معماری
خانه ---> الله - خداوند ---> اسماء الحسنی ، اسم حکیم و نقش جبر و اختیار در عمل
حکیم

اسماء الحسنی ، اسم حکیم و نقش جبر و اختیار در عمل

اسماء الحسنی ، اسم حکیم و نقش جبر و اختیار در عمل

نویسنده : استاد ناصر سبحانی/ مترجم : جهانگیر ولد بیگی

حکیم بودن خداوند

حکیم بودن خداوند به این معنی است که ذات خداوند چنین وصفی برایش ثابت شده که هر کاری را که انجام می دهد به جاست. کارهایی را که خداوند انجام می دهد نیز یا در زمینه ی «خلق» است یا در زمینه ی «امر».

در زمینه ی « خلق»، حکیم بودن خداوند به این معنی است که همان تعیین اندازه، جداکردن طبق اندازه، صورت بخشیدن به آفریده ها، ایجاد توازن در آن ها و مسایل دیگری که در این زمینه مطرح است، همه و همه آن گونه که باید و به جاست انجام گرفته است.

در زمینه ی «امر» نیز باید گفت: بعد از خلق آسمانها و زمین و آنچه بین آنهاست، حرکت آفریده ها شروع شد و از آن جایی که حرکت این آفریده ها در حقیقت افعال خداوند هستند؛ بنابراین و بر این اساس در تبیین معنای اسم حکیم با این حرکت ها(حرکت آفریده ها) سر و کار داریم.

فاعل تنها خداست و مخلوقات همه اسباب فعل او هستند

همان طور که تنها خدا خالق آسمانها و زمین و آن چه بین آن هاست، و تنها او «رب» و «اله» می باشد، تنها او نیز فاعل است؛ یعنی فعل و تأثیر تنها از آن خداست و هیچ آفریده ای از خود تأثیری ندارد. هر آفریده ای سببی و کانالی است از تأثیرات خداوند.

همه ی آفریده ها نیز در یک تقسیم بندی کلی به دو دسته تقسیم می شوند: آفریده هایی که از اراده بی بهره اند و خودِ اراده نیستند (بی اراده ها) و آفریده هایی که خودِ اراده هستند (با اراده ها).

مجموع این مخلوقات با اراده با هم، اسبابی هستند که افعال خاصی از طریق آن ها انجام می گیرد. گاهی حوادثی روی می دهد که انسان را کاملاً متوجه این مطلب می کند که خدا.ند فاعل است و مخلوقات اسباب فعل خداوند هستند؛ مثلاً: در آتش افتادن پیامبر خدا حضرت ابراهیم. در این جریان آن چه مشخص است این که آتش وجود دارد و انسانی نیز در آن انداخته می شود و همه ی شرایط مادی( ماده سوختنی، آتش و اکسیژن) برای تحقق عمل سوختن وجود دارد و طبق سنن حاکم بر آتش و مواد سوختنی باید فردِ انداخته شده در آن بسوزد؛ اما نه تنها عمل سوختن نسبت به فرد مذکور انجام نمی گیرد، بلکه آتش بر او نیز سرد می شود و حتی در آن احساس خنکی می کند؛ بنابراین معلوم می شود که این آتش نیست که می سوزاند بلکه خداوند است که از طریق آتش عمل سوزاندن را انجام می دهد. و چون در اصل ذات خدا با ارادهاست و می تواند اراده کند که آتش نسوزاند، پس با وجود مهیا بودن تمام شرایط برای سوختن، این عمل انجام نمی گیرد. بر ای تبیین چنین مطلبی کافی است که به آیه های از قرآن اشاره کنیم و آن آیه ی هفده سوره انفال است که در مورد غزوه بدر خطاب به مؤمنین می فرماید: « فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللّهَ قَتَلَهُمْ» . یعنی «شما كافران را ( با قوّت و قدرت خود در نبرد بدر ) نكشتيد ، بلكه خداوند ايشان را كشت.» معلوم است که کشتن به آن معنای ظاهری به دست مؤمنین انجام گرفته است، یعنی شمشیر زدن را آن ها انجام دادند؛ اما می فرماید: شما نکشتید. حتی اگر برای فردی که خبری از اصل ماجرا نداشته باشد و بر اساس جمله ی نخست آیه بگوید: بنا به نص آیه چنین فهمیده می شود که در آن جریان مؤمنین اصلا نقشی در کشتن کافران نداشته اند، جمله ی دوم که بلافاصله بعد از آن آمده است این شبهه را برطرف می کند : «وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى»، یعنی «(ای محمد) وقتی تیر انداختی (در حقیقت این) تو نبودی که انداختی، بلکه خداوند انداخت». البته در آیه به تیر اشاره ای نشده است اما چون قاعدتاً در میدان جنگ آن چه انداخته می شود تیر است ما هم به آن اشاره کردیم و اگر طبق روایتی که در این زمینه وارد شده، گفته شود آ ن چه پیامبر انداخت خاک بود، باید گفت: «انداخته شده» هرچه باشد در اصل مطلب تأثیری ندارد. هر چه باشد تنها به مطلب اضافه می شود و هرگز معنی اصلی جمله را تغییر نمی دهد. پس آیه نخست این امر را ثابت می کند که پیامبر (تیر یا هر چیز دیگری) را انداخته است و بعد بلافاصله این امر را نفی می کند و نفی کردن نیز به این معنی است که می خواهد بگوید: (ای محمد و ای مؤمنین) وقتی شما صورت قتل را انجام دادید و تو (ای محمد) وقتی صورت رمی (انداختن) را انجام دادی، در حقیقت این شما نبودید و این تو نبودی که آن کار را انجام دادید، بلکه این خداوند بود که آن کارها را انجام داد.

یعنی حقیقت و تأثیری که در قتل و رمی است از آن خداوند بود و شما کانال های این افعال بودید. اراده های شما و نتایج اراده های شما ( آن حرکات و شمشیر زدن و تیر انداختن و … ) مثل آتش بود. همان گونه که آتش کانالی است که کار سوختن از آن عبور می کند، این اراده و این حرکات شما نیز کانالی هستند که کشتن یا تیر انداختن و یا هر عمل دیگری از آن عبور داده می شود.

وقتی حال با ارادگانی چون پیامبر خدا (ص) و سابقین اولین که خیرالناس هستند و نسبت به اراده پیامبر از کامل ترین یا نزدیک به کامل و مصفاترین اراده ها و به دور از هر گونه تبعیت از هوای نفس برخوردار بوده اند این چنین است و اراده های چنین بزرگوارانی وسیله ی تحقق اراده خداوند و اسبابی هستند که اراده ی خداوند از کانال آن ها عبور می کند و تحقق می یابد، وضع سایر باارادگان و بی ارادگان معلوم و آشکار است. معلوم است که چیزی یافت نمی شود که سبب نباشد و خود دارای تأثیر باشد.

فاعل بودن خدا و مسئله اختیار مخلوقات با اراده

البته آن چه گفته شد هرگز با اختیار انسان و مسئله ابتلاء او تناقض ندارد. شاید در این جا این سؤال مطرح شود که : وقتی اراده ی انسان ها سببی برای تحقق افعال خداوند هستند پس مسئله ی جبر در کار است؛ در حالی که در جواب خواهیم گفت: جبری در کار نیست و مختار بودن انسان در جای خود باقی است.

برای روشن شدن مطلب بحث را با ذکر مثالی ادامه می دهیم.

تصور کنید که روز قیامت است و محاکمه انسان شروع شده است. فردی که در دنیا مرتکب قتلی شده است به دادگاه احضار می شود. خداوند او را مورد خطاب قرار داده و می فرماید: چرا فلان شخص را کشتی؟ او هم در جواب می گوید: خدایا! مگر اراده و افعال من اسباب اراده ی شما نبود. تو خود فاعل امور بودی، پس تو خود این فرد را کشتی و من در این میان سببی بیش نبودم. حال چرا مرا در مورد کاری که خود فاعل آن بودی محاکمه می کنی؟ خداوند می فرماید: تو را به خاطر عمل کشتن محاکمه نمی کنم، بلکه به خاطر قصد و تصمیمی که برای کشتن این فرد گرفتی محاکمه می کنم.

فرد دیگری نیز وجود دارد که او نیز همچون تو در دنیا مرتکب قتل شده بود. این فرد فرزندی داشت که دچار نوعی بیماری شده بود و پزشک معالج به او گفته بود که فرزندش برای مداوا باید گوشت – مثلاً- کبک بخورد. پدر هم بنا به وظیفه ای که داشت به کوه رفت و با دیدن کبکی به طرف او شلیک کرد؛ اما ناگهان صدایی شنید. وقتی به محل صدا نزدیک شد، دید مردی را کشته است. چنین فردی در دنیا به عنوان قاتل شناخته شد و حتی از او دیه گرفته شد؛ اما نزد ما و در پرونده او نوشته شده که این مرد جان انسانی را از مرگ نجات داده است؛ زیرا وقتی تیر را به سوی پرنده انداخت تصمیم و قصدش نجات جان فرزندش بود نه کشتن فرد دیگر و بر اساس شریعت ما، نجات جان یک انسان همچون نجات جان تمام انسان هاست: «وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً»؛ پس به خاطر تحقق افعال نیست که شما را محاکمه می کنیم؛ چون افعال از آن ماست. من شما را به خاطر تصمیمی که منجر به این فعل و امثال آن شده است محاکمه می کنم. تو چرا چنین اراده کردی و چنین تصمیم گرفتی که کانال تحقق اراده های من باشی.

حال در مورد (جایگاه) تصمیم انسان در انجام افعال توضیحی می دهیم.

در ادامه ی محاکمه، خداوند خطاب به فرد مذکور می فرماید: در آن لحظه که به طرف آن شخص نشانه گرفته بودی و هنوز انگشتت روی ماشه تفنگ به حرکت در نیامده بود، آیا می دانستی که چنین مقرر است که من از طریق تو این شخص را بکشم؟ فرد قاتل در جواب می گوید: خیر. چون دانستن این امر غیب است و انسان غیب نمی داند. خداوند می فرماید: چه وقت مشخص شد که قرار بر این است که من از طریق تو (کانال تو) جان این فرد را بگیرم و اراده تو سبب تحقق مراد من باشد؟ جواب می دهد: زمانی که انگشتم را بر ماشه تفنگ گذاشته و آ را فشار دادم و گلوله از تفنگ خارج شد و به طرف اصابت کرد. تا این جا هنوز هم مشخص نبود که آیا این شخص کشته شده یا خیر. به او نزدیک شده و بالای سرش رفتم و به او نگاه کردم، دیدم که گلوله به او اصابت کرده و مرده است. آن وقت مشخص شد که قرار بر این بوده که تو از طریق من این شخص را بکشی. خداوند می فرماید: همان طور که قبلاً نیز گفتم من تو را به خاطر تصمیمت محاکمه می کنم. (مسئله این جاست که) تو وقتی تصمیم به کشتن این فرد گرفتی و تحقق تصمیمت از یک درصد شروع و به سرعت درجات آن بالا و بالاتر رفت تا به صد در صد رسید این را نمی دانستی که قرار است چه اتفاقی بیفتد. یعنی کشتن این فرد یا عدم آن توسط تو از درصد پنجاه به پنجاه برخوردار بود. از طرف دیگر، در شریعتی که برایتان فرستادم شما را از ارتکاب چنین اعمالی برحذر داشته بودم؛ پس وقتی جریان این گونه است چرا قتل را انتخاب کردی و از آن دوری نکردی؟ من به خاطر این تصمیم و این انتخاب تو را محاکمه می کنم. وقتی چنین تصمیمی را گرفتی اراده من برایت مشخص نبود. زمانی هم که اراده من برایت مشخص شد کار از کار گذشته بود. به عبارت دیگر وقتی مکلف بودی( که از انجام چنین عملی دوری کنی) اراده من برایت مشخص نبود و ظاهراً مستقل بودی. زمانی که روشن شد اراده من از کانال اراده تو این کار را محقق خواهد کرد تکلیف مطرح نبود و زمان انتخاب گذشته بود؛ پس زمانی تصمیم به انجام این کار گرفتی که خبر از چگونگی اراده من نسبت به آن دو احتمال (کشتن یا عدم آن) نداشتی؛ بنابراین من به خاطر چیزهایی که بعد از تصمیم تو روی داده است هرگز تو را محاکمه نمی کنم. اگر بعد از گرفتن تصمیم، تفنگ دچار مشکل می شد و شلیک نمی کرد یا تفنگ شلیک می کرد، اما به این فرد اصابت نمی کرد و هر احتمال دیگری که کار کشتن را غیر ممکن می کرد پیش می آمد، باز هم تو نزد ما قاتل بودی؛ زیرا این موارد در ارتباط با تو جبر هستند و مربوط به عالم تسخیر می باشند و در دایره اختیارات تو قرار ندارند.

در این زمینه و برای روشن شدن بیشتر مطلب به سوره توبه توجه کنید.

خداوند در سوره توبه در مورد رفتن به قتال، گروههایی را استثناء نموده و می فرماید: «لَّيْسَ عَلَى الضُّعَفَاء وَلاَ عَلَى الْمَرْضَى وَلاَ عَلَى الَّذِينَ لاَ يَجِدُونَ مَا يُنفِقُونَ حَرَجٌ». یعنی نرفتن به جنگ برای افراد ضعیف و بیمار و آنان که چیزی ندارند که با آن خود را برای جنگ آماده کنند بدون اشکال است، (اما به یک شرط): «إِذَا نَصَحُواْ لِلّهِ وَرَسُولِهِ» . یعنی به این شرط که این افراد خیرخواهانه (مخلصانه) با خدا و پیامبرش در ارتباط باشند و موضع گیری آن ها در برابر خد ا و پیامبرش خیرخواهانه باشد. چنین افرادی تا زمانی که این شرط را رعایت کنند نه تنها نرفتن به جنگ بر آنان مشکلی نیست، بلکه در اجر و پاداش نیز با آنان که به جنگ می روند شریک می باشند؛ اما اگر فرد نابینایی نصح نداشته باشد (با خدا و پیامبرش ارتباط مخلصانه نداشته باشد) و به جنگ نرود مقصر است و مرتکب گناه شده است؛ مثلاً اگر بگوید: خدا را شکر که کور هستم و گرنه الان می بایستی به جنگ می رفتم و در آن جا کشته می شدم. چنین فردی همچون کسی است که از صف قتال گریخته باشد ( فرار از زحف که یکی از سبع موبقات و از کبائر است). یا فرد بیماری بگوید: خدا را شکر که بیمار شدم وگرنه …  .

در حدیثی آمده است که – مثلاً- اگر فردی در بندگی خدا برنامه ای داشته باشد و در زمان اجرای آن برنامه بیمار شود و نتواند آن وظایف را ادا کند، نزد خدا برایش اجر و پاداش اجرای آن برنامه نوشته می شود. یا آن حدیثی که می فرماید: «اگر دو نفر مؤمن بر روی هم شمشیر بکشند و یکی از آن ها دیگری را بکشد هر دو در جهنم هستند. عرض کردند: قاتل حق دارد به جهنم برود اما مقتول چرا؟ پیامبر فرمود: مقتول هم قصد کشتن قاتل را داشته است؛ اما قاتل پیش دستی کرده است.» بنابراین محاکمه بر اساس نیت است.

وقتی انسان در نیت مکلف است و نیت و عزم هم هنگامی تحقق می یابد که انسان هرگز احساس وجود محدودیتی از طرف اراده خداوند نمی کند؛ بنابراین انسان در همان حال که اراده اش، به معنای واقعی، سببی از اسباب اراده خداوند است خودش نیز مختار و دارای اراده می باشد.

شاید در اینجا سؤالی مطرح شده و گفته شود: تحقق خود اراده به دست کیست؟ آیا تحقق اراده نیز به دست خداست؟ یعنی اگر خدا خواست، اراده را نسبت به فردی محقق می کند و اگر نخواست محقق نمی کند؟ آیا به این معنی است که نیکی ها و بدی ها و سیئات و صالحات را خود اوست که انجام می دهد؟

در جواب می گوییم: اراده وضعیتی است که بعد از یک حرکت نفسانی در انسان بوجود می آید. یعنی نفس از تصور فعل – مثلاً قتل- شروع می کند، بعد دوست دارد که آن را انجام دهد. سپس نسبت به انجام آن رغبت پیدا کرده و این رغبت به تدریج از پنجاه درصد به شت و بعد به هفتاد و هشتاد و نود و بالاخره به صد در صد می رسد و … حال اگر هر یک از درجات را بررسی کنیم به واقعیت امر پی خواهیم برد. ما در این جا تنها یکی از این درجات را بررسی می کنیم و با روشن شدن آن، بقیه درجات وضعیتشان خود به خود مشخص خواهد شد.

مثلاً رغبت و تصمیم این شخص نسبت به انجام فعل قتل به نود و نه درصد رسیده و هنوز به صد در صد نرسیده تا عزم صورت گرفته باشد. اگر در این جا به خاطر خدا از انجام این عمل پشیمان شد آن چه از رغبت داشته عزم نبوده، بلکه به آن گفته می شود «هَمّ» و با پشیمان شدن نه تنها گناهی برایش نوشته نمی شود، بلکه یک حسنه نیز منظور می گردد. وقتی رغبت از نود و نه درصد به صد در صد رسید باز هم دو احتمال پنجاه درصدی در تحقق اراده (رسیدن به صد در صد) مطرح است؛ زیرا نزد فرد هنوز مشخص نشده که اراده خدا رو به تحقق انجام یا عدم انجام عمل قتل توسط او دارد یا خیر، پس همین جهش از نود و نه درصد به صد در صد نیز از طرف خود فرد صورت می گیرد؛ زیرا حرکت به سوی صد در صد در میان دو احتمال پنجاه درصدی است و این حرکت قبل از تحققش به خود او بر می گردد، در نتیجه خود اوست که در تحقق عزمش نقش دارد. وقتی رغبت او به صد در صد رسید و عزم تحقق یافت و قتل انجام گرفت آن وقت معلوم می شود که خداوند اراده داشته که عزم تحقق یابد و در این حالت عزم تحقق یافته و دیگر احساس جبری وجود ندارد. این امر همانند کار فردی است که می خواهد پرش انجام دهد. برخاستن او از زمین اختیاری است؛ اما افتادن و سقوطش دیگر در دست او نیست و امری است اجباری. در این مثال نیز تکان خوردن و جهشِ رغبت انسان از نود و نه درصد به صد در صد امری اختیاری است، اما رسیدن به صد و تحقق فعل قتل و کشتن، سنت خداوند و امری اجباری است و انسان به خاطر تصمیم به آن جهش و تکانی که می خورد محاکمه می شود نه به خاطر تحقق فعل. به این ترتیب و با توجه به آن چه گفته شد عزم و اراده نیز با اختیار و انتخاب خود انسان صورت می گیرد.

آیا خداوند انجام دهنده سیئات(گناهان) است؟

از آن جایی که گفتیم همه ی آفریده ها و اراده ها اسباب افعال خداوند هستند و هر چه انجام می گیرد خداوند آن را انجام می دهد؛ در این صورت آیا می توان گفت که خداوند خود انجام دهنده کارهای بد است؟ در جواب باید به این نکته اشاره کنیم که: نیک و بد بودن افعال و خوشی و ناخوشی امور مفاهیمی نسبی هستند؛ مثلاً کشته شدن یک انسان ستمکار و مستکبر در یک مقطع از زمان و در گوشه ای از مکان و در ارتباط با خانواده و نزدیکان او فساد محسوب می شود، اما همین امر وقتی به صورت کلی و در یک دایره وسیع تری مورد بررسی قرار می گیرد، مشخص می شود که انجام چنین امری و تحقق آن برای جامعه ی بشری صلاح بوده است؛ زیرا جامعه از وجود موجود پستی پاک شده است. حتی نسبی بودن به حدی است که نظر به یک فرد نیز در زمان ها و مکان های مختلف فرق می کند؛ مثلاً زنی در سن بیست سالگی با مردی مسن تر از خود که چهل سال دارد (و از ادواج با او راضی نیست)، ازدواج می کند. شوهر این زن بعد از مدتی کشته می شود. کشته شدن شوهر در آن برهه از زمان و در ارتباط با آن زن فساد است چون شوهرش را از دست داده است؛ اما چند سالی از کشته شدن آن مرد می گذرد و مردی هم سن و سال آن زن به خواستگاری او می آید و او می تواند با آن مرد ازدواج کند. پس در این جا می بینیم چنین فسادی از لحاظ زمانی چقدر محدود بود و اکنون به صلاح تبدیل شده است.

این که می گوییم فلان چیز صلاح است و فلان چیز فساد است همه و همه نسبی هستند. این همه فساد و خونریزی که در زمین روی داده در ارتباط با انسان ها جنایت است و اعتراض کردن بر این خونریزی ها در ارتباط با اراده های انسان هاست؛ یعنی اعتراض در حقیقت بیانگر این مطلب است که : ای انسان! تو که نمی دانستی آن چه اتفاق می افتد مراد خداست، پس چرا تصمیم گرفتی این کارها را انجام دهی( چرا تصمیم گرفتی کانال اراده خدا برای انجام این افعال باشی)؟ اما بعد از این که این افعال روی داد دیگر فعل فعل خداست و حتماً آن چه اتفاق افتاده مصلحت بوده و حکیمانه صورت گرفته است گرچه ما به حکمت آن افعال پی نبریم و آن ها را درک نکنیم.

به مثال دیگر توجه کنید: وقتی جنگی در راه خدا (قتال فی سبیل الله) روی می دهد و در این جنگ مؤمنین مجبور می شوند به خاطر طاغوت زدایی عده ای از مستضعفین را که در خدمت طاغوت گرفتار شده اند بکشند، این کار در زمان و مکان خاصی و در ارتباط با برخی از مردم فساد است؛ اما وقتی به صورت کلی به آن نگاه می شود به این نتیجه خواهیم رسید که اگر این عده کشته نمی شدند فساد بود. یعنی عدم خونریزی فساد محسوب می شد نه وقوع آن؛ زیرا در این صورت طاغوت ها باقی می ماندند و دین خدا را از بین می بردند و نسل های آینده از هدایت خداوند محروم می شدند. حتی عکس مطلب نیز صادق است؛ یعنی وقتی فرد مؤمنی کشته می شود باز هم این امر در ارتباط با نزدیکان او فساد است؛ اما از این جهت که فعل خداوند است حکمت و صلاح می باشد.

ایجاد خونریزی و فساد در ارتباط با خدا، حکمت و مصلحت است

با توضیحی کلی روشن خواهیم کرد که چگونه ممکن است خونریزی و فسادی که روی داده و می دهد در ارتباط با خدا حکمت باشد؟

انسان از یک طرف موجودی با اراده خلق شده و قرار هم بر این است که با انتخاب خود راه عبودیت را بپیماید. و از طرف دیگر به واسطه دارا بودن هوای نفس، بسیاری از آن ها مسیری خلاف مسیر عبودیت را طی کرده و می کنند؛ بنابراین در این جا دو امر مطرح است: یکی این که مطلوب است که انسان ها به راه عبودیت برگردند و دیگر این که باید اراده های آن ها محفوظ بماند و با جبر به سوی مسیر عبودیت برگردانده نشوند_خصوصیت اصلی انسان بودنشان که اختیارشان است از آنان سلب نشود) . همین امر سبب ایجاد این همه خونریزی و فساد شده و همین جاست که خونریزی و فساد نقش خود را ایفا می کند( نمایان می شود که به وجود آمدن آن ها در اصل حکیمانه بوده است).

انسان وقتی دچار انحراف می شود ، راههای متعددی را آزمایش می کند و برنامه های مختلفی را برای خود وضع می کند و خلاصه) هرچه در توانایی دارد عرضه میکند؛ یعنی «الدین کله» عرضه می شود؛ از دین های ابتدایی گرفته تا برنامه های جدیدی چون: سرمایه داری، کمونیسم، سوسیالیسم و نازیسم و … و سرانجام همه منتهی به فساد و خونریزی می شوند. بعد از این خونریزی و فساد است که انسان با کوله باری از تجاربی که کسب کرده و به این نتیجه رسیده است که ادیان و برنامه های دیگر نمی توانند سعادت و خوشبختی انسان را تضمین کنند بدون این که اراده اش دچار کوچک ترین لطمه ای شود به راه خدا و مسیر عبودیت او بر می گردد. «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» یعنی بعد از این که همه ی دین ها عرضه شد آن وقت دین خدا بر همه غالب خواهد آمد هرچند مشرکان را ناخوش آید. بنابراین میبینیم و ملاحظه می کنیم که به وجود آمدن این همه خونریزی بود که باعث شد انسان به صورت کامل و همه جانبه به این حقیقت پی ببرد که چون همه ی راهها یش منتهی به فساد شده پس باید آن ها را رها کند و به سوی دین خدا و مسیر عبودیت او برگردد.

اگر این خونریزی ها حکمت دیگری غیر از این نداشتند برای انسان همین کافی بود که به این مطلب پی ببرد که به وجود آمدن این همه خونریزی تنها از یک جهت فساد بود.

خلاصه مطلب این که: خداوند فاعل تمام امور است و هر لحظه در حال انجام کارهایی است. و همه ی کارهای او حکیمانه است. پروین اعتصامی در این زمینه چه خوش سروده است:

قطره ای کز جویباری می رود         از پی انجام کاری می رود

—————————————

منبع : اسماءحسنی/ نویسنده : استاد ناصر سبحانی/ مترجم : جهانگیر ولد بیگی / نشر احسان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس