معماری
خانه ---> زن خانواده ---> تشكيل‌ خانواده‌ يك‌ نياز رواني‌؟!
خانواده

تشكيل‌ خانواده‌ يك‌ نياز رواني‌؟!

تشكيل‌ خانواده‌ يك‌ نياز رواني‌؟!
استاد محمد قطب
كاري‌ نداريم‌ كه‌ اخلاق‌ درباره‌ خانواده‌ چه‌ گفته‌ است‌،بلكه‌ تنها مي‌خواهيم‌ اين‌ را بدانيم‌ كه‌ زن‌ و مرد چگونه‌ داراي‌ نياز رواني‌ جهت‌ تشكيل‌ خانواده‌ هستند؟
«تمدن‌» جديد غرب‌ كه‌ برماديت‌ محض‌ بنيان‌ گذارده‌ شده‌، در موضوع‌ زندگي‌ و روان‌ توجيهات‌ نارسايي‌ كرده‌ است‌، ازقبيل‌ توجيهات‌ اقتصادي‌ درباره‌ تاريخ‌، توجيهات‌ مادي‌ درباره‌ احساسات‌ انسان‌، توجيهات‌ جنسي‌ درباره‌ شئون‌مختلف‌ زندگي‌. سپس‌ اين‌ امور باعث‌ گرديد كه‌ شخصيت‌ انسان‌ لكه‌دار گردد و ما نيز در تمام‌ مقدسات‌ وي‌ نظرتشكيك‌ بيفكنيم‌. انديشه‌ خانواده‌ و روابط‌ عاطفي‌ افراد نيز كه‌ در محيط‌ خانواده‌ به‌ دست‌ مي‌آيد در كشاكش‌ اين‌تفسيرها مورد حمله‌ قرارگرفته‌ است‌.
 
 حقيقت‌ اينست‌ كه‌ انقلاب‌ صنعتي‌، در عصر جديد يكي‌ از حوادث‌ مهم‌ تاريخ‌ بشمار مي‌رود. همينگونه‌ مشغول‌ساختن‌ زنان‌ و كودكان‌ به‌ اموري‌ خارج‌ از محيط‌ خانواده‌ سبب‌ گرديد كه‌ خانه‌ به‌ صورت‌ مسافرخانه‌اي‌ درآيد كه‌اعضاي‌ آن‌ بدون‌ داشتن‌ هيچگونه‌ روابط‌ «عاطفي‌» صبح‌ سركارشان‌ رفته‌، دوباره‌ شب‌ از مغازه‌ يا كارخانه‌ براي‌استراحت‌ به‌ آنجا بازگردند.
 
دنياي‌ غرب‌ به‌ جاي‌ آنكه‌ براساس‌ صحيحي‌ اوضاع‌ خود را استوار كند و انسانيت‌ را به‌ همان‌ راهي‌ كه‌ مناسب‌ باشرافت‌ و شخصيتش‌ مي‌باشد برگرداند، بيشتر به‌ گمراهي‌ او پرداخت‌ و عقلش‌ را در برابر آلات‌ و ابزار توليد به‌ كلي‌مقهور و مسخرر گردانيد. سپس‌ براي‌ آنكه‌ اين‌ اوضاع‌ شوم‌ را با نظرات‌ علمي‌! نيز تثبيت‌ كند، از دانشمندان‌ خواست‌ تابنام‌ بحث‌ و انتقاد، به‌ ياوه‌سرايي‌ و ابراز نظريه‌هايي‌ بي‌اساس‌ اشتغال‌ ورزند.
 
اين‌ «دانشمندان‌» تا آنجا كه‌ نيرو داشتند بشر را آلوده‌ معرفي‌ كردند. برخي‌ از آنان‌ مي‌گويند: خانواده‌ پديده‌اي‌ اجتماعي‌است‌ و هرگز از انگيزه‌هاي‌ طبيعي‌ و اميال‌ فردي‌ برنخواسته‌. خانواده‌ معلول‌ عقل‌ جمعي‌ است‌ و تطور و دگرگونيهايش‌همه‌ پيرو آن‌ مي‌باشد.
 
گويندگان‌ اين‌ سخن‌، ميان‌ شخصيت‌ جامعه‌ و افرادي‌ كه‌ آن‌ را پديد آورده‌اند، جدايي‌ قايلند و تصور مي‌كنند كه‌ عقل‌جمعي‌ چيزي‌ جدا و منفك‌ از وجود افراد مي‌باشد. استدلال‌ ايشان‌ اينست‌ كه‌ در بسياري‌ از موارد، مردم‌ به‌ جبر نظام‌اجتماعي‌، كاري‌ را بر خلاف‌ تمايلات‌ فردي‌ خود، انجام‌ مي‌دهند.
 
اگر انسان‌ گاهي‌ برخلاف‌ تمايلات‌ خود عملي‌ انجام‌مي‌دهد، دليل‌ بر اين‌ نيست‌ كه‌ نظام‌ اجتماعي‌ از شئون‌ فطري‌ وي‌ جدا بوده‌ است‌، بلكه‌ فرد در اين‌ هنگام‌ يكي‌ از دواحساس‌ خود (تمايل‌ به‌ اجتماع‌) را بر ديگري‌ (تمايلات‌ فردي‌) ترجيح‌ مي‌دهد، چون‌ مي‌داند كه‌ با اين‌ كار بازمصلحت‌ شخصي‌ خود او تأمين‌ مي‌گردد.
 
به‌ هرحال‌، طرفداراين‌ نظر فوق‌ معتقدند كه‌ نظام‌ خانواده‌ داراي‌ اصل‌ ثابتي‌ در سرشت‌ انسان‌ نيست‌، بلكه‌ تابع‌ مقررات‌اجتماعي‌ است‌. هرگاه‌ اجتماع‌ بخواهد آن‌ را ايفا مي‌كند و اگر هم‌ نخواهد آن‌ را از بين‌ مي‌برد. اما انسانيت‌ خود بذاته‌نيازي‌ به‌ خانواده‌ ندارد.
بدترين‌ و زيانبخش‌ترين‌ نظري‌ كه‌ تاكنون‌ در باب‌ خانواده‌ اظهار شده‌ شايد اين‌ باشد كه‌ گفته‌اند: خانواده‌ معلول‌ضرورتهاي‌ اقتصادي‌ است‌. يعني‌ از آن‌ روزي‌ كه‌ وسايل‌ توليد به‌ دست‌ مرد افتاد و زن‌ در امر معاش‌ به‌ وي‌ متكي‌گرديد، مجبور شد كه‌ خود را در انحصار او دربياورد و جز در برابر شخصيت‌ وي‌، نسبت‌ به‌ كسي‌ ديگر خاضع‌ نباشد!
 
بديهي‌ است‌ هركس‌ كه‌ مالك‌ وسايل‌ توليد است‌ امر و نهي‌ نيز از طرف‌ وي‌ صادر مي‌گردد. بنابراين‌، مرد براي‌ آنكه‌ زن‌از فرمانش‌ سرنپيچد و خود را در معرض‌ دسترسي‌ مردان‌ ديگر قرار ندهد، يك‌ سلسله‌ حدود «اخلاقي‌» را جعل‌ كرد وبه‌ نيرنگ‌، محيط‌ خانواده‌ خود را به‌ خاطر رعايت‌ آنها، مقدس‌ قملداد كرد.
 
آنگاه‌ دين‌ آمد ـ كه‌ شايد آن‌ هم‌ از مخترعات‌ مرد بود!ـ او نيز در اين‌ راه‌ با مرد همكاري‌ كرد و تارهاي‌ دروغين‌ بيشتري‌در اطراف‌ زن‌ تنيد و او را منحصر به‌ مرد دانست‌! اما اكنون‌ كه‌ وضع‌ دنيا برگشته‌ و زن‌ از اسارت‌ مرد رهايي‌ يافته‌ است‌،ديگر او مي‌تواند به‌ تنهايي‌ كاسبي‌ كند. آري‌ زن‌ آزاد شده‌ و ديگر آن‌ ضرورت‌هاي‌ سابق‌ اقتصادي‌ در كار نيست‌. بنابراين‌نيازي‌ ندارد كه‌ خود را منحصر به‌ يك‌ مرد بداند. شبي‌ در آغوش‌ جواني‌ كه‌ عشقش‌ به‌ سوي‌ او كشيده‌، مي‌خوابد و فرداشب‌ كه‌ از او سير شد به‌ دامان‌ مردي‌ ديگر كه‌ عضلاتي‌ قوي‌ و مثلاً شبيه‌ به‌ كلارك‌ گيبل‌ دارد، مي‌آرمد. كسي‌ هم‌ حق‌ندارد كه‌ او را از كارهايي‌ كه‌ بدينگونه‌ انجام‌ مي‌دهد، بازدارد.
در چنين‌ محيط‌ متمدني‌! دستورهاي‌ ديني‌ و اخلاقي‌ و ساير مقررات‌ اجتماعي‌ نيز همه‌ اموري‌ جهنمي‌ هستند!
 
 بنابه‌ عقيده‌ ايشان‌، اخلاق‌ نيز تابع‌ اوضاع‌ اقتصادي‌ است‌ و هر نظامي‌ براي‌ خود مقررات‌ خاصي‌ در زمينه‌ اخلاق‌ مردم‌دارد. در اين‌ دوره‌ كه‌ در روسيه‌ كمونيست‌ و كشورهاي‌ غرب‌ سرمايه‌داري‌، سيسمتهاي‌ اقتصادي‌ تحول‌ يافته‌، ناچار«اخلاق‌» نيز به‌ شكل‌ جديدي‌ آشكار گرديده‌، مثلاً همه‌ به‌ زن‌ حق‌ داده‌اند كه‌ در فعاليت‌هاي‌ اقتصادي‌ كاملاً آزاد باشد.بديهي‌است‌ كه‌ به‌ دنبال‌ اين‌ آزادي‌، فاحشه‌گري‌ نيز بلامانع‌ خواهد بود.
***
اين‌ بود مهمترين‌ عقايدي‌ كه‌ اخيراً در باب‌ خانواده‌ ابراز گرديده‌ است‌. هرچند ميانشان‌ اختلافاتي‌ وجود دارد ولي‌ همه‌در يك‌ مورد اتّفاق‌ كرده‌، مي‌گويند: خانواده‌ نه‌ از طبيعت‌ بشر سرچشمه‌ گرفته‌ و نه‌ اصلي‌ از اصول‌ انسانيت‌ است‌.مي‌گويند: اينكه‌ خانواده‌، در قرون‌ متمادي‌، در ميان‌ بشر متداول‌ بوده‌ دليل‌ آن‌ نيست‌ كه‌ براي‌ هميشه‌ اين‌ نظام‌ برقرارخواهد ماند. بلكه‌ هرگاه‌ شرايط‌ اقتصادي‌ و اجتماعي‌ ايجاب‌ كند مي‌توان‌ جامعه‌اي‌ داشت‌ عاري‌ از روابط‌ خانوادگي‌.
 
از نظر اينان‌ يكي‌ از مهمترين‌ حقايق‌ علمي‌ دور مانده‌ است‌ زيرا با قطع‌ نظر از انگيزه‌ جنسي‌ و ضرورت‌هاي‌ اقتصادي‌ وميل‌ به‌ زندگي‌ جمعي‌، خانواده‌ يك‌ نياز رواني‌ براي‌ هر فرد است‌. به‌ ديگر سخن‌، خانواده‌ علاوه‌ بر آنكه‌ مشمول‌ اصول‌ غريزي‌ و اقتصادي‌ و تطورات‌ اجتماعي‌ است‌، «احساسات‌» ديگري‌ نيز در آن‌ دخالت‌ داشته‌ كه‌ جدا از اين‌ امور است‌.
 
زندگي‌ داراي‌ هدفهاي‌ بسياري‌ است‌ كه‌ امور اقتصادي‌ و اجتماعي‌ جزيي‌ از آنها به‌ شمار مي‌رود. زندگي‌ بايد از انحصار«ضرورتها» بدرآيد و به‌ آفاق‌ وسيع‌ ديگري‌ كه‌ شايسته‌ «انسانيت‌» است‌، قدم‌ بگذارد.
 
اگر خانواده‌ يك‌ پديده‌ بشري‌ است‌، مانند ساير پديده‌هايش‌ از روان‌ خود او سرچشمه‌ گرفته‌ است‌. چون‌ خانواده‌ را ازنظر مبداء و ريشه‌ بررسي‌ مي‌كنيم‌ مي‌بينيم‌ كه‌ از بسياري‌ از انگيزه‌هاي‌ جسمي‌ و نيازمنديهاي‌ اقتصادي‌ عقميقتر درروان‌ آدمي‌ جاي‌ گزيده‌ است‌ چه‌بسا كه‌ انسان‌ نيازهاي‌ اقتصادي‌ خود را برطرف‌ ساخته‌ و تا مدتي‌ هم‌ خيال‌ مي‌كند كه‌ديگر نيازي‌ به‌ تشكيل‌ خانواده‌ ندارد، اما ناگهان‌ صداي‌ خفيفي‌ در اعماق‌ جانش‌ طنين‌ مي‌اندازد و او را به‌ تشكيل‌خانواده‌ فرامي‌خواند. در محيط‌ خانواده‌ آرامش‌ روان‌ به‌ حدي‌ تأمين‌ گرديده‌ كه‌ نظيرش‌ در هيچ‌ جاي‌ ديگر براي‌ انسان‌امكان‌ ندارد، و اساساً خود خانواده‌ يكي‌ از مقاصد رواني‌ هر فرد است‌ كه‌ زندگي‌ بدون‌ آن‌ سامان‌ نمي‌گيرد.
 
 اكنون‌ دو فرد را در نظر بگيريم‌ كه‌ يكي‌ خانواده‌ دارد و ديگري‌ مجرد است‌، ببينيم‌ كداميك‌ از اطمينان‌ و آرامش‌ بيشتري‌برخوردار مي‌باشد:
 
پسر و دختر جواني‌ كه‌ از قيود اخلاقي‌ رهيده‌اند و البته‌ وضع‌ اقتصاديشان‌ نيز تأمين‌ است‌ شايد گمان‌ كنند كه‌ به‌ لذّت‌بي‌پاياني‌ رسيده‌اند. اين‌ دختر و پسر مانند حيواني‌ پرهيجان‌ به‌ سير كردن‌ تمايلات‌ جسمي‌ خود مي‌پردازند. هركجا كه‌باشد و با هركس‌ كه‌ پيش‌ آيد… ولي‌ طولي‌ نخواهد كشيد كه‌ اين‌ كاميابي‌ كاذب‌ برطرف‌ شده‌، اضطراب‌هاي‌ شديدي‌ درروانشنان‌ هويدا مي‌گردد. ما نيز قبلاً بيان‌ كرديم‌ كه‌ وقتي‌ انسان‌ شديداً به‌ لذايد روي‌ آورد. به‌ عطشي‌ مبتلا مي‌گردد كه‌هرگز سيراب‌ نگردد.
 
 اينگونه‌ حرص‌ جنون‌آميز نوعي‌ بحران‌ و هيجان‌ است‌ و هنگامي‌ به‌ وجود انسان‌ پاي‌ مي‌نهد كه‌ وي‌ به‌ غريزه‌ گرايش‌ به‌خانواده‌ پاسخ‌ نداده‌، بدون‌ هيچگونه‌ حد و كنترلي‌ اسير شهوت‌ مي‌گردد.
 
نتيجه‌ آنكه‌ خانواده‌ مرحله‌اي‌ از ارتقاي‌ طبيعي‌ است‌ كه‌ فرد را از اينگونه‌ بي‌سامانيها رها مي‌سازد. هرگاه‌ انسان‌ خود رامالك‌ چيزي‌ ببيند خود به‌ خود حرصش‌ نسبت‌ به‌ آن‌ كم‌ مي‌شود. تشكيل‌ خانواده‌ روند جنون‌آميز شهوت‌ را از ميان‌مي‌برد، چه‌ از آن‌ پس‌ زن‌ و شوهر اطمينان‌ حاصل‌ مي‌كنند كه‌ در نخستين‌ لحظه‌ درخواست‌ غريزه‌، هر يك‌ ديگري‌ را دراختيار خود دارد.
 
اشتباه‌ نكنيد معناي‌ حرف‌ ما اين‌ نيست‌ كه‌ با ازدواج‌ جريان‌ شهوت‌ پايان‌ مي‌يابد. چه‌ اين‌ غريزه‌ به‌ اقتضاي‌ حكمت‌صحيحي‌ آن‌ چنان‌ تند و شديد آفريده‌ شده‌ كه‌ هرگز انسان‌ را رها نمي‌كند. زيرا بايد با توليد نسل‌، زندگي‌ بر روي‌ زمين‌برقرار بماند. ما مي‌گوييم‌ شهوت‌ در حال‌ عاديش‌ نيازي‌ به‌ تحريك‌هاي‌ شديد رواني‌ ندارد. زيرا با اولين‌ تلنگري‌ كه‌روي‌ آن‌ مي‌خورد فوري‌ به‌ جهش‌ مي‌آيد. اما در ضمن‌ بايد با نرمي‌ و مدارا، جلو سركشي‌هاي‌ آن‌ را گرفت‌ تا براي‌صاحبش‌ درد و رنج‌ مستمري‌ ببار نياورد. ازدواج‌ اين‌ هدف‌ را تأمين‌ كرده‌، سرگرمي‌هاي‌ خانوادگي‌ از قبل‌ رسيدگي‌ به‌وضع‌ زن‌ و بچه‌ و تربيت‌ فرزندان‌، مخصوصاً موقعي‌ كه‌ متعدد و بعد هم‌ برزگ‌ مي‌شوند، آدمي‌ را از حرارت‌ شهوت‌منصرف‌ مي‌گرداند، و فقد حد معقول‌ و مقدار طبيعي‌ آن‌ را برايش‌ باقي‌ مي‌گذارد.
مرد به‌ زن‌ نياز دارد و زن‌ نيز به‌ مرد نيازمند است‌، ولي‌ اين‌ نياز تنها به‌ خاطر رفع‌ غريزه‌ شهوت‌ نيست‌، بلكه‌ هر يك‌ از آن‌دو داراي‌ «احساساتي‌» از قبيل‌ انس‌، دوستي‌ و همزيستي‌ هستند كه‌ بدينسان‌ به‌ سوي‌ يكديگر كشيده‌ مي‌شوند. مردنمي‌تواند شكل‌ كامل‌ اين‌ احساسات‌ را در وجود مردي‌ ديگر بيابد، و نه‌ زني‌ در وجود زن‌ ديگر، همچنين‌ نمي‌توان‌ بااضطراب‌ و هيجان‌، آنها را در كوچه‌ و خيابان‌ تأمين‌ كرد. آخر دونفر رهگذر كه‌ پس‌ از جدايي‌ همديگر را نخواهند ديد،چگونه‌ ميانشان‌ دوستي‌ عميقي‌ برقرارمي‌شود؟
 
 احساسات‌ لطيفي‌ كه‌ از بطن‌ روان‌ فرد مي‌جوشد بايد در فضايي‌ آرام‌ و مكاني‌ ثابت‌ و مستقر به‌ جريان‌ افتد، وگرنه‌ آتش‌غريزه‌ آنچنان‌ تند و شعله‌ور مي‌شود كه‌ با وجود هرگونه‌ وسايل‌ زندگي‌ و سامان‌ وضع‌ اقتصادي‌ باز انسان‌ ناراحت‌ وناراضي‌ و مضطرب‌ خواهد بود.
 
زن‌ و مرد نيازمند به‌ ايجاد تفاهم‌ و داشتن‌ هماهنگي‌ در بين‌ خود هستند، تا با تبادل‌ مشاعر و عواطف‌، به‌ همديگر كمك‌كنند و راز موفقيت‌ خويش‌ را در تكاپوي‌ زندگي‌ به‌ دست‌ آورند. هميشه‌ كليد حل‌ مشكلات‌ به‌ دست‌ دو قلب‌ پيوسته‌ به‌هم‌ سپرده‌ شده‌ است‌. انسان‌ مجرد كه‌ از مجالست‌ و همزيستي‌ عاطفي‌ كناره‌ گرفته‌ است‌، هرگز از زندگي‌ بهره‌ درستي‌ندارد.
 
اينها واقعياتي‌ است‌ كه‌ گاهي‌ قوه‌ خيال‌، مصاديق‌ آن‌ را به‌ قالب‌ شعر مي‌ريزد، ولي‌ آنها در حقيقت‌ شعر نيستند، حقايق‌«علمي‌»اند كه‌ در ادوار مختلف‌ زندگاني‌ بشر همواره‌ مورد تأييد و گواهي‌ انسانها بوده‌اند.
 
بنابراين‌ ثابت‌ شد كه‌ استقرار عواطف‌ يكي‌ از مهمترين‌ نيازمنديهاي‌ رواني‌ زن‌ و مرد است‌ و هيچيك‌ از لذايذ بدني‌ وشئون‌ آزادي‌ در امر اقتصاد، نمي‌تواند جايگزين‌ آن‌ گردد. عواطف‌ فقط‌ در محيط‌ خانواده‌ به‌ آرامش‌ مي‌گرايد، ولي‌اينان‌ زندگي‌ خود را در خيابان‌ و معابر گذرانده‌ و حتي‌ با ازدواج‌ نيز نتوانسته‌اند خود را از اين‌ سرگرداني‌ و دلهره‌ رهاسازند.
 
غرب‌ زدگان‌! مشرق‌ زمين‌ مي‌گويند: اين‌ ترقّي‌ و پيشرفت‌ را نگاه‌ كنيد، ببيند در تمدن‌ غرب‌ پس‌ از آنكه‌ دختر و پسرهمديگر را «آزمايش‌» كردند و زير و روي‌ هم‌ خوب‌ را بالا آوردند آنگاه‌ با هم‌ ازدواج‌ مي‌كنند، بديهي‌است‌ كه‌ در چنين‌شرايطي‌ آنان‌ موفق‌ مي‌شوند كه‌ خانواده‌ ثابتي‌ براي‌ خود ترتيب‌ دهند.
 
آدم‌ از حماقت‌ اين‌ افراد به‌ خنده‌ مي‌افتد، اينان‌ چرا تاكنون‌ نفهميده‌اند كه‌ طلاق‌ در ايالات‌ آمريكا از همه‌جاي‌ دنيا،بيشتر رواج‌ دارد. بطوري‌كه‌ گاهي‌ رقم‌ آن‌ به‌ نسبت‌ چهل‌ درصد مي‌رسد، ولي‌ طلاق‌ در كشور مصر (كشور بي‌تمدن‌ وعقب‌ افتاده‌) هنوز در شديدترين‌ وضع‌ بحراني‌ خود، به‌ اين‌ رقم‌ سرسام‌آور نرسيده‌ است‌. اين‌ نابخردان‌ را بايد وقتي‌خوب‌ مسخره‌ كرد كه‌ مي‌گويند: طلاق‌ در آمريكا دليل‌ تمدن‌ است‌ ولي‌ در مصر نوعي‌ عقب‌افتادگي‌ و وحشيگري‌محسوب‌ مي‌شود!
 
 چرا طلاق‌ بايد تا اين‌ حد جنون‌آميز شيوع‌ داشته‌ باشد؟
 
علت‌ شيوع‌ آن‌، همين‌ آشفتگي‌هاي‌ اوضاع‌ جنسي‌ است‌ كه‌ هيچگونه‌ كنترلي‌ درباره‌ آنها مقرر نداشته‌اند، مرد و زن‌ هردو به‌ خيابان‌ و محفل‌ و كنار دريا معتاد شده‌اند و ديگر فضاي‌ محدود خانه‌ برايشان‌ لذّتي‌ ندارد.
 
به‌ عبارت‌ روشنتر، مردي‌ كه‌ عادت‌ كرده‌ به‌ دنبال‌ هر زيبارويي‌ كه‌ دلش‌ خواست‌ برود، و زني‌ كه‌ هرجا مايل‌ باشد!بدانجا ره‌ مي‌برد، ديگر از محيط‌ آرام‌ و يكنواخت‌ خانواده‌ لذّتي‌ نمي‌برند. اينان‌ مي‌خواهند با عوامل‌ گوناگوني‌ غريزه‌خود را تحريك‌ و هر شبي‌ از آغوش‌ جديدي‌ استقبال‌ كنند و چون‌ وارد مرحله‌ زناشويي‌ مي‌شوند، پس‌ از مدتي‌ كه‌گذشت‌ زن‌ و شوهر از دست‌ هم‌ خسته‌ شده‌ و حس‌ مي‌كنند كه‌ مزاجشان‌ ديگر با هم‌ سازگار نيست‌.
 
اين‌ بود پيامد طبيعي‌ براي‌ هر نظامي‌ كه‌ هدف‌ خود را فقط‌ لذّت‌ بردن‌ از مظاهر شهوي‌ قرار مي‌دهد. بشر هيچگاه‌ تمام‌اوصاف‌ مطلوب‌ خود را در وجود يارش‌ نمي‌يابد و قهراً افراد ديگري‌ نيز با او تماس‌ پيدا مي‌كنند كه‌ اوصاف‌ زنده‌تر وجلوه‌هاي‌ فريبنده‌تري‌ دارند.
 
اگر زن‌ و شوهر به‌ هم‌ قانع‌ نباشند و تمام‌ احساسات‌ و مشاعر خود را وقف‌ يكديگر ننمايند، هرگز در زندگي‌ زناشويي‌خوشبخت‌ نمي‌شوند.
 
آلودگي‌هاي‌ گذشته‌ در زندگي‌ انسان‌ كه‌ آثار عميقي‌ در روان‌ ــبويژه‌ در زن‌ ــ به‌جاي‌ نهاده‌ چگونه‌ با ازدواج‌ بكلي‌ محومي‌گردد. ظرف‌ ناخودآگاه‌ كه‌ آثار رفتار انحرافي‌ انسان‌ را دربرگرفته‌، در آينده‌ بدون‌ توجّه‌، او را به‌ مجاري‌ معيني‌ سوق‌مي‌دهد، گرچه‌ خود او خيال‌ كند كه‌ خودش‌ گرداننده‌ مقدرات‌ زندگي‌ خويش‌ است‌. بنابراين‌، فايده‌ آن‌ زندگي‌ چيست‌كه‌ آدمي‌ با همسر خوب‌ بسر ببرد، در حالي‌ كه‌ عواطف‌ و افكارش‌ به‌ جاي‌ ديگري‌ تعلق‌ داشته‌ و خاطرات‌ عاشقانه‌ و يالذايذ از دست‌رفته‌اي‌ و يا ياد معشوقي‌ بيوفا، در ضميرش‌ جاي‌ گرفته‌ باشد.
 
برخي‌ از «هوشمندان‌!» با نبوغ‌ فكري‌ خود به‌ سخنان‌ ما چنين‌ پاسخ‌ مي‌دهند كه‌ همين‌ دنياي‌ غرب‌ است‌ كه‌ در دانش‌ واختراع‌ و جهات‌ اقتصادي‌ و سياسي‌ پيشرفت‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ نموده‌ است‌، ولي‌ ما از سوي‌ ديگر شيوع‌ امراض‌ عصبي‌ و رواني‌ را به‌ آنان‌ گوشزد مي‌كنيم‌ كه‌ تاكنون‌ هرگز بشريت‌ به‌ اين‌ وضع‌ مخوف‌ نرسيده‌، حتي‌ در آن‌ دوران‌ كه‌ در جنگل‌ و غار بسر مي‌برد.
—————————————————–
منبع : انسان بین مادیگیری و اسلام / مولف: استاد محمّد قطب /مترجم: : سيد هادي خسروشاهي /انتشارات : كلبه شروق و سماط
 
 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس