شعر و داستان

  • Photo of گفتگو با سايه

    گفتگو با سايه

    گفتگو با سايه يك روز اطرافم را نگريستم و متوجه شدم كه سايه ام  همراهم نيست!! سرم را بلند كردم و آسمان را نگريستم ديدم كه خورشيد در وسط آسمان است و هيچ اثري از ابر وجود ندارد. سپس دوباره به اطرافم خيره شدم ولي باز هم سايه ام را نديدم ... با خودم گفتم: سبحان الله كجا رفته است؟ او هميشه در كنارم بود.

    ادامه »»»
  • Photo of گفتگو با دنیا

    گفتگو با دنیا

            گفتگو با دنیا             همیشه برای فرار از دنیا جایی به جای دیگر نقل مکان می کردم و نهایت سعیم این بود که حتی الامکان ازآن دوری بجویم ولی هیچگاه موفق نمی شدم شغل منزل اجتماع شهروهرچیزیراکه قابلیت انتقال داشت

    ادامه »»»
  • Photo of جای پا

    جای پا

    خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم .بر پهنه ی آسمان صفحه هایی از زندگی ام    برق زد.  درهرصحنه ، دوجفت جای پا روی شن دیدم .یکی متعلق به من ودیگری متعلق به خدا. وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد. به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگا ه کردم. متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام. فقط یک جفت جای پا روی شن بوده   است. هم چنین متوجه شدم که این…

    ادامه »»»
دکمه بازگشت به بالا
بستن