خانه ---> اندیشه ---> نقش تقدیس حاکمان در طول تاریخ بر ایجاد استبداد در ایران
استبداد در ایران
استبداد در ایران

نقش تقدیس حاکمان در طول تاریخ بر ایجاد استبداد در ایران

نقش تقدیس حاکمان در طول تاریخ بر ایجاد استبداد در ایران

نویسنده: حسن قاضی مرادی

 

تقدیس پادشاهان

حکومت استبدادی به عنوان حکومت مبتنی بر رابطه ی ” سلطان – رعیت” یا “خدایگان- بنده ”  و یا “شبان – رمه ” معرف تمایز تام و مطلق دو سوی این رابطه است. تمایزی که با جدایی ذاتی ( از نظر وجودی) و جدایی نهادی ( از نظر اجتماعی )  دو سوی رابطه متناظر است. تداوم حیات اجتماعی تحت سیطره ی چنین رابطه ای بالطبع می باید نوع خاصی از کنش و واکنش را بین این دو سوی مطلقا” متمایز و جدا از هم ایجاد کند. این نوع خاص ارتباط، به لحاظ جدایی از پیش موجود حاکمیت و مردم، نه ارتباط سیاسی، که ضرورتا” ارتباط غیر سیاسی راز پردازی شده است. از این جاست که در ایجاد، تثبیت و تداوم این ارتباط غیر سیاسی در حکومت استبدادی، ” تقدیس پادشاهان” که مبتنی است بر رابطه ی امر قدسی و پدیده ی غیر قدسی نقش بسیار برجسته ای می یابد. از این رو توجه به دو مفهوم قدسی و غیر قدسی، نوع ارتباطی که می تواند میان این دو وجود داشته باشدو سنجش اجزای این مفاهیم در رابطه با تقدیس پادشاهان در ایران، به اهمیت نقش این تقدیس در توجیه حکومت استبدادی وضوح می بخشد. در این جستار، پس از اشاره ای به دو مفهوم مقدس و نا مقدس و برخی ویژگی های ارتباط خاص میان این دو به نمونه هایی از بروزات  تقدیس در تاریخ ایران پرداخته می شود و نهایتا” چگونگی توجیه حکومت استبدادی به وسیله اصل تقدیس پادشاهان مورد بحث قرار می گیرد.

قدسی و غیر قدسی

در این جا عدف از یررسی دو مفهوم ” مقدس” یا ” قدسی و غیر قدسی ” صرفا” روشن گری در این مورد است که تقدیس پادشاهان در ایران چگونه و تا چه حد می توانسته به عنوان عامل توجیه حکومت استبدادی کاربرد داشته باشد. از این رو در سنجش این مفاهیم، عمدتا” به تعاریف، بلکه به ارتباط میان این دو گروه از امور و پدیده ها پرداخته می شود. در عین حال از آن جا که فرهنگ ایران از دوران پیش از اسلام تا کنون، فرهنگی دینی بوده  است، لزوما” ویژگی و خصایص و کارکردهای این دو دسته امور و پدیده ها از منظر تفکر دینی بر انداز می شود. از این لحاظ در این وشتار نوعی از قدیسیت دنیوی که به طور مثال در رهبری کاریز ماتیک قابل تشخیص است مورد نظر قار نمی گیرد.

از دیرباز مفهوم قدسی و مقدس  با توجه به مفهوم متضاد آن یعنی غیر قدسی و نامقدس قابل درک بوده است. مفاهیمی که در تفکر دینی، دو قلمرو روحانی یا معنوی و دنیوی را شامل می شده است. د رتفکر دینی، امر قدسی و نامقدس به نوعی به حوزه ی ماورای طبیعت مربوط می شود و امر غیر قدسی و نامقدس به حوزه ی طبیعت و جهان مادی. در این جا هر چه که به نوعی با خداوند در ارتباط مستقیم بوده و منسوب به او یا تجلی و برگزیده ی او باشد مقدس به حساب می آید. زیرا که خداوند منشاء تقدس در نظر گرفته می شود، و هر آن چه که از این ویژگی بر خوردار نباشد_ هر چند که مخلوق خداست_ دنیوی و بنابراین نامقدس انگاشته شود. این دو گانگی، تمام قلمرو و تفکر دینی را در بر  می گیرد و پایه ای است برای اخلاق در همه ادیان. از نظر امیل دورکیم ادیان گوناگون به صورت های متفاوتی فقط کوشیده اند تا ب این دو دنیای جدا از هم مقدس و نامقدس پلی بزنند. به اعتقاد او، تمایز میان دو امر قدسی و پدیده ی غیر قدسی در این است که پدیده های غیر قدسی شامل همه ی امور و هستی های دنیوی، در برگیرنده ی تمامت زندگی روزینه د رجهان مادی و طبیعی هستند که از طریق حواس انسانی شناختی و ادراک پذیرند؛ در حالی که امر قدسی شامل امور یا هستی هایی اند ورای جهان روزینه مادی و طبیعی، و برای انسان ها قابل شناسایی نیستند. این ها اموری اند که به واسطه احساساتی که در انسان بر می انگیزد_ مثلا” هیبت و حیرت_ قابل تأمل، اما غیر قابل شناسایی اند و انسان می تواند از طریق آیین ها و مناسک،  خود را در ارتباط با آن ها قرار دهد. در هر حال اما این حوزه ی قدسی در ورای توانایی محدود شناخت بشر هر گز نمی تواند به شناخت آن نائل گردد.

در تفکر دینی در عین جدایی ذاتی دو جهان مادی و معنوی یا قدسی و غیر قدسی اما منشاء واقعیت بخش جهان مادی یا غیر قدسی، امر قدسی است  و بقا و سامان این جهان نیز به اداره و تأثیر پدیده های مقدس بستگی دارد. در تفکر دینی، هر پدیده ای فقط برخورداری از نوعی پیوند با جهان قدسی است که می تواند از خصایص قدسی بر خوردار گردد. و دین ، طریقی دانسته می شود که بر خورداری از چنان خصایصی را ممکن می کند. در این نوع تفکر، فقط انسان است که می تواند هستی دوگانه ای داشته باشد: او به عنوان یک مخلوق، فقط متعلق به جهان مادی و بنابراین موجودی غیر قدسی است. اما به عنوان برگزیده ی خداوندمی توانداز بارقه های قدسی تأثیر پذیرد. در عین حال فقط تلاش بشر بر ای برخوردار شدن از عنصر تقدس  نیست که متضمن رهایی او را از وجود غیر قدسی اش می باشد، چرا که او به واسطه ی غیر قدسی بودن، به اتکای خود نمی تواند به شناخت قدسیت نایل گردد، بلکه اراده ی عامل قدسی باید به برگزیدن این یا آن بشر تعلق گیرد تا نفخه ی قدسی را بر او بدمد و او را از وجود غیر قدسی اش بر هاند. این بشر نیست که امر قدسی را می شناسد، بلکه این امر قدسی است که از طریق تجلی یا خود_ ظاهر سازی و یا با واسطه ی برگزیده اش، خود را به بشر می شناساند. ناتوانی مطلق بشر در شناخت امر قدسی یا قدیسیت یافته، بر جدایی غلبه ناپذیر امر قدسی و پدیده ی غیر قدسی دلالت دارد. و این جدایی، در تعیین ویژگی های رابطه ی انسان عادی با امر قدسی و یا پدیده های قدسیت یافته بسیار تعیین کننده می باشد.

در سنجش برخی ویژگی های مهم امر قدسی و از منظر هدف هدف این نوشته باید گفت که مهم ترین ویژگی امر قدسی، قدرت است؛ قدرت تام و مطلق:

تمامی تجلی های مقدس از یک قدرت برخوردار است. مقدس، نیرومند و قدرتمند است، زیرا واقعی است؛ مؤثر و دیر پای است. تضاد بین مقدس و نامقدس اغلب به صورت تضاد بین واقعی یا غیر واقعی یا شبه واقعی بیان می شود. قدرت به معنای واقعیت و در عین حال، ماندگاری و تأثیر است.[۱]

قدرت، آن هم نه جزئی خاص، بلکه کلی و عام، نه محدود و پراکنده، بلکه تام و فراگیر، نه نسبی، بلکه مطلق، مهم ترین ویژگی تقدس و امر قدسی است. همه ی دیگر ویژگی های مهم تقدس ناشی از همین ویژگی اصلی آن یعنی قدرت است:

او [ = امر قدسی، خداوند] نیو و غایتی است که یاید در پیش گاهش به حالت خشیّت [= ترس از خدا] خضوع کنیم.[۲]

بشر زمانی به تقدس قایل شد که به  نیازش به قدرت وقوف یافت؛ و چون توانست قدرت را مطلق در نظر  آورد به حیرت و وحشت و جذبه نسبت به آن دچار گردید. حیرت و ترس و جذبه ای که امر قدسی بر می انگیزد، ناشی از عظمت بی خدشه ی اوست و بر آمده ی مسحور کنندگی و رازی است که چنین قدرتی زا در خود  دارد.عظمت، جذابیت، راز وری،  مقایسه ناپذیری و…. به عنوان خصایص امر قدسی ، ناشی از مطلقیت قدرتی است که تقدس با آن شناخته می شود.  در تفکر دینی، کلمه  خود خدا دانسته می شود. کلمه که در صورت ” بشود” _ یعنی مطلق اراده کردن_ هستی بخش می گردد. این، غایی ترین تجلی قدرت مطلق می باشد. پس اگر امر قدسی با قدرت مطلق شناخته می شود، هر آن چه که برگزیده ی او است نیز باد از آن قدرت بر خوردار باشد. عکس این نیز پذیرفتنی است: هر آن که قدرت مطلق  دارد الزاما” قدسی است.

رویکرد انسان عادی غیر قدسی به امر قدسی، رویکرد حسی_ عاطفی است و نه علمی _ منطقی؛ چرا که گفته شد عقل انسان توانایی شناخت امر قدسی را ندارد. پس فقط با مجذوب شدن به و ترسیدن از آن، و توسل به او  و واسپردن یا تسلیم   خود با اراده اوست که می توان به محدودی جذبه ی امر قدسی نزدیک شد و از طریق دعوت او پذیرفته گردید. در این حالت است که انسان فراخوانده شده می تواند به تابش ویژگی های قدسی بر خود وقولف یابد. ویژگی هایی چون منزّه بودگی، دسترس ناپذیری، نیکی، مداومت مرجعیت، هوش، نظم، حکمت، قدرت، ثبات و…. پس همه ی تلاش انسان مذهبی برای برخوردار شدن از چنین ویژگی هایی در این جهت است که طلبیده شود؛ باز طلبیده شود. هم او که برای آن نافرمانی یا گناه نخستین با رانده شدن اش، در واقع از قلمرو قدسیت طرد و در این ” خاکدان ” سرگشته شد. می خواهد تا باز طلبیده شود، تا بر جدایی ناشی از گناه خود فایق آید. از منظر هدف این نوشته، در نظر داشتن این مسئله مهم است که هر انسان مذهبی، جدایی مطلق مقدس و نامقدس را به عنوان پیش فرضی در ذهن دارد. انسان مذهبی، همه نیاز و محبت و سر سپردگی و ستایش می گردد تا بر این جدایی غلبه کند. رابطه ی انسان با عامل قدسی با این نیاز و محبت و سر سپردگی و ستایش یعنی با رویکردی حسی_ عاطفی_ تعیّن می یابد. با توسل و سر سپردگی مؤمنانه است که انسان به پدیده ی مقدس نزدیک می شود نه با شناخت.

امر مقدس، راز آمیخته است؛ در مواجهه با نامقدس، در حلقه ی ممنوعیت و محرومیت قرار دارد، فراتر و ماوراء است؛ به طرزی خارق العاده و پیش بینی ناپذیر بروز می یابدغ نه نظارت نامقدس بر آن ممکن است و نه بر ای او تجلی مشخصی دارد. ذهن انسان نیست که می تواند از تجلی اراده او بپرسد؛ بلکه چشم انسان، چشم دل انسان است که باید منتظر مشاهده ی این تجلی بماند. نظم و سامان همه ی جهان نامقدس به وجود او بستگی دارد. در عین پوشیدگی تام، تردیدنابرابر است. چرا که تأثیر حضورش همه جا در کار است و….. به واسطه ی همه ی این ویژگی ها که معرف جدایی تام میان امر قدسی و پدیده ی غیر قدسی است تنها ارتباطی که میان این دو ممکن می گردد، رابطه آیینی است. بین دو پدیده ی ذاتا” متمایز هیچ مشارکتی ممکن نیست. مشارکت بر تأثیر و تأثر متقابل استوار می گردد. اما رابطه ی میان امر قدسی و پدیده ی غیر قدسی با تأثیر گذاری مطلق سوی نخست و تأثیر پذیری مطلق سوی دوم متعیّن می شود. هم از این روست که رابطه ی میان این دو، از منظر امر غیر قدسی، یعنی انسان، فقط می تواند از طریق کردار آیینی ممکن گردد. انسان نا مقدس برای ارتباط با مرجع مقدس هیچ راهی جز این ندارد که به ” کردار ” بپردازد. کرداری که با عمیق ترین احساسات آمیخته باشد؛ و کردار مقدس نیز، “کردار آیینی ” است کردار آیینی راه نمود است ؛ راه نمود هایی که از خود مقدس یا امر قدسی ناشی می شود و به بشر امکان می دهد تا با تکرار آیینی آن از تقدس بهره مند شود. این امر به ویژه برای ایرانیان اهمیت داشته است؛ چرا که در پیش از اسلام در اوستای متأخر از پشت ها تا وندیداد و به ویژه در وندیداد است که راست آیینی در صدر اهمیت قرار می گیرد و در ارتباط با اسلام نیز چنین گفته شده که:

گاهی اوقات به عنوان یک قید و شرط، چنین استدلال می شود که اسلام موافق ” راست کرداری” است نه ” راست کیشی”[۳]

پدیده ی قدسی مرجعی است که هر یک از اعضای گروه از طریق اجرای آیین ها و مناسک واحد و همانند برای نزدیک شدن به آن مرجع و برخوردار شدن از حمایت قدرت مطلق آن، اقدام می کند.  در واقع توسل جستن به امر قدسی که برای بشر جوامع نخستین، از طریق آیین های ” قربانی” و ” جادویی” انجام می شد. به مرور به آیین های ” نیایش ” جایگزین شد. اجرای آیینی ارتباط جویی، نتایج اجتماعی بسیاری نیز دارد  که از جمله ی آن ها، ایجاد حس همبستگی گروهی در میان جماعت آیین گزار است. در پی ایجاد چنین حسی است که آحاد جماعت، امر قدسی را هم چون کانونی برای ایجاد، استحکام و مداومت همبستگی جمعی شان مورد شناسایی و تکریم قرار می دهند.

با تأکید براین که در تفکر دینی، برگزیدگان منشاء قدیسیّت، مانند پیامبران و اولیاء به علت پییوند با عامل قدسی از تقدس برخوردار می شوند، می توان گفت که ارتباط انسان های برگزیده ی خداوند با دیگر انسان ها_ که غیر  قدسی اند_ از ویژگی هایی برخوردار می شود متمایز از ارتباط میان انسان های غیر قدسی. با لطبع اگر در یک نظام سیاسی، قدرت سیاسی در یک شخص به نام ” شاه” یا ” سلطان” و … تجلی یافته و این شخص با خصلت برگزیدگی از سوی خداوند مشخص شود، چنان ارتباط متمایزی در مورد او نیز صادق است. رابطه ی امر قدسی است با موجودات غیر قدسی و از این لحاظ ویژگی های آن رابطه کارکرد می بابد و آن را توجیه می کند.

باید به این امر توجه داشت که چنین رابطه ای میان شاه و مردم فقط در حکومت های استبدادی درشرق کارکرد نداشته است. در اروپا نیز پیش از عصر مدرن در سلطنت های اروپایی، شاهان با اتکاء به ” حق الهی سلطنت” به کسب مشروعیت سیاسی می پرداختند.

—————————–

منبع : استبداد در ایران / نویسنده: حسن قاضی مرادی

[۱] میر چالیارده_ اسطوره، رویا، راز_ ترجمه ی منجم، ص ۱۳۳

[۲]هینک_ فلسفه دین_ ترجمه ی بهرام راد_ ص ۴۳٫

 جان

[۳] برایان ترنر _ ماکس ویر و اسلام_ ترجمه ی سعید وصالی_ ص ۱۱۰

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *