلاّ الله روشي است براي يك نوع خاصّ از زندگي.

إهدنا: هدايت و هُدى يعني : با نرمي و نازك كاري راهنمايي كردن.تفاوت آن با دلالة كه عامّ است اين است كه دلالت راهنمايي كردنِ همراه با غلظت، شدّت و خشم گرفتن بر طرف است.با ملاحظه‌ي دقيقِ قرآن متوجه خواهيم شد ، خداوند متعال  كه انسان را هدايت مي‌كند،بيشتر از توان و وسعش از وي نمي‌خواهد.اگر بيشتر از وسع،از انسان بخواهد اين همان با شدت راهنمايي كردن است.لذا در حدود وسع و توان انسان را توجيه كرده و به راه مي‌اندازد.نظر به اينكه هدايت عبارت است ازانتقال از يك واقعيّت به واقعيّت ديگري است ، روان و واقعيّت انسان در اين انتقال نياز به زمان دارد و به همين جهت است كه يك دفعه از او نمي‌خواهد كه از ابتدا به انتها برسد و با توجه به امكاناتي كه وجود دارد از انسان مي‌خواهد كه برود و هدايتش مي‌كند.

ألصّراط:در اصل از «سِراط» كه از ريشه«سَرَطَ،يَسْرَطُ» است آمده،و اصلِ مادّه به معني «بلعيدن»است.همچنانكه لقمه‌اي كه بلعيده مي‌شود از راه همواري گذر مي‌كند و خيلي به آ ساني مي‌رود،كلمه‌ي صراط براي راهي كه پيمودنش آسان باشدو راهي همواركه حركت كردن در آن مانند حركت لقمه از حلق به پايين است به كار رفته است، حرف «سين» گاهي به «صاد» تبديل مي‌شود چون با «طا»»كه حرف مستعليه است، تناسب دارد،البته اگر با «سين» نيز خواتده شود اشكالي ندارد چون اصلش با «سين» بوده است.

معني ربّاني-قرآنيِ صراط: صراط(راه هموار و بلعنده) كه معني ربّاني و قرآني پيدا كرده به اين مفهوم است كه اين راه طريقي است كه حركت كردن در آن،براي انسان اشكال ايجاد نمي‌كند،چون هم با خودِ انسان وهم با كلّ جهان هستي سازگار است .حركتِ.انسان به عنوانِ جزئي از دستگاه واحد آفرينش بايد با حركت ساير اجزاي اين دستگاه كل  و استعدادهاي خودش هماهنگ باشد.پس پيمودن اين راه مقتضاي استعدادهاي خود انسان است و در اصل انسان براي پيمودن اين راه آفريده شده است و هر گاه در اين مسير قرار گيرد،هماهنگ باساير اجزا در يك قافله‌ي عظيم حركت مي‌كند.اگر به راه غير خدا «صراط» گفته شود،اين هم مثل إله و… صرفاً ادعايي باطل است.

مستقيم: از كلمه‌ي«قَوْم» از «قامَ،يَقُومُ» و همين طور «قيام» كه به معني «برخاستن» است. باب استفعال براي طلب  به كار مي‌رود.يعني خواستن مصدرِ مجرّد از مفعول است به عبارت ديگر فاعل از مفعول «كاري » را مي‌خواهد. اصل إستقامة به معني اين است كه:كسي از كس ديگري بخواهد كه برخيزد ولي ظاهراً به صورت لازم به كار رفته است. يعني مي‌گويند« إسْتَقامَ فُلانٌ »گفته نمي‌شود " إسْتَقامَ فُلانٌ فُلاناً ".در حقيقت اولي هم، متعدي است و مفعولش خود فاعل است: « إسْتَقامَ نَفْسَهُ » يا مانند فعل « صَبَرَ » كه شايد گمان شود "لازم" است امّا فعلي متعدي است.مانند« وَاصْبِرْ نَفْسَكَ »لكن چون فاعل خود ،مفعولِ فعل است بسياري از اوقات حذف مي‌شود.پس « إسْتَقامَ »به مفهوم از خود خواست كه برخيزد. امّا از خود خواست كه برخيزد به چه معناست؟بدين معناست كه فرد از خود يك شخص ديگري انتزاع مي‌كند و از او مي‌خواهد كه اين كار را انجام دهد.اين هم به اين مفهوم است كه برخاستن را با تمام وجود و حواس جمع انجام مي‌دهد. خودش از خود مي‌خواهد ،بمانند اينكه فردي از فرد ديگري در اين زمينه بعد از دادن ِ آگاهي،اقدام عملي بخواهد.در نتيجه ايجا فرد به خود آگاهي داده،خود را جمع و جور كرده و بعداً با تمام وجود استقامت مي‌كند.مستقيم به كسي يا چيزي گفته مي‌شود كه با تمام وجود برخاسته باشد كه در اصل برخاستن در جهت ارتفاع است. ليكن ما مي‌دانيم كه راه حالت ارتفاعي ندارد ،بلكه افقي است.امّا چون  مستقيم در جهت ارتفاع بدون كجي،چاله،بريدگي و موانع است،تصور راهي راست بدون عوايق ، موانع وكجي ها از آن شده است براي همين است كه آنرا به كار برده‌اند.پس اين راه از مبدأ تا انتها و مقصد مستقيم است و هيچگونه مانع و عائقي در آن نيست و پوينده‌ي (سالك) راه به آساني مي‌تواند آنرا بپيمايد.البته آسان نه بدان معنا كه گرفتار هيچ مشكلي نمي‌شود بلكه بدين معني سالك اگر عازم باشد اين راه (صزاط مستقيم) او را به مقصد مي‌رساند و در ميان راه  به چيزهايي كه خلاف مسير است گرفتار نمي‌شود.امّا مشكلاتي نظير از دست دادن جان ومال و… كه در اثناي سير رخ مي‌دهد ،اينها گرفتار شدن نيست بلكه انساني كه گرفتارِ اين مشكلات مي‌شود نه تنها از سير باز نمانده است بلكه خودِ اين همْ سير است.گرچه شايسته است همه چيز را دراين راه فدا كرد امّا وقفه در اين راه نيست و هر گامي كه گذاشته مي‌شود بر يك قسمت همواري از راه گذاشته مي‌شود و در نتيجه سير، ادامه‌ي طبيعي خود را داراست تا به مقصد خواهد رسيد.

أنعمتَ: از باب افعال«إنعام» از ريشه‌ي « نِعْمَة » به معني :« خوشحالي و نيك‌حالي»

     إنعام:  چيزي به كسي داده شود كه سبب خوشحالي و نيك‌حاليِ وي باشد."أنعمَ عليه" ؛ كلمه‌ي «علي» كه با آن به كار برده شده است براي اين است كه اين نعمت ها و وسيله‌هاي خوشحالي برسرش باريده‌ و وي را در بر گرفته‌اند كه در آن يك نوع مبالغه وجود دارد.

" الذين أنعمت عليهم" كساني هستند كه بر راهي كه قبلاً توضيح داده شد باشند و نهايت و سرانجامِ اين راه انعام باشد.راه مستقيم نيز عبارت است از:شناخت صفات جلال و اكرام و ايجاد انقلابِ درونيِ متناسب با اين  شناختها(رَغَبْ و رَهَبْ ) و موضعگيريِ عملي (عباذت و استعانت).

مَغْضوب: اسم مفعول از «غًَضَب» به معني خشم است. مَغْضوب عليه: خشم بر او گرفته شده.

ضالّين: در اصل اسم فاعل از «ضالّ» از ريشه‌ي «ضَلَّ»است به معني" از راه منحرف شد.ضالّ:كسي كه از راه منحرف شد و گمراه شد.

امّا توضيح لازم در مورد مَغْضوب عليهم و ضالّين؛ اين دو در اصل اسم مفعول و اسم فاعل بوده‌اند ولي اكنون صفت مشبهه هستند مانند كلمات ديگري نظير : مؤمن،متّقي، فاسق،كافر و منافق كه در قرآن به كار برده ‌شده‌اند.همه‌ي اينها صفت مشبّهه‌اند.در پاسخِ چرايي آن بايد گفت:در زبان عربي قاعده‌اي وجود داردكه در غير ثلاثيِ مجرد(ثلاثي مزيد فيه،رباعي مجرد و رباعي مزيد فيه) ،صفت مشبّهه از اسم فاعل ساخته مي‌شود.در ثلاثي مجرد نيز گاهي، اسم  فاعل آن ويژگيِ اسم فاعل بودن(حدوث ، دلالت بر حدوث و لحظه‌ي زمانيِ وقوعِ فعل) را از دست داده و دوام وثبات يافته ، مثل صفت مشبّهه  مي‌شود و اصلاً صفت مشبّهه مي‌شود.مثلاً:مؤمن به معني ِ" ايمان آورنده" نيست بلكه به معني"با ايمان" است." فاسق" به معني "در رونده از محدوده‌ي دين و پرده‌درنده"نيست بلكه به معنيِ"پرده‌در و در‌رفته" است يعني ديگر فسق براي اين فرد وصف شده است.                                                        

توجه به اين مسئله خيلي مهمّ است،چون دو نوع گناه‌كردن وجود دارد:

1.       مرتكب گناه،آن كس كه گناه را انجام مي‌دهد در هنگام گناه مغلوب يكي از غرايز شهويّه يا غضبيّه شده و كنترل از دستش خارج شده و ناگزير در يك حالت ضعف بشري دچار گناه شده است اما در عين حال شرمندگي و سرزنشي را در درونش احـــــساس مي كند كه نبايستي آن كار را مي‌كرد.مثل اينكه توانايي مقاومت در برابر گناه را ندارد ويك لَوم خفيف وشرمندگيِ اندكي در  درونش هست و خود فرد نيز از كاري كه انجام مي‌دهد، ناراضي است.در زمانِ ارتكابِ گناه آن كار برايش مزيّن،آراسته و نيكوست، اما بعد از آنكه از سيطره و تسلّطِ نفس رهايي يافت،به تدريج لَوم و شرم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس