معماری
خانه ---> زندگی نامه ---> انديشه هاي نيچه

انديشه هاي نيچه

انديشه هاي نيچه           

نيچه در كتابش فراسوي نيك و بد مطرح مي كند
كه بايد از دگم گرايي ها در انديشه فلسفي دوري كرد. او حقيقت گرايي مطلق افلاطون
را زير سئوال مي برد و جستجوي خير و حقيقت مطلق را باطل مي داند. وي مي گويد كه
براي بشر بنيادي تر از بررسي حقيقت جستجوي ارزش آن بوده است و متافيزيسين ها همگي
به دنبال ارزش گذاري مفاهيم متضاد بوده اند. نيچه مي گويد كه بايد در تضادهاي
دوگانه شك كرد. نيز مي گويد از كجا معلوم كه اين تضادهاي دوگانه اصلا وابسته به هم
و يكي نباشند؟ در فلسفه معين ارزشي بيشتر از نامعين دارد همان طور كه ارزش نمود
كمتر از حقيقت است. اگر چه نيچه مطرح مي كند كه چه بسا اين ارزش گذاري ها اشتباه و
ظاهربينانه است. از نظر وي نادرستي يك حكم باعث نمي شود كه آن حكم را رد كنيم. او
احكام نادرست را براي زندگي بشري ضروري مي انگارد و رد كردن آنها را به معناي رد
كردن زندگي مي داند. از نظر او فلسفه فراسوي نيك و بد ضروري ست.

 

نيچه مخالف عرفاست و نظر آنان را مبني بر
قرار دادن شهود به عنوان مبناي جستجوي دروني باطل مي داند. او همچنين معتقد است كه
كساني كه به شهود دلايل منطقي را متصل مي كنند راه به خطا رفته اند. از نظر او بشر
به دليل خواست قدرت به دنبال شناخت است نه به دليل تشنگي عقل ناب. نيچه از كانت و
اسپينوزا كه در پي يافتن مباني اخلاقي براي فلسفه خود بوده اند انتقاد مي كند و
تلئولوژي يا غايت انگاري اسپينوزا را باطل مي داند. وي مي گويد كه نمي توان از
همساز با طبيعت بودن يك اصل اخلاقي براي خود ساخت. زيرا او طبيعت را بي رحم مي
داند و معتقد است اگر آدمي بخواهد مطابق با طبيعت زندگي كند بايد بي رحم باشد و او
از رواقيون كه در اخلاق سختگير بودند و مي گفتند كه بايد زندگي با طبيعت سازگار
باشد انتقاد مي كند. نيچه مي گويد كه غرور و فريب رواقيون دليل علاقه آنها به
اخلاق و آميختن آن با طبيعت است. زيرا تفكر رواقي درواقع نوعي استبداد راندن بر
خويشتن است و چون فرد جزئي از طبيعت است پس طبيعت نيز استبداد را بر او حاكم مي
كند.

 

از نظر نيچه فيلسوفي كه درصدد آفرينش جهان
بنابر تصور خويش است مي خواهد همه به فلسفه اش ايمان بياورند و اين همان روا داشتن
استبداد بر ديگران است. پس از نظر وي فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت
نخستين. او معتقد است كه بايد بيش از خواست حقيقت جستجو كنيم. نيچه مسيحيت و
متافيزيك را نيهيليسم يا انكار زندگي و جهان گذران به نام حقايق جاويدان و ثابت مي
داند زيرا خشك مذهبان به دنبال هيچ مطمئن هستند تا چيز نامطمئن.

 

نيچه در انتقاد از فلسفه كانت معتقد است كه
او در يافتن حكم تاليفي ماتقدم نيز اشتباه كرده است و اين حكم را نمي توان يك قوه
تازه بشري دانست اگرچه كانت به يافتن آن مغرور بود. او به جاي اين پرسش كانت كه “احكام
تاليفي ماتقدم چكونه ممكن هستند؟” اين سئوال را كه “چرا اصلا بايد باور
به اين نوع احكام ضروري ست؟” لازم براي پاسخ دادن مي داند. نيچه اين احكام را
نادرست مي داند. او كانت را به دليل جستجوي قوه اخلاقي براي بشر شايسته انتقاد مي
داند. همچنين شلينگ را به دليل شهود عقلي ناميدن قوه حسي آدمي جهت راضي كردن
دينداران استهزا مي كند. نيچه اين رمانتيسم را عامل فريب روح آلماني مي داند و مي
گويد كه بايد بر فريب حواس خود پيروز شويم همان طور كه كوپرنيك حركت زمين را ثابت
كرد با وجود آن كه به حواس ما درنمي آيد. نيچه نياز آدمي به متافيزيك را باطل مي
داند. او ابدي و بخش ناپذير بودن روح را كه طبق انديشه مسيحي ست به تمسخر مي گيرد
اگرچه علم به جاي روح ذهن و عاطفه را جايگزين كرده است. از نظر نيچه علم جهان را
توضيح نمي دهد بلكه تفسير مي كند و در واقع معنايي براي وجود نبايد در نظر گرفت.

 

نيچه از دكارت و شوپنهاور هم انتقاد مي كند.
او اطمينان “من فكر مي كنم” دكارتي و نيز خرافه “من اراده مي كنم”
شوپنهاوري را باطل مي داند. من به عنوان فاعل و انديشيدن به عنوان فعل هر دو مورد
شك هستند و نمي توان قطعيتي درباره شان صادر كرد. درباره اراده نيچه توجه ما را به
اين نكات معطوف مي كند كه اراده يك احساس نيست بلكه شامل احساس هاي متعدد است و
نمي توان آن را از انديشه جدا كرد. در عين حال اراده يك شور است و كسي كه اراده مي
كند به اشتباه اراده را با عمل يكي در نظر مي گيرد. از نظر نيچه علت و معلول را
بشر جعل كرده است و اشياء في نفسه معلول نيستند بلكه مفاهيمي مانند علت تقابل
اجبار قانون انگيزه آزادي را ما جعل كرده ايم. وي همچنين معتقد است كه قدرت خواهي
بشر و نه ميل به شناخت اولين عامل براي گرايش او به فلسفه بوده است.

 

نيچه مي گويد كه بشر براي فرار از خدا طبيعت
را عامل همه چيز مي داند و قانوني در طبيعت در كار نيست بلكه پديده هاي طبيعي به
دليل قدرت به وجود مي آيند. نيچه بشر را مشتاق زندگي ساده و همراه با رياكاري
اخلاق گرايانه مي بيند. او از فلاسفه مي خواهد كه به دنبال حقيقت نروند چون حقيقت
نياز به پشتيبان ندارد. پيشداوري درباره اخلاق به اين معناست كه نيت اعمال را
منشاء آنها مي دانيم. نيچه ما را به كنار نهادن اين پيشداوري دعوت مي كند و
برگذشتن از اخلاق را توصيه مي كند زيرا از نظر او ارزش يك عمل ربطي به نيت آن
ندارد. زيرا نيت به خودي خود معنايي ندارد و ارزش دادن به آن يك پيش داوري ست. او
همچنين احساسي را كه به لذت بينجامد نكوهش مي كند و مي گويد كه باور داشتن به يك
عقيده يا واقعيت به دليل لذت داشتن آن است نه حقيقت داشتن آن. نيچه ذهن و ادنيشه
را مسئول به خطا افتادن بشر مي داند و اين جهان را اشتباه مي داند. او ما را به
گذشتن از ارزش گذاري هاي اخلاقي دعوت مي كند زيرا معتقد است كه بايد وراي اين ارزش
گذاري ها زندگي كرد. او مي گويد كه بايد اخلاق را بدون اين ارزش گذاري ها يعني
بدون پيش داوري بررسي كرد. همچنين مي گويد كه فيلسوف بايد از ايمان به زبان فراتر
رود زيرا مفاهيم در چارچوب زبان اسير مي شوند و نمي توان آنها را كاملا با زبان
توضيح داد.

