معماری
خانه ---> زندگی نامه ---> زندگينامه و متن کامل وصیت نامه دكتر علي شريع

زندگينامه و متن کامل وصیت نامه دكتر علي شريع

زندگينامه دكتر علي شريعتي همراه با متن
کامل وصیت نامه ایشان

درباره شريعتي : دكتر شريعتى در
سال 1312 در خانواده اى مذهبى چشم به جهان گشود. پدر او استاد محمد تقى شريعتى
مردى پاك و پارسا و عالم به علوم نقلى و عقلى و استاد دانشگاه مشهد بود. على پس از
گذراندن دوران كودكى وارد دبستان شد و پس از شش سال وارد دانشسراى مقدماتى در مشهد
شد. علاوه بر خواندن دروس دانشسرا در كلاسهاى پدرش به كسب علم مى پرداخت. معلم
شهيد پس از پايان تحصيلات در دانشسرا به آموزگارى پرداخت و كارى را شروع كرد كه در
تمامى دوران زندگى كوتاهش سخت به آن شوق داشت و با ايمانى خالص با تمامى وجود آنرا
دنبال كرد.

 

شريعتى در سال 1334 به دانشكده ادبيات و
علوم انسانى دانشگاه مشهد وارد گشت و رشته ادبيات فارسى را برگزيد. در همين سال
على با يكى از همكلاسان خود بنام پوران شريعت رضوى ازدواج ميكند. وجود تفكر خلاق
باعث شد كه معلم شهيد در طول دوران تحصيل در دانشكده ادبيات به انتشار آثارى چون: ترجمه
ابوذر غفارى، ترجمه نيايش اثر الكسيس كارل و يك رشته مقاله هاى تحقيقى در اين
زمينه همت گمارد.

 

معلم انقلاب در سال 1337 پس از دريافت
ليسانس در رشته ادبيات فارسى بعلت شاگرد اول شدنش براى ادامه تحصيل به فرانسه
فرستاده شد. وى در آنجا به تحصيل علومى چون جامعه شناسى، مبانى علم تاريخ و تاريخ
و فرهنگ اسلامى پرداخت و با اساتيد بزرگى چون ماسينيون، گورويچ و ساتر و … آشنا
شد و از علم آنان بهره هاى بسيار برد.

 

دوران تحصيل شريعتى همزمان با جريان نهضت
ملى ايران به رهبرى مصدق بود كه او نيز با قلم و بيان خود و نوشته هاى محكم و
مستدل از اين حركت دفاع مينمود. وى پس از سالها تحصيل با مدرك دكترا در رشته هاى
جامعه شناسى و تاريخ اديان به ايران بازگشت. در همان دوران نيز فعاليتهاى بسيارى
در زمينه ها ى سياسى و مبارزاتى و اجتماعى داشت كه به گوشه اى از آن فعاليت ها مي
پردازيم.

 

در سال 1959 ميلادى به سازمان آزاديبخش
الجزاير مي پيوندد و سخت به فعاليت مي پردازد. در سال 1960 ميلادى مقاله اى تحت
عنوان “به كجا تكيه كنيم” را در يكى از نشريات فرانسه منتشر مي كند. در
سال 1961 ميلادى مقاله “شعر چيست؟” ساتر را ترجمه و در پاريس منتشر مي
نمايد و در همان اول علت فعاليت در سازمان آزاديبخش الجزاير گرفتار مي شود و در
زندان پاريس با “گيوز” محاصبه اى مي كند كه در سال 1965 در توگو چاپ مي
شود. در سال 1961 نيز مقاله اى تحت عنوان “مرگ فرانتس فانون” را در
پاريس منتشر مي كند، همچنين در طول مبارزات مردم الجزاير براى آزادى دستگير مي شود
و مورد ضرب و شتم پليس فرانسه قرار مي گيرد و روانه ء بيمارستان مي شود و سپس به
زندان فرستاده مي شود. همچنين با مبارزان بزرگ ملتهاى محروم نيز آشنا مي شود.

 

وى در سال 1343 به ايران باز مي گردد و در
مرز تركيه و ايران توقيف و به زندان قزل قلعه تحويل داده مي شود و بعد از چند ماه
آزاد و به خراسان زادگاهش مي رود. در سال 1344 مدتى پس از بيكارى، اداره فرهنگ
مشهد، استاد جامعه شناسى و فارغ التحصيل دانشگاه سوربن را بعنوان دبير انشاء كلاس
چهارم دبيرستان در يكى از روستاهاى مشهد استخدام مي كند، و سپس در دبيرستان بتدريس
مي پردازد و بالاخره به عنوان استاديار تاريخ وارد دانشگاه مشهد مي شود.

 

در سال 1348 به حسينيه ارشاد دعوت مي شود و
بزودى مسئوليت امور فرهنگى حسينيه را بعهده گرفته و به تدريس جامعه شناسى مذهبى،
تاريخ شيعه و معارف اسلامى مي پردازد. در اين محل است كه دكتر شريعتى با قدرت و
نيروى كم نظير و با كنجكاوى و تجزيه و تحليل تاريخ، چهره هاى مقدس و شخصيتهاى بزرگ
اسلام را معرفى نمود. استحكام كلام، بافت منطقى جملات با اتكاء به پشتوانه فنى و
عميق فكريش هر شنونده اى را در كوتاهترين مدت سرا پا گوش مي ساخت و در نيم راه
گفتار تحت تاثير قرار مي داد و سپس به هيجان مى آورد.

 

در سال 1352، رژيم، حسينيه ء ارشاد كه
پايگاه هدايت و ارشاد مردم بود را تعطيل نمود، و معلم مبارز را بمدت 18 ماه روانه
زندان مي كند و در خلوت و تنها ئى است كه على نگاهى به گذشته خويش مى افكند و
استراتژى مبارزه را بار ديگر ورق زده و با خداى خويش خلوت مي كند. از اين به بعد
تا سال 1356 و هجرت، دكتر زندگى سختى را پشت سر گذاشت . ساواك نقشه داشت كه دكتر
را به هر صورت ممكن از پا در آورد، ولى شريعتى كه از اين برنامه آگاه مي شود، آنرا
لوث مي كند. در اين زمان استاد محمد تقى شريعتى را دستگير و تحت فشار و شكنجه قرار
داده بودند تا پسرش را تكذيب و محكوم كند. اما اين مسلمان راستين سر باز زد، دكتر
شريعتى در همان روزها و ساعات خود را در اختيار آنها مي گذارد تا اگر خواستند، وى
را از بين ببرند و پدر را رها كنند.

 

در مهر ماه سال 1353 ساواك كه غافلگير شده
بود و از محبوبيت على آگاه او را بدست شكنجه روحى و جسمى سپرد، و مي خواستند او را
وادار به همكارى نموده و برايش شوى تلويزيونى درست كنند و پاسخ او كه هيچگاه
حقيقتى را به خاطر مصلحت ذبح شرعى نكرده است چنين بود ” و اگر خفه ام كنند
سازش نخواهم كرد وحقيقت را قربانى مصلحت خويش نمي كنم.” دكتر در 25 ارديبهشت
ماه 1356 تهران را بسوى اروپا ترك گفت تا دورانى جديد را با مطالعه و مبارزه آغاز
كند. سر انجام در روز يكشنبه 29 خرداد ماه 1356 با قلبى عاشق، انديشه اى پاك،
ايمانى محكم، زبانى قاطع، قلمى توانا، روانى آگاه و سيمايى آرام بسوى آسمانها و
آرامشى ابدى عروج كرد و عاشقان و دوستداران خود را در اين فقدان هميشه محسوس تنها
گذاشت.

 

خدايش بيامرزد و راهش پر رهرو باد.

 

———————————————

 

على
شريعتى در يك نگاه

 

1312:
تولد دوم آذر ماه

 

1319:
ورود به دبستان “ابن يمين”

 

1325:
ورود به دبيرستان “فردوسى مشهد”

 

1327:
عضويت در كانون نشر حقايق اسلامى

 

1329:
ورود به دانشسراى مقدماتى “مشهد”

 

اتمام
دوره ء دانشسرا و استخدام در اداره ء فرهنگ مشهد

 

شركت
در تظاهرات خيابانى عليه حكومت موقت قوام السطنه و دستگيرى كوتاه مدت

 

1332:
عضويت در نهضت مقاومت ملى

 

1333:
گرفتن ديپلم كامل ادبى و انتشا ركتاب (ترجمه) نمونه هاى عالى اخلاقى در بحمدون اثر
كاشف الغطاء

 

1334:
انتشار كتابهاى “ابوذر غفارى” و “تاريخ تكامل فلسفه”

 

ورود
به دانشگاه ادبيات مشهد

 

1336:
دستگيرى به همراه 16 نفر از اعضاى نهضت مقاومت در مشهد

 

1337:
فارغ التحصيل از دانشكده ء ادبيات، با احراز مقام اول

 

24
تير ماه، ازدواج با همكلاس خود بنام (بى بى فاطمه) شريعت رضوى

 

1338:
اعزام به فرانسه با بورس دولتى بدليل كسب رتبهء اول

 

تولد
اولين فرزندش “احسان”

 

پيوستن
به سازمان آزاديبخش الجزاير

 

1339:
بردن همسر و فرزند به فرانسه زندانى شدن در پاريس، بخاطر مبارزاتش در راه آزادى
الجزاير

 

1340:
همكارى با كنفدراسيون دانشجويان ايرانى، جبههء ملى، نهضت آزادى و نشريهء ايران آزاد

 

1341:
مرگ مادر

 

تولد
دومين فرزندش “سوسن”(زرى)

 

آشنائى
با افكار فانون نويسندهء انقلابى- آنتيلى الاصل عضو

 

جبهه
ء نجات بخش الجزاير- كتاب دوزخيان روى زمين وآشنائى با ژان پل سارتر

 

1342:
تولد سومين فرزندش “سارا”

 

اتمام
تحصيلات و اخذ مدرك دكترا در رشته ء تاريخ و گذراندن كلاس هاى جامعه شناسى

 

1343:
بازگشت به ايران و دستگيرى در مرز و انتقال به زندان قزل قلعه

 

پايان
انتظار خدمت و از شانزدهم شهريور ماه

 

انتصاب
مجدد در ادارهء فرهنگ

 

1344:
انتقال به تهران بعنوان كارشناس و بررسى كتب درسى

 

1345:
استاديارى رشتهء تاريخ در دانشگاه مشهد

 

1347:
آغاز سخنراني هاى او در حسينيهء ارشاد و دانشگاهها و انتشار كتابهاى “اسلام
شناسى مشهد” مجموعه ء آثار 30 و از “هجرت تا وفات”

 

1350:
تولد چهارمين فرزدش “مونا”

 

1351:
تعطيل حسينيه ارشاد و ممنوعيت سخنرانيهاى او

 

1352:
معرفى خود به ساواك و هيجده ماه زندان انفرادى در كميته شهربانى

 

1354:
خانه نشينى و آغاز زندگى سخت در تهران و مشهد

 

1356:
هجرت به اروپا و شهادت

 

با تشكر از آقا ى م. لطيفى

————————–

متن كامل وصيتنامه

 

امروز دوشنبه، سيزدهم بهمن ماه پس از يك
هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاى بيهوده تر شخصيتهاى مدرج، گذرنامه را گرفتم و
براى چهارشنبه، جا رزرو كردم كه گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد كه
هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست. (نشانه اى از تحميل مدرنيسم قرن بيستم، برگروهى
كه به قرن بوق تعلق دارند). گرچه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضى و سماوى
فراوان است اما به حكم ظاهرامور، عازم سفرم وبه حكم شرع، دراين سفر بايد وصيت كنم.وصيت
يك معلم كه از هيجده سالگى تا امروز كه در سى وپنج سالگى است، جز تعليم كارى نكرده
و جز رنج چيزى نيندوخته است، چه خواهد بود؟ جز اينكه همه قرضهايم را از اشخاص و از
بانكها با نهايت سخاوت وبيدريغى، تماما” واگذار مى كنم به همسرم كه از حقوقم(اگر
پس از فوت قطع نكردند) و حقوقش و فروش كتابهايم و نوشته هايم و آنچه دارم وندارم،
بپردازد كه چون خود مى داند، صورت ريزش ضرورتى ندارد. همه اميدم به احسان است در
درجه اول و به دو دخترم در درجه دوم. و اين كه اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به
خاطر دختر بودن آنها وامل بودن من است. به خاطر آن است كه، در شرايط كنونى جامعه
ما، دختر شانس آدم حسابى شدنش بسيار كم است. كه دو راه بيشتر در پيش ندارد و به
تعبير درست دو بيراهه: يكى، همچون كلاغ شوم در خانه ماندن و به قارقار كردنهاى زشت
و نفرت بار احمقانه زيستن، كه يعنى زن نجيب متدين. و يا تمام ارزشهاى متعاليش در
اسافل اعضايش خلاصه شدن، وعروسكى براى بازى ابله ها و يا كالايى براى بازار كسبه
مدرن و خلاصه دستگاهى براى مصرف كالاهاى سرمايه دارى فرنگ شدن كه يعنى زن روشنفكر
متجدد. واين هر دو يكى است، گرچه دو وجهه متناقض هم. اما وقتى كسى از انسان بودن
خارج شود، ديگر چه فرقى دارد كه يك جغد باشد يا يك چغوك. يك آفتابه شود يا يك كاغذ
مستراح. مستراح شرقى گردد، يا مستراح فرنگى. وآن گاه در برابر اين تنها دو بيراهه
اى كه پيش پاى دختران است. سرنوشت دخترانى كه از پدر محرومند تا چه حد مى تواند
معجزآسا وزمانه شكن باشد، و كودكى تنها، در اين تند موج اين سيل كثيفى كه چنين پر
قدرت به سراشيب باتلاق فرو مى رود، تا كجا مى تواند برخلاف جريان شنا كند ومسيرى
ديگر را برگزيند؟

 

گرچه اميدوار هستم كه گاه در روحهاى خارق
العاده چنين اعجازى سرزده است. پروين اعتصامى از همين دبيرستانهاى دخترانه بيرون
آمده، ومهندس بازرگان از همين دانشگاهها، و دكترسحابى از ميان همين فرنگ رفته ها،
و مصدق از ميان همين دوله ها و سلطنه هاى «طلصال كالفخارمن حمامستون»، وانشتين از
همين نژاد پليد، و شوايتزر از همين اروپاى قسى آدمخوار، ولومومبا ازهمين نژاد
برده، و مهراوه پاك از همين نجسهاى هند وپدرم از همين مدرسه هاى آخوندريز و … به
هرحال آدم از لجن و ابراهيم از آزر بت تراش و محمد از خاندان بتخانه دار، به دل من
اميد مى دهند كه حسابهاى علمى مغز مرا ناديده انگارد و به سرنوشت كودكانم، در اين
لجنزار بت پرستى و بت تراشى كه همه پرده دار بتخانه مى پرورد، اميدوار باشم. دوست
مى داشتم كه احسان، متفكر، معنوى، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بارآيد.

 

خيلى مى ترسم از پوكى و پوچى موج نويها
وارزان فروشى وحرص و نوكرمابى اين خواجه، تا شان نسل جوان معاصر و عقده ها وحسدها
و باد و بروت هاى بيخودى اين روشنفكران سياسى، كه تا نيمه هاى شب منزل رفقا يا پشت
ميز آبجوفروشيها، از كسانى كه به هرحال كارى مى كنند بد مى گويند، و آنهارا با
فيدل كاسترو ومائوتسه تونگ وچه گوارا مى سنجند و طبيعتا” محكوم مى كنند، و پس
از هفت هشت ساعت در گوشيهاى انقلابى و كارتند و عقده گشاييهاى سياسى، با دلى پر از
رضايت از خوب تحليل كردن قضاياى اجتماعى كه قرن حاضر با آن درگير است، و طرح درست
مسائل، آن چنان كه به عقل هيچ كس ديگر نمى رسد، به منزل بر مى گردند و با حالتى
شبيه به چه گوارا ودرقالبى شبيه لنين زيركرسى مى خوابند.

 

ونيز مى ترسم از اين فضلاى افواه الرجالى
شود: از روى مجلات ماهيانه، اگزيستانسياليست و ماركسيست وغيره شود و از روى اخبار
خارجى راديو و روزنامه، مفسر سياسى و از روى فيلمهاى دوبله شده به فارسى، امروزى و
اروپايى، و از روى مقالات و عكسهاى خبرى مجلات هفتگى ونيز ديدن توريستهاى فرنگى كه
از خيابان شهر مى گذرند، نيهيليست، و هيپى و آنارشيست، ويانشخوار حرفهاى بيست سال
پيش حوزه هاى كارگرى حزب توده، مارتياليست و سوسياليست چپ، و از روى كتابهاى طرح
نو« اسلام و ازدواج »، « اسلام و اجتماع »، «اسلام و جماع»، اسلام و فلان بهمان …
اسلام شناس و از روى مرده ريگ انجمن پرورش افكار دوران بيست ساله، روشنفكر مخالف
خرافات و از روى كتاب چه مى دانم؟ در باب كشورهاى در حال عقب رفتن، متخصص كشورهاى
در حال رشد. و از روى ترجمه هاى غلط و بى معنى از شعر و ادب و موزيك و تئاتر وهنر
امروز، صاحبنظر وراج چرندباف لفاظ ضد بشر هذيان گوى مريض هروئين گراى خنك، كه
يعنى، ناقد و شاعرنوپرداز و …

 

خلاصه، من به او«چه شدن » را تخميل نمى كنم.
از آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب كند. من يك اگزيستانسياليست هستم، البته
اكزيستانسياليسم ويژه خودم، نه تكرار وتقليد وترجمه كه از اين سه «تا» منفور هميشه
بيزارم. به همان اندازه كه از آن دوتاى ديگر، تقى زاده وتاريخ، از نصيحت نيز هم. از
هيچ كس هيچ وقت نپذيرفته ام و به هيچ كس، هيچ وقت نصيحت نكرده ام. هر رشته اى را
بخواهد مى تواند انتخاب كند اما در انتخاب آن، ارزش فكرى ومعنوى به بايد ملاك
انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مى دانستم كه به جاى كار در فلسفه
و جامعه شناسى وتاريخ اگر آرايش مى خواندم يا بانكدارى و يا گاو دارى و حتى جامعه
شناسى به دردبخور،« آنچنان كه جامعه شناسان نوظهور ما برآنند كه فلان ده يا موسسه
يا پروژه را « اتود» مى كنند و تصادفا” به همان نتايج علمى مى رسند كه
صاحبكار سفارش داده امروز وصيتنامه ام به جاى يك انشا ادبى، شده بود صورتى مبسوط،
از سهام واملاك و منازل ومغازه ها و شركتها و دم و دستگاهها كه تكليفش را بايد
معلوم مى كردم ومثل حال، به جاى اقلام،الفاظ رديف نمى كردم.

 

اما بيرون از همه حرفهاى ديگر، اگر ملاك را
لذت جستن تعيين كنيم مگر لذت انديشيدن، لذت يك سخن خلاقه، يك شعر هيجان آور، لذت
زيباييهاى احساس و فهم ومگر ارزش برخى كلمه ها از لذت موجودى حساب جارى يا لذت
فلان قباله محضرى كمتر است؟ چه موش آدميانى كه فقط از بازى با سكه در عمر لذت مى
برند و چه گاو انسانهايى كه فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مى شوند. من اگر
خودم بودم و خودم، فلسفه مى خواندم وهنر. تنها اين دو است كه دنيا براى من دارد. خوراكم
فلسفه وشرابم هنر وديگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار بايد براى خانواده
ام كار مى كردم و براى زندگى آنها زندگى مى كردم. ناچار جامعه شناسى مذهبى و جامعه
شناسى جامعه مسلمانان، كه به استطاعت اندكم شايد براى مردمم كارى كرده باشم، براى
خانواده گرسنه و تشنه و محتاج وبى كسم، كوزه آبى آورده باشم. او آزاد است كه يا
خود را انتخاب كند ويا مردم را، اما هرگز نه چيز ديگرى را، كه جز اين دو، هيچ چيز
در جهان به انتخاب كردن نمى ارزد، پليد است، پليد. فرزندم! تو مى توانى « هرگونه
بودن» را كه بخواهى باشى، انتخاب كنى. اما آزادى انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان
بودن محصوراست. با هر انتخابى بايد انسان بودن نيز همراه باشد وگرنه ديگر از آزادى
و انتخاب، سخن گفتن بى معنى است، كه اين كلمات ويژه خدا است وانسان و ديگر هيچ كس،
هيچ چيز، انسان بودن يعنى چه؟ انسان موجودى است كه آگاهى دارد ( به خود وجهان) و
مى آفريند ( خودرا و جهان را) و تعصب مى ورزد و مى پرستد وانتظار مى كشد و هميشه
جوياى مطلق است. جوياى مطلق. اين خيلى معنى دارد. رفاه، خوشبختى، موفقيتهاى روزمره
زندگى و خيلى چيزهاى ديگر به آن صدمه مى زند.

 

اگر اين صفات را جز ذات آدمى بدانيم، چه
وحشتناك است كه مى بينيم در اين زندگى مصرفى واين تمدن رقابت وحرص وبرخوردارى همه
دارد پايمال مي شود. انسان در زير بار سنگين موفقيتهايش دارد مسخ مي شود، علم
امروز انسان را دارد به يك حيوان قدرتمند بدل مى كند. تو هرچه مى خواهى باشى باش،
اما… آدم باش.

 

اگر پياده هم شده است سفركن . درماندن مى
پوسى. هجرت كلمه بزرگى در تاريخ « شدن» انسانها و تمدنها است. اروپا راببين. اما
وقتى كه ايران را ديده باشى، وگرنه كور رفته اى، كر بازگشته اى. آفريقا مصراع دوم
بيتى است كه، مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقيها بين رستوران و خانه
و كتابخانه محبوس ممان. اين مثلث بدى است. اين زندان سه گوش همه فرنگ رفته هاى
ماست. از آن اكثريتى كه وقتى از اين زندان به بيرون مى گشايند و پا به درون اروپا
مى گذارند، سر از فاظلاب شهر بيرون مى آورند، حرفى نمى زنم كه حيف از حرف زدن است!
اينها غالبا” پيرزنان و پيرمردان خارجى دوش و دختران خارجى گز فرنگى را با
متن راستين اروپا عوضى گرفته اند. چقدر آدمهايى را ديده ام كه بيست سال در فرانسه
زندگى كرده اند وبا يك فرانسوى آشنا نشده اند. فلان آمريكايى كه به تهران مى آيد و
از طرف مموشهاى شمال شهر و خانواده هاى قرتى لوس اشرافى كثيف عنتر فرنگى احاطه مى
شود، تا چه حد جو خانواده ايرانى و روح جاده شرقى وهزاران پيوند نامرئى و ظريف
انسانى خاص قوم را لمس كرده است؟

 

اگر به اروپا رفتى، اولين كارت اين باشد كه
در خانواده اى اتاق بگيرى كه به خارجيها اتاق اجاره نمى دهد. در محله اى كه
خارجيها سكونت ندارند. از اين حاشيه مصنوعى بى مغز آلوده دور باش. با همه چيز
درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاك ماندن، نه سخت است و نه با ارزش.«كن
مع الناس و لا تكن مع الناس». واقعا” سخن پيغمبرانه است. واقعيت، خوبى و
زيبايى، در اين دنيا جز اين سه هيچ چيز ديگر به جستجو نمى ارزد، نخستين با
انديشيدن، علم. دومين با اخلاق، مذهب. و سومين باهنر، عشق، مى تواند تو را از اين
هر سه محروم كند. يك احساساتى لوس سطحى هذيان گوى خنك. چيزى شبيه جواد فاظل، يا
متين ترش نظام وفا، يا لطيف ترش لامارتين يا احمق ترش دشتى و كثيف ترش بليتيس! ونيز
مى تواند تو را از زندان تنگ زيستن، به اين هر سه دنياى بزرگ پنجره اى بگشايد
وشايدهم…

 

درى و من نخستينش را تجربه كرده ام و اين
است كه آنرا دوست داشتن نام كرده ام. كه هم، همچون علم و بهتراز علم آگاهى بخشد
وهم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن مى كشاند وخوب شدن وهم، زيبايى و زيباييها( كه
كشف مى كند، كه مى آفريند، چقدر درهمين دنيا بهشتها و بهشتى ها)نهفته است. اما
نگاهها و دلها همه دوزخى است، همه برزخى است و نمى بيند و نمى شناسد، كورند، كرند،
چه آوازهاى ملكوتى كه در سكوت عظيم اين زمين هست و نمى شنوند. همه جيغ و داد و
غرغر ونق نق و قيل وقال و وراجى وچرت و پرت و بافندگى و محاوره.

منبع
: تبیان

۳ نظر:

  1. ناشناس

    شايد درباره استاد در كشورمان ايران حق كلام ادا نشده باشد ولي آنچه كه مسلم است افرادي كه شيفته اخلاق و كلام و قلم استاد هستند به خوبي وي را مي شناسند. روحش شاد و راهش پر رهرو باد

  2. ناشناس

    عالی:}

  3. ناشناس

    اگه امکان داره کتابی رو به من معرفی کنید که کل خاطرات یا زندگی دکتر رو نوشته باشه.
    ممنون
    Rezarasuool@yahoo.com

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پاسخ دادن معادله امنیتی الزامی است . *

تلگرام نوگرا »»» مطالب سایت + عکس + کلیپ + نوشته های کوتاه متنوع + با ما همراه باشید . eslahe@

قالب وردپرس