 

نيچه جهان را بر اساس خواست قدرت مي داند. او
سخت ترين و خطرناك ترين آزمون را دور كردن خود از همه وابستگيها مي داند. او مي
گويد كه فلسفه اي كه ادعا كند حقيقت براي همه است جزمي ميشود. خير نبايد همگاني
باشد وگرنه ديگر خير نيست زيرا چيزهاي همگاني ارزشي ندارند. نيچه حتي جذب شدن
افراد به يك فرد زاهد را به دليل خواست قدرت در آنها مي داند. قدرتي كه ضديت آنها
با طبيعت را سبب مي شود تا طبيعت وجودشان را ناديده بگيرند. نيچه مفاهيمي مانند
خدا و گناه را بازيچه هاي كودكانه براي بشر مي داند. او عبادت ديني را نتيجه
بيكاري و فراغت آدمي مي داند و مي گويد كه كساني كه بدون دين زندگي مي كنند افرادي
پركار هستند كه وقتي براي عبادات ديني ندارند ولي نسبت به آن بي تفاوتند و اگر از آنها
بخواهند آن را انجام مي دهند. نيچه خداگرايي انسان را نشانه ترس او از دست يافتن
به حقيقت و گرايش او به تحريف معناي زندگي مي داند. از نظر نيچه دين براي
فرانروايان وسيله رسيدن به قدرت است. دين به فرمانبران انگيزه و وسوسه قدرت طلبي
در آينده و به مردم عادي احساس آسايش و رضايت از زندگي را مي دهد. نيچه مي گويد كه
دين براي پرستاري كردن از آدمي و پايان دادن به رنج هاي او آمده ولي بر رنج هايش
مي افزايد! و آنچه را كه بايد نابود شود را نگه داشته و سبب پست شدن آدمي شده است
طوري كه بيمارگونه احساس عذاب وجدان مي كند.

 

نيچه نتيجه عشق به يك نفر را به زيان ديگران
مي داند و نتيجه مي گيرد كه عشق به خدا هم چون عشق به يك نفر است به زيان ديگران
تمام مي شود. وي همچنين مي گويد كه آنچه آدمي را والا مي كند مدت احساس هاي والا
در اوست نه شدت آن احساس ها. او مي گويد كه كسي كه جنگجوست بايد همواره در حال جنگ
باشد چون زمان صلح با خودش درگير خواهد شد! و كسي كه خود را خوار بشمارد به عنوان
خوارشمارنده باز هم خود را بزرگ خواهد دانست. او حقيقت را به دريا تشبيه مي كند كه
چون نمك آب دريا زياد است تشنگي را رفع نمي كند. اگر حقيقت آدمي تحريف شود مثل آب
شور دريا خواهد بود كه تشنگي اش را رفع نخواهد كرد. انسان نمي تواند از غرايز خود
فرار كند. وقتي از خطر جاني دور شود دوباره به غرايزش برمي گردد. كسي كه دلش را به
بند بكشد جانش را آزاد كرده است. گاهي ظواهر انسان را فريب مي دهد مثلا سردي بيش
از حد و يخ زدگي مي تواند انگشت را بسوزاند و سوزان به نظر آيد! آدمي كه از بي
اخلاقي اش شرمگين است در نهايت از اخلاق خودش هم شرمگين خواهد بود. از نظر نيچه
مردان بزرگ فقط آرمان هاي خود را نمايش داده اند. خطر خوشبختي در اين است كه آدمي
در هنگام خوشبختي هر سرنوشتي را مي پذيرد و هركسي را نيز. هيچ پديده اي اخلاقي
نيست بلكه ما آن را اخلاقي تفسير مي كنيم. كسيكه بخواهد به سمت معرفت برود از خدا
فاصله مي گيرد. استعداد آدمي را مي پوشاند و وقتي استعدادش كاهش يافت آنچه هست
نمايان مي شود. كسي كه آرمان نداشته باشد كمتر لاابالي ست تا كسي كه راه رسيدن به
آرمانش را نمي داند. آدمي به خاطر نياز به مراقبت و كمك ديگران با آنها ارتباط
برقرارمي كند. نسبت به فرد پايين تر از خود نفرت نداريم بلكه نسبت به فرد برابر با
خود يا بهتر از خود.

 

نيچه معتقد است كه فلاسفه تا قبل از او
اخلاق را نشكافته اند بلكه برايش حجت آورده اند و آنچه گفته اند فقط بر مبناي
تجربه محدود خودشان بوده است. هر اخلاقي درباره آفريننده اش است كه يا مي خواهد
خود را پنهان كند يا برتر نشان دهد يا از ديگران انتقام بگيرد. هر دستگاه اخلاقي
تحت سيطره جبر است و همه از قوانين تو در توي سخت فرمان مي برند. هر اخلاق و دستور
اخلاقي طبيعت بردگي و حماقت را پرورش مي دهد زيرا روح را با انضباط تحميلي خود خفه
و نابود مي كند. از نظر نيچه اخلاق افلاطوني كه همه چيزهاي سقراطي را جستجو و
تبليغ مي كند بي پايان و ناممكن است. زيرا سقراط مساله قديمي ايمان و دانش يا به
عبارت ديگر غريزه و عقل را براي اخلاق اينطور مطرح كرده بود كه نمي توان غرايز را
رها كرد و عقل مجبور است از غرايز پيروي كند و به كمك آنها بيايد. افلاطون اين هر
دو را با هم پيوند داد تا به سوي يك خدف يعني به سوي خير و خدا حركت كنند. اگرچه
دكارت فقط عقل را در نظر گرفت و چون عقل وسيله است پس نظر دكارت سطحي بود.

 

نيچه مي گويد كه ابتداي تاريخ هر دانشي
ايجاد ايمان و دوري از بدگماني بوده است و چون حواس ما دير ياد مي گيرند بنابراين
خطا مي كنند. به عنوان مثال براي گوش هاي ما شنيدن صداهاي آشنا خوشايند است اما شنيدن
صداهاي ناآشنا جالب نيست. چشمان ما هم بيشتر كلمات يك كتاب را نديده رد مي كنند. قيافه
افراد را آن طور كه ما دلمان مي خواهد مي بينيم. ما به دروغ عادت كرده ايم و به
عبارتي به هنر!

 

نيچه تعريف مي كند كه در روم قديم ترحم به
ديگري از اخلاق نبود بلكه ماوراي اخلاق بود. او در جامعه اروپاي عصر خود دو عامل
ترس و ترحم را مي بيند كه شكل دهنده آن روز اروپا بود. سوسياليسم و ادعاي جامعه
آزاد در نظر نيچه يك گرايش بيمارگونه است كه مردم را با ضعف روحي بار مي آورد و
ترحم را در آنها برمي انگيزد. چنين جامعه اي از نظر او رو به تباهي ست و فيلسوفان
آينده بايد چاره اي براي آن پيدا كنند.

 

نيچه مي گويد كه علم كه زماني زيردست
خداشناسي بود اكنون ادعاي برتري بر فلسفه را دارد و مردم در دوره او به دليل
اشتباهات يك فيلسوف از فلسفه رويگردان مي شوند. او معتقد است كه فيلسوف بايد خطر
كند و بي پروا زندگي كند اگرچه اين نوع زندگي را ديگران نپسندند. او مرد علم را بي
تفاوت نسبت به زندگي خودش مي داند زيرا غرق در دنياي عينيات است. يك دانشمند حتي
براي عشق زميني هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او كمال بخش نيست. سرآغاز
هم نيست. او فردي بي خويشتن است.

 

از نظر نيچه شك آوران به دنبال نه يا آري
نيستند. آنها از هر قطعيتي گريزانند. نيچه شك آوري را نتيجه وضعيتي فيزيولوژيك در
اروپا مي داند كه از آميزش نژادهاي مختلف اروپايي حاصل شده است و افرادي اين چنين
اراده ندارند و درباره آزادي اراده شك دارند. در نتيجه يك روح بيمار در اروپا رشد
كرده است و كشورهاي اروپايي براي به دست آوردن اراده جنگ طلب شده اند. او شك آوري
جديد را در فلسفه انتقادي كانت يعني سنجش گري مي داند كه مثبت است. از نظر وي اين
شك آوري خاص فيلسوفان آينده است. نيچه مي گويد كه چنين فيلسوفاني به تجربياتي دست
خواهند زد كه از ذوق مردم نرمخو كه به مردمسالاري (دموكراسي) گرايش دارند فراتر
است. آنها بزرگي افراد را به دليل زيبايي اثر هنريشان نخواهند پذيرفت و چيزي را كه
جذب كننده باشد حقيقت نخواهند دانست. يعني برعكس فيلسوفان عصر خواهند بود كه حقيقت
يك اثر را بر اساس احساسي كه مي دهد مي پذيرند. با اين وجود نيچه مي گويد كه اين
افراد سنجش گرانند و خود را فيلسوف نمي دانند بلكه ابزار فيلسوف مي دانند. نيچه
كانت را يك سنجشگر مي داند نه فيلسوف.

 

نيچه معتقد است كه يك فرد براي فيلسوف شدن
بايد سلسله مراتبي را طي كند و سنجشگر شك آور جزم باور و تاريخگزار باشد و نيز
شاعر و جهانگرد و… تا از تجربياتي كه كسب كرده بتواند از عمق به بلنداي معاني
برود و اينها لازمه فيلسوف شدن است اما شرط لازم آن آفرينش ارزش هاست. نيچه مي
گويد كه فيلسوفان آينده بايد زمان را كوتاه كنند و همه حقيقت ها و ارزش هاي تعريف
شده در گذشته را بررسي كنند و ارزش هاي جديد بيافرينند. آنها فرمانروا و قانونگذار
هستند و بايدها را تعيين مي كنند كه بشر از كجا شروع كند و به كجا برود. خواست
حقيقت آنها خواست قدرت است. نيچه وجود اين نوع فيلسوفان را لازم مي داند. فيلسوف
بايد به جاي دوستدار خردمندي ديوانه اي با پرسش هاي خطرناك باشد كه قصد رفتن راه
هاي نرفته را دارد و از ارزش گذاري هاي امروزين كه رياكارانه است دوري كند و
آرمانش عظمت باشد كه همانا قوت اراده است و بشر سست اراده امروز از آن دور است و
چه بسا فضيلت هايي كه به دليل فضيلت هاي جستجو شده بشر امروز در خاك دفن شده است و
فيلسوف بايد به دنبال پيدا كردنش باشد. چنين كسي سرشار از اراده است. فراسوي نيك و
بد و سالار فضايل خود است.او تنهاترين است و عظمتش در همين است يعني چنان پهناور
كه پر. فلسفيدن از نظر نيچه دشوار است چون آموزاندني نيست بلكه به تجربه حاصل مي
شود.

 

نيچه درباره فضيلت خود كه وجدان نيك مي نامد
مي گويد كه از نوع فضيلت نياكان وي نيست. او رفتار بشر مدرن را متغير مي داند مثل
ستارگان كه از نور خورشيدهاي متعدد رنگ مي گيرند. فراسوي نيك و بد وراي ارزش ها
نگريستن بشر به وجود خود رسيدن به ابر انسان يا انسان كامل است كه به خدا نزديك تر
است تا بشر. دريافت اخلاق مثل يك وضع يعني اخلاق را نسبي و مربوط به وضع بشري
دانستن سبب دلزدگي از آن شده نتيجه درباره دين هم چنين است. كساني كه مردم از آنها
به صاحبان اخلاق ياد مي كنند اگر ما اشتباهشان را ببينيم از ما به بدي ياد خواهند
كرد حتي اگر دوست ما باشند. نيچه روانشناسان را دروغگو و رياكار معرفي مي كند كه
مردم را با مكر خود سرگرم مي كنند. نيچه حكم اخلاق كردن و به اين حكم محكوم كردن
را مخصوص افراد تنگ جان مي داند كه براي گشاده جانان در نظر مي گيرند تا با صدور
اين حكم به معنويت برسند. نيچه رابطه بين معنويت و اخلاق آنان را زير سئوال مي برد.

 

نيچه مي گويد كه همه به چيزي دلبستگي دارند
و افراد والاتر به چيزهاي والاتر اما افراد فرومايه فكر مي كنند كه افراد والاتر
به چيزي دلبستگي ندارند و ظاهربيني افراد فرومايه در نظر نيچه از سطحي نگري و
رياكاري آنهاست و برپايه هيچ شناخت اخلاقي نيست. حرف كساني كه مي گويند عشق بري از
خودخواهي ست براي نيچه خنده دار است زيرا او همه چيز را طبق خواست قدرت مي داند. مطلق
بودن احكام اخلاقي از ديگر مواردي ست كه نيچه با آن مخالف است. او مي گويد كه آنچه
براي يك نفر سزاوار است نمي توان گفت براي فرد ديگر هم سزاوار است. به عنوان مثال
انكار نفس و افتادگي سزاوار يك فرمانده نيست و برايش فضيلت محسوب نمي شود. حكم
يكسان صادر كردن براي همه از نظر نيچه غير اخلاقي ست. نيچه درباره ترحم معتقد است
كه كساني كه در خود احساس حقارت مي كنند به ديگران رحم مي كنند اما به دليل
غرورشان دم نمي زنند! يعني درد مي كشند و مي خواهند با ديگران هم دردي كنند. از
نظر او كساني كه با ديگران همدردي مي كنند به دليل دردمند بودن خودشان است.

 

نيچه بر اين عقيده است كه آدم هاي عادي فكر
مي كنند كه آدمهاي والا دلبستگي به چيزي ندارند در حالي كه اشتباه فكر مي كنند! او
مي گويد كه اخلاق ها را بايد به صورت سلسله مراتب در نظر گرفت و بينشان درجه بندي
قائل شد. نيچه فلسفه اپيكوري لذت را به باد تمسخر مي گيرد و انديشه رنج و لذت را
سطحي مي داند. او فايده باوري بنتام را زير سئوال مي برد و نيز مي گويد كه آنچه يك
نفر را سزاوار است مي تواند سزاوار ديگري نباشد. او مي گويد كه لذت بيرحمي در ديدن
رنج ديگران است اما فردي كه بيرحم است اين بيرحمي گريبانگير خودش هم مي شود و به
خويشتن آزاري مي رسد.

 

از نظر نيچه قدرت روح در از آن خود گرداندن
است و احساس رشد به احساس قدرتمندي مي رسد. او مرد را خواهان حقيقت مي داند اما زن
را موجودي سحطي نگر معرفي مي كند. نيچه مخالف دموكراسي ست و نتيجه آن را پرورش
بردگي و جباري مي داند.

 

او روح آلماني را داراي تضاد و ناپايداري و
بي ثباتي مي داند و موسيقي آلماني را به دو نوع اروپايي و وطني تقسيم مي كند. او
نبوغ را بر دو نوع مي داند: يا بارور مي كند (مثل مرد) يا بارور مي شود (مثل زن). نيچه
خود را آلماني خوب نمي داند بلكه اروپايي خوب مي داند و از ميهن گرايي افراطي
آلماني ها بيزار است. از نظر او انگليسي ها مردمي سرسخت و جدي هستند در حالي كه
فرانسوي ها ظريف و رمانتيك اند و آلماني ها دچار تضاد فكري هستند. نيچه اختلاف
طبقاتي را از ضروريات جامعه براي اشتياق به پرورش حالت هاي والاتر كمياب تر دورتر
و عامل چيرگي بر نفس مي داند. او آغاز همه فرهنگ ها را بربريت مي داند. از نظر او
تكان خوردن بنيان عواطف يعني زندگي در اثر آشوب غرايز باعث تباهي مي شود. او جامعه
را براي جامعه نمي داند بلكه براي هستي بالاتر مي داند. اجحاف نكردن و آسيب
نرساندن به ديگران براي رسيدن به برابري اصل بنيادي جامعه است ولي خواست نفي زندگي
ست چون زندگي بهره كشيدن از ديگران است كه ناتوان ترند. زندگي از نظر نيچه خواست
قدرت است و بهره كشي به ذات زندگي تعلق دارد و كاركرد بنيادي اورگانيسم است. نتيجه
خواست زندگي خواست قدرت است كه باعث خواست بهره كشي مي شود.

 

نيچه اخلاق را به دو نوع اخلاق فرمانروايان
و اخلاق بردگان يا زيردستان تقسيم مي كند. اخلاق فرمانروايان تعيين كننده والا و
پست است. او خود انسان والا را معيار ارزش مي داند و اوست كه ارزش آفرين است نه
كردار او. او از زيردستانش دستگيري مي كند نه به خاطر دلسوزي و رحم بلكه به خاطر
قدرتمندي اش. او ضد از خود گذشتگي و نرمخويي ست و به خاطر خودخواهي اش بالاتر از
خود را نمي بيند بلكه پايين تر از خود را مي بيند.او به سنت و ديرسالي تعلق دارد. در
مقابل چنين اخلاقي اخلاق بردگان است كه بدبين هستند و قدرتمندان را محكوم مي كنند.
آنها براي كشيدن بار زندگي اخلاق شكيبايي رحم و سودمندي را دارند. از نظر آنها هر
چه ترس انگيز است شر است. پس فرد بي ضرر و احمق خوب است. فرق بين اين دو اخلاق
اشتياق به آزادي و شادي از آن است. نيچه عشق را فريبنده و ويرانگر مي داند نه نجات
بخش. او مي گويد كه با رنج عميق دروني آدمي از ديگران جدا مي شود و والا مي شود. انسان
هاي آزاده دل شكسته و پر غرور خود را پنهان مي كنند. نيچه معتقد است كه پاكي نفس
جدايي مي آورد. او هر امتيازي را وظيفه دانستن و از مسئوليت فروگذار نكردن و آن را
به ديگران محول نكردن را از نشانه هاي والا بودن مي داند. آدم هاي والا كمتر زخم و
آسيب مي بينند. او مي گويد كه با ديگران بودن آلودگي مي آورد. چهار فضيلتي كه نيچه
مطرح مي كند عبارت است از: دليري درون بيني همدلي و تنهايي كه گرايش به آنها سبب
پاكي مي شود. از نظر او آنچه والا بودن يك فرد را ثابت مي كند كرده هاي او نيست
چون بيخ و بن آنها معلوم نيست و معاني مختلف دارند بلكه ايمان اوست. فرد خلوت نشين
مي گويد كه واقعيت در كتاب هاي نيست و فيلسوف آن را پنهان مي كند. فرد والا از
فهميده شدن توسط ديگران در هراس است نه از بد فهميده شدن چون مي داند كه كساني كه
او را بفهمند به سرنوشت او يعني رنج كشيدن در دنيا دچار خواهند شد.

منبع:اطلاعات و مقالات علمی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس